قفسه کتاب _سرو غمگین|آگاتا کریستی _

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,653
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1

کتاب سرو غمگین، رمانی نوشته ی آگاتا کریستی است که اولین بار در سال 1940 به چاپ رسید. الینور کارلیسل و رودی ولمن، یک زوج نمونه ی انگلیسی هستند و وقتی دارایی های قابل توجه عمه لارا نیز به آن ها ارث می رسد، شرایطشان حتی بهتر از گذشته می شود. اما اتفاق تراژیکی در راه است. این زوج که متقاعد شده اند ماری جرارد، یکی از دوستان دوران کودکی الینور، در حال تلاش است تا با چاپلوسی پیش عمه لارا، سهمی از ارثیه ی او به دست آورد، به منزل خانوادگی خود می روند تا در این مورد اطلاعات بیشتری به دست آورند. آن ها مدرک و نشانه ای در رابطه با این موضوع پیدا نمی کنند اما در عوض، رودی عاشق و شیفته ی زیبایی ماری می شود. الینور برخلاف میل خود، به درخواست عمه لارا در هنگام مرگ عمل می کند و بخشی از عمارت خانوادگی را به او می دهد. اما وقتی ماری مسموم می شود، همه ی مدارک و شواهد، علیه الینور است. اکنون وظیفه ی هرکول پوآرو است که گره ی این معمای پیچیده را بگشاید.

قسمت هایی از کتاب سرو غمگین

«دوشیزه الینور کاترین کارلیسل، جنابعالی متهم می باشید که در روز بیست و هفتم ژوئیه مرتکب قتل گشته اید و ماری ژرار را کشته اید! آیا به گناه خود اقرار می نمایید؟» دوشیزه الینور با چشمانی خیره که رنگ آبی روشنی است و موهای مشکی اش که بر روی ابروان نازک و چهره ی غمگینش ریخته بود با گردنی افراشته در جلوی قضات قد علم نمود و منتظر ماند. جو دادگاه، جو بسیار سنگین و کشنده ای بود، صدایی از احدی برنمی خواست و همه منتظر کلمات بودند، کلماتی که می توانست سرنوشت یک نفر را مشخص کند. وکیل مدافع با تشویش و نگرانی فوق العاده با خود اندیشید: «خداوندا اگر اقرار کند!» اعصابش خیلی خرد شده بود، در این هنگام لبان الینور گشوده گشت و اظهار داشت: «من هیچ گناهی ندارم، من پاک و بی گناهم

منشی دادگاه در این هنگام بلند شد، همه ی چشم ها به وی دوخته شده بود. او کیفرخواست را با صدایی ملایم اینچنین اعلام کرد: «هیئت محترم قضات، عالیجناب، به عرض می رساند که در روز بیست و هفتم ژوئیه در ساعت سه و نیم بعد از ظهر در قصر هانتربری، بانویی به نام ماری ژرار درگذشت.» الینور چند بار احساس کرد که دارد از حال می رود، جملات و کلماتی که به گوشش می رسید در حقیقت فقط صدایی بیش نبود و اصلا مفهومی نداشت. از آن کلمات فقط صدایی به گوشش می رسید ولی هیچی نمی فهمید...

کلمات، مثل میخ هایی که در یک جدار زخیم و محافظ فرو می روند، در پرده ی زخیمی که افکار الینور را احاطه کرده بود، فرو می رفتند... دادگاه. چهره ها. ردیف های بی پایان چهره ها! یک چهره ی خاص، با سبیل های بزرگ مشکی و چشم های نافذ. هرکول پوآرو، که سرش را کمی به یک طرف خم کرده بود، با چشم های متفکر او را تماشا می کرد. الینور با خودش فکر کرد: «سعی دارد بفهمد دقیقا چرا این کار را کردم... سعی دارد به درون سرم نفوذ کند تا ببیند چه فکری می کنم، چه احساسی دارم...»
 
بالا