در حال تایپ رمان آپاندیس | بهار قربانی کاربر انجمن یک رمان

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
کد رمان: 2279
ناظر: افسانه نوروزی

نام رمان: آپاندیس
نویسنده: بهار قربانی
ژانر: اجتماعی- عاشقانه
خلاصه:
دکتر واحد پارسا سال‌ها زندگی خود را صرف سر و سامان دادن خانواده‌اش کرده و حالا در آستانه چهل سالگی قرار دارد. از طریق خواهرش با زنی به نام سپیده آشنا می‌شود که از خانواده‌ای فقیر با فرهنگی پایین است. واحد بعد از گذشتن از سال‌های فقر و سختی، به دنبال آرامشی می‌گردد و گمان می‌کند که این آرامش را در زندگی با سپیده می‌توان یافت اما برنامه‌های زندگی همیشه متفاوت است.
160608
مقدمه:
آپاندیس، عضوی کوچک از مجموعۀ منظم بدن است. شاید نقش ایمنی در بدن داشته باشد اما هنوز قطعیتی برای خاصیت این عضو کوچک بیان نشده. کسی از نداشتن آپاندیس نمرده اما داشتن یک آپاندیس اود کرده و عفونتی سبب مرگ می‌شود. بیرون انداختن آپاندیس مریض از بدن، ضروری‌ست.

سخنی با خواننده:
دوستان عزیز، پیشاپیش از همراهی شما تشکر می‌کنم. نحوه پست گذاری مثل رمان تقصیر کند صورت می‌گیره چون از شلخته نویسی و بدنویسی بیزارم و سرم بی‌نهایت شلوغه:) از صبر و شکیبایی که به خرج می‌دین خیلی ممنونم. به دوستاتون هم معرفی کنید. رمان احتمالا روی سایت اصلی نمی‌ره پس درحال‌تایپ فقط میشه خوندش.
 
آخرین ویرایش

Hani.Nt

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
7/22/18
ارسال ها
1,027
امتیاز
29,873
سن
20
محل سکونت
شــمــال
وب سایت
housespringofhanilady2.blogfa.ir



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
فصل اول:

شکلک در می‌آورد.
زبان و بینی‌اش را به شیشۀ ماشین چسبانده بود و منظرۀ زشتی ساخته بود. نمی‌دانستم بخندم یا نه. بیش از حد بدشکل شده بود.
امان از ترافیک!
تابستان، گرما، آلودگی هوا، خرابی کولر ماشین و مسیر طولانیِ اجباری...
مجبور بودم برای سرگرم شدن به پسربچه‌ای نگاه کنم که در ماشین کناری نشسته بود و ادا و اطوار می‌ریخت.
هیچ چیز به اندازۀ وقت‌کشی آزارم نمی‌داد.
برای منی که هشتاد درصد عمرم بی‌وقفه کار کردم، بی‌کاری، حتی برای ده دقیقه، عذاب الیم است.
برای لحظه‌ای به پسربچه حسادت کردم. نه برای اینکه کولر ماشینم خراب بود و گرما به مغزم فشار می‌آورد؛ برای اینکه کودک بود و فرصت کودکی داشت.
زود بزرگ شدم. مجبور بودم زود بزرگ شوم. دوازده سالم بود که بابا زمین‌گیر شد. قبل از زمین‌گیر شدن هم مریض بود. دوازده سالم بود که مرد خانه شدم. مرد خانه بودن ساده نیست. با چنان خرج‌های عجیبی آشنا می‌شوی که قبل از آن نمی‌دانستی وجود دارند. معقول‌ترین خرج و واضح‌ترینش خرج درمان بابا و خورد و خوراک خانه بود.
ویدا چهارساله بود. از منی که مرد خانه شده بودم، پول می‌خواست تا گلسر بخرد. می‌شد به دختربچۀ چهارساله توضیح داد که با آن پول باید نان خرید؟ امان از وقتی که دست کسی خوراکی می‌دید!
فقر دردناک‌ترین تراژدی دنیاست. غول بزرگی بود که شکست دادنش آسان نبود.
چهارده سالم بود که وحید به دنیا آمد. بابا می‌خواست و بابای ما روی تخت افتاده بود. تا به خودم آمدم دیدم پدر شدم.
زیاد وقت نبرد که ماشین و خانه‌مان را فروختیم و اجاره نشین شدیم. همه پا پس کشیدند و من و مامان ماندیم و یک دنیا خرج و مصیبت.
اوایل که بابا را به دوش می‌کشیدم و برای درمان از این بیمارستان و مطب به آن بیمارستان و مطب می‌بردم، درد و خستگی داشت. شانه‌های ضعیف و استخوان‌های نازک یک بچه زود ورزیده می‌شود اگر تمام روز بار سنگین روی دوشش باشد.
پادویی مغازه‌ها، باربری، دستفروشی... به هر دری می‌زدم که پولی به دست بیاورم. کارگری کردم و پولی که به دست می‌آوردم آنقدر کم بود که به خانه نرسیده، تمام شده بود.
اما درس خواندم.
روزی چهارساعت خوابیدم اما درس خواندم. تنم کوفته و دستانم پینه بسته بود اما درس خواندم. تنها چیزی که برای خودم داشتم همین درس خواندن بود.
وقتی وحید را می‌‎دیدم که راحت می‌خوابد و چند برابر حالت عادی غذا می‌خورد، می‌فهمیدم سبک درست زندگی یک نوجوان چه‌طور است. خوشحال بودم که اگر خودم جوانی و نوجوانی نداشتم، برای وحید و ویدا کاری کرده‌ام.
بیست و پنج سالم بود و درست وقتی زندگی‌مان رو به بهبود می‌رفت بابا فوت کرد. وحید نُه ساله بود و ویدا تمام تلاشش را می‌کرد که کنکور را به خوبی پشت سر بگذارد. مردم گمان می‌کنند وقتی کسی روی تخت افتاده و عاجز است، بود و نبودش فرقی ندارد اما رفتن بابا یک خلاء بزرگ در دلم ایجاد کرده بود. یتیم شدن سن و سال نمی‌شناسد و به اخلاق و وضع مالی و جسمی پدر ربطی ندارد. کلمۀ یتیم سنگین است.
چشم از پسربچه گرفتم و به داشبورد نگاه کردم. میل غریبی داشتم آن بستۀ سیگار که در داشبورد پنهان شده را بیرون بیاورم. عاقلانه این بود که سیگار نکشم چون مامان در تشخیص بوی دود متخصص است.
نگاهم به آمبولانسی بود که بین حجم ماشین‌ها گیر کرده بود. چراغ‌گردان خاموشش، خیالم را راحت کرده بود که کسی در خطر نیست.
اگر مامان، تماس نمی‌گرفت و دستور حضور نمی‌داد، در خانۀ خودم خواب بودم و مغز خسته‌ام را آرامش می‌دادم.
خورشید رو به غروب می‌رفت و آفتاب تیز و کشنده‌اش چشمم را آزار می‌داد. برای برداشتن عینک دودی، داشبورد را باز کردم و بستۀ سیگار خودنمایی کرد.
انگیزه‌ای برای ترک سیگار نداشتم. یک عمر مطالعه کرده بودم تا مضرّات سیگار را نکته به نکته، فیزیولوژیکی بداندم و روی بدن صدها مریض به چشم ببینم اما خودم عالم بی‌عمل شده بودم. یک بار جلوی آینه سیگار کشیده بودم و از خودم تنفر پیدا کرده بودم اما باز هم اقدامی برای ترک سیگار نمی‌کردم.
گمان می‌کنم که شغل و تخصص ربطی به عمل شخص نداشته باشد. روانشناسان زیادی دیدم که زندگی شخصی پر از مشکلی دارند و مهرداد که دکتر متخصص اطفال بود از بچه‌ها بیزاری داشت و من از سیگار و غذاهای چرب نمی‌گذشتم.
سیگارم به نصفه رسیده بود که راه باز شد و از ترافیک رهایی یافتم.
***
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
جلوی در چوبیِ مشکی رنگ ایستادم و زنگ خانه را زدم. این خانه را خود مامان انتخاب کرده بود. یک در کوچک ورودی خانه بود و حیاطِ خانه پشت بنا بود و درش از داخل خانه باز میشد. می‌دانستم که به خاطر شباهتش به خانۀ قدیممان انتخابش کرده.
صدای مامان از آیفون به گوش رسید:
-چقدر دیر کردی واحد!
-ترافیک بود. حالا در رو باز کنین، من توضیح میدم.
در باز شد. مامان دست به کمر روبه‌روی در ایستاده بود. اخم روی صورتش چروک‌های پوستش را بیشتر نشان می‌داد. بلوز و دامن مشکی به تن کرده بود. به نظر می‌رسید که قبل از ورود من مهمان داشته. سلام گفتم. بی‌جواب گذاشت. بیش از حد خسته بودم. کفش از پا کندم و روی مبل راحتی دونفره نشستم. مامان هنوز ایستاده و دست به کمر بود. گفت:
-می‌ذاشتی فردا صبح می‌اومدی دیگه!
- آب یخی، شربتی، چیزی پیدا میشه این‌جا؟
-الان برات بستنی میارم.
-جان واحد نگو اون بستنی‌های مزخرف ویدا رو می‌خوای به خوردم بدی.
-این دفعه خوب شده.
-اون سری هم همین رو گفتین. من با جونم بازی نمی‌کنم. همون یه لیوان آب بسمه. خودش کو؟
-با دوست‌هاش رفتن استخر!
-وحید کو؟
-اون هم با دوست‌های دانشگاهش رفت بیرون.
-نفهمیدین کجا رفت؟
-به من که توضیح نمیده. تو که خودت رو از ما جدا کردی رفتی پی کارت. من دیگه هیچ کنترلی رو وحید و ویدا ندارم.
-اون‌ها دیگه بچه نیستن که من یا شما کنترلشون کنیم.
وارد آشپزخانه شد و با لحن گله‌مندی گفت:
-درد من هم همینه. نمی‌دونم چرا نمی‌فهمین دیگه بچه نیستین! اون دختره سی سالشه عین بیخیال‌ها خواستگارهاش رو رد می‌کنه. بهش میگم دخترجان فکر میکنی تا کِی میتونی ترد و تازه باشی؟ تا کِی خواستگار داری؟ میگه کی خواست شوهر کنه! آخه این هم شد حرف؟
به هیچ عنوان حوصله‌ای برای شنیدن حرف‌های تکراری نداشتم. مامان طوری برخورد می‌کرد انگار موضوع ازدواج من و ویدا، آخرین مشکل بشر و پایان بدبختی برای تمام انسان‌هاست. اگر من و ویدا دیگر مجرد نباشیم، لایۀ اوزون به حالت نرمال برمی‌گردد، جنگل‌ها احیا می‌شود، گونه‌های منقرض شده، دوباره پیدا می‌شوند، جنگ نرم و سرد تمام می‌شود، تحریم‌ها برداشته می‌شوند و همه به سمت هم گل پرتاب می‌کنند.
یکی از دلایلی که خانه‌ام را جدا کرده بودم همین بود. نمی‌خواستم هر روز این حرف‌ها را بشنوم. مامان در یخچال را باز کرده بود و بدون اینکه چیزی از داخلش بردارد همچنان صحبت می‌کرد.
-تو هم که پاک خودت رو جدا کردی! نمیگی این مادرم آرزو داره من رو تو رخت دامادی ببینه؟ رخت دامادی هیچ! هفته‌ای سه بار بیشتر نمیای سر بزنی. اون وحید هم که معلوم نیست چه کار می‌کنه؟ یکی نیست بگه نقاشی هم شد رشته؟ شد کار؟ بهش میگم یا مثل داداشت دکتر می‌شدی، مطب می‌زدی یا مثل خواهرت دکتر میشدی تو یه بیمارستانی دستت بند بود...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
-جفتش که شد دکتر! دست کم وحید کاری کرد که دوست داشت. ویدا هم خودت می‌دونی اگه بیخود و بی‌جهت من رو الگو نمی‌ذاشت، یه رشتۀ دیگه می‌رفت. از یه خانواده دو تا دکتر زیادی هم هست. وحید کار خوبی کرد راه ما رو نرفت.
-من از آیندۀ این بچه می‌ترسم. با نقاشی به جایی نمی‌رسه.
-مامان بیا این گله‌های تکراری رو بذار کنار! من از مطب مستقیم اومدم این‌جا ببینم چه کار داری.
-امروز دایی‌ت اینا اومده بودن.
-حتما اون روشنک لوس و نچسب هم آورده بودن.
صدایی از پشت سرم گفت:
-این روشنک لوس و نچسب رو میگی؟
بدون اینکه از روی مبل بلند شوم، سر چرخاندم و از بالای مبل به صورت سرخ شده از عصبانیت روشنک نگاه کردم. دخترک کوچک اندام، مانتوی مشکی و روسری کوچکی به سر داشت و دور چشمانش را بیش از حد سیاه کرده بود و رژ لبی کبود زده بود. حقیقتاً غیر عادی بود. از اینکه مامان در حضور این دختربچه رازهای خانوادگی و گله‌های خصوصی کرده، ناراحت بودم.
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
روشنک یازده یا ده ساله بود اما علاقه‌ی خاصی داشت خودش را بزرگ‌تر نشان دهد. وحید همیشه از اینکه سربه‌سرش بگذارد و با حرف‌های سنگین اون را سخره بگیرد لذت می‌برد اما من از دیدن چهرۀ این دختر در عذاب بودم.
کمی جابه‌جا شدم و گفتم:
-مامان، نمیشه زودتر بگی چه کارم داشتی؟ من می‌خوام برم.
بالاخره همراه شربت از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
-گفتم بیای روشنک رو برسونی خونه‌اشون.
-همین؟! خب آژانس می‌گرفتی براش.
روشنک روبه‌رویم ایستاد و گفت:
-خودت می‌دونی پسر عمه، من از تاکسی و آژانس خوشم نمیاد.
چیزی نگفتم. مامان لیوان شربت را به دستم داد و گفت:
-پاشو واحد! روشنک رو برسون؛ شب هم بیا شام همین جا!
-نه. قربون دستت! این رو برسونم میرم خونه. دارم می‌میرم از خستگی.
-این‌جا هم خونه‌اته. این‌جا خستگی‌ت در نمیره؟
سویچ ماشین را به طرف روشنک گرفتم و گفتم:
-برو تو ماشین تا بیام!
روشنک که از خانه بیرون رفت، توانستم راحت صحبت کنم.
-آخه مادر من، چرا جلو این قورباغه دهن گشاد حرف‌های خونه رو می‌زنی؟ اصلاً این دختره خونۀ ما چه کار می‌کنه؟
-بعد از ظهری که دایی‌ت اینا خواستن برن، دیدیم روشنک تو اتاق خوابش برده. دایی‌ت و زن‌عموت می‌خواستن برن. من هم گفتم تو روشنک رو میاری هر وقت بیدار شد.
- چرا از طرف من قول دادی؟ از اون سر شهر کوبیدم اومدم این‌جا برای هیچی. تمام مسیر هم باید تحملش کنم. نمی‌شد بیدارش می‌کردین پاشه بره با دایی؟
- مادرتم. اختیارت رو دارم. دلم خواست قول بدم. حق نداری با بچه کل‌کل کنی. فهمیدی؟ بعد هم فکر نکن نفهمیدم سیگار کشیدی.
-از کجا فهمیدی؟
-بوی قرص نعنا. من که می‌دونم از قرص نعنا بدت میاد. فقط وقتی سیگار می‌کشی می‌خوری. دلمون خوشه پسرمون دکتره. چهل سالته ولی عین این پسر بچه‌های تخس و بی‌تربیت می‌مونی.
-هنوز چهل سالم نشده.
-با من یکی به دو نکن! پاشو برو اون بچه رو منتظر نذار! شب هم باید بیای همین جا!
از خانه که بیرون آمدم. ماشین آن سوی خیابان پارک شده بود. روشنک پشت فرمان نشسته بود و بی‌جهت برف‌پاک‌کن را زده بود. به محض اینکه چشمش به من افتاد، از روی صندلی راننده خودش را کنار کشید.
حتی دوست نداشتم کلمه‌ای صحبت کنم. ماشین را روشن کردم و شیشه‌ها را پایین فرستادم. روشنک با صدای ریز و تیزش پرسید:
-چرا کولر ماشینت کار نمی‌کنه؟
-چون خراب شده.
-چرا نمی‌بریش تعمیرگاه؟
-چون امروز فهمیدم کار نمی‌کنه.
-داری دروغ میگی که بگی تنبلیت نکرده ببریش تعمیرگاه.
حرفی نزدم و پا روی گاز فشار دادم تا زودتر از این مصیبت رهایی یابم. وارد خیابان اصلی شده بودیم که گفت:
-عمه خیلی از دستت شکار بود.
-این «شکار بود» رو از توی کدوم فیلم یاد گرفتی؟
-سریال دیشبی. قسمت اولش بود. وای واحد! نمی‌دونی چقدر خوشتیپن. می‌دونی کی توش بازی می‌کنه؟ اون پسر چشم سبزه که اون سری برات گفتم. همون که نامزدش ژاپنیه.
اسم سریال را نمی‌دانست. اسم نقش اول را نمی‌دانست. یحتمل نامزد ژاپنی هم زادۀ تخیلاتش بود. اما دوست داشت بی‌وقفه صحبت کند. تمام مسیر صحبت کرد. به نظرم دایی با تربیت غلط و قرار دادن همه چیز در دسترس این بچه، به او ظلم کرده.
جلوی خانۀ دایی ماشین را پارک کردم. روشنک دست در جیب برد و بستۀ سیگار مرا بیرون آورد و گفت:
-راستی! سیگارهات رو صندلی بود. بابام میگه این مارکش خوب نیست.
-مشاوره‌ات رو دادی. برو به سلامت!
-اگه سیگار خوب می‎‌خوای بگو برات یه عالی‌ش رو می‌گیرم.
-خداحافظ
از ماشین بیرون آمد. به سرعت حرکت کردم.
روز شلوغی داشتم. شب قبلش یک جراحی اضطراری انجام داده بودم و تمام روز در تکاپو بودم. هیچ دوست نداشتم خانۀ مامان بروم و خسته‌تر از چیزی که هستم شوم.
هرگز نبوده که مامان چیزی بخواهد و اطاعت نکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
با سرعت پایین می‌راندم. وارد کوچه شدم. صدای بلند خندۀ زنانه در کوچه پیچیده بود. جمعی از دختران هم‌مسیر بودند. ویدا را دیدم که از جمع دختران فاصله گرفت. همراهش خانمی بود که یک سروگردن از ویدا بلندتر بود. جلوی در خانه پارک کردم و پیاده شدم. صبر کردم تا ویدا و همراهش برسند.
ویدا از دور دست تکان داد. سری تکان دادم و دست در جیب فرو بردم. صورتش پر از لبخند بود. همین که می‌دیدم می‌خندد انگار هدیه‌ای از بهشت نصیبم شده. قدم تند کرد و نزدیک آمد و گفت:
-سلام خان داداش!
-علیک سلام! این موقع برمی‌گردی خونه، نمی‌ترسی مامان به سلابه بکشدت؟
پر صدا خندید و گفت:
-مامان بالاخره یه چیزی پیدا می‌کنه که غر بزنه. بیا به دوستم معرفی‌ت کنم!
قدمی جلو گذاشتم و به خانمی که همراه ویدا بود نزدیک‌تر شدم. میان تاریک و روشن پیاده‌رو صورتش چندان مشخص نبود اما چیزی که به وضوح قابل تشخیص بود، آرایش غلیظ روی صورتش بود. نگاهی به ویدا کردم. مشخص بود همانطور که مامان گفته از استخر آمده. صورتش سفیدتر شده بود و گل انداخته بود. حتی بوی کلر هم می‌داد اما زنی که روبه‌رویمان بود، طوری آماده بود انگار میهمانی در پیش است. ویدا با همان لحن شاد و پرهیجانش گفت:
-خان‌داداش این سپیده است. امروز با هم آشنا شدیم. سپیده جان، ایشون واحد داداشم هستن که تعریفش رو کردم.
صدای زنانه را صاف و آهنگین‌تر از حالت معمول شنیدم که گفت:
-خیلی خوشوقتم آقاواحد!
-همچنین متشکرم.
ویدا مشغول خداحافظی با دوستش بود که زنگ خانه را زدم. در خانه باز شده بود که ویدا به سمتم آمد. دیدم که دوستش از پیچ کوچه گذر کرد و در تاریکی گم شد. چقدر فرق بود بین ویدا و آن دختر! هر دو مجرد بودند و خلقیاتشان زمین تا آسمان فرق داشت. از اینکه ویدا دوستی مجرد و هم سن و سال خودش پیدا کرده خوشحال شدم. سی سالش شده بود و هنوز مجرد بود. دوستانش یکی بعد از دیگری ازدواج می‌کردند و هر قدر که ویدا می‌خواست خودش را بی‌تفاوت نشان دهد اما تاثیرش را منی که هم‌صحبتش بودم به روشنی می‌دیدم.
از وقتی که میثم، نامزد ویدا در یک حادثۀ رانندگی کشته شد، ویدا برای همیشه دور ازدواج را خط کشید و تمام خواستگارانش را رد کرد. مرگ میثم ضربۀ بزرگی بود و ویدا هیچ وقت مثل قبلش نشد.
-سپیده رو دیدی؟
-دوست جدیدت رو؟
-آره. تو استخر دیدمش. خیلی خوشگله. خیلی هم با کلاسه. یه غرور و خانمیِ خاصی داره. انگار کلئوپاتراست. خوشم اومد ازش.
-همین چند ساعته به این شناخت کامل رسیدی؟
- به نظر من که خیلی خانم بود. چی شده گذر دکتر این ورها افتاده؟
-دست رو دلم نذار که خونه! مامان با قلدری من رو کشوند این‌جا که روشنک رو برسونم خونه دایی.
-خدا صبرت بده! چی کشیدی این دقایق؟!
-از همه بدتر... فردا دو تا عمل دارم.
-حرص نخور! یه جوری کمکت می‌کنم زودتر بری خونه.
صدای وحید مانع از ادامۀ صحبتمان شد. هیکل بزرگ و قد بلندش داخل خانه بود و سرش بیرون در. چشمانش برق می‌زد. با شیطنت گفت:
-چرا نمیاین تو خونه دل و قلوه بگیرین؟ مامان صداش دراومده.
-علیک سلام پسرجان!
هیکلش را از بین در گذراند و نزدیک ما آمد و گفت:
-چه معجزه‌ای رخ داده که چشممون به جمال خان‌داداش روشن شده؟
ویدا زودتر از من جواب داد:
-معجزه نه؛ عذابی به اسم روشنک.
-بابا اون طفلک فقط یکم بچه است، یکم خنگه، یکم شعورش پایینه، یکم هم احترام بزرگتر سرش نمیشه، یکم هم حالی‌ش نیست چی میگه. چیز دیگه‌ای نیست.
صدای مامان از آیفون به گوشمان رسید که عصبانی و هشداردهنده بود:
-چی پچ‌پچ می‌کنین با هم؟ بیاین تو دیگه!
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
وحید زودتر از ما وارد شد. پشت سر وحید می‎رفتیم که ویدا چنگ به بازویم انداخت و گفت:
-زیر بغلم رو بگیر نیفتم!
کاری که گفت کردم. وحید جلوتر از ما وارد شد. مامان برای استقبال پیش آمد. از پشت هیبت بزرگ وحید، ویدا را دید که به من تکیه زده بود و راه می‌آمد. با نگرانی پرسید:
-چی شده؟ حالت چرا بد شده ویدا؟
وحید برگشت و باتعجب نگاه کرد. قبل از اینکه وحید حرفی بزند و نقشه را برملا کند ویدا گفت:
-مامان جون، فکر کنم زیادی تو استخر بودم. ضعف کردم. میشه زودتر شام رو بیاری!
به سمت مبل‌ها رفتم و گفتم:
-رنگش هم پریده. وحید برو دستگاه فشارسنج رو بیار!
وحید همچنان هاج و واج نگاه می‌کرد. مامان گفت:
-وحید دستگاه رو برسون زودتر دست داداشت، بیا کمک شام رو بیارم!
وحید با چشمان ریز شده، نگاه تهدیدآمیزی به من و ویدا کرد و وارد آشپزخانه شد. روحیات ویدا همیشه با کارهای زنانه تضاد داشت. حس ریاست خاصی در وجودش بود که اجازه نمی‌داد طابع امر و نهی مامان باشد. دوست صمیمی‌اش من بودم و حتی صدای کلفتی هم داشت. تنها کسی که توانست باعث ظهور زن شکنندۀ پنهان در وجود ویدا شود، میثم بود. با مرگ میثم، انگار پوستۀ سخت ویدا، سخت‌تر شد. اما وحید بهترین دختری بود که مامان می‌توانست داشته باشد. کارهای خانه را می‌کرد و حتی در تزئین غذا به مامان ایراد می‌گرفت. در شیرینی پزی هم دستی داشت و برای انجام کارهای هنری از هیچ کمکی فروگذار نبود. دیوارهای خانه را به میل خودش رنگ می‌کرد و روی سقف اتاق‌ها طرح‌های اسلیمی می‌کشید. همیشه ترس این را داشتم که اگر روزی ازدواج کند، همسرش چه طور با این روحیات کنار می‌آید؟ کاری هست زنی بلد باشد و وحید از پس آن برنیاید؟ زن آیندۀ وحید باید زیاد از حد هنرمند می‌بود یا آنقدر متفاوت که تمام رموز خانه‌داری و آشپزی شرقی وحید به کارش نیاید یا بیش از حد دست و پاچلفتی و مظلوم باشد. می‌ترسیدم وحید هم مثل من و ویدا، مجردی پیشه کند و قید ازدواج و تشکیل خانواده را بزند.
دست ویدا روی بازویم می‌نشیند و نگاهم را از وحیدی که در آشپزخانه مشغول است می‌گیرد. با صدای آهسته پرسید:
-تنهایی چه طوره؟ خونۀ جدا داشتن منظورمه.
-برای من خوبه ولی تو فکرش هم نکن! اجازه نمی‌دم بهت.
-خوش به حالت! از این جنگ اعصاب فرار کردی. تو فکرم تخصص بگیرم و سر خودم رو شلوغ کنم کمتر بیام خونه.
-این کار رو نکن! مامان اگه بو ببره فکر می‌کنه داریم از دستش فرار می‌کنیم.
-فکر کردن نداره. من واقعاً می‌خوام از دستش فرار کنم.
-امروز مامان تا جایی که تونست جلو این دختره بدِ همه‌امون رو گفت.
-خدا رحم کنه! همین جوری هم از دست این بچه و زبون تیزش در امان نیستیم. خیره‌خیره توی چشم من زل می‌زنه بهم میگه عیبت چیه که ترشیدی؟ با این حرف‌های مامان که حتما پرروتر هم میشه. از چشم مامان، تو سر تا پات ایراده، من که از عقل بَری‌ام، وحید بیچاره هم که رفته دنبال دلش و به حرف مامان گوش نداده، علاف به تمام معناست.
-ول کن ویدا! واسه امروز ظرفیتم تکمیله.
-من نمی‌تونم. تو از خودگذشتگی کن و یه عروس برای مامان بیار سرش گرم بشه!
خواستم به او بگویم که برای ازدواج کردنم دیر است اما صدای مامان مانع شد.
-بچه‌ها بیاید شام!
اگر می‌گفتم که علاقه‌ای به ازدواج ندارم، دروغ بود. دوست داشتم در سن مناسب ازدواج می‌کردم و حالا دو بچه می‌داشتم اما به نظرم وقت ازدواج گذشته بود. پدر بودنم را صرف وحید و ویدا کرده بودم و در این سن اگر ازدواج می‌کردم بچۀ بیچاره بابای پیر و بی‌حوصله نصیبش می‌شد و همسر بودن...
هر وقت به این قسمت فکر می‌کردم حسی گس وجودم را می‌گرفت. تصوری از همسر آینده نداشتم. یک بار دایی گفته بود باید همسری کم سن و سال داشته باشم تا نشاط به خانه‌ام بیاورد اما به نظرم حرف بیخودی بود. در این سن و سال نیازی به نشاط نداشتم. آرامش می‌خواستم. زن کم سن و سال! بدترین ایده برای من بود. عمه هم معتقد بود که با توجه به اینکه به چهل سالگی نزدیک می‌شوم باید زنی مطلقه که بچه داشته باشد اختیار کنم. شاید این طرز فکر بی‌رحمانه باشد اما از بزرگ کردن بچه‌های دیگران خسته شدم. بچه‌ی خودم را می‌خواهم. زنی مستقل و با شخصیت می‌خواهم که سرشار از اعتماد به نفس باشد. کسی که هم‌سطح خودم باشد. همراهی که بتوان در موضوعات مهم و لحظات سخت چه در کار و چه در زندگی از او راهنمایی خواست.
به تازگی خانه‌ام را جدا کرده بودم. خانه‌ای ساده و کم امکانات بود. از تجملات بیزار بودم. یک واحد دو خوابه در ساختمانی سه طبقه. مامان شوکه بود و سعی می‌کرد منصرفم کند اما به نظرم برای وحید و ویدا اینطور بهتر بود. باید حس مستقل بودن را به آن‌ها القا می‌کردم. باید تلنگری به آن‌ها می‌زدم که فکری برای خودشان بکنند. باید تصمیمات بزرگ را به تنهایی می‌گرفتند و باید می‌فهمیدند که من همیشه نیستم. اما هر وقت که در خانه‌ام را باز می‌کردم و آن غول بزرگ تنهایی را می‌دیدم، دلشکسته و پشیمان می‌شدم. خانۀ مامان نور داشت، بوی خوش غذای خانگی و حضور گرم وحید و ویدا را داشت. صدای خنده‌هاشان در خانه می‌پیچید و موجی از شادی و اعتماد به نفس به سمتم می‌وزید. اما در آپارتمان تاریک و کوچک خودم، حس می‌کردم چیزی جز ماشین پول ساز نیستم.
***
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
صبح بود و بیمارستان شلوغ. پرسنل تعویض شیفت می‌کردند و مریض‌ها آمادۀ ویزیت دکتر می‌شدند. محوطۀ بیمارستان اما خلوت بود. هوای صبحگاهی و آواز گنجشکان، انرژی برای شروع روز‌ جدید هدیه می‌داد. همین هوای خوب باعث شده بود، خرابی کولر ماشین ناراحتم نکند.
دو عمل جراحی داشتم و به نظرم عمل دوم سخت‌تر می‌آمد. نه برای اینکه مشکل حادتر باشد، برای اینکه مریض بیش از حد جوان بود. وظیفه، وظیفه است. به طور طبیعی برای دکتر نباید فرقی داشته باشد و ارزش جان همه یکسان است اما هر بار که کودک یا جوانی را عمل می‌کردم، حساسیتم دو چندان می‌شد.
بعد از بیمارستان باید مطب می‌رفتم. می‌دانستم که روزی پرمشغله خواهم داشت. مثل تمام روزهایم!
انگار به کار کردن معتاد شده بودم. انگار انگیزه‌ای برای برگشت به خانه نداشتم. از وقتی که خانه‌ام جدا شده بود این حالت تشدید شده بود و کار برایم حکم اعتیاد را داشت. چیزی که به من حس زنده بودن می‌داد.
ساعت دو ظهر بود که خانه رفتم. مزیّت خانه‌ام این بود که نزدیک مطب و بیمارستان بود. مسافتی درست وسط راه مطب به بیمارستان. ساعت کاری مطب ساعت چهار بعد از ظهر بود. دو ساعت مهلت داشتم تا استراحت کنم و خوابیدن را به غذا خوردن ترجیح دادم.
***
جایی بین خواب و بیداری بودم. صدای دریا را می‌شنیدم و حتی بوی دریا را هم حس می‌کردم. کسی مرا به نام صدا زد. به سمت صدا برگشتم و بین امواج، زنی را دیدم. ایستاده بود و آنقدر استوار بین امواج قدم برمی‌داشت انگار سنگینی برخورد آن‌ها را حس نمی‌کرد. لباسی بلند و سفید به تن داشت و موهای طلایی و بلندش را باد تکان می‌داد و روی صورتش می‌ریخت. ترسیدم. از آن حضور عجیب و ناشناس ترسیدم. اما نیرویی مرا وادار می‌کرد به سمت زن حرکت کنم. قدم‌های آهسته برمی‌داشتم و چشم ریز می‌کردم که صورتش را ببینم. تا کمر در آب فرو رفته بودم که به هم رسیدیم. ناگهان باد، خرمن موهای فر و طلایی را کنار زد و فقط یک جفت چشم آبی دیدم. آبی‌ترین و درخشان‌ترین رنگی تا به آن روز دیده بودم. زیر پایم خالی شد و در آب فرو رفتم و با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
واقعی‌ترین خوابی بود که تا به آن روز دیده بودم. نمی‌دانستم از ما بهتران بوده یا پری دریایی اما شک داشتم که انسان دیده باشم.
لیوان آبی که کنار تخت گذاشته بودم سر کشیدم. مزه‌ی کهنگی می‌داد اما برای گلوی خشکم درمان بود. به سمت گوشی رفتم. شمارۀ مهرداد بود.
انترن یک بیمارستان بودیم که با هم دوست شدیم. مهرداد تخصص اطفال گرفت و من به سراغ قلب رفتم و بعد از مدت‌ها به خاطر خرید مطب با یکدیگر شریک شدیم. پدر و مادر مهرداد عاقش کرده بودند و از خانه رانده شده بود. با شراکتِ هم مطب بزرگی که دو اتاق معاینه داشت، خریدیم و از آن به بعد دردسرهای من شروع شد. علاوه بر مشکلاتی که خود مهرداد داشت و آرامش و امنیت را سلب می‌کرد، پدر و مادرش که دلشان آرام نمی‌گرفت، از من احوال پسرشان را می‌پرسیدند. به نظرم مهرداد بیمار بود چون با وجود عاق پدر و مادر و اخازی‌هایی که زنان از او می‌کردند تا شکایت نکنند، باز هم دست از کارهای کثیف و زنان مجهول‌الحال برنمی‌داشت. شاید آب از سرش گذشته بود.
تماس قطع شده بود. وارد حمام شدم. دوش را باز کرده بودم که حمام گرم شود، تلفن خانه زنگ خورد. از حمام بیرون آمدم و جواب دادم باز هم مهرداد بود. شکوه کرد که چرا گوشی‌ام را جواب ندادم و گفت:
-پاشو بیا مطب که بدبخت شدیم!
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
از خصیصه‌های بارزش، بزرگ کردن مسائل بود. با بی‌قیدی گفتم:
-چی شده مگه؟
-منشی‌مون از دست رفت. این‌جا خیلی شلوغه. مریض‌های تو هم زیادن. خیلی هم بداخلاقن. چرا مریض‌هات انقدر عبوسن؟ پاشو بیا! من نمی‌دونم دست تنها باید چه کار کنم. خانم عزیزی با شوهرش زدن به تیپ و تاپ هم. گفته دیگه نمیام مطب.
-الان میام اون‌جا ببینم چه خبره.
هنوز نیم‌ساعتی وقت داشتم. دوش سریع گرفتم و لباس عوض کردم و به سمت مطب راه افتادم.
بین راه به خانم جوادی پیامکی فرستادم تا برای نظافت خانه بیاید. کمی از خانه گرفتنم نگذشته بود که با خانم جوادی آشنا شدم. پسربچه‌اش بیماری سرع داشت و بیمارستان آمده بود. شوهرش در زندان بود و دختری نوجوان هم داشت. من به کسی نیاز داشتم که به امورات خانه برسد و خانم جوادی کار نیاز داشت. کلید خانه را به او دادم تا اوقاتی که خانه نیستم، برای نظافت خانه بیاید و ماهیانه حقوقی برایش درنظر گرفتم. دور از چشم مامان این کار را کردم تا از ترکش کنایه‌هایش دور بمانم. برای اینکه مرا وادار به برگشت کند به این خانه سرنمی‌زد. سیاستی بود که اتخاذ کرده بود و گمان می‌کرد برای غذا یا تمیزی هم که شده قید خانه‌ام را می‌زنم.
***
زیر زمین مجتمع پزشکان، پارکینگ بود. ماشین را پارک کردم و شیشه‌ها را بالا دادم. آنقدر هوا گرم بود که به نظر حمام رفتن قبل از سوار شدن به ماشین بی‌فایده می‌آمد.
آسانسور طبقه سوم ایستاد. با گشوده شدن در آسانسور دو تابلوی طلایی رنگ دیده می‌شد که اسم و تخصص من و مهرداد روی آن نوشته شده بود. صدای همهمه می‌آمد. انگار اوضاع به همان اندازه که مهرداد می‌گفت وخیم بود. چشمم به جمعیت و اوضاع به‌هم ریخته افتاد و از تعجب جلوی در خشک شدم. همراه یکی از بیماران که زنی میانسال و لاغر بود به سمتم آمد و گفت:
-آقای دکتر، ما از شهرستان میایم. میشه زودتر شوهر من رو ویزیت کنید؟
همهمه‌ها بالا گرفت. هر کسی چیزی می‌گفت. همان لحظه در اتاق مهرداد باز شد و همراه یکی از مریض‌هایش بیرون آمد. مهرداد را مخاطب قرار دادم و پرسیدم:
-دکتر برهانی، خانم عزیزی کجاست.
-خانم عزیزی دیگه نمیاد. پشت تلفن گفتم چرا.
-مگه این مطب دوتا منشی نداره؟
-موّدتی مرخصیه.
مریض بعدی را صدا زد و وارد اتاقش شد. مستاصل وسط جمعیت ایستاده بودم. شماره وحید را گرفتم. به خاطر همهمۀ جمعیت صدایش را ضعیف می‌شنیدم که گفت:
-جانم خان‌داداش!
-آب دستته بذار زمین بیا مطب!
حتی نپرسید چرا و چه شده.
-اتفاقاً نزدیک خونه‌ت بودم. الان میام.
تماس که قطع شد رو به حاضرین گفتم:
-از همه، بابت بی‌نظمی به وجود اومده عذرخواهی می‌کنم. آقا و خانم مرادی، شما اول بفرمایید!
سه نفر از مراجعین را با همین روش ویزیت کرده بودم که وحید سر رسید. تابلوی بزرگی دستش بود که در کاغذ پیچیده شده بود. پشت میز منشی نشاندمش و دفتر منشی را پیش رویش باز کردم. کارم ساده‌تر شد اما هر چند وقت یک بار به خاطر آشنایی نداشتن با بیمه‌ها سوالاتی می‌پرسید. اگر منشی بود، کسانی که بدون نوبت آمده بودند رد می‌کرد اما وحید دل رئوفی داشت و همه را قبول می‌کرد و می‌دیدم که مابین بیمارانی که نوبت داشتند بی‌نوبتی می‌کند و مریض‌های جدید می‌فرستد. همین کارش باعث شد مدت بیشتری در مطب بمانیم.
ساعت هفت بود که مهرداد قصد رفتن کرد. در اتاقم باز بود میز منشی درست جلوی در. بیماری که ویزیت می‌کردم داخل کیف بزرگش، دنبال قرصی می‌گشت که دکتر دیگری برای او تجویز کرده بود. دیدم که مهرداد سمت وحید رفت و گفت:
-دست شما درد نکنه آقاوحید! حالا مریض‌های ما رو هم نظم می‌دادی چی می‌شد؟
صدای وحید آهسته بود.
-من واسه خاطر داداشم این‌جام.
-چی هست این تابلوی بزرگی که گذاشتی این‌جا؟ خاطرش رو خیلی می‌خوای که با خودت آوردی‌ش این‌جا!
سر وحید چرخید و نگاهمان با هم طلاقی کرد. به نظر خسته می‌آمد. می‌دانستم که از مهرداد خوشش نمی‌آید. رو به مهرداد گفت:
-یه پرتره است. پروژه مهمیه.
-تا وقتی دوربین‌های عکاسی حرفه‌ای هست چرا نقاشی؟ همون پرتره‌ای که میگی... از روی عکس کشیدی دیگه.
-نه. تصویر ذهنیه.
مریضم بالاخره قرصی که مد نظرش بود پیدا کرد. نگاه از وحید و مهرداد گرفتم. به نظرم احساسات در مهرداد به نقطۀ صفر مطلق رسیده بود.
ساعت ده شب بود و بیش از حد خسته بودم. از سکوت وحید این طور برداشت کردم که او هم خسته شده. از اینکه بودن در مطب را به او تحمیل کرده بودم عذاب وجدان داشتم. دوماهی می‌شد که ترم آخر دانشگاه را گذرانده بود و حتماً دوست داشت با دوستانش وقت بگذارند و از جوانی‌اش لذت ببرد اما من او را در مطب خسته‌کننده‌ام اسیر کرده بودم.
تهویه مطبوع مجتمع اجازه نمی‌داد متوجه هوای گرم بیرون شویم اما به محض اینکه در برقی ساختمان باز شد حرارت هوای بیرون به سمتمان حمله کرد. داخل ماشین که نشستیم از وحید پرسیدم:
-می‌آی خونۀ من؟ خسته‌تر از چیزیم که تا خونۀ مامان برم.
-مامان زنگ زد. بهش گفتم امشب پیش تو می‌مونم. باید حرف بزنیم.
دستش به سمت دکمه کولر می‌رفت.
-کولر خراب شده.
-چند وقته؟
-یه هفته‌ای میشه.
-اصلاً فکر خودت نیستی خان‌داداش! باشه فردا خودم می‌برمش تعمیرگاه.
 

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
مامان حق داشت نگران باشد. در سر وحید رویاهای عجیب و غریبی بود که با واقعیت همخوانی نداشت. چیزی که من از زندگی یاد گرفته بودم این بود که آرزوها و زندگی در یک راستا نیستند. باید هر کاری کرد تا چرخ دنیا را قابل تحمل چرخاند و کسانی که دوست داریم را راضی نگه داریم. وحید دیگر پنج ساله نبود که به او امر و نهی کنم و راه و چاه را یادش دهم. چه طور می‌خواستم از او مراقبت کنم؟ کاش بابا بود و این بار روی دوش من نبود!
بابا را خیلی دوست داشتم. به نظرم بهترین مردی می‌آمد که دنیا به خود دیده. دوازده سال تمام جان کندم تا بابا را زنده نگه دارم. گاهی فکر می‌کنم آنقدر که من بابا را دوست داشتم، حتی مامان نداشت. بابای من معلم بود. معلم کلاس سوم دبستان. یک سال در مدرسه شاگردش بودم اما معلم تمام عمرم بود. معلم اخلاق بود. قد بلندی داشت و تا قبل از بیماری، صورتش همیشه خندان بود. کنارم می‌نشست و به روش‌های مختلف جدول ضرب آموزش می‌داد. وقتی که هم دوره‌ای‌های من نمی‌دانستند اسکیت بورد چیست، بابا سفارش داده بود و دوستش از خارج کشور برایم آورده بود.
فقط پدر نبود. بهترین دوستم بود. وقتی رفت، داغ بدی روی دلم گذاشته شد.
-به چی فکر می‌کنی؟
صدای وحید بود. روی پیشانی بلندش عرق نشسته بود و پوستش کمی سرخ بود. مشخص بود که گرمای ماشین و سکوت من کلافه‌اش کرده است. نفس عمیقی کشیدم و نگاه به جاده دادم و گفتم:
-به بابا.
- ما شانس آوردیم که تو رو داشتیم وگرنه بابا که...
کمی مکث کرد. به صورتش نگاه کردم. پوست لبش را با دندان زخمی می‌کرد. با طمانینه و صدای آهسته گفت:
- جرات نکردم بهت بگم واحد... می‌دونم رو بابا حساسی ولی... من... غیر اذیت‌هایی که برای تو و مامان داشت، چیزی ازش تو خاطرم نمونده. ولی... وقتی رفت عوض شدی. من فقط خوشحالم که اگه بابا اینطوری بود ولی ما تو رو داشتیم.
-جای بابا رو هیچی نمی‌تونه پر کنه.
-آره خب... بگذریم...! فردا جمعه است میای خونه؟
-آره میام. بابت زحمتی که امروز کشیدی ممنون.
-نوکرت هم هستم! از این رفیقت، مهرداد بدم میاد وگرنه از خدامه تو یه چیزی ازم بخوای.
بین راه به پیشنهاد وحید پیتزا خریدیم و بعد خانه رفتیم.
کلید در قفل می‌چرخاندم که در واحد روبه‌رویی باز شد. خانم آراسته، پیرزنی بود که تنها زندگی می‌کرد و سرگرمی‌های کمی داشت. به محض اینکه وحید بو برد خانم آراسته قصد صحبت کردن دارد، وارد خانه شد. من ماندم و خانم آراسته که خمیده ایستاده بود و از درد پایش گلایه می‌کرد. بی‌نهایت خسته بودم ولی از ظواهر امر مشخص بود، خانم آراسته تا این وقت شب بیدار مانده که من بیایم و صحبت کند. وحید داخل خانه عمداً سر و صدا می‌کرد تا وادارم کند دست از صحبت بکشم اما خانم آراسته دل پری داشت و قصد کوتاه آمدن نداشت. یک ربعی نگذشته بود که وحید با شلوارک و زیرپوش رکابی جلوی در آمد. خانم آراسته استغفرالله گفت و سرش را پایین اندخت. وحید لبخند مرموزی زد و شیشه نوشابه خانواده که دستش بود بالا گرفت و گفت:
-خان داداش، من لیوان پیدا نمی‌کنم!
شلوارک پیدا کرده بود اما لیوان نه! رو به خانم آراسته گفتم:
-فردا شب صحبت می‌کنیم خانم آراسته. من شنبه صبح شما رو می‌برم پیش دکتری که تعریفش رو کرده بودم. الان مجبورم برم.
سر تکان داد و گفت:
-باشه مادر. به مهمونت برس!
 

موضوعات مشابه


بالا