در حال تایپ رمان آیس‌برگ(کوه‌یخی)|دخترعلی کاربر انجمن یک رمان

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
کد رمان: 2288
ناظر: @افسانه نوروزی


نام رمان: آیس‌برگ(کوه‌یخی)
نویسنده: دخترعلی
ژانر: اجتماعی |روانشناسی

خلاصه:
آیس‌برگ یا کوه‌یخی از دور ظاهر بسیار جذاب و زیبایی دارد و بیننده تصور می‌کند با چشم تمامی ابعاد و زیبایی این قطعه یخ‌های حجیم قابل دیدن است.
اما در اصل آنچه به نظر می‌رسد یک‌هفتم یا یک‌دهم حجم واقعی این پدیده‌ی زیبا و شگفت‌انگیز است.
بیشتر حجم این قطعه‌یخ‌های بزرگ زیر سطح آب قرار دارد و با یک خطای چشم می‌تواند حوادث وحشتناکی بیافریند.
حوادثی همانند آن‌چه برسر کشتی باشکوه تایتانیک در آب‌های اقیانوس آمد وموجب حیرت جهانیان گشت.
هر انسان یک آیس‌برگ متحرک در خشکی است با همان زیبایی و قدرت تخریب بالا.
آیس‌برگ حکایت زندگی و شرایط روحی یک انسان است.
طاهره بی‌خبر از آیس‌برگ وجودیش تلاش می‌کند تا در تمامی عرصه‌های زندگی موفق باشد.
اما با گم کردن لحظات کوتاه و بلندی از زندگیش همواره با وحشت روبرو است.
وحشت از اینکه در این زمان‌های گم شده کجاست و چه می کند! از چه کسی می‌تواند کمک بگیرد؟
دکتر شیدا احسانی شاید همان دستی است که می‌تواند به او در حل این معما کمک کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
146273


نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
به نام خدا.
سخنی با خوانندگان محترم:
در این رمان سعی شده یکی از اختلالات شخصیتی و نحوه‌ی بروز آن به تصویر کشیده شود. اما خوانده نباید منتظر یک مقاله‌ی علمی در زمینه‌ی روانشناسی باشد.
نویسنده تلاش می‌کند در حوادث وجملات ساده و قابل فهم در مورد این اختلال قلم فرسایی کند و رمانی جذاب خلق نماید.
لازم به ذکر است نویسنده هیچ ادعایی در زمینه‌ی روانشناسی و روانکاوی ندارد و تنها یک واقعیت را که به چشم دیده‌است به ترسیم می‌کشاند.
شخصیت اصلی واقعی می‌باشد.


اَراک / بهار1372

طاهره با ذوق موهای طلایی عروسک زیبایش را شانه می‌زد و با زبان کودکانه برایش آواز می‌خواند.
مادر در آشپزخانه مشغول تفت دادن پیاز بود. یوسف صبح قبل از رفتن برای ناهاردرخواست (پتله‌ پلو) کرده بود.
عطر پیازهای نگین شده با زعفران، فضای خانه و حیاط را پر کرده بود.
مادر از دختر نوجوانش که دست‌هایش را می‌شست پرسید:
-حمیرا ماست خیار آماده شد؟

- بله مامان.
-حسین رو از کوچه صدا کن بیاد.
حمیرا چادر گل ریز صورتی را سر کرد و به سمت حیاط رفت، هنگام رد شدن از کنار طاهره آهسته لگدی به پایش زد و گفت:
-بسه کچلش کردی.
طاهره با چشمانی متحیر و کشیده به خواهر بزرگش نگریست و عروسک را بالا گرفت و پرسید:
-کو؟ چچل (کچل) نشده!
حمیرا با بدجنسی گفت:
-چندبار دیگه شونه کنی کچل می‌شه.
طاهره با ترس شانه را کناری انداخت و متوجه لبخند موذیانه‌ی حمیرا نشد. عروسکش را بسیار دوست داشت. پدر دو روز پیش وقتی همراه مادر به تهران می‌رفت برای اینکه گریه نکند و دختر خوبی باشد این عروسک را برایش خریده‌ بود.
از دو روز پیش لحظه‌ای از عروسکش جدا نمی‌شد و حتی وقتی دستشویی می‌رفت هم آن را با خود داخل اتاقک می‌برد.
دقایقی بعد، حمیرا همراه پسرکی که جلوی لباسش کثیف و خاکی شده بود وارد سالن شد.
-حسین این چه وضعشه؟
پسرک تخس و تپل در حالی که دستش را روی لباس می‌کشید تا آن را تمیزکند با شوق گفت:
-پوس(پوز) حامدو تو خاک کردم.
حمیرا ضربه‌ای پشت سر حسین زد و گفت:
-پوزش رو به خاک مالیدم.
مادرنالید:
-خدا منو مرگ بده با این پسر خروس جنگی (با کف گیر به سمت پسرک رفت) ذلیل مرده از دست تو چه کنم؟
حسین به سرعت عقب دوید و دست طاهره را له کرد.
صدای فریاد طاهره در فریاد حسین گم شد.
-حامد اول شروع کرد... می‌گفت تو ترسویی.
حمیرا با لبی خندان خیاری را گاز زد و نظاره‌گر مشاجره‌ی همیشگی برادر شیطان 6 ساله‌اش با مادر همیشه نگرانش شد.
زنگ خانه به فرار حسین و فریاد مادر خاتمه داد. حمیرا به طاهره گفت:
-برو درو باز کن حتما بابا هست.
طاهره با چشمان خیس در حال مالش دست له شده به سمت در رفت و با ایستادن روی پنجه‌ی پا به سختی در را باز کرد.
اما به جای پدر زیور خانم و آرزو را دید.
-سلام.
-سلام طاهره جون، مامان خونه‌ است؟
-بله.
وارد خانه شدند و آرزو با چشمانی مشتاق به عروسک زیبا خیره شد و دستش را به سوی عروسک برد، اما طاهره عروسک را پشت خود پنهان کرد.
-بده منم بغیش(بغلش) کنم.
طاهره شانه بالا انداخت.
آرزو خود را به پشت طاهره نزدیک کرد.
-بده دیده(دیگه) طاهله(طاهره).
- نه، دوست ندارم.
و به سرعت دوید و از آرزو دور شد.
مادر و زیور خانم در آشپزخانه بودند. مادر در حالی که حسین را زیر بغل زده بود و با شدت صورتش را زیر شیرآب آشپزخانه می شست به صحبت زیور خانم گوش می‌داد.
-آره سمانه جون از وقتی مادر‌شوهرم اومده یه آب خوش از گلوی من و بچه‌ها پایین نمی‌ره، از بس وسواسیه. 70 ساله است و مثل زن‌های آبستن ویار داره.
با شرمندگی سر پایین انداخت و ادامه داد:
-بوی غذات تو کوچه پیچیده... پاشو کرده تو یه کفش و می‌گه برام (پتله پلو) بپز. من هم، خودت می‌دونی بلد نیستم... ببخشین اگه می‌شه...
مادر اجازه نداد زیور ادامه دهد، به اندازه کافی زیور خانم در روزهایی که عازم تهران بودند با نگهداری از بچه‌ها لطف می‌کرد.
-چشم الان می‌کشم. عیبی نداره خواهر، خب پیرزن هوس کرده، گناه داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
ضربه‌اى نسبتا محكم بر باسن تپل حسين زد و او را زمين گذاشت و با اَخم گفت:
-حميرا بيا يه پيرهن به اين تخم جن بپوشون، ذله شدم از دستت حسين.
حسين كمى قسمت ضرب ديده را ماليد و غريد:
-تصقير(تقصير) حامده.
حميرا بازوى حسين را فشرد و او را به سمت اتاق كنار راه پله كشاند. حسين در حالى كه بازويش در دست حميرا بود از فرصت استفاده كرده و هنگام عبور، چهار انگشت در كاسه ماست كرد و با لذت انگشتانش را ليسيد.
حميرا زير ل**ب گفت:
-چندش.
وارد اتاقى شدند كه نقش انبارى و خلوت اعضاى خانواده را داشت. كمد لباس، اسباب بازى‌هاى قديمى و جديد، كتاب‌هاى درسى حميرا و ده‌ها وسيله‌ى ريز و درشت در اين اتاق پیدا مى‌شد.
پنجره‌ى بزرگ اتاق با پارچه‌ى متقال سفيد پوشيده شده بود، اما اين پرده مانعى در برابر ورود نورانى اَشعه‌ى خورشيد به نمى‌شد.
حميرا از چوب لباسى فلزى گوشه‌ى اتاق پيراهن سبز آويزان را برداشت و تن تپل سفيد و شيطان خانواده كرد و با نواختن ضربه‌اى بر سر حسين دلخورى خود را نشان داد.
حسين ضربه‌اى به پاى حميرا زد و فرياد كشيد:
-چرا مى‌زنى؟
حميرا دهان باز كرد تا جوابى در خور او بدهد كه دهان و چشمانش با ديدن زير ميز باز ماند.
چشمانش را باز و بسته كرد و قدمى به ميز چندكاره نزديك شد. طاهره با عروسكى كه ميان سينه‌اش فشرده بود زير ميز جمع شده، نشسته بود.
يكى از وسايل محبوب خانه، اين ميزچوبى و صندلى فلزى بود. ميز و صندلى درس خواندن حميرا، خوشنويسى پدر، ميز خياطى و اُتوى مادر، ميز بادبادك سازى حسين و خانه‌ى خيالى طاهره.
- اون‌جا چه كار مى‌كنى، بيا بيرون.
طاهره با چشمان درشت و ل**ب‌هاى برچيده گفت:
-نمى‌خوام بيام بى يون(بيرون). آيزو مى‌خواد عيوسكمو بگيله.
-كسى عروسكتو نمى‌گيره حالا بيا…
صداى گريه‌ى آرزو گفتگوى دو خواهر را قطع كرد. صداى بلند مادر به گوش رسيد:
-طاهره كجايى؟
طاهره خود را بيشتر جمع كرد. حميرا به سمت در اتاق رفت. مادر كنار زيور كه بشقابى پر غذا در دست داشت ايستاده بود و موهاى بلند و بافته شده‌ى آرزو را نوازش مى‌كرد.
-گريه نكن الان مى‌گم طاهره عروسكشو بده بازى كنى. طاهره كجايى مادر؟
حمیرا با لبخند گفت:
-اتاق كوچيكه. رفته زير ميز.
مادر دست آرزو را كشيد و به سمت اتاق رفت و با تحكم گفت:
-طاهره! بيا بيرون.
طاهره با ترس بيرون آمد و مادر عروسك را از دستش بيرون كشيد و به آرزو داد.
-برين با هم بازى كنين.
آرزو خندان و طاهره غمگين به عروسك موطلايى خيره شدند.
-عيوسك منه، بده.
مادر بازوى لاغر دخترك را ميان دو اَنگشت فشرد و زمزمه كرد:
-حرف نزن.
صداى جيغ دخترك باعث شد تا مادر كار خود را تكرار كند و زمزمه كند:
-جيغ زدى نزدى. عروسكتو كه نمى‌خوره.
و با لبخندى تصنعى به زيور كه در آستانه‌ى اتاق ايستاده بود، نگاهى كرد.
زيور با شرمندگى گفت:
-خب عروسكشو دوست داره… آرزو بيا عروسك طاهره رو پس بده.
آرزو دوان دوان به سمت حياط و بيرون خانه دويد. زيور با خجالت گفت:
-مى دم اُميد عروسكو بياره.
مادر با همان لبخند كذايى گفت:
-حالا امشب پيشش باشه.
طاهره با اين حرف زير گريه زد و از ترس مادر دهانش را محكم با دست گرفت. ورود يوسف به خانه باعث ختم صحبت دو زن شد.
مادر هندوانه‌ى ميان دستان يوسف را گرفت و با سلام، خسته نباشيدى نثار همسر كرد.
يوسف دست و صورتش را شست و كنار سفره نشست. حسين كنار پدر نشست و حميرا روبروى پدر كنار مادر قرار‌گرفت.
مادر ابتداى بشقاب پدر را از غذاى خوش بو پُر كرد و به حميرا داد تا به دست پدر بدهد.
يوسف نگاهى به اطراف انداخت و گفت:
-طاهره كجاست؟
مادر نيز نگاهى به اطراف كرد و گفت:
-حسين برو بگو بياد ناهار، حتما داره بازى مى‌كنه.
حسين تغييرى در نشستن نداد و گفت:
-عروسكشو دادى آرزو، داره گريه مى‌كنه.
يوسف با نگاهش منتظر جواب مادر ماند.
مادر بى‌توجه، بشقاب حسين را پُر كرد و گفت:
-لوسش كردى يوسف، آرزو طفلى فقط خواست با عروسكش بازى كنه…
حسين گفت:
-عروسكشو برد خونه.
-ساكت بچه، حميرا برو طاهره رو بيار.
حميرا زير ل**ب غر زد و بلند شد.
يوسف گفت:
-بشين غذاتو بخور، خودم مى‌يارمش.
مادر ناراضى بشقاب بعدى را برداشت.
يوسف وارد اتاق شد و به سمت ميز رفت. طاهره مچاله زير ميز دراز كشيده بود. با لبخند روى زمين زانو زد و دست به سمت دخترك برد.
-طاهره بابا، بيا بيرون.
طاهره چشمان گيجش را باز كرد و به پدر نگاه كرد. نگاه گرم و دستان پر مهر پدر به سويش دراز شده بود.
-بيا بابا.
طاهره به سمت بابا رفت و ميان آغوش پدر به ياد عروسكش افتاد و با گريه گفت:
-مامان بَده، عيوسكمو داد به آيزو.
-نه خوشگل بابا، مامان خوبه. آرزو هم عروسكتو مى‌ياره.
طاهره اعتراضى نكرد اما ندايى از درونش جوشيد و تمام روان دخترک را اِحاطه كرد:
-سمانه خانم خوب نيست، خيلى بَده. فقط بابا يوسف خوبه.
يوسف كنار سفره نشست. مادر بشقاب غذاى طاهره را دراز كرد و گفت:
-طاهره مادر، عصر اُميد عروسكتو می‌یاره.
طاهره پاسخى نداد و نگاهى به مادر نينداخت. صدا در گوشش پيچيد:
-مادر تو نيست، بابا يوسف فقط باباى تو هست.
نفسى عميق از سينه‌ى پر درد طاهره بيرون آمد.
عصر شد و اُميد نيامد. حسين براى گرفتن عروسك فرستاده شد اما ساعتى بعد با صورتى كه از شكلات كثيف شده بود به خانه آمد و گفت:
-زيورخانوم نبود.
نگاه مادر به نگاه طاهره برخورد كرد. چشمان دخترك سه ساله پر از خشم و رنجيدگى شد. مادر خواست حرفى بزند، اما طاهره به اتاق دويد.
آن شب طاهره جاى خوابش را با حسين عوض كرد. حسين كنار مادر خوابيد و طاهره ميان حميرا و ديوار.
***
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
سه روز از رفتن زیور خانم و خانواده‌اش به مسافرت می‌گذشت.
سه روز بود که طاهره لبخند نمی‌زد، با مادر هم‌کلام نمی‌شد و بیشتر وقت خود را زیر میز می‌گذراند.
روز اول مادر به این رفتار دخترکش بی‌اعتنایی کرد. روز دوم حسین با زبان کودکانه از حمیرا پرسید از بام خانه به خانه‌ی زیور خانم برود و عروسک را بیاورد؟
حمیرا با شانه بالا انداختن او را منع کرده بود. یک عروسک ارزش این ماجرا را نداشت.
روز سوم مادر از مغازه سر کوچه برای طاهره پفک و بستنی خرید تا ناراحتی را از دل کودک درآورد. طاهره خوراکی‌ها را به حسین بخشید وبرادر شکمو را متحیر و خوشحال کرد.
نبرد سرد و سختی بین طاهره با مادر درگرفته‌ بود. مادر در نگاه دخترک مهربانش سردی سختی را می‌دید.
عصر روزچهارم:
طاهره روی میز را با چادر حمیرا پوشانده‌ بود و زیر میز در خانه‌ی باشکوه خود کدبانوگری می‌کرد. خرگوش و روباه و اُردک عروسکی، بچه‌‌های خانواده و
قلک خرسی شکل، پدر وخودش مادر خانواده شده بود.
خرگوش را نوازش کرد و با زبان کودکانه از او خواست که با اُردک بازی کند و تنهایش نگذارد.
بالا رفتن چادر، حریم خانه‌اش را شکست. با نگاهی ناراضی به مسبب این اتفاق نگاه‌ کرد. آرزو با لبی خندان عروسک را به سمتش دراز کرد و گفت:
-منم بازی بیام؟
طاهره با حرکتی تند عروسک را از دست آرزو کشید و چنگی به موهای بلند و بافته‌ی دخترک زد.
با جیغ آرزو و فریاد طاهره دو مادر سراسیمه به اتاق آمدند. طاهره موهای بلند را رها نمی‌کرد و با خشم و نهایت قدرت خود آن را می‌کشید.
مادر با فشردن مچ دست طاهره، توانست آرزو را نجات دهد.
-ولش کن طاهره.
طاهره با خشم فریاد زد:
-عیوسک من بود.
زیورخانم با نوازش دخترش به طاهره گفت:
-طاهره جون، دخترم، من یادم رفت قبل از مسافرت عروسکتو بیارم.
مادر از جا برخواست و گفت:
-عیب نداره زیور خانوم. طاهره الان با آرزو بازی می‌کنه، مگه نه؟
طاهره ل**ب‌های فشرده را باز کرد.
-نه، با دُز(دزد) بازی نَکنم(نمی‌کنم).
مادر لبش را گزید و نگاهش بین صورت پر خشم دخترک و چهره‌ی زیور چرخید.
زیوربا لبخند گفت:
-طاهره بیا خونمون ببین آرزو برات سوغاتی چی خریده.
و در ادامه خم شد و سعی کرد با محبت، ناراحتی را از دل دخترک درآورد.
مادر به طاهره که دست در دست زیور به سمت حیاط می‌رفت، گفت:
-اذیتشون نکنی دخترم.
طاهره در دل گفت:
-تو مامانم نیستی.
زیور توانست با دادن روسری و نُقل به طاهره و بوسیدن صورت او کدورت را پایان بخشد.
طاهره با آرزو و عروسک‌هایش مشغول بازی شد.
اُمید هم برایشان کمی خوراکی آورد.
***
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
13 فروردین 1381
تهران
مهناز به درخت قطور تکیه داده و با لذت به سیب گلاب کوچک گاز می‌زد و با لذت چشم می‌بست.
صدا و غوغای مسرت‌بخشی پیرامونش را گرفته بود.
صدای فریاد و کل‌کل پسران در حال فوتبال بازی کردن در صدای خنده‌ی بزرگان خانواده پیچیده بود. میترا گوشه‌ی زیرانداز خواب بود و شوهرخاله مواظب بود خاکستر ذغال‌های قلیان روی او نریزد. صدای مادر که آهسته برای خاله از خواستگار جدید می‌گفت به گوشش می‌رسید.
باضربه‌ای که به سینه‌اش خورد تکه سیب به گلویش پرید و با سرفه‌ای دردناک موفق به رفع خطر خفگی شد.
چشمان اشک‌آلودش را باز کرد و به جوان شرمنده‌ی روبرویش گفت:
-خدا ذلیلت کنه مصطفی، اگه آخر با این خریت‌هات منو جوون‌مرگ نکردی!
صدای مادر بلند شد:
-زبونتو گاز بگیر، از مردن حرف نزن.
-چشم حرف نمی‌زنم به این گلابت بگو شوخی خرکی نکنه.
مصطفی دستی تکان داد و گفت:
-خب حالا، از دستم دررفت. نهایتش ننه‌مون از دست شوهر دادنت خلاص می‌شه. حالا توپ رو رد کن بیاد.
مهناز توپ فوتبال را محکم به سمت صورت برادر دوقلویش پرت کرد و گفت:
-بیا برو تا نقشه‌ی قتلت رو نکشیدم.
مصطفی پشت کرد و به سمت گروهی از پسران نوجوان و جوان رفت و مهناز در دل قربان صدقه‌ی قد و بالای قُلش رفت.
-خب حالا نخورش انگار فقط این داداش داره، اون‌هم یه داداش تحفه.
مهناز به درخت تکیه داد و به گوینده گفت:
-بادوم خاله رو رد کن بیاد.
زن جوان طفل شیرخوار را به او داد و کنارش نشست.
-مهناز فکراتو کردی؟
مهناز لپ طفل را با ل**ب‌هایش با ملایمت لمس کرد و با نفسی رایحه‌ی بکر و خوش کودک را به مشام کشید.
-لیلا فردا باید با یاسر برم بازار،این مدت به خاطر دهه‌ی محرم و عید بوتیک نرفتم اما حالا بهانه ندارم.
لیلا دست روی شانه‌ی مهناز گذاشت و با خواهش گفت:
-یاسر با تو راه می‌یاد اما مدیر با من راه نمیاد. اگه غیبت رد کنه هم حقوقم کم می‌شه هم موقع بازنشستگی غیبت‌هامو حساب می‌کنن، فقط دو روز.
خاله با سینی پر از چای به افراد دو خانواده که روی زیرانداز داخل چمن پارک نشسته‌بودند، نزدیک شد.
-تا نهار آماده بشه چایی بخوریم.
مادر کمی به سمت پدر که با لذت قلیون می‌کشید، متمایل شد تا برای خاله جا باز کند. خاله بین مادر و میترای خوابیده نشست.
مهناز گفت:
-لیلی خانوم چایی منو بده، ( آهسته ادامه داد) کوله‌ی مصطفی رو هم برام بیار.
لیلا به سمت سینی چای رفت و با خنده گفت:
-منو با اون غول درننداز(نینداز)، دفعه‌ی قبل کم مونده بود دستمو بشکنه پسره‌ی دیوونه.
مهناز با نوک انگشتانش موهای نرم و کم‌پشت طفل 6 ماهه را نوازش کرد و گفت:
-بذار این نی‌نی خاله بزرگ بشه می‌زنه رو دست مصطفی، بعد ببینم بهش غول می‌گی.
لیلا کوله را ماهرانه از کنار میترا برداشت و به سمت مهناز برد.
-نخیر اون وقت می‌گم، فدای قد و بالای پهلوونم بشم.
مهناز با عشق گفت:
-دلت بسوزه الان خودم یه پهلوون دارم.
-نمی‌خواد داداش نداشتمو تو صورتم بکوبی، کوله رو باز کن ببینم مصطفی قاچاق چی آورده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
مهناز كوله را بين تنه‌ى خودش و بدن دانیال قرار داد و گفت:
-بيا كنارم بشين تا كسى نديده دزدى كرديم.
چشمان ليلا از اين شيطنت درخشيد و كنار دخترخاله‌ى قدبلند و درشتش نشست.
-زود باش تا كسى نفهميده.
مهناز زيپ كوله را باز كرد و دستش را داخل برد و نجوا كرد:
-كلوچه، چيپس، نوشابه! آهان اينم پفك و بله، عشق من لواشك.
ليلا با ذوق گفت:
-مهناز زود باش سهم منو بده… الان غول كوچولو از راه مى‌رسه.
دخترخاله‌ها مانند دختركان كوچك با خنده‌هاى ريز از سرقتشان لذت بردند.
مهناز بعد از دستبرد مختصر كوله را كنارى گذاشت و دانیال خوابيده را به دامن مادر سپرد. ليلا بالش كوچكى زير سر دانیال گذاشت و رو انداز سبكى را با محبت و وسواس مادرانه روى كودكش کشید.
پسران چند خانواده‌اى كه براى به در كردن سيزده آنجا جمع شده بودند با نواى اذان هر كدام كنار خانواده‌ى خود روى چمن يا زيرانداز نقش زمين شدند تا خستگى دَر كنند.
بيشتر آنها هنوز لباس سياه عزادارى محرم را به تن داشتند. تقارن محرم و فروردين چيزى از شادى و نشاط آنها كم نكرده بود؛ جوان بودند و از هر موقعيتى براى جوانى و هيجان استفاده مى‌كردند.
مصطفى همراه پدر و مهناز به نماز ايستاد؛ خاله‌ها به همراه ليلا سفره ناهار را پهن كردند. چند بشقاب غذا بين خانواده‌هاى هم جوار رد و بدل شد. مصطفى بشقابى برنج و قيمه به دوست جديدش مهدى داد و مادر مهدى بشقاب را از كتلت و گوجه‌هاى ريز پر كرد و به مصطفى تحویل داد. ميترا كه تازه دوران نقاهت خود را مى‌گذراند و عزيز دو خانواده بود لم داده به پدر، غذايش را مى‌خورد و گه‌گاه به غذاى مصطفى ناخنك مى‌زد.
مصطفى خود را كنترل مى‌كرد تا بر روى دست لوس١٢ ساله‌ى خانواده نكوبد؛ اما عاقبت با حرص گفت:
-ميمون، دستتو از بشقاب من بيرون بكش.
ميترا خنديد:
-نمى‌خوام غذاى تو خوشمزه‌تره.
-آره راست مى‌گى آخه عادت ندارم بعد دستشويى دستامو بشورم.
ليلا دستش را دراز كرد و از پشت سر مهناز به كمر مصطفى زد و گفت:
-اَه حالمو به هم زدى، لال شو.
ميترا و مهناز خنديدند و مصطفى غريد:
-چته وحشى؟ فرمانده چطور تو رو تحمل مى‌كنه.
فرمانده لقبى بود كه مصطفى به على، همسر ليلا داده بود؛ على رئيس يكى از ايستگاه‌هاى آتش نشانى شهر بود.
- خيلى راحت. مگه مثل توئه؟!
پدران خانواده بى‌توجه به گفتگوى فرزندان در حال خوردن، از وضعيت اقتصادى و بازار زمين و آرد حرف مى‌زدند. مصطفى از ميان ميترا و مهناز بلند شد و بين ليلا و مهناز نشست.
-مامان يه بشقاب ديگه براى من بكش. دختر لوسِت كوفتم كرد.
ليلا با خنده بشقابش را به سمت مصطفى گرفت و گفت:
-بيا اينو بخور من سير شدم.
مصطفى بى‌تعارف بشقاب ليلا را گرفت و با چند لقمه همه را بالا داد.
-تبارك الله به اين اشتها.
بازوى قطور روبروى صورت ليلا قرار گرفت.
-همه‌اش عضله است دخترخاله…
ده سال هم خانه بودن پيوندى محكم به رابطه‌ى ليلا و مهناز و مصطفى زده بود. بيشتر خواهر و برادر بودند تا فرزندان دو خواهر.
باجناق‌ها پسرعموهايى بودند كه عاشق دختران سياه چشم دوقلوى بقال كوچه شده بودند و بعد از سربازى در يك روز همسران خود را به خانه برده بودند. خانه‌اى با چهار اتاق و حياطى بزرگ. دو خواهر ١٠ سال كنار هم با يك آشپزخانه‌ى مشترك به زندگى پسرعموها آرامش بخشيده بودند. ليلا اولين طفل محبوب خانواده بود و دو سال بعد دوقلوهاى درشت هيكل رنگ و بوى تازه‌اى به خانه دادند.
پسرعموها سال‌ها تلاش كردند و توانستند از قِبَل كوره‌ى نانوايى و رفتار بى‌‌حاشيه‌ى خود دو خانه‌ى زيبا كنار هم در خيابان پيروزى بخرند. ديوار دو خانه هم نتوانست به رابطه‌ى آنها خدشه‌اى وارد كند. ليلا هم در گير و دار اين رابطه‌ى عاطفى دو پسرعمو، تنها شرط ازدواجش زندگى در كنار آن‌ها بود. على هم پذيرفت. پذيرفت كه همسرش دو سال بعد از عقد درس بخواند و با مدرك فوق ديپلم مشغول تدريس در مقطع راهنمايى شود.
اما مهناز ترجيح داد به جاى معلمى، دانشجوى حسابدارى باشد و بعد از فوق ديپلم همچنان به تحصيل مشغول شود و گاه از موقعيت سوءاستفاده كرده و سر به سر ليلا و مصطفى بگذارد و آنها را بى‌سواد خطاب كند. گرچه نه ليلا و نه مصطفى كه با مدرك فوق ديپلم در هنرستان، تراشكارى آموزش مى‌داد، اعتنايى به فخر فروشى او نمى‌كردند. زبان ليلا و قدرت بازوى مصطفى به فخر فروشى مهناز مى‌چربيد!

***
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
نماینده‌ی کلاس شقایق دو با ذوق داخل کلاس پرید و گفت:
- یه خبر خوب... خانوم عظیمی نیومده.
هورا و جیغ 36 دختر نوجوان کلاس را لرزاند. دختر قدبلندی روی میز زد و بلند خواند:
-من یه پرندم آرزو دارم تو باغم با‌شی.
چند دختر ریتمیک روی میزها زدند و به ترانه، موزیک دادند.
-من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای چراغم باشی.
هر جا که باشم (چند خواننده دیگر با او هم نوایی کردند) هر چی که باشم تو باید باشی
تا زنده باشم، می‌میرم اگه از تو جدا شم
می‌میرم اگه از تو جدا شم
اگه تاریکم اگه روشنم اگه پاییزم اگه بهارم
همه با هم دم گرفتند:
-تو رو دوست دارم
تو رو دوست دارم
معاون مدرسه به در کلاس کوبید و فریاد زد:
-عجب اینجا روکردین عروسی، رضوان کجایی؟
نماینده با رنگی پریده جلو آمد و گفت:
-خانوم گوش نمی‌دن.
مهناز ل**ب‌هایش را گاز گرفته بود تا بلند نخندد. چه دخترهای شلوغ و بامزه‌ای! خدا به او رحم کند. یعنی به معلم‌هایشان رحم کند. او که با این کلاس فقط دو جلسه داشت. بی‌چاره لیلا. مقنعه‌ی سرمه‌ای را مرتب کرد و کنار معاون رفت. معاون بعد از خط و نشان کشیدن برای کل کلاس گفت:
-ایشون خانم عظیمی هستند.
صدای دختر‌ها بلند شد.
-خانوم عظیمی خودمون دیگه نمیاد؟
-خواهر خانوم عظیمی هستین؟
-....
-ساکت باشین (به سمت مهناز سر چرخاند) کاری داشتین رضوان رو بفرستین دفتر.
-بله، حتما.
پشت به تخته‌سیاه، وسط کلاس ایستاد و با نگاه به صورت‌های کنجکاو گفت:
-مهناز عظیمی هستم، دخترعموی معلمتون. قراره این هفته به جای ایشون بیام.
قدمی به سمت صندلی بدون میز معلم برداشت. صدای لیلا تو گوشش پیچید:
- فقط از نماینده هرسوال داشتی بپرس، اِجازه نده بچه‌ها کلاس رو تودست بگیرن.
-خب خانم رضوان دفتر نمره کجاست؟
رضوان دفتر را به دست مهناز داد.
-خب دخترا اول حاضر-غایب می‌کنم بعد می‌ریم سراغ درس.
دختری پرسید:
-اِجازه خانوم، تکلیف عیدمونو نمی‌بینین.
صدای اعتراض بچه‌ها بلند شد. مهناز بلند گفت:
-ساکت... کسی بدون اجازه حرف نزنه.
قد بلند و هیکل درشت و صدای جدی، دانش‌آموزان را وادار به سکوت کرد.
-تکلیف عیدتون رو معلم خودتون میاد و می‌بینه. حالا کتاب‌های جغرافی رو بیرون بیارین.
-خانوم حاضر-غایب نمی‌کنین؟
مهناز برای پنهان کردن اشتباهش گفت:
-آخر ساعت، حاضر-غایب می‌کنم.
کتاب جغرافیای دوم را از کیفش بیرون آورد. لیلا روز قبل او را آموزش داده بود که چه کند. از روی کتاب نکات مهم را روی تخته‌سیاه بنویسد. اگر مطلبی را فراموش کرد با اعتماد به نفس از دانش‌آموزی بخواهد که آن را از روی کتاب بخواند و بقیه بچه‌ها زیر مطلب خط بکشند. روی تخته سیاه با گچ قرمز، بزرگ نوشت: (قطب جنوب).
-درس امروز قاره‌ی قطب جنوب هست.
یکی پرسید:
-قاره‌ی قطب شمال نداریم؟
سوالی که دیروز از لیلا پرسیده‌ بود.
-نه. قطب یعنی خشکی بزرگ. قطب شمال فقط یخچال هست. قطب جنوب خشکی داره.
-یخچال یعنی چی؟
جدی گفت:
-اِجازه بدین درس جدید داده بشه، وقت آوردیم به اون هم جواب میدم.
مطالب مهم درس را با گچ سفید نوشت.
-آیس برگ. آیس یعنی یخ و برگ یعنی کوه. کوه یخ یا کوه یخی. آیس‌برگ به قطعات بزرگ یخ گفته می‌شه که از یخ اصلی جدا شده و تو اقیانوس حرکت می‌کنه. بیشترین قسمت این کوه‌یخی تو آب از چشم پنهونه. به خاطر همین کشتی‌ها باید مواظب باشند که با قسمت زیر آبِ آیس‌برگ برخورد نکنن.
دانش‌آموزی دست بالابرد و پرسید:
-خانوم مگه چقدر بزرگه؟
مهناز گفت:
-کوچک‌ترین اندازه‌اش به بلندی مدرسه‌ی سه طبقه‌ی شما و درازی کوچه‌ی مدرسه هست.
چشمان متحیر و نداهایی که نشان از شگفتی دختران بود و از دهان بازشان بیرون آمد موجب خرسندی مهناز شد. درس به انتها رسید و سوال‌های مهم، داخل کتاب نوشته شد.
مهناز دفتر کلاس را برداشت.
-مریم اَحمدی.
-حاضر.
-فاطمه اَکبری.
-حاضر.
...
...
-طاهره پاکدامن.
دختری با چشمان عسلی و نگاه مجذوب‌کننده با لبخند بلند شد.
-حاضر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
با تاکید بر کشیدن نقشه‌ی کتاب از دانش‌آموزان خواست درس جدید را همان لحظه بخوانند.
زنگ تفریح معلم مبتدی و دانش آموزان را نجات داد. مهناز از میان سروصدا و بدن‌های ریز و درشت دخترهای پرصدای سالن عبور کرده و وارد دفتر مدرسه شد.
هنوز روی یکی از صندلی‌های دفتر ننشسته بود که دختری صدایش زد.
-خانوم عظیمی!
با لبخند به سمت دختر رفت. چهره‌اش آشنا بود.
-بله؟
-دخترک چشم عسلی و سبزه کتاب جا مانده‌ی جغرافیا را به سویش گرفت.
-تو کلاس جا گذاشتین .
-ممنون عزیزم.
لبخند دختر عمق گرفت.
چه راحت با یک کلام و توجه مثل گل می‌شکفتند.
چای را از روی سینی برداشت و به آرامی مشغول نوشیدن آن شد. به ظاهر معلم‌ها دقت کرد. مانتوها جدید بودند و ساده. یکی دو تا از معلم‌ها مانتوهای کوتاه و اندامی به تن داشتند.
خوشحال شد که مانتوی بلند و جدیدش را که رنگ کرم داشت به تن کرده است.
برخی با سرهای نزدیک به هم می‌گفتند و می‌خندیدند. روز اول بعد از تعطیلات بود و همه شاد و تازه نفس بودند.
با ورود مدیر به دفتر همه بلند شدند و با لحن‌های مختلف سلام کرده و احوال‌پرسی کردند.
برخی ساده، برخی با احترام و برخی با صمیمیت واقعی یا کاذب.
مهناز مانند یک پژوهشگر همه را می‌دید و در ذهن توانا و کنجکاوش ثبت می‌کرد تا بهانه‌ای برای سربه‌سر گذاشتن لیلا داشته‌ باشد!
یکی از معلم‌ها با ذوق از نام‌نویسی برای فروش موبایل (تلفن همراه) در اداره گفت.
-اول ثبت نام دو میلیون می‌گیرن، بقیه‌اش قسط‌بندی می‌شه.
معلم تپل و کوتاهی پرسید:
-خانم هاشمی کل قیمتش چقدر می‌شه؟
- بیرون بیشتر از 4 میلیونه، اما برای ما در میاد سه میلیون و خورده‌ای.
صدای اعتراض و نچ‌نوچ معلم‌ها ندای رضایت گروه اندک را در خود حل کرد.
معلم جوان و باریکی که به طرز ماهرانه و ملیح آرایش کرده بود با کنایه گفت:
-والاه (والله) اگه من این پولو داشتم زودتر جهیزیه‌امو می‌خریدم و نوک مادر‌شوهرمو می‌چیدم.
باخنده‌ی حضار، صحبت از تلفن همراه به سمت مادر‌شوهر و خانواده‌ای شوهر کشیده‌شد. زنگ دوم زده شد. برخی به سرعت و برخی با کاهلی، کیف‌های خود را برداشتند و عازم کلاس شدند.
خانم معاون دختری را صدا زد و گفت:
-بشیری... خانوم معلم رو ببر کلاس شقایق یک.
مهناز با خود گفت: (خدا رو شکر باز هم کلاس دوم هستن).
عکس‌العمل و سوال‌های دانش‌آموزان دقیقا مانند کلاس قبلی بود و تنها تفاوت آن، شیطنت بیش از اندازه‌ی دختر قد کوتاه و لاغری بود که هنگام ورود او از لبه‌ی پنجره پایین پریده بود.
دخترک در هرفرصتی با مزه‌پرانی و شیطنت کلاس را می‌خنداند. مهناز که در صحبت‌های دخترک بی‌ادبی نمی‌دید با سکوت تحمل کرد.
زنگ سوم و کلاس نرگس دو که پایه‌ی سوم راهنمایی بودند ابتدا کمی موجب نگرانی مهناز شد اما با تشر به خودش، آرام شد.
-خجالت بکش، دو برابر این وروجک‌ها قد و سن و هیکل داری اون‌وقت می‌خوای وا بدی؟ مهناز می‌کشمت اگه کم بیاری.
27 دختر در کلاس منظم نشسته بودند. ظاهرا آرامتر از بچه‌های دوم بودند.
قبل از بستن در کلاس باز هم چشم‌عسلی لبخند به ل**ب را دید.
-خانوم اجازه؟
-چی شده؟
دختر با خجالت گفت:
-این زنگ بی‌کاری داریم! اجازه دارم بیام تو کلاستون بشینم؟
مهنازپرسید:
- دوستت تو این کلاسه؟
- نه خانوم.
مهناز متعجب شد. چرا دخترک می‌خواست داخل کلاس او باشد؟ به آرامی گفت:
-معاونتون اجازه می‌ده؟
چشم عسلی با هیجان گفت:
- آره خانوم. اول به معاونمون گفتم، اجازه داد.
مهناز کنار کشید.
- بفرما. بشین میز اول.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/20/17
ارسال ها
1,388
امتیاز
27,673
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
دخترهای کلاس سوم ساکت اما زیرک بودند و در هنگام درس دادن سعی می‌کردند از مهناز سوتی بگیرند، اما نمی‌دانستند مهناز خودش خدای گرفتن اشتباهات دیگران است.
درس را به قدری دقیق خوانده‌بود که بهانه دست این دختربچه‌ها ندهد!
رفتار پاکدامن مشکوک می‌زد. چشم درشت عسلی، با ذوق تمام مدت او را زیر نظر گرفته‌بود! چرا؟ نمی‌دانست.
ابتدا فکر کرد از همان عاشقان همیشگی لیلاست. اما طاهره پاکدامن سوالی در مورد لیلا نپرسیده بود.
آن‌شب برای لیلا از حوادث مدرسه گفت و فراموش کرد از طاهره سخنی بگوید.

***
یاسر شلوارهای و بلوزهای جدید را که از ترکیه رسیده‌ بود روی میز قرار داد و گفت:
-قیمت‌ها رو بچسبون و بذار قفسه‌ی بالا. چند نمونه و رنگ متفاوت هم بذار جلوی ویترین. حتما هم نوشته‌ی (بلوز و جین‌های جدید ازترکیه رسید) رو به شیشه بچسبون.
مهناز با صبوری گفت:
-چشم.
همیشه همین طور بود. در این یک سال که پیش یاسر پسر خالهِ طیبه کار می‌کرد هر بار با رسیدن بار جدید یاسر این توصیه‌ها را تکرار می‌کرد.
البته خاله طیبه، دوست صمیمی مادر و همسایه‌ی قدیمی بود که دو ماه بعد از تولد یاسر تصادف سختی می‌کند و بیمارستان بستری می‌شود.
تنها زن شیرده در آن زمان مادر بوده که حاضر می‌شود دوهفته کنار دوقلوهای یک ساله به یاسر هم شیر دهد.
یاسر با قد بلند و هیکل لاغر گاهی مهناز را به شدت وسوسه می‌کرد این برادرشیری جوشی را از وسط نصف کند.
یاسر از مغازه کوچک و شیک بیرون زد و مانند همیشه به سمت مغازه‌ی رقیب و رفیقش رفت تا با بررسی مغازه‌ی او مطمئن شود هنوز اَجناسش از کیومرث بهتر است.
مهناز با نگاه به یاسر شیک‌پوش و خوش تیپ اما لاغر، لبخندی زد و زیر ل**ب گفت:
-بدو برو ببین (کیو) هنوز از این شلوارها نیاورده تا شب راحت بخوابی.
از آن‌چه از ذهنش گذشت، خندید.
-سلام خانوم خوش تیپ، می‌بینم جنس جدید آوردین.
مهناز با همان لبخند به ویترین داخل مغازه لم داد و گفت:
-بله، اَمرتون؟
جوان قد بلند شلواری را در دست گرفت وگفت :
-این خوبه، همینو می‌برم. تازه می‌تونیم شیفتی دو تایی بپوشیم... در جریانی که سایزمون یکیه.
مهناز شلوار را از دست مرد جوان بیرون کشید و گفت:
-زیادیت نکنه، برو تا یاسر تو رو ندیده.
جوان شلوار را از دست مهناز بیرون کشید و چشمک زد.
-اون با من، یاسر کیلویی چنده؟
-ببین اَگه منو بیکار نکردی.
-همین تصیم رو دارم خانوم...
-باز تو؟
جوان خندید و دست به سوی یاسر دراز کرد.
-سلام داداش، اومدم مطمئن بشم از دست این (اشاره به مهناز کرد) ورشکسته نشدی.
یاسرسرد گفت:
-قیمت شلوار 20 تومنه، از دست تو آخر مجبورم بیرونش کنم.
مهناز عصبانی محکم به سر شانه‌ی مصطفی زد و گفت:
-ببین اَگه آخر نون منو سنگ نکردی. ( به یاسرنگاه کرد) یاسر جون به من چه این گوریل اَنگوری مثل مارمولک میاد اینجا؟
یاسر سعی کرد نگاه تند و سردش را حفظ کند.
-مشکل منم این باغ وحش متحرکه.
مصطفی ذوق‌زده از فضای ایجاد شده، معترض گفت:
-بابا ناموسم اینجا شلوار و پیرهن مردونه بفروشه؟ خب باید مرتب بهش سر بزنم.
یاسر تنه‌ای به مصطفی زد و در حال مرتب کردن قفسه گفت:
- منم اینجا کشکم کسی بخواد به مهناز چپ نگاه کنه؟
مهناز خسته از مشاجره‌ی تکراری که بارها شاهدش بود، گفت:
- اوی آقایون غیرتی، من خودم برگ چغندرم؟ چشم کسی که چپ نگاهم کنه در‌میارم.
مصطفی سر تکان داد و گفت:
- اینو راست می‌گه.
به یاسر نزدیک شد وادامه داد:
- یاسر یادته چطور اون دوستت... اسمش چی بود؟ آهان ممدرضا رو پیچوند!
یاسر پشت به دوقلوهای دوست داشتنی و دردسرساز لبخند زد. به خوبی به یاد داشت که مهناز چطور محمدرضا را که به خود اِجازه داده بود از مهناز مستقیم خواستگاری کند به در مغازه کوبیده بود و با لگدی دمار از روزگارش درآورده بود.
یاسر چند جین روشن را داخل قفسه مرتب کرد و پرسید:
-خب پس سرک کشیدنت چیه؟
مصطفی به دست‌های مهناز و یاسر که با مهارت وسرعت مشغول جا دادن شلوارها بود نگاه کرد و با لبخند گفت:
-اومدم کادومو بگیرم.
-چه کادویی؟
- کدوم کادو؟
مصطفی لبخندش بزرگ‌تر شد و به چشمان منتظر نگاه کرد و با انگشت گوشه‌ی بینی‌اش را خواراند.
-فردا روز معلمه، منم معلم مظلومِ این مملکتم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا