در حال تایپ رمان جام غرور | گندم کاربر انجمن یک رمان

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
کد رمان: 2319
ناظر: @.-.yasi.-.


نام رمان: جام غرور

نام نویسنده: نفس. س
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
جوانی ازجنس سنگ، لبریز از غرور، برای رسیدن به خواسته‌هایش قادر است تمام مرزها را زیرپا بگذارد. او از شکستن ها، گذشتن ها و ویران کردن ها ابایی ندارد. روزی که خودش را در اوج می‌بیند سرنوشت دست به کار می‌شود، از جایی که فکرش را نمی‌کند کسی را وارد زندگی‌اش می‌کند که قصرساخته شده ازغرورش را ویران می‌سازد و آغاز کابوس‌هایش را رقم می‌زند اما آیا در این بازی‌غرور می‌تواند پیروز باشد؟
مقدمه:
به خانه ساختنت میل بودو می‌گفتم:
نگاه دار، که برسیل می‌نهی بنیاد
چنان شدی تو که مستان به دوش برندت
که کس زجام غرور زمانه م**س.ت مباد!

«اوحدی»
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,272
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
فصل اول (تولدت مبارک!)
عقربه های ساعت برای دخترک روی عدد یازده متوقف شده بود، زمان در این لحظه چنان بی رحم به نظر می رسید که گویی قصد گذرکردن ندارد. دخترک با قلبی شکسته و روح زخم خورده عاجزانه کف سالن نشسته بود. سیاهی شب همه چیز را برایش دردناک تر می کرد. توان انجام هرحرکتی را از دست داده بود. همه چیز مثل کابوسی تلخ می ماند که ثانیه به ثانیه تلخ تر می شد، نفس هایش آرام و کند شده بود وهرقطره ی بی صدایی که از چشم های عسلی رنگش با خط چشم مشکی اش پایین می چکید، سیاهی دور پلک هایش را چندبرابر می کرد. با نفرت به تراول هایی که در مقابلش روی زمین ریخته شده بود، نگاه کرد. ارزشش همین بود؟! گناه دخترک چه بود؟! مگر عشق ورزیدن می تواند گناه باشد؟!
به آرامی سرش را بلند کرد و به سمت چپ چرخاند. بار دیگر به آن مرد بی رحم خیره شد. چشم های مشکی مرد از خشم و عصبانیت تیره تر شده بود. نگاهش مثل نگاه شیردرنده ای بود که از خوردن گوشت آهویی که چندی پیش طعمه اش شده، سیر شده است! هیچ حسی در آن دیده نمی شد، بی تفاوت و بی روح، سردو تاریک!
مرد ابروهای بلندش را چنان درهم کشیده بود که دخترک شکی نداشت از گره ی کور هم سخت تر است. با دوقدم دیگر خودش را به دخترک رساند، کنارش زانو زد، بازویش را میان دست قوی اش فشرد و سرش را به صورت پژمرده و غمگین او نزدیک کرد.
مرد: پیش خودت چی فکر کرده بودی؟ فکر کردی من یه ابله ام؟!
لحظه ای مکث کرد و بازوی دخترک را بیشتر فشرد.
مرد: لابد با خودت گفتی تیری در تاریکی بزنی شاید که به هدف خورد ها؟!
دندان هایش را روی هم فشار داد و سرش را به چپ و راست تکان داد.
مرد: ماکان هدف بزرگیه خوشگل خانم، لقمه ی بزرگی هم هست! مطمئن باش می تونستم توی اون گلوی کوچولوت گیر کنم!
دخترک با شنیدن هر جمله ی مرد دردش عمیق تر می شد و فاصله اش را تا رویایی که در سرمی پروراند بیشتر می دید. چهره اش را به خاطر درد مچاله کرد و نگاهش را گرفت، اشک هایش شدت گرفت اما شک داشت این قطره های سوزان دل مرد را به رحم بیاورد.
مرد پوزخند تحقیرآمیزی زد.
مرد: ازدواج، آره؟! این نقشه رو تو سرت داشتی؟! ماکان به تو و امثال تو متعهد نمی شه! فریب بازی های احمقانه تون رو نمی خوره! این رو آویزه ی گوشت کن!
بازوی دخترک را با خشم رها کرد. دخترک که خودش را نابود شده می دید، با چشم های اشک آلود و قرمزه شده اش نگاهش کرد.
دختر: مطمئنم تو انسان نیستی، تو خود شیطونی!
در میان هق هقش به سختی صحبت می کرد.
دختر: از من سوء استفاده کردی، هرکاری که خواستی...
ناگهان مرد انگشت اشاره اش را روی دهان دخترک فشار داد و حرفش را قطع کرد، سپس با تأکید گفت:
- تو، خودت بهم اجازه اش رو دادی! پس اگه قراره کسی رو سرزنش کنی اون خودت هستی!
دخترک ناباورانه به چهره ی او خیره شد، دهانش از شنیدن جملاتی که از دهان مرد خارج شده بود، خشک شد و دیگر نمی دانست چه باید بگوید. مرد لحظه ای خیره نگاهش کرد سپس از کنارش بلند شد.
ماکان: جل و پلاست رو جمع کن و از خونه ی من برو بیرون! با این پول ها می تونی این بچه رو که شک دارم پدرش من باشم رو بندازی اما یادت باشه بعدش دیگه نمی خوام قیافه ات رو ببینم!

دخترک تمام توانش را برای بلند شدن جمع کرد، مانتوی قرمز رنگش را به بدنش فشرد و با برداشتن آن تراوال ها از روی زمین بلند شد، شاید با این تراوال ها بتواند خودش را از شر موجودی رها کند که در وجودش ریشه دوانده و نتوانست کاری کند که این مرد به یک زن تعهد بدهد!
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
شایدهم حق با ماکان باشد، باید خودش را سرزنش کند. ماکان برای به دست آوردنش کار خاصی نکرده بود فقط نگاه نافذ و گیرایش را به او دوخته بود و همان نگاه کاری کرد که دخترک تسلیمش شود. هرگز هم حرفی از ازدواج به زبان نیاورده بود و این خیال فقط توهمات ذهنی خودش بود تا چندی پیش رویای ازدواج با ماکان را در سرمی پروراند اما با به زبان آوردنش چیزی جز تحقیر شدن نصیبش نشد.
ماکان در چند قدمی درخروجی خانه ایستاده و رفتن آن زن را تماشا می کرد. او دستش را روی دستگیره در گذاشت و آن را باز کرد اما قبل از اینکه بیرون برود دوباره به سمتش برگشت.
دختر: تو...عوضی ترین آدمی هستی که در تمام زندگیم دیدم! لعنت بهت!
با همان نگاه سردو تاریکش به دخترک خیره بود و جوابی به حرفش نداد. درست وقتی او از خانه خارج شد، پوزخند تحقیرآمیزی روی ل**ب هایش نقش بست. جنس شیشه ای ساده لوح! در مغز کوچکشان چه می گذرد؟ این دختر با خودش چه فکر کرده بود؟ اینکه آن بچه می تواند کاری کند که ماکان غلام حلقه به گوشش شود؟ نه... امکان ندارد! زن ها موجودات ساده ای هستند فقط کافیست عاشق شوند آن وقت خودشان را تماماً تسلیم می کنند سپس خواب و خیال ازدواج را در سرمی پروانند اما ماکان از آن مردهایی نیست که به سادگی به آن ها تعهد بدهد.
از روی تأسف سری برایشان تکان داد اما ازنظرش سادگی شان آنقدرها هم بد نیست! در اینصورت هرکدام که چشمش را بگیرند با کمی نرمی و محبت خودشان را تسلیم می کنند، اگرچه ماکان از آن مردهاییست که نیازی به صبحت های عاشقانه و ترفندهای تکراری مردها ندارد! کافیست نگاه گیرایش را به هرکه می خواهد بدوزد همین برای به دست آوردنشان کارساز است معمولاً زن ها همیشه در چنگ او هستند!
اگرچه اشک ها و حرف های دخترک ذره ای احساساتش را تحریک نکرده بود اما برای بازگشتن آرامش و تسلطش، طبق معمول موزیک بی کلامی گذاشت و صدایش را به حدی زیاد کرد که اگر به هرنقطه ای از خانه برود، به راحتی شنیده بشود.
داخل اتاق خوابش شد و خودش را روی تخت اسپرت سفید رنگش رها کرد. کافیست! باید این دقایقی که دخترک با اشک و آه و حرف های احمقانه اش فکرش را درگیر کرده بود، تمام شود!

پلک هایش را روی هم بست و به آرامی سرش را با ریتم موسیقی تکان داد. یکی از مزیت های تنها زندگی کردنش همین است، هرزمان که بخواهد سکوت برقرار می شود و وقتی که اجازه بدهد، موزیک می تواند پخش شود و صدایش فضای ساکت خانه اش را پر کند. همه چیزاین خانه در تسلط کامل خودش است. کمتر چیزی و یا مسئله ای می تواند ذهن مرتبش را برهم بریزد! آن دخترک ساده هم درست مثل بقیه، ابتدا در مقابل مردها کمی سفت و سخت به نظر می رسید اما در برابر ماکان هیچ زنی قادر نخواهد بود بیشتر از یکساعت دوام بیاورد! بارها و بارها این مسئله ثابت شده بود اما او در انتخابشان معمولاً سخت گیر است، هرکه را بخواهد انتخاب کند باید خاص باشد و یا در حد خودش باشند غیر از این کسی به چشمش نمی آید.
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
در خواب عمیق و آرام اش غرق بود که صدای آشنای همیشگی باعث شد پلک های سنگینش را باز کند.
- تولدت مبارک رفیقه کله خرابه من!
خونسردانه به مردجوانی خیره شد که درواقع تنها کسی است که می تواند، بی اجازه به خانه اش بیاید و اینطور او را از خواب بیدار کند! ابتدا نگاهی به چهره ی پرانرژی همیشگی اش کرد و سپس به کیک در دست هایش خیره شد، شمع روی کیک عدد بیست و نه را نمایش می داد. خنده ی کوتاهی کرد و یک دستش را زیرسرش زد.
ماکان: تو بازدوباره خودسرانه کلید انداختی اومدی داخل؟! حالا این کارهای احمقانه چیه امیر؟! جمع کن این مسخره بازی هات رو!
لبخندامیر با دیدن بی میلی ماکان از صورتش محو شد. اخم کوچکی کرد و کمی بیشتر نزدیک شد.
امیر: ناسلامتی اومدم اول صبح تولدت رو قبل از هرکسی بهت تبریک بگم، بی لیاقت! اینطوری جوابم رو می دی؟ پاشو دیگه.
ماکان لحاف پنبه ای و نرمش را کنار زد و بلند شد.
ماکان: من به این مسخره بازی ها اعتقادی ندارم! یعنی که چی هرسال به یه نفر یادآوری کنیم که یکسال سنش بیشتر شده؟! قبلاً هم بهت گفته بودم!
امیربا شنیدن حرف ماکان سرش را به چپ و راست تکان داد و با اکراهی تصنعی گفت:
- لعنت به این اعتقادات! مردم اینطوری بهش نگاه نمی کنن، روز تولد هرکسی رو جشن می گیرن چون از به دنیا اومدنش خوشحالن!
سپس به سمت در اتاق راه افتاد.
امیر: برم بندازمش سطل آشغال!
می خواست از اتاق خارج شود که ماکان خودش را به او رساند، بازویش را گرفت و خنده ی کوتاهی کرد.
ماکان: خون خودت رو کثیف نکن عزیزم، حالا که خریدیش برو یه قهوه درست کن جای صبحونه می خوریمش.
امیر ابروهایش را بالا برد و نگاهی به سرتاپایش انداخت.
امیر: من شبیه نوکر بابات هستم که بهم دستور می دی؟!
سپس همانطور که به سمت آشپزخانه می رفت سرش را تکان داد و ادایش را درآورد.
امیر: برو یه قهوه درست کن! خیال کرده من نوکرشم!
ماکان رفتنش را زیرنظر داشت با لبخندی که روی لبش نشسته بود، زمزمه کرد:
- می‌تونستی باشی!
امیر که صدایش را هرچند آهسته اما شنید به سویش بازگشت و طلبکارانه نگاهش کرد.
امیر: چی گفتی؟!
ماکان با بی تفاوتی از اتاق خارج شد و به سمت دستشویی راه افتاد.
ماکان: هیچی هیچی برو قهوه ات رو درست کن.
دقایقی مشغول آماده شدن و رسیدگی به خودش بود و به اعتراض های امیر اهمیتی نمی داد، کارش که تمام شد خونسردانه به آشپزخانه نزدیک شد، صندلی اُپنِ مقابل امیر را عقب کشید و نشست.
ماکان: چته اینقدر غرغرمی کنی؟
امیر: سه ساعته منتظرم بیایی مگه آرایش می‌کنی که اینقدر لفتش می‌دی.
بی آنکه عکس العملی به حرف او نشان دهد مشغول خوردن کیک و قهوه اش شد. امیر هم ترجیح داد سکوت کند ماکان را خیلی خوب می شناخت هیچ وقت میان خوردن حرف نمی زد، هیچ چیز هم باعث نمی شد دقایقی از رسیدن به خودش کم کند حتی در بدترین شرایط هم آماده شدنش مراحل خودش را دارد. در حین خوردن نگاهش به خورده شیشه هایی افتاد که گوشه ای از سالن خانه پخش شده بودند. با سر به آن ها اشاره کرد و گفت:
- این شیشه ها دیگه چیه؟
ماکان نیم نگاهی به آن خورده شیشه ها انداخت سپس قطعه ی بعدی کیک را در دهانش گذاشت خونسردانه آن را جویدو نگاهش کرد.
ماکان: چیزی نیست، کار اون دختره دیوونه ست، دیشب شکوندش!
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
چشم های امیر گرد شد.
امیر: واسه چی اینکارو کرد؟!
ماکان: چون نقشه اش برای ازدواج با من عملی نشد!
قهقه ی بلندی زد و در میان خنده گفت:
- دختره ی احمق خیالات ازدواج تو سرش داشت!
امیرخیره نگاهش می کرد، اینطور وقت ها که ماکان از دخترها حرف می زد چهره اش به شدت خبیث می شد به طوری که گاهی امیر را از عاقبت کارهایش می ترساند! بی احساس و بی پروا! و به هیچ چیز و هیچ کس نمی اندیشید! تنها چیزی که در زندگی برایش اهمیت دارد فقط خودش و خودش است!
ابروهایش بی اختیار درهم کشیده شد.
امیر: چرا اینکارهارو باهاشون می کنی؟!
ماکان خونسردانه شانه هایش را بالا انداخت.
ماکان: اونها خودشون می خوان این بلا سرشون بیاد، به من چه؟! خودشون آویزون من می شن پس حقشونه!
امیر سرش را به چپ و راست تکان داد، اگرچه خودش هم بارها و بارها توجه دخترها را به ماکان دیده بود اما این نمی توانست کارهایی که او با آن ها می کرد را توجیه کند. می خواست حرف دیگری بزند که صدای زنگ تلفن خانه مانعش شد و سرش را به سمت تلفن چرخاند.
امیر: تلفنت داره زنگ می خوره، پاشو جواب بده.
ماکان: صبحونه ات رو بخور ولش کن!
نگاهش حتی به سمت تلفن هم برنگشت کمتر زمانی جواب تماس های تلفن خانه اش را می داد. تلفن بعد از چند زنگ روی پیغامگیر افتاد، بعد از یک بوق، صدای زیبا و ظریف خانمی در فضای خانه پخش شد.
- ماکانم؟ عزیزم خونه نیستی؟
لحظه ای سکوت کرد شاید منتظر شنیدن پاسخی از طرف ماکان بود.
زن: اگه خونه ای خواهش می کنم جواب بده پسرم.
امیر که بارها صدای مادرماکان را شنیده بود ابتدا نگاهی به تلفن و سپس به خودش انداخت، او حتی به صدای مادرش توجه نمی کردو خونسردانه مشغول سرکشیدن قهوه اش بود.
مادرماکان: حتماً خونه نیستی شاید رفتی سرکار! زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم عزیزم.
بازهم سکوت کرد و سپس با صدای بغض آلود ادامه داد:
- خیلی دلم برات تنگ شده پسرم، چند وقته می یام خونه ات ولی نیستی. خواهش می کنم امروز بهم یه سربزن.
او که از صدای لرزانش به خوبی می شد اشک ریختنش را تشخیص داد، دماغش را بالا کشید.
مادرماکان: لااقل بهم بگو گناهم چیه که ازم دوری می کنی؟! لطفاً امروز بیا ببینمت.
با بغض آهی کشید.
مادرماکان: اما نه، لابد خیلی سرت شلوغه نمی خوام مزاحم کارهات بشم، امیدوارم هرکجا که هستی شاد باشی.
تماس قطع شد. امیر که با شنیدن صدای بغض آلود مادرماکان احساساتش تحریک شده بود نگاه پر از سرزنشش را به او دوخت.
امیر: چرا جوابش رو نمی دی لعنتی؟ اون مادرته نه یکی از اون دخترهایی که هرکاری دوست داری باهاشون می کنی! این چه رفتاریه آخه؟!
چهره ی خونسرد ماکان، خشمش را چند برابر می کرد. ماکان با نگاه سردش به او خیره شد.
ماکان: من فقط می خوام اون به فکر شوهرش و بچه هاش باشه همین! نمی خوام اینقدر نگران من باشه!
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
امیر: یکی از اون بچه هایی که داری می گی خودت هستی! من هروقت می یام خونه ات پیغام هاش رو توی تلفنت می بینم، شرم نمی کنی واقعا؟!
ماکان: چرا شلوغش می کنی؟ فقط نمی خوام ذهنش درگیر من باشه!
امیر: اتفاقاً با این کارهات داری ذهنش رو درگیر می کنی، چند وقته که ندیدیش؟
فکری کرد و گفت:
- فکر کنم دو ماهی می شه!
چشم های امیر گرد شد.
امیر: دوماه؟! خیلی پستی.
سپس از روی صندلی بلند شد و به سویش آمد.
امیر: پاشو، پاشو بسه هرچقدر صبحونه خوردی! امروز باید بری مادرت رو ببینی!
بازوی ماکان را گرفت و تلاش کرد او را از روی صندلی بلند کند.
ماکان: دست بردار امیر، امروزخیلی کار دارم باید برم خرید.
امیر: لازم نکرده من خودم می رم خریدهاروانجام می دم حواسم به لابراتوارهم هست، تو باید بری مامانت رو ببینی.
دستش را پشت کمراو گذاشت و به سمت درخروجی هولش داد. ماکان، امیر را خوب می شناخت می دانست تا به کاری که می گوید وادارش نکند دست بردار نخواهد شد. با اینکه رغبتی برای رفتن به خانه ی مادرش ندارد اما در مقابل امیر کوتاه آمد.
ماکان: خیلی خوب، دارم می رم دیگه دستت رو بردار.
ناگهان با یادآوری چیزی به سمتش برگشت.
ماکان: یه چیزی رو یادم رفت!
امیر درست مقابلش ایستاد.
امیر: کجا؟
چشم هایش را درشت کرد و صدایش را بالا برد.
ماکان: بابا سوییچ ماشینم رو یادم رفت، تو آسانسور رو بزن من هم الان می یام.
امیر با شک و تردید سری تکان دادو از مقابلش کنار رفت. می دانست اگر او را به حال خودش بگذارد هرگز به دیدن مادرش نمی رود حتی با شنیدن صدای بغض آلود مادرش هم دلش به رحم نمی آید. گاهی حتی شک داشت در سینه ی ماکان قلبی وجود داشته باشد! چند دقیقه ی پیش از دختری صحبت کرد که ظاهراً حاضر به ازدواج با او بود اما به راحتی قلبش را شکسته و حتی به احساساتش می خندید. دخترک بیچاره اسیر بدکسی شده بود! امیر هم نمی داند چرا همه ی آن دخترها به راحتی در دام این مرد می افتند!
کمتر از پنج دقیقه ماکان هم از خانه خارج شد و همراه امیر داخل آسانسور شد. هردو سوار ماشین هایشان شدند و از یکدیگر خداحافظی کردند. ماکان، ماشین امیر را می دید که تا رسیدن به خیابان اصلی پشت سرش می آمد، شک داشت که از دنبال کردنش صرف نظر کند و مسیرش را تغییر دهد. اینطور وقت ها او درست شبیه به یک کَنِه می شد و دست از سرش برنمی داشت! هنوز مسیرشان را از هم جدا نکرده بودند که صدای بوق ممتد ماشینش آمد. ماکان با بی میلی ماشین را کنار خیابان متوقف کرد و منتظر شد او نزدیک شود. امیر ماشین را درست کنارش نگه داشت و گفت:
- چند دقیقه همین جا وایسا، یه کار کوچیک دارم.
سپس بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ ماکان باشد کنار خیابان ماشینش را پارک کرد و پیاده شد. ماکان رفتنش را زیر نظر داشت او از میان ماشین ها عبور کرد و به سمت دیگر خیابان رفت. حدس نمی زد که چه چیزی در سر دارد، وقتی داخل مغازه ی گلفروشی شد، نفسش را بیرون داد وسرش را به چپ و راست تکان داد. دستش را به لبه ی شیشه ماشین تکیه داد و با ابروهای گره خورده به روبرویش خیره شد. این گل خریدن ها اصلاً در شخصیتش نبود، حتی هنوز هم مطمئن نبود که می خواهد به آنجا برود یا نه! شاید وقتی که امیر دست از سرش بردارد، مسیرش را به سمت دیگری تغییر بدهد.
یک رب طول کشید تا اینکه او به سمتش برگشت دسته گل را به سویش گرفت و گفت:
- بیا این رو هم ببر، زشته دسته خالی بری!
دسته گل را گرفت و خیره نگاهش کرد.
ماکان: شانس آوردی که امیری! تو فقط می تونی به من دستور بدی!
او با صدای بلند خنده ی کوتاهی کرد.
امیر: نترس با یه دسته گل بردن نمی میری، برو دیگه؛ در ضمن یکم مهربون باش.
ماکان دسته گل را روی صندلی کنارش گذاشت و آماده ی رفتن شد.
ماکان: بسه دیگه حالم رو داری با این سفارش هات بهم می زنی.
سپس پایش را روی پدال گاز فشرد و از مقابل نگاه امیر دور شد.
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
مسخره است! امروز امیر مجبورش کرده به خانه ی مادرش برود. با اینکه کمتر از پنج سال از عمر دوستی شان می گذرد اما او تنها کسی است که می تواند ماکان را مجبور به کاری کند! آن دو درست مثل دو برادر هوای یکدیگررا داشتندو امیربا شخصیت و رفتار ماکان آشنا بود، بی شک اوهم ویژگی خاصی داشت که ماکان برای دوستی انتخابش کرده بود. امیر درست مثل خودش بی پروا و شجاع بود اما عقاید خاص خودش را داشت. کمتر زمانی اطرافش دختری می شد دید شاید به این دلیل که به اندازه ی ماکان مورد توجه آن ها نبود.
بیست دقیقه ی بعد ماشین را در مقابل خانه ی مادرش متوقف کرد. دسته گل را برداشت، همین که می خواست پیاده شود نگاه دقیق تری به آن گل های رنگارنگ زیبا انداخت. مکث کوتاهی کرد سپس آن را به عقب ماشین انداخت.
ماکان: این دیگه خیلی زیادیه!
از ماشین پیاده شدو نگاه گذرایی به آن خانه انداخت، به خاطر نداشت آخرین باری که به اینجا آمده بود چه روزی بود. خانه ایی ویلایی؛ زیباو با ساخت مدرن، روزگاری مادرش از زندگی در چنین خانه ای بی بهره بود وقتی به پسرخاله اش صادق خان مسعودی جواب منفی داد و با پدرماکان ازدواج کرد، زندگی ساده ای داشت. پدرماکان یک کارمند ساده بود او نمی توانست چنین قصرزیبایی برایش فراهم کند اما اکنون همه ی زندگی مادرش تغییر کرده، از لباس پوشیدنش گرفته تا ماشین هایی که با آن ها به این سو و آن سو می رفت.
صادق خان مسعودی به گفته ی خودش عاشق مادرش بود و نتوانسته بود در تمام این سال ها فراموشش کند آن مرد پس از جدایی از زنی که فقط پنج سال با او زندگی کرده بود، دیگر قصد ازدواج نداشت اما سرنوشت چیز دیگری بود. وقتی پدرماکان به دلیل ایست قلبی از دنیا رفت، مادرش فقط سی و چهار سال داشت و زیباو جذاب بود. صادق خان مسعودی که متوجه مرگ پدرماکان شد، یک سال پافشاری کرد تا توانست او را برای ازدواج متقاعد کند. ماکان هم مخالفتی نکرده بود در واقع هیچ گاه به زندگی شخصی مادرش کاری نداشت او بیشتر از اینکه به مادرش وابسته باشد به پدرش وابسته بود و با از دست دادنش می دانست هیچ کس نمی تواند جایش را بگیرد. مادرش به ازدواج راضی شد شاید به این دلیل که می خواست آن مرد تکیه گاهی امن برای یک زن بیوه با پسرنوجوانش باشد.
ماکان در آن روزها که مادرش ازدواج کرد فقط شانزده سال داشت، اگرچه آقای مسعودی مرد خوبی بود و مایل بود ماکان را از همه نظر حمایت کند و با کمال میل می توانست بپذیرد که او با آن ها زندگی کند اما زندگی درآن خانه برای ماکان دشوار بود بعد از گذشت دو سال، به تنها خانه ای که از پدرش باقی مانده بود، بازگشت. به سختی کار کرد تا توانست مخارج تحصیل و دانشگاهش را بدهد و سپس همان خانه ی پدری سرمایه ای برای شروع کارش شد. ماکان در این مورد هم خودش را خوش شانس می داند، او در سن کم توانسته بود به قول معروف گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و حالا صاحب لابراتواری باشد که چندین نفر زیردستش کار می کنند.
روبروی خانه ایستاد و زنگ در را فشرد، کمتر از چند ثانیه در باز شد. بی شک کسی که در باز کرده بود با دیدن تصویر ماکان نیازی به پرسیدن این که چه کسی پشت در است، ندارد. با قدم های بلند داخل شد، از پاگرد خانه که با چندین گلدان بزرگ از درختچه های شفلرا و دیفن باخیا تزئین شده بود، گذشت، هنوز به در ورودی خانه نرسیده بود که در باز شد و مادرش با چهره ی هیجان زده و چشم های گرد شده در چهارچوب ایستاد.
شهلا خانم ناباورانه به فرزندش خیره شد، برایش درست مثل یک خواب می ماند، بیشتر از شش ماه از آخرین باری که ماکان به خانه اش آمده بود، می گذشت و اغلب خودش بود که به خانه ی او می رفت. هنوز آخرین باری که او را دیده بود، خوب به خاطر داشت؛ درست وقتی به خانه اش رسید ماکان قصد بیرون رفتن را داشت و کمتر از 10 دقیقه با او صحبت کرده بود اما امروز او خودش به اینجا آمده است.
پسرش را خیلی خوب می شناخت از اشک ریختن مادرش خوشش نمی آید؛ بنابراین یک نفس عمیق کشید تا بغض سنگین درگلویش را فرو خورد و مانع ریختن اشک هایش شود سپس به سختی لبخند عمیقی زد.
شهلاخانم: سلام عزیزمادر، خوش اومدی.
طاقت نیاورد و در یک لحظه دو دستش را دور هیکل مردانه و درشت فرزندش حلقه کرد. قد ماکان آنقدر بلند بود که شهلا خانم سرش را روی سینه ی سمت چپش درست جایی که قلب او قرار داشت می توانست بگذارد.
شهلاخانم: پسرم؟ حالت چطوره؟ دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی وقته که ندیدمت!
اینکه مادرش اینطور او را در آغوش گرفته کلافه اش می کرد و می خواست هرچه زودتر از او فاصله گیرد علاقه ای به دیدن این ابراز احساسات ندارد. شانه های ظریف مادرش را گرفت و به آرامی او را از خود جدا کرد سپس خونسردانه نگاهش کرد.
ماکان: سلام شهلا خانم، حالت چطور؟!
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
ل**ب های شهلاخانم بی اختیار به لبخند واداشته شد، ماکان هنوز هم مثل همیشه با او صحبت می کرد، این یعنی حال پسرش خوب است، صحبت کردنش برایش یک چیز عادی است. او بغض کرده و در آغوشش فرو رفته بود اما عکس العمل سرد ماکان برایش چیز عجیبی نبود. سری تکان داد و با چشم هایی پر از محبت نگاهش کرد.
شهلاخانم: خوبم عزیزم، بیا تو.
همراه یکدیگر داخل خانه شدند، تلألوی نور لوستر های بزرگی که به سقف خانه نصب شده بود،فضای خانه را بزرگ تر جلوه می داد. صدای راه رفتن روی پارکت های کف، اهل خانه را از آمدن کسی باخبر می کرد. هنوز به نشیمن نزدیک نشده بودند که آینازِ ده ساله از پله هایی که به طبقه ی دوم راه داشت، دوان دوان پایین آمد و خنده کنان و جیغ زنان خودش را به ماکان رساند و در آغوشش فرو رفت.
آیناز: سلام داداشی، کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود.
ماکان لبخند کمرنگی زد و دستی در موهای خرمایی رنگ آیناز کشید.
ماکان: سلام کوچولو، چطوری؟
آیناز: خوبم، مامان همش منتظرت بود داداشی. می خواستیم امروز بیایم پیشت.
دخترک را از خود جدا کرد، همین که می خواست روی مبل سلطنتی کرم رنگ بنشیند صدای هیجان زده و دورگه ای از سمت چپ خانه آمد.
- داداش ماکان؟
آرش هم دوان دوان خودش را به برادرش رساند و درست مثل آیناز شبیه یک کَنِه به او چسبید.
ماکان به سرعت ابروهایش را درهم کشید و همانطور که آرش را از خود دور می کرد، گفت:
- تو دیگه سیزده سالته پسر، مردی شدی واسه خودت، نباید اینطوری به من بچسبی؛ تو باید دستت رو دراز کنی و دست بدی.
آرش با ذوق زدگی متعاقباً دست ماکان را گرفت و خندید.
آرش: چشم داداش از این به بعد فقط دست می دم.
ماکان سری تکان داد و روی مبلی نشست. آیناز و آرش که از دیدن او هیجان زده بودند کنارش نشستند و خیره نگاهش می کردند.
شهلا خانم مقابل پسرش نشسته بود و هیچ نمی گفت، خوب می دانست بعد از این دیدار شاید زمان زیادی بگذرد تا بتواند دوباره او را ببیند؛ به همین خاطرنباید این دقایق را از دست بدهد و باید به تماشایش بنشیند و یک دل سیر نگاهش کند. نمی دانست چه بگوید، گله کردن فایده ای ندارد ماکان همیشه کار خودش را می کند. زندگی اش راه و روش خودش را دارد. هرچه تلاش کرد نتوانست مانع خودش بشود و در نهایت دلخورانه گفت:
- یعنی اینقدر برات سخته ازت بخوام حتی یه زنگ بهم بزنی یا حداقل جواب تلفن هام رو بدی؟!
ماکان مثل همیشه با همان چشم های بی تفاوت به مادرش نگاه کرد.
ماکان: سرم خیلی شلوغه.
سرش خیلی شلوغ است! فقط همین؟! این جوابی است که تقریباً همیشه به تمام گله های شهلا خانم می دهد و دیگر هیچ نمی گوید. شهلا خانم نمی دانست اخلاق و رفتار پسرش به که رفته! حتی پدرماکان هم چنین نبود! برعکس، او مرد بسیار مهربان و خوش اخلاق بود ماکان هم تا همان پانزده سالگی اش که پدرش را از دست داد اخلاق و رفتار بهتری داشت، درست مثل هم سن و سالان خودش بود اما با مرگ پدرش ناگهان همه چیز تغییر کرد و گویی او روزه ی سکوت گرفت. با هیچ کس صحبت نمی کرد و دیگر با هم سن و سالان خودش به خوش گذرانی مشغول نمی شد شاید هم باید به او حق بدهد، در سن کم مجبور شده بود ماکان پانزده ساله را کنار بگذارد و خیلی زودتر از آنکه زمانش برسد، مرد بشود! مردی که باید برای خودش تصمیم بگیرد و زندگی خودش را تنها اداره کند.
 
آخرین ویرایش

Gandom70

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/12/19
ارسال ها
82
امتیاز
2,678
محل سکونت
اصفهان
ماکان: شوهرت کجاست؟!
شهلاخانم از افکارش جدا شد و نفس عمیقی کشید.
- سرکاره، این وقت روز هیچوقت خونه نیست.
ماکان به نشانه ی مثبت سری تکان داد و سکوت کرد. نگاه گذرایی به سرتاپای مادرش اندخت، صادق خانِ طلافروش خوب توانسته بود سرتاپای مادرش را با بهترین و زیباترین جواهرات پُر کند اما ماکان خوب می دانست هرچقدرهم که این مرد مهربان و کامل باشد، تنها مردی که مادرش عاشقانه دوستش داشت، پدر خودش بود.
آیناز که درست کنارش نشسته بود، بازویش را تکان داد.
آیناز: داداشی ما می خوایم آخر هفته سه روز بریم شمال، توهم با ما بیا!
خونسردانه به لبخند زیبای دخترک نگاه کرد.
ماکان: نمی‌تونم بیام، می‌دونی که اگه بیام نمی‌تونم دندون‌هایی که باید بسازم رو به موقع تحویل بدم و اون وقت کلی آدم بی دندون می‌مونن!
آینازو آرش هردو با حرف ماکان قهقه زدند اما ماکان بی آنکه حتی لبخند بزند ابروهایش را درهم کشید و چانه ی آیناز را گرفت.
ماکان: ببینم دندون‌هات رو! درست مسواک می زنی یانه؟!
آینازهردو دست کوچکش را روی دهانش فشرد.
آیناز: امروز یادم رفت بزنم!
ماکان ضربه‌ی آرامی به شانه اش زد.
ماکان: بدو برو بزن ببینم.
آیناز چشمی گفت و دوان دوان از او دور شد.
در آن نیم ساعتی که در خانه ی مادرش نشسته بود بیشتر از چند کلمه با یکدیگر صحبت نکردند و او به سرعت با بهانه کردن کارهایش خانه شان را ترک کرد و از آنجا رفت.
یکساعت بعد با رانندگی در میان خیابان های شلوغ و پراز ترافیک تهران، به محل کارش رسید. ماشین را در پارکنیگ ساختمان اداری پارک کرد و به طبقه ی سوم رفت. پشت در لابراتوارش ایستاد، صدای خنده و صحبت‌های چند نفر به راحتی به گوش می‌رسید اما درست وقتی که کلید را در قفل چرخاند تمام صداها قطع شد! در را باز کرد و داخل شد. از راهروی کوچک گذشت و وارد سالن اصلی لابراتوار شد، شش خانم و شش مرد جوانی که هرکدام مشغول انجام کارهایش بودند با دیدن ماکان از پشت میزهایشان بلند شدند و همراه با سلام ورودش را خوشامد گفتند. ماکان سلام کوتاهی به جمعشان کرد و از مقابلشان گذشت. داخل اتاق شد و پس از سلام کوتاهی به امیر مشغول درآوردن کت اسپرت آبی رنگش شد. امیرخنده کنان نگاهش کرد.
امیر: سلام، بالاخره اومدی.
ماکان خونسردانه روپوش سفیدش را تنش کرد.
ماکان: می خواستی نیام؟! حالا این خنده ات برای چیه؟!
امیر: هیچی، آخه خیلی راحت می شه اومدنت رو فهمید!
پشت میزش نشست و با ابروهای درهم کشیده با دقت نگاهش کرد.
ماکان: چطور؟!
او دوباره خندید.
امیر: آخه این بیچاره ها تا قبل از اینکه تو بیایی می گفتن، می خندیدن ولی همینکه تو پات رو می ذاری داخل، سکوت عمیقی می کنن! مثل همین الان، نگاه کن جیکشون در نمی یاد!
بی تفاوت به حرف امیر خونسردانه به کارش مشغول شد، گویی اصلا صدایش را نشیند. پس از لحظاتی پرسید:
- خریدها رو کردی؟
امیر: آره، تو چی؟ مادرت رو دیدی؟
به نشانه ی مثبت سری تکان داد و هیچ نگفت.
 
آخرین ویرایش

بالا