ویژه رمان آیس‌برگ (کوه‌یخی) | دختر علی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع دخترعلی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 144
  • بازدیدها 6,546
  • Tagged users هیچ

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 2288
ناظر: @P A R I

نام رمان: آیس‌برگ (کوه‌یخی)
نویسنده: دخترعلی
ژانر: #اجتماعي
تگ: ویژه
1575823926359.png
خلاصه:
آیس‌برگ یا کوه‌یخی از دور، ظاهر بسیار جذاب و زیبایی دارد و بیننده تصور می‌‌کند با چشم تمامی ابعاد و زیبایی این قطعه یخ‌های حجیم قابل دیدن است؛ اما در اصل آن‌چه به‌نظر می‌رسد، یک‌هفتم یا یک‌دهم حجم واقعی این پدیده‌ی زیبا و شگفت‌انگیز است.
بیشتر حجم این قطعه‌یخ‌های بزرگ زیر سطح آب قرار دارد و با یک خطای چشم می‌تواند حوادث وحشتناکی بیافریند.
حوادثی همانند آن‌چه بر سر کشتی باشکوه تایتانیک در آب‌های اقیانوس آمد و موجب حیرت جهانیان گشت.
هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بهار قربانی

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
4/4/17
ارسالی‌ها
1,201
پسندها
11,959
امتیازها
34,373
مدال‌ها
23
سن
26

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا.
سخنی با خوانندگان محترم:
در این رمان سعی شده یکی از اختلالات شخصیتی و نحوه‌ی بروز آن به تصویر کشیده شود. اما خواننده نباید منتظر یک مقاله‌ی علمی در زمینه‌ی روانشناسی باشد.
نویسنده تلاش می‌کند در حوادث وجملات ساده و قابل فهم در مورد این اختلال قلم فرسایی کند و رمانی جذاب خلق نماید.
لازم به ذکر است نویسنده هیچ ادعایی در زمینه‌ی روانشناسی و روانکاوی ندارد و تنها یک واقعیت را که به چشم دیده‌است به تصویر می‌کشاند.
شخصیت اصلی واقعی می‌باشد.


اَراک - بهار 1372
طاهره با ذوق موهای طلایی عروسک زیبایش را شانه می‌زد و با زبان کودکانه برایش آواز می‌خواند.
مادر در آشپزخانه مشغول تفت دادن پیاز بود. یوسف صبح قبل از رفتن برای ناهار درخواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #4
ضربه‌اى نسبتاً محكم به باسن تپل حسين زد و او را زمين گذاشت و با اَخم گفت:
- حميرا بيا يه پيرهن به اين بپوشون. ذله شدم از دستت حسين.
حسين كمى قسمت ضرب ديده را ماليد و غريد:
- تصقير (تقصير) حامدِ.
حميرا بازوى حسين را فشرد و او را به‌سمت اتاق كنار راه‌پله كشاند. حسين در حالى‌كه بازويش در دست حميرا بود، از فرصت استفاده كرده و هنگام عبور، چهار انگشت در كاسه ماست كرد و با لذت انگشتانش را ليسيد.
حميرا زير ل**ب گفت:
- چندش.
وارد اتاقى شدند كه نقش انبارى و اتاق خلوت اعضاى خانواده را داشت. كمد لباس، اسباب بازى‌هاى قديمى و جديد، كتاب‌هاى درسى حميرا و ده‌ها وسيله‌ى ريز و درشت در اين اتاق پیدا مى‌شد.
پنجره‌ى بزرگ اتاق با پارچه‌ى متقال سفيد پوشانده شده بود؛ اما اين پرده نمی‌توانست مانع ورود اَشعه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #5
سه روز از رفتن زیور خانم و خانواده‌ به مسافرت می‌گذشت.
سه روز بود که طاهره لبخند نمی‌زد، با مادر هم‌کلام نمی‌شد و بیشتر وقت خود را زیر میز می‌گذراند.
روز اول مادر به این رفتار دخترکش بی‌اعتنایی کرد. روز دوم حسین با زبان کودکانه از حمیرا پرسید از بام خانه به خانه‌ی زیور خانم برود عروسک را بیاورد؟
حمیرا با شانه بالا انداختن او را منع کرده بود. یک عروسک ارزش این ماجرا را نداشت.
روز سوم مادر از مغازه سر کوچه برای طاهره پفک و بستنی خرید تا ناراحتی را از دل کودک درآورد. طاهره خوراکی‌ها را به حسین بخشید وبرادر شکمو را متحیر و خوشحال کرد.
نبرد سرد و سختی بین طاهره با مادر درگرفته‌ بود. مادر در نگاه دخترک مهربانش، سردی سختی را می‌دید.
عصر روز چهارم فرا رسید. طاهره روی میز را با چادر حمیرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #6
13 فروردین 1381
تهران
مهناز به درخت قطور تکیه داده و با لذت به سیب گلاب کوچک گاز می‌زد و با لذت چشم می‌بست.
صدا و غوغای مسرت‌بخشی پیرامونش را فرا گرفته بود.
صدای فریاد و کل‌کل پسران در حال فوتبال بازی کردن در صدای خنده‌ی بزرگان خانواده پیچیده بود. میترا گوشه‌ی زیرانداز خواب بود و عمو مواظب بود خاکستر ذغال‌های قلیان روی او نریزد. صدای مادر که آهسته برای خاله از خواستگار جدید می‌گفت به گوشش می‌رسید.
باضربه‌ای که به سینه‌اش خورد، تکه سیب به گلویش پرید و با سرفه‌ای دردناک موفق به رفع خطر خفگی شد.
چشمان اشک‌آلودش را باز کرد و به جوان شرمنده‌ی روبه‌رویش گفت:
- خدا ذلیلت کنه مصطفی، اگه آخر با این خریت‌هات منو جوون‌مرگ نکردی!
صدای مادر بلند شد:
- زبونتو گاز بگیر، از مردن حرف نزن.
- چشم حرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #7
مهناز كوله را بين تنه‌ى خودش و بدن دانیال قرار داد و گفت:
- بيا كنارم بشين تا كسى نديده دزدى كرديم.
چشمان ليلا از اين شيطنت درخشيد و كنار دخترخاله‌ى قدبلند و درشتش نشست.
- زود باش تا كسى نفهميده.
مهناز زيپ كوله را باز كرد و دستش را داخل برد و نجوا كرد:
- كلوچه، چيپس، نوشابه! آهان اينم پفك و بله، عشق من لواشك.
ليلا با ذوق گفت:
- مهناز زود باش سهم منو بده، الان غول كوچولو از راه مى‌رسه.
دخترخاله‌ها مانند دختركان كوچك با خنده‌هاى ريز از سرقتشان لذت بردند.
مهناز بعد از دستبرد مختصر كوله را كنارى گذاشت و دانیال خوابيده را به دامن مادر سپرد. ليلا بالش كوچكى زير سر دانیال گذاشت و رو انداز سبكى را با محبت و وسواس مادرانه روى كودكش کشید.
پسران چند خانواده‌اى كه براى به در كردن سيزده آنجا جمع شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #8
نماینده‌ی کلاس شقایق دو با ذوق داخل کلاس پرید و گفت:
- یه خبر خوب... خانم عظیمی نیومده.
هورا و جیغ سی و شش دختر نوجوان کلاس را لرزاند. دختر قدبلندی روی میز زد و بلند خواند:
- من یه پرنده‌م آرزو دارم تو باغم با‌شی.
چند دختر ریتمیک روی میزها زدند و به ترانه، موزیک دادند.
- من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای چراغم باشی.
هر جا که باشم [چند خواننده دیگر با او هم نوایی کردند] هر چی که باشم تو باید باشی
تا زنده باشم، می‌میرم اگه از تو جدا شم
می‌میرم اگه از تو جدا شم، اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
همه با هم دم گرفتند:
- تو رو دوست دارم
- تو رو دوست دارم
معاون مدرسه به در کلاس کوبید و فریاد زد:
- عجب این‌جا رو کردین عروسی، رضوان کجایی؟
نماینده با رنگی پریده جلو آمد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • #9
با تأکید بر کشیدن نقشه‌ی کتاب از دانش‌آموزان خواست درس جدید را همان لحظه بخوانند.
زنگ تفریح معلم مبتدی و دانش آموزان را نجات داد. مهناز از میان سروصدا و بدن‌های ریز و درشت دخترهای پرصدای سالن عبور کرده و وارد دفتر مدرسه شد.
هنوز روی یکی از صندلی‌های دفتر ننشسته بود که دختری صدایش زد.
- خانم عظیمی!
با لبخند به سمت دختر رفت. چهره‌اش آشنا بود.
- بله؟
دخترک چشم عسلی و سبزه کتاب جا مانده‌ی جغرافیا را به‌سویش گرفت.
- تو کلاس جا گذاشتین.
- ممنون عزیزم.
لبخند دختر عمق گرفت.
چه راحت با یک کلام و توجه مثل گل می‌شکفتند.
چای را از روی سینی برداشت و به‌آرامی مشغول نوشیدن آن شد. به‌ ظاهر معلم‌ها دقت کرد. مانتوها جدید بودند و ساده. یکی دو تا از معلم‌ها مانتوهای کوتاه و اندامی به تن داشتند.
خوشحال شد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/20/17
ارسالی‌ها
1,547
پسندها
11,741
امتیازها
31,873
مدال‌ها
24
دخترهای کلاس سوم ساکت؛ اما زیرک بودند و در هنگام درس دادن سعی می‌کردند از مهناز سوتی بگیرند؛ اما نمی‌دانستند مهناز خودش خدای گرفتن اشتباهات دیگران است.
درس را به‌قدری دقیق خوانده‌‌ بود که بهانه دست این دختربچه‌ها ندهد!
رفتار پاکدامن مشکوک می‌زد. چشم درشت عسلی، با ذوق تمام مدت او را زیرنظر گرفته‌ بود! چرا؟ نمی‌دانست.
ابتدا فکر کرد از همان عاشقان همیشگی لیلاست. اما طاهره پاکدامن سؤالی درمورد لیلا نپرسیده بود.
آن‌شب برای لیلا از حوادث مدرسه گفت و فراموش کرد از طاهره سخنی بگوید.
***
یاسر شلوارها و بلوزهای جدید را که از ترکیه رسیده‌ بود روی میز قرار داد و گفت:
- قیمت‌ها رو بچسبون و بذار قفسه‌ی بالا. چند نمونه و رنگ متفاوت هم بذار جلوی ویترین. حتماً هم نوشته‌ی (بلوز و جین‌های جدید از ترکیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا