در حال تایپ رمان رنگ زندگی | yekta. yeki کاربر انجمن یک رمان

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
کد رمان: 2329
ناظر: @sara.gh


نام رمان: رنگ زندگی
نویسنده : یکتا عنصری
ژانر: عاشقانه، درام

خلاصه : مریم دختری دل نازک و پاک که به خاطر پسر عموش راهی جایی میشه که هیچ وقت فکرش هم از سرش نگذشته بود و اتفاقاتی براش میفته که با فکر و خیالاتش خیلی خیلی فرق داره اتفاقاتی که زندگیش رو زیر و رو میکنه و اون رو به جایی میرسونه که.....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
coch_1_-_copy_(3).jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
- نه نه، کمکم کنید.لطفا...

همه چیز از اینجا شروع شد، از یک صبح عادی دیگر. در خانواده ی مریم قصه ی ما اهالی خانه کارهارا به نوبت انجام می دادند، امروز هم نوبت مریم بود. با لبخندی بر ل**ب هایش از خانه خارج شد. نفس عمیقی کشید و آرام آرام شروع کرد به راه رفتن. تمام فکرش به کار بود و قدم زنان به اطرافش نگاه می کرد و به طرف میوه فروشی رفت. کمی خرید کرد و رفت به نانوایی حاج مصطفی که با صفی طولانی روبه رو شد. با خنده اوفی کشید و در صف منتظر شد بعد از خرید نان به طرف خانه روانه شد، نگاهی به ساعت مچی اش کرد، ساعت هفت و ده دقیقه را نشان می داد و اهالی خانه کمی بعد، از خواب بیدار می شدند، از شانس او امروز هم کلی کار روی سرش ریخته بود. باید خانه را جارو می زد، غذا می پخت، به سر کار می رفت و....
پس شروع کرد به دویدن.شر شر عرق می ریخت و نفس نفس می زد چرا که محله ی آنها روی تپه قرار داشت و راه رفتن در آن آدم را خسته می کرد چه برسد به دویدن. بالاخره به خانه رسید عرق پیشانی اش را با دستش پاک و در را باز کرد.

وارد خانه شد، به آرامی از کنار مادر بزرگش که روی مبل خوابش گرفته بود گذشت و وسایلی که خریده بود را در یخچال گذاشت. وارد اتاقش شد حوله اش را برداشت و رفت تا دوش بگیرد. در همین حین پدرش با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد. مریم کتش را بر دوشش انداخت و رفت تا میز صبحانه را بچیند مادر و مادر بزرگش هم کم کم بیدار شدند و باهم سر سفره نشستند. بعد از صرف صبحانه سفره را جمع کردن. مریم به محل کارش رفت که نسترن گفت:

- مدیر کارت داره
.

- چی کارم داره؟

- نمیدونم که! برو ببین.

به طرف اتاق مدیر رفت، در زد و سپس وارد اتاق شد، تا خواست سوال کند که با من چی کار داشتین؟ آیا خطایی از من سر زده؟ مدیر گفت.....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
مدیر گفت: مریم جون تو دختر خوب و سخت کوشی هستی اما دیگه نمیتونی اینجا کار کنی. متعجب همان جا خشکش زد و گفت :چرا؟ خطایی از من سر زده؟ -

نه تو دختر عالی هستی از کارتم راضی هستم اما دخترم میخواد کار کنه واسه ی همین باید.....

- باشه من فهمیدم.سرش را پایین انداخت و گفت:کار دیگه ای برای من نیست؟

- نه متاسفانه .

- ببینید من هر کاری انجام میدم.

-اگه بود میگفتم مریم جون. به خانه بازگشت. پدرش که دید زود به خانه بازگشته از دخترش پرسید:دخترم ،عزیزم اتفاقی افتاده چرا زود برگشتی؟ چرا ناراحتی؟ - اخراج شدم بابا جون بیرونم کردن. پدرش ناراحت شد و آرام گفت:ناراحت نباش دختر گلم فقط کار تو رستوران نیست که این همه کار. لبخند آرامی زد و رفت توی آشپز خونه شروع کرد به غذا پختن. برای ناهار چیزی حاضر کرد و بعد مشغول خوردن و حرف زدن شدند. میز را جمع کردن. مریم با مادربزرگش رفتن توی حیاط خانه روی صندلی نشستن و باهم حرف زدن و مادر بزرگ مریم از دوران جوانی با نوه اش سخن گفت از دوران دانشگاه. می گفت:دخترم من اون زمونا خیلی خوشگل بودم خیلی هم شیطون بودم تو دانشگاه یه پسر قد بلند با مو های پر کلاغی و چشای سبز درشت بود بر عکس من خیلی هم ساکت بود نمیدونی چقدر با ادب بود حرفش رو قطع کرد و گفت :اون کی بود؟

- کی می خواستی باشه دخترم پدر بزرگت بود دیگه. خیلی درس خون و زحمت کش بود صبح ها میومد دانشگاه شب هم میرفت کنار دریا ساندویچ میفروخت دست پختش خوب بود اما نه به اندازه ی من. خندید و گفت :خب چی شد که باهم ازدواج کردین؟

-توی دانشگاه یه مهمونی کوچیک بود از شانس بد ما هم توی دانشگاه آتیش سوزی شد همه فرار کردن من تو دستشویی بودم درم قفل شده بود مثل قهرمانا درو شکوند و کمکم کرد از دانشگاه بیام بیرون از اون موقع بابام از پسره خوشش اومد.

-خب بعدش چی شد؟

- هیچی اومدن خواستگاری که منو واسه ی پسرشون بگیرند خلاصه منو دادن به بابا بزرگتون.لبخند کوچیکی زد و گفت من میرم چایی دم کنم از جایش بلند شد تا به آشپز خانه برود که صدای زنگ در باعث تغییر مسیرش شد آرام در رو باز کرد و دید.....
 

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
در را باز کرد و دید یک پسر چشم قهوه ای با موهای شکلاتی دم دره.خواست بپرسد شما کی هستید که مرد قد بلند رو به رویش پرسید : چه خبرا مریم؟

مریم دستش را بر سرش کشید و پرسید : ما هم دیگه رو میشناسیم؟

- واقعا که دستت درد نکنه .یعنی منو نشناختی؟

- نه به جا نیاوردم.

- بابا منم سورنا. پسر عموت.

-سورنا!

-چه عجب فکر کنم یادت افتاد.خب چه خبر؟

-وا اول بیا تو بعد.

. پسر عمویش قدم به خانه ی عمو گذاشت.با خانواده ی مریم احوال پرسی کرد و روی مبل نشست. دوباره صدای زنگ مریم را از جایش بلند کرد. تا در را باز کرد دوست جون جونیش پرید رویش.

- باشه یواش دختر له شدم.

- وای خیلی خوشحالم.

-چی شده؟

- داداشم از سربازی برگشته تازه می خواد کار کنه ببین چی بود حالا چی شده.

-باشه حالا بیا تو.

-نه من برم فکر کنم مهمون دارین.

-نه بابا این چه حرفیه زود باش بیا تو.

باهم وارد خانه شدند تا وارد سالن شدند چشم ساحل به سورنا افتاد ناگهان حالش دگرگون شد. حس بدی نسبت به این مرد داشت.مریم که تعجب کرده بود گفت : با اجازه ما بریم چایی دم کنیم باشه ساحل جون.ام....ساحل بیا بریم.

-باشه بریم.

با هم وارد آشپز خانه شدند. مریم شروع کرد به چایی دم کردن ساحل به گوشه ای از دیوار تکیه داد و شروع کرد به فکر کردن. مدام پایش را تکان می داد. مریم که او را خوب می شناخت فهمید که تکان دادن پایش برای استرس است. روبه روی ساحل ایستاد دستش را روی میز گذاشت و به چشمان دوستش خیره شد و پرسید:دختر چی شده مشکلی هست؟

-نه هیچی نشده عالیم، توپ توپم.

-دختر مگه بچه گول میزنی ببین هر کی رو هم بتونی گول بزنی منو نمیتونی من خیلی وقت می شناسمت پس سعی نکن گولم بزنی چون گول نمی خورم بگو ببینم چی شده؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
-این مرده که تو سالن کیه؟ چی کارست؟

-چطور مگه؟

-میشه به سوالم جواب بدی؟

- پسر عموم، اسمش سورنا هست.

- ببینم تو میشناسیش؟!

- نه، باور کن که نه.

- پس چی شده؟

-نمیدونم خیلی عجیب غریبه.

- منظورت چیه؟

- حواست بهش باشه.

- باشه حتما . دختر چی میگی مگه اون بچه است .ای بابا از دست تو.

- من نمیدونم از من گفتن بود از تو هم نشنیدن.

- ها ،آره آخه نه اینکه تو آدم شناسی.

- باشه حالا هی تیکه بنداز.

- وای دختر تو مشکلت چیه؟

- هیچی من کاری که هر دوستی انجام میده رو انجام دادم.

- باشه حالا بریم چایی ببریم.

در لیوان های کمر باریک چایی ریختند، بردن تو پذیرایی و روی میز گذاشتن که سورنا گفت:خب دیگه من مزاحم نشم. پدر مریم مداخله کرد:
- وا ! اینطوری نمیشه که بشین ،بشین شام رو باهم می خوریم بعد هر کجا خواستی برو.

- نمیشه حرفی رو حرف شما زد.

سر سفره نشستن و حرف از سورنا و خانواده اش باز شد.

- خب بگو ببینم داداش گلم چطوره؟ خانواده چطورهستند؟

- خوب هستند.

- پسرم چقدر عوض شدی.

- خب از اون موقعی که منو دیدین شش سال گذشته.

- راستی کار میکنی؟

- بله تو شرکت لوازم بهداشتی کار میکنم.

- خب چیکار میکنی؟

- سهام دارم.

- پس خوبه.

غذا رو سر میز آوردند. از صرف غذا سورنا رفت .ساحل هم گفت من میرم.آنها هم رفتن بخوابند. مریم رفت مادرش را به آغوش کشید و به اتاقش رفت در جایش دراز کشید ،بالشش را بغل کرد و پتو را رویش کشید و کمی فکر کرد تا خوابش برد .خواب میدید بر روی سبزه ها دراز کشیده است چشمانش را باز کرد و از روی سبزها بلند شد تا چشم کار میکرد سبزه و درخت بود هیچ خانه ای، هیچ انسانی در آنجا نبود.نه حیوانی بود نه راهی دیده میشد.تابش مستقیم نور خورشید چشمانش را ميسوزاند انگار خورشید هر لحظه گرم تر و گرم تر میشد دستش را جلوی چشمانش گرفت و سرش را پایین انداخت که.......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Yekta. yeki

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/16/19
ارسال ها
6
امتیاز
33
محل سکونت
اوج آسمان
سرش را پایین انداخت که با دیدن منظره ی زیر پایش چشمانش گرد شد و دهانش باز ماند.تمام سبزه های زیر پایش به یک باره زرد و با یک حرکت باد از زیر پاهایش محو شدند. دیگر اثری از سبزه و درخت و گل نبود تا چشم کار میکرد تاریکی بود سرد بود. دیگر پاهایش را بر زمین حس نمیکرد. انگار در فضا معلق شده بود .از ترس از خواب پرید چشمانش را روی هم گذاشت چه کابوس عجیبی بود نفس عمیقی کشید و صورتش را به طرف پنجره چرخاند. هوا هنوز تاریک بود سرش را روی بالش گذاشت تا کمی بیشتر بخوابد . کمی بعد هوا روشن شد و مریم از جایش بلند شد تختش را مرتب کرد و به آشپز خانه رفت .مادرش در حال حاضر کردن صبحانه بود .به مادرش صبح به خیر گفت و یک لیوان چای برای خودش ریخت و به بالکن رفت روی صندلی نشست و به صدای پرنده ها گوش سپرد . از جایش برخاست و دستی به گل های تراس کشید.دوباره نشست و به خواب دیشب فکر کرد اما هرچه فکر کرد معنی اش را نفهمید.دلیل دیدن آن خواب چه بود؟ معنی اش چه بود؟ آیا یک خواب عادی بود یا معنی خاصی داشت؟ هیچ چیز نمی دانست فقط احساس ترس داشت.بعد از صبحانه پسر عموی مریم به خانه ی آنها آمد و مشغول صحبت با مریم شد.گفت:مریم خوبی؟

-خوبم.

-اگه جایی میری برسونمت.

-نه ممنون جایی نیست که برم.

-مگه سر کار نمیری ؟

-اخراج شدم.

-چرا؟

-زندگی بالا و پایین داره.

-خب پس بریم قدم بزنیم؟

-تو که حالا حالاها اینجایی بمونه واسه یک روز دیگه.

سورنا رفت و مریم داخل خانه شد هنوز در را نبسته بود که ساحل در را با دستش گرفت .مریم سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:این عادت رو بزار کنار دیگه .ببین من تورو میشناسم اما اگه یک آدم دیگه باشه درجا سکته میکنه.

-دعوتم نمیکنی داخل؟

-باشه بابا بیا.
 

بالا