در حال تایپ رمان تکیه گاه محکم | س.سرحدی کاربر انجمن یک رمان

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
کد رمان: 2313
ناظر رمان: @|AshKi |



نام کتاب: تکیه گاه محکم
نام نویسنده:س.سرحدی
ژانر رمان:عاشقانه،اجتماعی،درام
خلاصه رمان:
عشق تنها فرمول پیچیده ی این جهان است که هیچ دانشمندی نتوانسته آن را حل کند.
گاهی تمام معادلات آدمی را برهم می زند.
گاهی باعث برملا کردن رازهایی خواهد شد که همه را به نابودی می کشاند.
گاهی تکیه گاهی محکم برای معشوق خواهد بود.
گاهی عاشق را خوشبخت ترین فرد جهان خواهد کرد و گاهی بیچاره ترین فرد .
و گاهی همه اتفاقات را پیش رو خواهد داشت.
مقدمه:
جُز صورتِ عشقِ حق، هر چیز که من دیدم
نیمیش دروغ آمد
نیمیش َدغَل دارد...

(مولانا)
 
آخرین ویرایش

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,175
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
از این که آدم های سرشناس و معروف به سمتش می آمدند و موفقیتش را تبریک می گفتند در پوست خود نمی گنجید ،حال او به هر آن چه آرزویش را در سر داشت رسیده بود و هیچ چیزی نمی توانست امشب خوشحالی اش را از او بگیرد.دسته ای از موهای بلوند و بلندش را که تا کمرش می رسید به عقب راند و دامن لباس زرشکی ماکسی اش را مرتب کرد و به سمت همکارش رفت و نوشیدنی لیمونادی که به طرفش گرفته شده بود را در دستش گرفت و تشکر کوتاهی کرد و با لبخندی که از سرشب روی ل**ب هایش جاری بود و لحظه ای پنهان نمی شد، ل**ب به سخن گشود.
-دلم می خواد برقصم.
همکارش لبخندی زد و دستش را گرفت .
-خب بیا بریم برقصیم.
با گفتن این حرف مشتاقانه به سمتی که همه در حال تکان دادن خودشان بودند رفتند و هر دو با هم شروع به رقصیدن کردند،گاه با موزیک با صدای بلندی می خواند و گاهی تکان هایی آرامی به اندام ظریف و زیبایش می داد ،در حال پایکوبی بود که دستی به روی شانه اش قرار گرفت و باعث شد و بایستد؛سرش را که چرخاند خنده اش محو شد و به مادرش که با اخم او را تماشا می کرد نگاه کرد ،سودابه خانوم دستش را گرفت و از میان جمعیت بیرونش آورد و به گوشه ای برد و با تشر ل**ب به سخن گشود.
-دیوونه شدی ونوس؟یک ساعته داری اون وسط می رقصی.!
ونوس اخم هایش را شدیدا درهم گره کرد و با عصبانیت نفس عمیقی کشید ؛مادرش طبق معمول آمده بود تا حالش را خراب و اعصاب ونوس را با نصیحت هایش خرد کند .
-مامان می شه یه امشب دست از سرم برداری و بذاری خوش بگذرونم؟
سودابه خانوم چشم هایش را برای لحظه ای بست و سپس با نگاه خشمگینش موهای دخترش را مرتب کرد و در همان حال پاسخ ونوس را داد.
-عزیزم زشته شما همش وسط باشی می خوایی خانواده عموت بگن عروس آیندمون چقدر دختر سبک و جلفیه؟!می خوایی ناراحتشون کنی؟
خودش را عقب کشید و دست مادرش را پس زد.
-اونا همچین فکری نمی کنن،مامان می دونی که عموینا همچین خانواده ای نیستن که بخوان از من ایراد بگیرن.
سودابه خانوم نفس عمیقی کشید تا براعصابش مسلط شود ؛سپس لبخند مهربانی زد و جوابش را داد.
-ببین دختر قشنگم هیچ کس اول آشنایی نمیاد خودش رو نشون نمیده ،زمانی که من عروس خاندان پارسا شدم هیچ وقت فکر نمی کردم بابات سنتی باشه اما همین که ما ازدواج کردیم پدرت تموم عقیدش تغییر کرد.
ونوس نگاه معناداری به مادرش انداخت و پوزخندی زد و در جواب مادرش پاسخ داد.
-اونا وقتی من رو که یه بازیگرم به عنوان عروس قبول کردن یعنی این که سنتی فکر نمی کنن ،بعدشم آراد رو با بابا مقایسه می کنی؟!
پشت چشمی نازک کرد و از مادرش دور شد ،با آوردن اسم آراد تازه یادش افتاد ،نگاهی میان جمعیت انداخت ، آنیکا دختر عمویش در حال گفت و گو با زنان دیگری بود و آراد را کمی دور تر از آنیکا در کنار رهام دوستش دید ،لبخندی دوباره روی لبش جا خوش کرد و به طرفشان رفت ،نزدیک تر که شد متوجه دختری شد که در کنار آن ها ایستاده و با آن ها خوش و بش می کرد ،اخم هایش را درهم گره کرد و با دو قدم بلند به طرفشان رفت و بازوی آراد را گرفت.
-عشقم.
آراد در حالی که لیوان نوشیدنی که در دستش بود را به لبش نزدیک می کرد و به حرفی که رهام چند لحظه پیش زده بود می خندید ،سرش را چرخاند و به ونوس که یک دفعه پیدایش شده بود نگاه کرد و لبخند عریضی زد.

-به به عروسک خوشگل من بالاخره پیداش شد.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
ونوس لبخند پر از حرصی زد و در حالی که سرتاپای دختری که در کنار آن ها ایستاده بود را تماشا می کرد ل**ب به سخن گشود.
-دیدم سرت گرمه نخواستم مزاحمت بشم.
آراد که معنی نگاهش و لحن کلامش را دریافته بود ؛سرفه کوتاهی زد و اشاره ای به رهام داد و رهام با متوجه شدن این که او چه می گوید دست دختری که کنارشان ایستاده بود را گرفت و با لبخند پر استرسی رو به ونوس گفت:
-ونوس جان بذار لیلی رو معرفی کنم ،لیلی جان توی این مهممونی با من همراه بود.
و بعد به طرف لیلی چرخید و لبخندی هم نثار چهره ی دختری که غرق در آرایش بود کرد و ادامه داد.
-لیلی جان ایشون هم ونوس هستن فکر می کنم دیگه همه باید بازیگر موفق سینمای ایران رو بشناسن.
لیلی پوزخندی زد و دستی به موهای مشکی کوتاهش کشید و در حالی که سرتاپای ونوس را تماشا می کرد جوابش را داد.
-فکر می کنم اولین فیلمیه که بازی کردی درسته عزیزم؟چون تا قبلش من شما رو به عنوان مدل می شناختم.
ونوس اخم هایش را درهم گره کرد.
-عزیزم من مدل سرشناسی بودم توی بیشتر کَت واک های خارج از کشور و همین طور ایران بودم.
لیلی شانه ای بالا انداخت.
-منم همین رو گفتم که.
آراد که وضعیت را قرمز دید سرفه ای کرد و برای آن که دعوایی رخ ندهد رو به ونوس گفت:
-راستی عشقم من به تو تبریک گفتم؟
ونوس که دوباره یاد رویایی که اکنون به حقیقت پیوسته بود افتاد، لبخند عریضی زد و سرش را به شانه آراد نزدیک کرد.
-آره گفتی ،من هم به تو گفتم که این موفقیت رو مدیون زحماتی ام که تو برام کشیدی؟
رهام پوزخندی زد و آراد را نگاه کرد.
-آراد زحمت کشیده؟!
آراد هم خنده اش گرفته بود ،آخر او چه کاری از دستش بر می آمد؟!در حالی که می خندید ل**ب به سخن گشود.
-ونوس جان در حقیقت باید از اون یکی پسر عموت تشکر کنی ،مدیون اون هستی.
با گفتن این حرف از سوی آراد ،ونوس اخم هایش را باره دیگر درهم گره کرد و دستش را از دور بازوی او در آورد و سرش را تمسخرانه تکان داد.
-داداش شما به غیر از مخالفت با من، چیکار کرده ؟!
رهام و آراد همدیگر را نگاه کردند و آرادبا لحن جدی ل**ب به سخن گشود.
-اگه اون سرمایه گذاری نمی کرد این فیلم هرگز ساخته نمی شد ،فکر می کردم این رو می دونی عزیزم؟!
ونوس دست به سینه پوفی کرد و سرش را به آرامی تکان داد.
-درسته ،اما اون اصلا از من خوشش نمیاد .
آراد بدون معطلی پاسخ داد.

-خوب تو هم از اون خوشت نمیاد ،البته به هر دوتاتون گفتم باید نظرتون نسبت به هم رو تغییر بدین، چون من نه می تونم از تو دست بکشم نه از برادرم .
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
ونوس نگاه عصبی اش را به چشم های مشکی آراد دوخت .
-آراد، داداش تو یه سری اعتقادات مزخرف و سنتی داره که من باهاش کنار نمیام ،واقعا در عجبم اون چطور این همه سال از زندگیش رو توی آمریکا گذرونده و بزرگ شده ی اون جاس!
آراد دستش را درون جیب های شلوار جین مشکی اش که همراه با کت اسپرتی پوشیده بود کرد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
-حق با توئه ،اما اون به خاطر موقعیتی که داشته و داره باعث شده اینطوری برخورد کنه ،من خودم بعضی وقتا فکر می کنم آران پدرمه.
رهام با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و حرف آراد را تایید کرد.
-باور می کنی منم همچین فکری دارم؟!راستی کجاست ؟از اول مهمونی ندیدمش!
آراد در حالی که نگاهش را بین جمعیت می چرخاند پاسخ داد.
-لابد با یه مشت تاجر پولدار داره راجب تجارت و کار حرف می زنه.
حدس آراد درست بود ،آران با آن کت و شلوار مشکی که باعث شده بود جذبه و شیک بودنش را ده برابر کند در کنار چندین تن از دوستان تاجر پدرش ایستاده بود و در مورد کار با آن ها گفت و گو می کرد ،جالب بود که در مورد این چیزها خسته نمی شد اما مهرداد پارسا پدرش از گفت وگوی زیادی در مورد مباحث کاری به شدت خسته شده و تنها سرش را تکان می داد و با آن ها هم صحبت نمی شد .آران در حالی که یک دستش را درون جیب شلوار مردانه ی مشکی که با کتش ست شده،کرده بود سرش را هر از گاهی تکان می داد و سوال دیگری می پرسید،پدرش که به شدت خسته شده بود نفس عمیقی کشید و میان صحبت آن ها پرید.
-بهتر نیست بحث کار رو تموم کنیم پسرم؟
آران نگاه پر جذبه اش را به پدرش دوخت و لبخند کمرنگی زد و دستش را به روی شانه پدرش گذاشت.
-حق با شماس پدر ،من معذرت می خوام از همتون خسته شدین.
دوستان پدرش هر سه خندیدن و تنها سرهایشان را تکان دادند ،مهرداد پارسا در حالی که او را به سمت آرام می برد ل**ب به سخن گشود.
-آران امشب رو با ما بیا خونه،مهمونی کوچیکی هم اونجا داریم.
آران با همان لبخند پر جذبه و غرورانه اش ل**ب به سخن گشود.
-ممنون بابا اما می دونی که من با خانواده عمو خیلی صمیمی نیستم ونمی تونم تحملشون کنم.
مهرداد پارسا سرش را تکان داد و ادامه داد.
-پسرم اینطوری که نمی شه ،توی آینده اون دختر قراره همسر برادرت باشه؛ نمی شه که باهشون همیشه مخالف باشی ،تو باید با فامیل بیشتر اشنا شی و بشناسیشون چون سالها دور بودی باهاون اشنایی نداری اونا اون طور که فکر می کنی نیستن.

آران اندکی فکر کرد و برای آن که به این بحث خاتمه دهد سرش را به آرامی تکان داد و باشه ای گفت.هر دو به سمت آنیکا رفتندو در کنار او ایستادند.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
آنیکا در حالی که با یکی از همکاران شرکت پدرش در حال گفت و گو بود با آمدن برادر و پدرش حرفش را نیمه رها کرد و به سمت آن دو چرخید.
-چه عجب منو هم دیدین.!
مهرداد پارسا دستش را دور شانه تک دخترش انداخت و او را به خود فشرد.
-ببخشید دخترم تنهات گذاشتیم ،مگه آران صحبت هاش رو تموم می کرد .
آران در حالی که نگاهش بین جمعیت می چرخید؛ نفس عمیقی کشید و جواب پدرش را داد.
-بابا صحبت هاشون خیلی در مورد کار مفید بود ،تو پیشرفت شرکت خیلی می تونه کمک کنه.
آنیکا ابرویی بالا انداخت و در حالی که به برادرش نگاه می انداخت،همراه با لبخند کمرنگی ل**ب به سخن گشود.
-رئیس آینده شرکت از الان توی فکر پیشرفتاشه.
آران پوزخندی زد و سرش را تکان داد.
-کی گفته من رئیس شرکتم؟
آنیکا مرموزانه پدرش را نگاه کرد و سپس با دلخوری که در صدایش هویدا بود پاسخ داد.
-وقتی بابا تو رو اینقدر بی نقص بزرگ کرده . بعد از این همه سال که توی آمریکا بودی ازت خواست بیایی ایران حتما هدفی داشته.
مهرداد پارسا نگاهی به دخترش انداخت و سپس معترضانه ل**ب به سخن گشود.
-آنیکا این حرف ها از تو بعیده.
نیم نگاهی به چهره پدرش انداخت و سپس گفت:
-مگه غیر از اینه؟!
آران اخم ظریفی کردو سرش را به آرامی تکان داد ،باز هم همان بحث های تکراری را پیش کشیده بودند و باز هم نسبت به او حسادت کرده بودند ،اما او برای خاتمه دادن به بحث بی اهمیتی که تنها حوصله اش را سر می برد در جواب خواهرش پاسخ داد.
-آنیکا جان ،بهتر نیست این فکر های بیهوده رو بریزی دور؟!امشب تنها باید برای موفقیت شرکت جشن بگیریم.
آنیکا لبخندی زد و در ادامه حرف برادرش گفت:
-و البته برای موفقیتی که تو باعثش هستی.

سپس به طرف برادرش رفت و گونه اش را بوسید،با این که گاهی به او حسادت می کرد؛ اما باز هم او برادرش بود وبی نهایت او را دوست می داشت و به دقیقه نکشیده ناراحتی اش نسبت به او را فراموش می کرد،در واقع آران این گونه بود ،با خونسردی و متانتی که در رفتارش بود؛ باعث می شد طرف مقابل را به سمت خود جذب کند،همان طور که مدت کمی بود که از آمریکا امده بود همه اعضای خانواده و دوستان و آشناها به سمت او جذب شده بودند و او را بهترین و عاقل ترین فرد در تمام فامیل می دانستند و البته که عده ای به موقعیت کاری او غبطه می خوردند.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
آران در حالی که روی سکوی اِل ماننده باغ تالاری که متعلق به پدرش بود و در آن محفل هایشان را برگزار می کردند ایستاده بود و طبق عادت سیگارش را می کشید و به نور هایی که از فواره وسط استخر به روی آب پاشیده شده بود نگاه می کرد ؛ در حقیقت فکرش در جایی دیگر بود و به پروژه ی جدیدی که سعی در راه اندازی اش داشت می اندیشید که با دستی که روی شانه سمت چپش قرار گرفت ،از افکارش خارج شد و سرش را چرخاند و با قیافه آراد رو به رو شد ،آراد قدمی به سمتش برداشت و کنارش ایستاد و نگاهش به سیگار در دستش انداخت.
-هنوز این لعنتی رو ترک نکردی؟!
آران ابرویی بالا انداخت و سرش را به چپ تکان داد.
-می دونی که من تو کار ترک کردن چیزی نیستم،خصوصا اگه عادت کنم بهش.
آراد خنده کوتاهی کرد و سرش را به این سو آن سو تکان داد.
-داداش من، آخه سیگار چیزیه که تو بخوایی بهش وفا دار باشی؟!
آران هم کوتاه خندید و چیزی نگفت ، طولی نکشید که خنده ی آراد محو شد و غمی کهنه در دلش رخنه کرد ،در حالی که آه می کشید پوزخندی زد و ل**ب به سخن گشود.
-اگر مامان و از دست نداده بودیم فکر کنم الان سیگاری نبودی !
آران نگاهش را از نورهای رنگی رنگی گرفت و به چهره غمگین برادر کوچکش دوخت ؛خوب می دانست که آراد به شدت به مادرشان وابسته بود و بیشترین ضربه را او بعد از مرگ مادرشان خورده بود ،اما حسرتی در چشم هایش پیدا بود که نمی توانست آن را نادیده بگیرد.
-بیشترین ضربه رو تو خوردی آراد خدارو شکر تو سیگاری نشدی پسر.
آراد برادرش را نگاه کرد ،خوب می دانست در دل او چه خبر است برای همین با تاسف سرش را تکان داد.
-می دونم از چی ناراحتی آران، اما به این فکر کن که تو تنها کسی بودی که توی آخرین لحظات زندگی مامان کنارش بودی در حالی که من و آرام حتی خبر نداشتیم که مامان بیماره.
آران پوزخندی زد و سرش را تکان داد.
-آراد هزار بار براتون توضیح دادم من خیلی اتفاقی متوجه مریضی مامان شدم و برای همین بود از بابا خواستم اون و نیویورک بیاره، تا شاید راهی برای درمانش پیدا کنیم؛ در ضمن پسر، من کل عمرم و از شماها دور بودم تنها زمانی که تونستم کنار مامان باشم همون دو ماهه آخر لعنتی بود.
آراد خواست حرف دیگری بزند که با صدای ونوس حرفش را نیمه رها کرد ،نگاهش را از چشم های آبی برادرش که هرگاه ناراحت می شد اندکی تیره تر می شد گرفت و به دوست دخترش که کاملا بدموقع آمده بود نگاه کرد و با اخم جوابش را داد.
-جانم ونوس؟!
ونوس نگاه مرموزانه ای به ان دو انداخت و با دیدن اخم های درهم آن دو، او هم اخم هایش ناخودآگاه درهم گره خورد و با نیم نگاه با اکراهی به آران به سمت آراد چرخید و رو به رویش ایستاد.
-عزیزم همه برای خوردن شام، سر میز حاضر شدن نمیایی؟
آراد سرش را به علامت مثبت تکان داد و سپس رو به برادرش کرد.
-آران بریم تو.
آران که گویی با بحث هایی که اکنون آراد پیش کشیده بود حوصله ماندن در این مهمانی را نداشت ،بدون آن که حتی نیم نگاهی به ونوس که با فاصله زیاد در کنارش ایستاده بود بی اندازد پاسخ داد.
-شما برید تو، من می رم خونه یکم کارای عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.
آراد اخم ظریفی کرد و چهره اش مچاله شد.
-یعنی چی تازه الان سره شبه پسر!می خوایم بعد از این جا بریم خونه .
ونوس که گویی اکنون از آمدن آران ناراضی بود و با شنیدن این حرف او، لبخند کمرنگی زد و رو به آراد گفت:

-آراد بهتره اصرار نکنی فکر می کنم پسر عمو آران از فامیل خوشش نمیاد.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
آران چشم های آبی رنگش را به چهره ی ونوس دوخت و مستقیم نگاهش کرد ؛ در حالی که سرتاپای این دختر مو بلوند را تماشا می کرد ،باز هم احساس کرد از این دختر عمویش خوشش نمی آید چرا که او را دختره بی پروایی می دانست که گویی اصلا به سنت ها و اصول ها پایبند نبود ،در حالی که همانند همیشه خونسرد بود دو دستش را درون جیب های شلوارش فرو کرد و نگاهش را از او گرفت ؛اعتنای به حرف ونوس نکرد و به سیگار کشیدنش پرداخت ،فکری که ونوس در مورد او می کرد اصلا برایش اهمیتی نداشت پس بهتر دید چیزی نگوید.
به جای آران ،آراد لبخندی برای حفظ آبرو زد و پاسخ ونوس را داد.
-ونوس ،عزیزم اینطور که فکر می کنی نیست ،آران چرا نباید خوشش بیاد تو جمع ما باشه؟!
سپس با آرنجش ضربه ی کوچکی به آران زد و به او شاره کرد تا چیزی بگوید و این سوتفاهم را برطرف سازد ،اما آران بدون کوچک ترین عکس العملی نگاهش را به نور های درون استخر دوخته بود و چیزی نمی گفت ،با دیدن چنین رفتاری از سوی آران ؛ونوس اخم ظریفی کرد و سرش را با تاسف تکان داد و سپس نفس عمیقی کشید و در حالی که به سمت درب سالن می رفت آراد را مخاطب قرار داد.
-آراد جان، شام رو سِرو کردن ، منتظرتم.
همین که ونوس داخل سالن رفت ؛آران نگاهش را به آراد دوخت و سری با تاسف تکان داد.
-واقعا چی شد که از این دختر خوشت اومد؟
آراد با صدای بلندی خندید و دستش را روی شانه آران گذاشت.
-اون خوشگل و باهوشه ؛مهم تر از همه باعث غرورم می شه.
آران ابروهایش را بالا برد .
-باعث غرور؟!یعنی چی ؟ببینم آراد قصدت با این دختر ازدواجه؟
آراد به سرعت پاسخ داد.
-می دونی که من به این چیز ها فکر نمی کنم آران، تو که می دونی من مرد ازدواج نیستم،اما عمو و بابا از این رسم ها که عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو اسمون بستن از بچگی به خوردمون دادن یادت که هست.
آران اخم ظریفی کرد و یک قدم به سمت برادرش برداشت.
-آره خداروشکر من نبودم که بخوان کسی رو به من بچسبونن،اما آراد به نظر میاد تو با این دختر خیلی صمیمی هستی اگر اون فکری در مورد ازدواج داشته باشه چی؟
آراد پوفی کرد و نفسش را در هوا فرستاد و لبخندی زد.
-ونوس همچین دختری نیست ،بعدشم من می گم الان به این چیز ها فکر نمی کنم شاید بعدا که از مجردی خسته شدم ازدواج کنم ،در اون صورت فکر می کنم باید با ونوس ازدواج کنم چون به هر حال این خواسته خانوادهاس و این که دوسشم دارم.
آران نگاه معناداری به برادرش انداخت ،اعتقادات و فکر های او را به هیچ وجه قبول نداشت ،یعنی آن دختر باید صبر می کرد تا زمانی که آراد از مجردی کاملا خسته شود؟!که البته معلوم نیست کی بخواهد خسته شود ،اصلا برادر سر به هوای او مگر از شیطنت هایش خسته می شود؟!
نفس عمیقی کشید و سیگار دیگری از درون جیبش در آورد و گوشه لبش گذاشت و در حالی که روشنش می کرد پرسید.
- چطور ارتباطتتون اینقدر صمیمی شد؟
آراد اندکی فکر کرد و با یاد آوری آن روزها لبخندی زد و ل**ب به سخن گشود.
- صمیمی که بودیم اما هیچ وقت احساسی بینمون نبود که بخواد رابطه و احساسمون و تغییر بده ،اینقدر همه در مورد اینکه ما برای هم ساخته شدیم گفتن تا باعث شد رابطمون از دوستی ساده تغییر پیدا کنه و هرچی بیشتر شناختمش فهمیدم اون گرچه ظاهر امروزی داره اما باطنن دختر سختیه و به راحتی خودش رو در اختیار پسری نمی ذاره حتی منی که همه فکر میکنن ما مال هم هستیم،برای همینه که تا الان رابطمون مونده .
آران پوزخندی زد و پُک دیگری به سیگارش زد؛ سپس نیمی از دود سیگارش را در ریه اش فرستاد و نیمی دیگر را در هوا پخش کرد و در جواب آراد پاسخ داد.
-پس یعنی می خوایی بگی اگه تا الان باهاش موندی ؛ دلیلش این بوده که مثل دخترای دیگه خودش رو در اختیارت نذاشته هنوز !
آراد بشکنی در هوا زد و سرش را تکان داد.

-دقیقا و البته همین برخوردش منو شیفته خودش کرده و باعث شده به تصمیم ازدواجی که برای من و اون گرفتن مخالفتی نکنم.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
آران سری تکان داد و پکی به سیگارش زد و سوال دیگری نپرسید ،در نظرش برادرش وقتی از ازدواج کردن مطمئن نیست نباید با آن دختر عمویش این چنین رفتار کند ؛آن ها درست مانند نامزدها برخورد می کردند، وقتی حتی آراد هنوز قصد ازدواج را نداشت نباید او را امیدوار می کرد ؛این اشتباه برادرش را بارها به او گوشزد کرده بود که با چنین مسائل احساسی اینقدر راحت برخورد نکند، گویی آراد احساس و عواطف دیگران برایش اهمیتی نداشت .از پله پایین رفت و در همان حال گفت:
-مسئولیت پذیر باش آراد ،کاری رو نکن که باعث شه رابطه بین عمو و بابا بهم بخوره،من میرم خونه از طرف من با بقیه خداحافظی کن.
این را گفت و بدون آن که منتظر پاسخ آراد باشد از باغ خارج شد ،آراد نگاهی به رفتن برادرش کرد و سری تکان داد. از نظر او آران به همه مسائل بیش از اندازه اهمیت نشان می داد ،از نظر خودش دلیلی نداشت بخواهد طور دیگری برخورد کند یا مسئولیتی در قبال یک سری موضوع ها نشان دهد زیرا تصور می کرد ونوس هم همانند خودش طرز فکرش اروپایی بود و اصلا به ازدواج یا هر چیز دیگری فکر نمی کرد که البته تفکر او همیشه درست از آب در نمی آمد .
***
یک هفته از مهمانی تجملاتی برای کسب موفقیت شرکت گذشته بود و هوای پاییزی رو به سرد ی بود و با بارانش هوا را دلپذیر تر کرده بود ؛آران در حالی که به باران پاییزی نگاه می کرد ماشینش را داخل پارکینگ شرکت پارک کرد و پیاده شد؛ دستانش را در جیب بارانی اش فرو کرد و به سمت درب ورودی ساختمان سه طبقه ای شد که تمامش متعلق به شرکت پارسا بود ،شرکتی که مهرداد پارسا با دست های زحمت کشش ساخته بود و تمام زندگی اش را صرف ثروتی که حال بدست آورده؛ کرده بود ،وارد سالن طبقه اول شد ؛با ورودش دو پرسنلی که در کنار آسانسور نشسته بودند بلند شدند و به او خوش آمد گفتند ،لبخندی زد و سری تکان داد و به طرف آسانسور رفت،طولی نکشید که پشت درب اتاق پدرش رسید اما همین که خواست درب را باز کند صدای عصبی پدرش از پشت در به گوشش رسید ،متعجبانه به صدای پدرش که گویی بر سر شخصی فریاد می زد گوش داد و همین که خواست داخل شود رهام بازویش را گرفت و مانع شد .
-آران.
به طرف رهام چرخید و نگاهش کرد.
-چه خبره؟بابا با کی داره دعوا می کنه؟!
رهام دور وبرش را نگاهی انداخت و سپس پوفی کرد و با صدای آهسته ای پاسخ داد.
-با داداش دیوانت باز گند زده آران ،فکر کنم این دفعه بابات واقعا از ارث محرومش کنه.
آران که اکنون متوجه حرف های رهام نشده بود بازویش را از دست او در آورد و به سمت اتاق پدرش رفت و در همان حال به رهام گفت:
-چرا پرت و پلا می گی پسر !
ضربه ای به در زد و طولی نکشید که صدای فریاد های مهرداد پارسا قطع شد و بعد با صدای عصبی اش شخص پشت درب را مخاطب قرار داد.
-گفتم فعلا نمی خوام کسی رو ببینم.
آران نفس عمیقی کشید ،پدرش بیش از حد عصبی بود و این یعنی اتفاق بدی افتاده بود ،با صدای آرامی جواب داد.
-آرانم بابا.
مهرداد پارسا چندین لحظه مکث کرد و سپس نگاه پر از خشمش را از آراد که روی مبلی نشسته بود گرفت و به درب اتاقش دوخت.
-بیا تو پسرم.
طولی نکشید که آران درب اتاق را باز کرد و داخل شد و هر دو را نگاه کرد.
-اتفاقی افتاده؟!صداتون و همه کارکنا شنیدن.
آراد که گویی از آمدن آران آن هم به موقع خوشحال بود جرعت صحبت کردن را پیدا کرد.
-منم داشتم با بابا می گفتم همه صدامون و می شنون،آبرومون می ره.
مهرداد پارسا بار دیگر به طرف پسر گستاخش چرخید و با خود اندیشید چرا این پسر اینقدر گستاخ و پرو است ؟!سرش را تکان داد و عصبی به طرف میزش رفت و روی صندلی اش نشست.
-بذار همه بدونن پسر مهرداد پارسا چه دست گلی به آب داده.
آران اخم هایش را درهم کرد و آراد را نگاه کرد و شاره ای به او کرد ،که یعنی باز چه کردی پسر؟!
صدای مهرداد پارسا اجازه نداد تا آراد زودتر موضوع را به برادرش بازگو کند بلکه او به کمکش بشتابد.
-اینبار آران هم نمی تونه به دادت برسه آراد ،باید یه فکری برای این بی مسئولیتیت بکنی .
آران که اکنون کمی گیج شده بود به طرف مبل های چرم مشکی و سفید رفت و رو به روی آراد نشست.
-بابا می شه توضیح بدین این پسر باز چیکار کرده؟!
قبل از این که مهرداد پارسا جوابش را بدهد آراد با چشمان از حدقه در آمده معترض رو به آران گفت:

-یه جوری حرف نزن که انگار من هیمشه در حال خراب کاری ام داداش.
 
آخرین ویرایش

soheyla75

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
56
امتیاز
2,623
آران خنده ی کوتاهی زد و تکیه اش را به پشتی مبل داد ،در نظرش آراد جوک می گفت، زیرا هر بار او دست گلی به آب می داد که تنها آران قدرت جمع کردنش را داشت،مهرداد پارسا پرونده ای را از روی میز برداشت و به طرف آران گرفت.
-ببین این جا چقدر خسارت زده به من .
آران از روی مبل بلند شد و پرونده را از دست پدرش گرفت و در حالی که ایستاده بود شروع به خواندن برگه هایی کرد که پدرش به آن ها اشاره کرده بود،حق با پدرش بود ؛آراد در یکی از قرار داد هایشان با شرکتی که مسئولیت تامین وسایل مورد نیازشان برای اجرای پروژه ی ساخت مجتمع تجارتی که به عهده گرفته بودند ضررمالی بزرگی زده بود و این برای شرکتشان هیچ خوب نبود ،سرش را از روی برگه ها بیرون آورد ؛چنین اشتباهی را تنها برای پسر بچه ای جایز می دانست نه آرادی که اکنون بیست و نه سال سن داشت ؛خنده ای روی ل**ب هایش نقش بست که خودش هم در عجب بود !حالا چه وقت خندیدن بود ،آراد با دیدن چهره ی خندان برادرش جرعتش بیشتر شد و با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد و در همان حال ل**ب به سخن گشود.
-من اصلا حواسم نبود که باید متن قرارداد رو کامل بخونم ،برای همین اینطوری شد.
با صدای عصبی مهرداد پارسا بار دیگر دهانش را بست.
-چطور می تونی بخندی تو ؟!کلی ضرر زدی به شرکت ؛آراد چرا نمی تونی یکم مثل آران باشی ،از اون طرف آران ما رو به صعود می بره و از اون طرف تو ما رو زمین می زنی؟! می دونی من الان چقدر باید خسارت بدم؟!
آران پرونده را روی میز شیشه ای که در وسط مبل ها جای گرفته بود گذاشت؛ نشست و با خونسردی و آرامش ل**ب به سخن گشود.
-بابا آروم باش ،من فکری دارم که اگر بتونیم اجراش کنیم خسارتی که الان باید پرداخت کنیم و جبران می کنیم.
آراد اندکی به جلو خم شد و مشتاقانه پرسید.
-چه کاری؟
اما با چشم غره ای که پدرش نثار او کرد عقب نشست و دهانش را بست ،او فعلا حق هیچ گونه مداخله ای نداشت در واقع پدرش اجازه نمی داد دخالتی در این موضوع کند ؛مهرداد پارسا که اکنون مشتاق شنیدن فکر تازه ی آران شده بود نگاهش کرد.
-چه فکری؟
آران بارانی اش را از تنش در آورد و یقه پیراهن مردانه ی سورمه ای اش را درست کرد و ل**ب به سخن گشود.
-با یکی از دوستام توی روسیه صحبت کردم یه مزایده گذاشتن اگه بتونیم اون مزایده رو ببریم می تونیم یک شرکت کوچیک از زیرمجموعه های این شرکت توی روسیه راه اندازی کنیم که این برامون سود بالایی میاره.

مهرداد پارسا که اکنون از فکر پسرش بدش نیامده بود،تکیه اش را از صندلی گرفت و دستانش را درهم گره کرده و به روی میز گذاشت وپرسید.
-درصد موفقیتمون چقدره توی این پروژه؟
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا