در حال تایپ درپس افسانه ها | بیتا صادقی کاربر انجمن یک رمان

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
کد رمان: 2331
ناظر: @آرزو توکلی


نام رمان: درپس افسانه ها
نام نویسنده:بیتا صادقی
ژانر: تخیلی،معمایی،ماجراجویی،عاشقانه
خلاصه: وانیا دختر زیبا و مهربون قصه‌ی ما خیلی متفاوت با همه‌ی همسن‌و سالاش فرق داره و دور تادور زندگیش پراز معما های مبهمه تا اینکه دوستش از خارج کشور میاد و تو خونه‌ی وانیا با خانواده‌ی اون زندگی می‌کنه اما داستان از اون جایی شروع میشه که حقایقی برملا می‌شن و وانیا و دوستش به یه سرزمین دیگه می‌رن وبا ورود به سرزمین جدید....
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
coch_1_-_copy_(3).jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
فصل اول: یک اتفاق جالب
با یک جیغ وحشتناک از خواب پریدم و دوباره نفسم گرفته بود هی سرفه می‌کردم، رنگم پریده بود و تمام بدنم داشت می‌لرزید همونطور نفس‌نفس می‌زدم و تلاش می‌کردم بتونم نفس بکشم که در باز شد و ماما رو دیدم که با دیدن حال من به سرعت اومد پیشم از کِشو سه تا از قرص‌هام رو برداشت یکی برتی تنظیم کردن ضربان قلبم و دو تا هم برای آروم کردن اعصابم و جلو گیری از حمله‌های عصبی.
مامان:
- وانی دخترم خوبی دوباره کابوس دیدی عزیزم‌
من:
-بله مامان خوبم نگران من نباشید من خوبم چیز مهمی نیست بازم کابوس بود
مامان:
- دخترم چی دیدی که انقدر خالت رو خراب کرده؟
من:
- تو مدرسه بودیم من و ستاره( تنها و بهترین دوستم) باهم تو حیاط راه می‌رفتیم که زیر پای ما خالی شد یه حفره‌ی تاریک و سیاه بود و ما پرت شدیم داخلش. هر چی پایین تر می‌رفتیم‌ نور کم‌ تر می‌شد و تاریکی همه‌ی اطراف رو می‌گرفت و موجودات عجیبی از در و دیوار بیرون می‌زدن اما من و ستاره روشن بودیم روشن و نورانی توی یه جنگل افتادیم تاریک بود و توی اونجا چند تا هم پری بودن سه تا پسر و یه دختر اونجا یه آکرون به ما حمله می کرد خیلی وحشتناک بود از اون چیزایی که نوشته بودنم بدتر بود
مامان: مهم نیست دختر گلم بیا تا دانیال و فرشاد( برادر و پدرم) بیدار شن مادر و دختری صبحونه بخوریم و حرف بزنیم تازه ساعت ۶:۴۵ دقیقه هست.
من خندیدم و گفتم:
- من پایم ام اما شک نکن که اونها تا ساعت ۹،۱۰ همین بیدارشن
مامان هم اینبار با من خندید و گفت
مامان:
- حق با تو اما من یه خبر دیگه هم دارم مهسا( مادر ستاره و بهترین دوست مامانم) داره ستاره رو می‌فرسته ایران قرار بود بفرستنش خونه‌ی عموش اینا اما من خواهش کردم ازش که بیارنش اینجا تا پیش تو باشه هم تو تنها نباشی و هم اون و همم اینکه از این حال و هوا درت بیاره
من رو تخت ایستادم و با هیجان گفتم
من:
- مامان جدی میگی تنها دوست من داره میاد اینجا ایول.
مامان :
- ایول چیه
من:
-وای مامان بیخیال همچین میگه انگار...
مامان:
-بیخیار سالاد درست نمی‌شه درزمن مگه تو لاتی اینجوری حرف می‌زنی
من:
- مامان خوبه خودت خوب می‌دونی که چا کلماتی هست من فقط یه دونه ایول رو می‌گم اما حرف‌های دیگه چی اونارو که نمی‌گم شما هم هی گیر می‌دی
مامان:
- این با بقیه فرقی نداره بگی رو دهنت می‌مونه بعد بقیش هم‌ اضافه می‌شه من میرم تو هم آماده شو بیا.
بعد از رفتن مامان منم رفتم تو دستشویی و دست و صورتم رو شستم مسواک زدم. اومدم بیرون تختم رو مرتب کردم و لباس خوابم رو با یک دست تیشرت سبز فسفری و شلوار هم رنگش پوشیدم موهام رو باز کردم و برس کشیدم وبا یک کلیپیس میکم بالایه سرم جمع کردم یک دور خودم رو تو آینه نگاه کردم صورت کشیده با گونه‌های برجسته و استخونی که صورتم رو گرد نشون میده به قول ستاره خدا دادی عمل کرده هست بینی کوچیک و قلمی که خیلی به صورتم میاد چشم‌های بادومی و کشیده که مثل چشم آهو بارنگ سبز روشن خودم که عاشق چشم‌هام هستم هم مدلش قشنگه و هم رنگش رنگ محبوب منه من عاشق رنگ سبزم ودهن کوچیک با ل**ب‌های نازک و سرخ رنگی که انگار رژ ل**ب زدم اما خب من رژ نزدم و قرمزیش طبیعی با موهای خرمایی طلایی که حسابی براقه و مواجه و قدش تا زیر باسنم می‌رسه البته اگر صافش کنم یا خیس بشه تا بالای رون پام می‌رسه
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
از اتاقم خارج شدم به ابتدای راه رو رفتم و از پله‌ها پایین اومدم. خونه‌ی ما دوبلکس و ده خواب داره. شش تا خواب بالا و چهار تا هم پایین اتاق من در آخر راهرو و بزرگ ترین اتاق خونست اتاق مامان و بابایی و بهداد جلوی پله‌هاست من خودم خواستم که اتاقم از سرو صدا دور باشه و من راحت باشم چون به آرامش
و سکوت علاقه دارم و سعی می‌کنم که تا حد امکان از دیگران دو ری کنم. به آخر پله ها رسیدم و یک راست رفتم توی آشپزخونه و به مامان تو چیدن میز کمک کردم میزمون یه میز شش نفره‌ی قهوه‌ای با شش تا صندلی که سه تاش سبز و سه تاش هم نارنجی آشپز خونمون بزرگه با دیوارهای آبی روشن و کابینت بندی سبز و سفید کلا دکور خونه با من بود و بجز بعضی از اتاق ها بیشتر دکوراسیون خونه سرد و ملایمِ اتاق دانیال و اتاق کناریش و اتاق کناری من و سه تا از اتاق‌های پایین دکور گرم دارن داشتم به همین فکر می‌کردم که یه فکری به سرم زد.
من:
- مامان می‌گم اتاق کناری من رو بدیم به ستاره آخه می‌دونی اون عاشق صورتیِ و دکور اون اتاقم صورتی سفیدِ
مامان:
- منم موافقم تازه به هم نزدیکید و تو هم از شر آرش راحت می‌شی.
*آرش پسر عمه کوچیکمه که یک سال از من بزرگ تره اونا تو تهران نیستن ولی هروقت میان تهران میان خونه ‌ی ما او میاد اتاق کناری من و با صدای اون آهنگ‌های افتضاحش که با ویولون می‌زنه و می‌خونه دیونم می‌کنه احساس خوش صدایی می‌کنه اما صداش افتضاحه افتضاح *
من:
-بله درسته پسرعمه‌ی عزیز و جوگیر من زیادی احساس خوش صدایی می‌کنه‌ با اون صدای نکرش.
مامان تا اومد جواب بده دید زنگ زدن و مامان رفت که در رو باز کنه منم دو تا لقمه خوردم و خواستم شکلات داغم رو هم بخورم که مامان صدام کرد.
مامان:
- وانیا بیا اینجا
رفتم ببینم مامان چی‌‌ ازم می‌خواد که چشمام شد قد هندونه
من:
-هه ستاره این تویی دختر خوش اومدی
ستاره:
-سلام وانی می‌بینم که هنوزم بی‌احساسی آخه دختر دوساله هم رو ندیدیم بعد تو وایسادی خوش آمد‌گویی می‌کنی؟
تا اومدم جواب بدم خودش رو پرت کرد تو بغلم و زد زیر گریه منم آروم سرش رو نوازش کردم خوب که منو چلوند و لهم کرد از بغلم اومد بیرون.
ستاره:
- هنوزم مثل قدیم جون میده که بغلت کنم
من:
- به من چه تو کوتوله‌ای تو بغلم گم می‌شی
ستاره:
- من کوتوله‌ام عمت کوتولس
من با یه لبخند گفتم:
- اونکه ردخور نداره
بعد هم منو مامان و ستاره زدیم زیر خنده.
مامان ستاره جان صبحونه خوردی
ستاره:
- بله خاله ویدا خوردم.
من:
-خسته‌ای می‌خوای ببرمت تو اتاق استراحت کنی؟
ستاره:
- این یکی ردخور نداره من که دارم می‌میرم از خستگی خب کدوم اتاق هست حالا جرعت داری اتاقم رو کوچیک انتخاب کن
من:
- واقعا که پرویی نترس بیا بریم نشونت بدم.
از پله ها بالا رفتیم و به سمت آخر راه‌رو بردمش
ستاره:
- این اتاق کجاس خسته شدم
من:
- چه تنبلی تو بیا اتاق بعدیه اون درصورتی سفیده اتاق کناریش هم مال منه کاری داشتی من اونجام هروقت کاری داشتی بیا اونجا
ستاره:
- اون در سبزه یا زرده
من:سبزه یعنی نمی‌تونستی از رنگش حدس بزنی؟
خندید و گفت:
- شرمنده تا اومدم جوابش رو بدم در رفت تو اتاقش سری به نشونه‌ی تاسف تکون دادم و تو اتاقم رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
*ستاره*
باورم نمی‌شه بعد از دو سال وانی رو دیدم هنوزم یادشه چقدر صورتی دوست دارم نگاه اتاق صورتی سفید شک ندارم دکورش کار خودشه دیوارها صورتی روشن و چهار چوب‌ها سرخابی و تخت سفید با رو تختی بالشت و ملافه‌ی سرخابی. میز کمد سفید صورتی، پرده‌های سرخابی با گل‌های سفید صورتی منم بدو مانتوم رو در آوردم وسایلم رو چیدم و شیرجه تو حموم خودم رو شستم و از حموم اومدم بیرون یه تونیک صورتی تا بالای زانو پوشیدم باشلوار سفید با اتاقمم ست شده بود به خودم تو آینه نگاه کردم صورت کشیده با گونه‌های برجسته و پوست سرخ و سفید این خیلی جالبه من و وانی بجز چشم‌ها و ابروهامون بقیه‌ی اجزای صورتمون مثل همه درحالی که نه من و نه اون هیچ شباهتی به هیچ یک از اعضای خونوادمون نداریم و جالبه هیچ نسبت فامیلی هم نداریم اما چهره هامون درست مثل همه بجز اینکه چشمای من آبیه با مو های طلایی وگرنه فرم صورت رنگ پوست فرم بینی و فرم‌و رنگ ل**ب هامون مثل همه اون صورت کشیده داره با گونه‌های خوش تراش استخوتی و برجسته که صورتش رو گرد نشون می‌ده درست مثل من پوست سرخ و سفیدش، گونه‌هاش که مثل سیب سرخه، بینی قلمیش، و ل**ب‌های نازکش که مثل گُل سرخه و حالت غنچه داره همه و همه درست مثل مال منه فقط و ابروهای اون پهن و کشیدش و تیره و چشمای آهویی سبز روشن داره ومن چشم‌های درشت که کشیدگیش از مال اون کمتره و آبی روشن البته اون قدش هم از من بلند تره نه اینکه من کوتاه باشم ولی اون ۱۵.۲۰ سانتی بلندتره و مو‌های اون خرمایی طلایی مواجه اما موهای من زرد و لَخته
هی من دارم چیکار می‌کنم قیافه‌هامو رو دارم مقایسه می‌کنم باید برم پیش دوستم با هم یکم حرف بزنیم درد و دل کنیم
از اتاق اومدم بیرون و رفتم جلوی در اتاق وانی که به صدایی شنیدم یه آهنگ با گیتار آروم در رو وا کردم وانی پشت به من رو صندلی نشسته بود و گیتار می‌زد تا اومد حرف بزنم ....
*وانیا*
تو اتاقم نشسته بودم که یه فکری به سرم زد گیتارم که یک گیتار سفید و زیبا بود برداشتم و شروع کردم
یه نگاه اینجوری قلب منو کند
یه نگاه با یکم چاشنی لبخند
میخرم با دلم ناز چشات چند
یه نگات راه چشم منو سد کرد
یه نگات بادلم بدجوری بد کرد
آروم آروم آروم میره دل من ازدست
همه چی قشنگه آخه‌حس تو فوق‌اعادس
آروم اروم آروم عشق میره زیر پوستم
بچه‌گونه میگم من با تو خیلی دوستم
آروم آروم آروم میره دل من ازدست
همه‌چی قشنگه آخه حس تو فوق‌العادس
آروم آروم عشق میره زیر پوستم
پچه گونه میگم من با تو خیلی دوستم
من میمونم پای تو میدونم میمونی
تو بیشتر از هرکی تو دنیا مهربونی
آروم آروم آروم میر دل من از دست
همه چی قشنگه آخه حس تو فوق‌العادس
آروم آروم آروم عشق میره زیر پوستم
بچه گونه میگم من با تو خیلی دوستم آروم آروم آرو میره دل من از دست همه چی قشنگه آخه حس تو فوق‌العادس
آروم آروم آروم عشق میره زیر پوستم
بچه گونه میگم‌ من باتو خیلی دوستم
همین که برگشتم تا برم گیتارم رو سر جاش بزارم یه دفعه ستاره رو دیدم که با دهن باز داشت نگام می‌کرد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
*فصل دوم: سرزمین جدید*
*وانیا*
من:
-
چیه چرا این جوری... هه نگو که شنیدی
بعد از شنیدن حرفام یه لبخند شیطنت آمیز زد بادیدن او لبخند خبیث فهمیدم که بد بخت شدم
ستاره:
- همش رو شنیدم ای دختره‌ی نامرد ولی این اصلا انصاف نیست من بعد از جند سال صدام زیبایی و لطافت اولش رو از دست داده ولی صدای تو از اولش هم بهتر شده هم با طراوته هم زیبا و
اما با صدای دادی که او مد حرفش تو دهنش موند
من:
- صدا از پایینه صدای داد بابایی وای نه دنی
وبعد با سرعت پایین دویدم پشت سر منم ستاره دوید منکه رسیدم دنی(دانیال) جلوی بابا ایستاده بود و تو خودش جمع شده بود من تا قیافه‌ی بابایی رو دیدم فهمیدم می‌خواد چیکار کنه به سرعت دویدم و جلوی دنی وایسادم و...
باسوزش صورتم سرم رو بلند کردم و به سختی نشستم شدت ضربه‌ای که با دویدن من قاطی شد بوده باعث شده بود که با صورت رو زمین پرت بشم وقتی نشستم تازه متوجه‌ی خونی شدم که رو زمین ریخته بود و دهنی که پر از خون بود باصدای هین مامان و جیغ ستاره و فریاد دنی به خودم اومدم و سرم رو بلند کردم همین که سرم رو بلند کردم تو آغوش مامان فرو رفتم دنی و ستاره بدو اومدن و دو طرف بازوهام رو گرفتن و بلندم کردن. مامان هم بلند شد بعد از چند ثانیه‌ای اخم‌هام تو هم رفت بازوهام رو از دست‌های ستاره و دانیال بیرون کشیدم و با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و دهنم رو شستم رو تختم نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم یه‌دفعه در با شدت باز شد و بابا با دو و پشتش هم دنی مامان وستاره وارد شدن اما من آروم بودم سرم رو بلند کردم و به چشم‌های بابا خیره شدم بایه نگاه سرد و بی حس توری که خودش فهید چیکار کرده فهمید آخرین رشته‌ی علاقه و مهرش تودلم رو پاره کرده و تمام حرمت هامون رو شکسته با اخم نگاهم رو ازش گرفتم اونم با سرعت پاشد و از اتاق خارج شد و درو کوبید.
مامان:
-به خیر گذشت آخه دانیال این چه کاری بود هان هان چرا این حرف رو تو روش گفتی
ستاره:
-خاله چی شد عمو چرا... چرا می‌خواست... که
دانیال:
- چرامی‌خواست منو بزنه؟ط! چون بهش گفتم حقیقت رو گفتم‌ گفتم اون بود که زندگی رو برامون جهنم کرد اون بود که مامانم رو زجر داد اون بود که زندگی وانی رو تباه کرد رویاهاش رو ازش گرفت و باعث افسردگی و زجرش شد اون بود که...
و شونه‌هاش لرزید، بغضش ترکید و نتونست ادامه بده رو به من باصدای گریون و لرزونی گفت
دانیال:
- وانیا خواهری من شرمندتم ازت ممنون تو همیشه و تو بد ترین شرایط بهترین تکیه گاه من بودی یارویاورم بودی پشتیبانم بودی هم پشت من هم مامان ولی ما هیچ وقت نتونستیم اونجا که تو به نیاز داشتی پشتت باشیم فکر کردی نمی‌دونم گریه نمی‌کنی تا ما نترسیم تاما از نفس نیفتیم تو بهترینی
من:
- عزیزم ببین من خوبم ببین بازم محکمم و گریه نمی‌کنم ببین تازه زندگی من بدونه شما معنی نداره شما‌اید که امید زندگی منی‌‌‌اید وتازه من خواهر تو هستم و مراقبت از تو وظیفه‌ی منه عزیز دلم
چند دقیقه بعد مامان و دنی رفتن اما ستاره موند تا کنارن باشه وقتی برای خواب آماده شدیم گفت:
- بسته لعنتی تا کی می‌خوای ساکت باشی و تو خودت بریزی پدرت بهت سیلی زد اونم‌ به عمد برای چی برای اینکه اجازه ندادی برادرت رو بزنه تا کی می‌خوای خفه شی هان تا کی.‌‌‌‌...
اما نتونست جملش رو تموم کنه چون صدای هق‌هق خفیف من سکوت اتاق رو شکست
ستاره :
-من... من... نمی‌خو...
اما نتونست جملش رو تموم کنه چون من حرفش رو قطع کردم.
من:
- مهم نیست کاری نکردی من ده ساله که این بار رو تحمل می‌کنم
شروع کردم و تمام ماجرا رو گفتم گفتم که چه بلاهایی سرمون اومده گفتم و هردو گریه کردیم و از شدت خوابمون برد.
دانای کل:
دخترها از شدت گریه به خواب رفتن ولی چند تا از قطرات اشک آنها بر روی گردنبند‌های اسرار آمیز داخل گردن آنها افتاد و افسون انجام شد و دروازه‌ی بزرگی ایجاد شده و دختر‌ها را بلعید و آنها ماندند و حقایق عجیب زندگیشان دیگر نوبت بازگشت بود بازگشت حقیقت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
***
وانیا
سرم خیلی درد می‌کرد امّا به زحمت چشم‌هام رو باز کردم. چیزی که می‌دیدم رو نمی‌تونستم باور کنم، اینجا که اتاق من نبود ستاره کوش اینجا کجاست تا اومدم بلند‌شم، سرم تیر کشید و اجازه‌ی هیچ کاری رو به من نداد و من هم
دیگه تکونی نخوردم و بخاطر سوزش چشم‌هام پلک‌هام روی هم افتاد. یه صدایی اومد که مثل باز شدن در اومد اول خواستم چشم‌هام رو باز کنم و ببینم که کی اومده اما فکر کردم و گفتم اول ببینم چه خبره بعد چشم‌هام رو کامل باز کنم ولی با دیدن زنی که رو صندلی کنارم نشسته بود چشمام چهار تا شد.
***
ستاره:
به نرمی چشم‌هام رو باز کردم اما به یای اتاق وانی خودم رو تو یه اتاق مجلل و سلطنتی دیدم، یک دفعه در باز شد و یه زن زیبا رو وارد شد.
ناشناس: سلام دخترم بیدارشدی؟
این رو با لحن خیلی مهربون و مادرانه‌ای گفت.
-سلام بله
و بعد با لحنی که همیشه وانی در برابر افراد ناشناس به کار می‌بره ادامه دادم.
-ولی ببخشید من گیج شدم می‌شه بگید اینجا کجاست و اصلا من اینجا چیکار می‌کنم؟ من دیشب با تو خونه‌ی دوستم بودم شب هم تو اتاق اون خوابیدم اما حالا اینجا تو این اتاق تو خونه‌ی شما می‌شه توضیح بدید.
ناشناش: می‌دونم درک این ماجرا برات خیلی سخته اما منم باید بفهمم تو و اون دوستت چه جور پری‌هایی هستید مال کدوم سرزمین‌اید و اصلا تو سرزمین من چیکار می‌کنید.
-یعنی چی پری که مال تو قصه‌هاست جریان چی و من که آدمم کی به شما گفته پریم.
ناشناس: می‌دونم عجیبه ولی تو پری هستی من می‌تونم انرژی و قدرت زیادی رو تو وجود تو ببینم.
اجازه بده خودم رو معرفی بکنم، من خورشیدم ملکه‌ی سرزمین آفتاب‌ و روشنایی‌ و روزها هستم تنها فرزند ملکه‌‌ی مرحوم نور
-چی ملکه یعنی تمام این داستان‌ها حقیقیت داره؟
خورشد: بله عزیزم همشون حقیقی هستن خب حالا بگو تو کی هستی؟
-منم ستاره هستم ۱۸سالمه...
خورشید: خب ستاره جان تو چجوری اینجا اومدی؟
-راستش خودمم نمی‌دونم من و دوستم دیشب داشتیم با هم حرف می‌زدیم که...
بعد کل ماجرا رو براش تعریف کردم. زن خوب و مهربونی بود قشنگ به حرف‌هام گوش داد. خیلی خاکی و ساده بود اصلا مثل ملکه‌های تو کتاب‌ها و فیلم‌ها نبود.
خورشید: بسیار خب پس ماجرا این بود تو استراحت کن من می‌رم به دوستت هم سر بزنم.
***
وانیا
به زن فوق العاده زیبا رو یه مبل که جلوی تخت بود نشسته بود. خیلی زیبا بود چشم‌های عسلی با موهای طلایی و پوست سفید با یه پیراهن بلند دکلته‌ی طلایی پوشیده بود و یک جفت دستکش ساق بلند طلایی هم دستش بود یه زن دیگه هم با چهره‌ای عصبانی جلوش بود اون هم خیلی زیبا بود یه پیرهن بلند دنباله دار سفید تنش بود که آستین هاش تا سرشونش بود بایه تاج به شکل ماه با ستاره‌های دورش و گردنبند و گوشواره و دست بندش هم همون طرح بود یک دفعه داد زد.
زن سفید پوش: خورشید تو چطوری تو نستی همچین کاری بکنی؟
زن طایی پوش: من چی کار کردم هان؟ چیکار کردم و درزمن تو باچه جرعتی اومدی تو سرزمین من تو قلعه‌ی من بعدم من رو بازجویی می‌کنی؟
زن سفید پوش: بعدا می‌گم فکر کنم بیدار شده
هردو برگشتن طرف من منم‌ مثل همیشه نگرانی‌هام رو مخفی کردم و جسارت به هردوشون زل زدم.
زن طلایی: اوه عزیزم بیدار شدی خوبی؟!
- بله ممنون ولی می‌شه بپرسم شما کی هستید؟
زن طلایی: بله عزیزم نگران نباش همه چیز رو بهت توضیح می‌دم دوستت ساره همه‌ی ماجراتون رو برام گفته.
تا اومدم چیزی بگم‌ گفت:
- نگرانش نباش خوبه و داره استراحت می‌کنه اجازه بده خودم رو معرفی کنم اسم من خورشیده ملکه‌ی سرزمین آفتاب و روشنایی و روزها در سرزمین پریان.
- سرزمین پریان امامن فکر می‌کردم...
حرفم رو قطع کرد گفت:
-می‌دونم برات تعجب آوره اما باید بگم که تو پری هستی و سرزمین پریان هم و جود داری و ایشون که اینجا ایستادن مهتاب هستند ملکه‌ی مهتاب و ستاره‌گان‌و شب‌ها.
من:
-خوشبختم منم وانیا هستم ولی واقعا گیج شدم برام غیرقابل باوره که پری باشم و این افسانه‌ها حقیقت باشن.
ملکه مهتاب با جدیت تمام و کمال گفت:
-اما به عنوان کسی که شکه شده خیلی آروم و منطقی برخورد می‌کنی.
-چون در هر شرایطی سعی می‌کنم آروم و منطقی برخورد کنم اما این واقعا شوک بزرگیِ و برام سنگینه.
ملکه‌مهتاب: خوبه اما موضوع ما این نبود
ملکه‌آفتاب: رسته اما قبلش هم بهت گفتم اون‌ها رو پادشاه کریستال‌ها به اینجا فرستاده یه نگاه به مُهر انتقالش بکن رو آستین راست لباسش.
به آستینم نگاه کردم و یک مهر به شکل کریستال لوزی شکل حک شده بود
مهتاب: من می‌گم که...
اما نتونست حرفش رو تموم کنا چون در باز شد و یه پسر و یه دختر داخل شدن اونا هم خیلی زیبا بودن دختره یه دختر قد بلند با موهای سپید رنگی داشت با چشم‌های آبی و پوستی سفید که مثل برف بود با ل**ب‌های نازک صورتی و پسره هم قد بلند و خوش هیکل بود بود چشم‌های سرمه‌ای بینی و خوش فرمی که به صورتش می‌اومد با پوستی گندمی و چهره‌ای فوق العده جذاب اما از چشم‌هاش خشم و عصبانیت می‌بارید.
دختره: بانو خورشید مشکلی پیش اومده که باید با شما مطرح کنم، مادر نتونستن بیان ومن جای ایشون اومدم جادوهای مرزها و وردهای محافظ از کار افتاده و سیگنال‌های عجیبی از مرز شما به مرزهای اطراف ارسال می‌شه و احتمال زیاد این مشکل از سرزمین شماست و...
پسره ادمه داد: بله درسته هموطور که پرنسس گفتن امواجی قوی کل موحوطه رو در بر گرفته و همشون هم من رو به این اتاق هدایت کردن توی راه رو هم به پرنسس برخوردم که فهمیدم این ما جرا برای ایشون هم اتفاق افتاده و من باید هرچه زود تر این ماجرا رو گزارش بدم.
مهتاب: بله شاهزاده دلیل حضور من هم همین بود که متوجه‌ی این (و به من اشاره کرد) دختر جوان شدم.
خورشید: اما مهتاب یک بار گفتم بازم می‌گم این دختر رو شاه کریستال‌ها دعوت کرده و من هم قدرت بسیار زیادی رو در وجودش می‌بینم و می‌تونم روح پاک اون دختر رو حس کنم. شاهزاده آرسان و پرنسس باران خود من هم سیگنال‌های عجیبی رو در محوطه حس می‌کنم اما اون سیگنال‌ها نه از این دختره ونه از دوستش.
آرسان: اما شاه کریستال‌ها چرا باید اون‌ها رو به اینجا بیاره؟
- می‌شه یه جوری بگید منم‌ بفهمم خدایی جای من بودید دیونه نمی‌شدید؟
همه سرها به سمت من برگشت. اولش ترسیدم اما خودم رو جمع کردم و با جسارت تمام بهشوت زل زدم یه لحظه نگاهم به شاهزاده آرسان افتاد چهرش عجیب بود برای اینکه بفهمم علتش چیه تو چشم‌هاش زل زدم تو نگاهش تعجب و هیجان موج میزد اما سریع رنگ نگاهش رو تغییر داد و من هم با همون جدیتم به جمع زل زدم که گفت:
-برای اینکه بفهمیم ماجرا چیه باید شونش رو چک کنیم تا نشونش رو ببینیم و بفهمیم مال کدوم سرزمینه.
باران: منم موافقم اینطوری دست کم می‌فهمیم که مال کدوم سرزمینه.
مهتاب: فکر خوبیه
خورشید: منم موافقم وانیا اجازه می‌دی؟
-ایرادی نداره.
باران اومد سمتم و گفت:
-می‌شه؟
-بله
اومد و استین پیراهنی که تنم بود رو بالا زد و یکدفعه فریاد زد:
-اوه خدای من!
آرسان به سرعت اومد کنارش و گفت:
-چیه پرنسس چی شده؟
نیم‌نگاهی به شونه‌من‌انداخت و گفت :
-خدای من این امکان نداره تو... تو مال سرزمین طبیعتی!
این امکان نداره پس چرا کریستال‌ها تو رو...
دوتا ملکه‌ها باهم:
-چی این امکان نداره.
اما وقتی شونم رو دیدن رفتن تو شوک.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
***
دانای کل
اتاق غرق در سکوت بود و همه در فکر فرو رفته بودن. وانیا داشت به این فکر می‌کرد که رویای دوران کودکی و نوجوانی او به حقیقت پیوسته بود اما چطور امکان داشت؟
درهمین لحظه ستاره وارد شد. ‌ملکه‌ها علامت او را نیز برسی کرده و گفتند که او نیز علامتی مشابه را داراست و این پاسخ سوالی بود که برای وانیا و ستاره از دوران کودکی مطرح بود اینکه چرا آنها چهره‌های مشابهی دارند؟
در این بین وانیا گفت:
-صبر کنید این یعنی من و ستاره فامیل هستیم پس علت تشابه چهره‌های ما این بوده اما پدر و مادر واقعی ما کی هستن یعنی ما خواهریم؟!
سوال وانیا شوک دیگری برای جمع بود چون آنها اصلا به این مسائل توجهی نداشتند اما حالا با مطرح شدن آن توسط وانیا شوک دیگری برای جمع بود. همه می‌دانستند که ملکه‌ی طبیعت سرزمیش را همراه دو خواهر خود اداره می‌کردن پس این دخترها ممکن بود دختر هر کدام از آن ملکه‌ها بوده باشند اما در این چهار سرزمین تنها خواهر کوچک تر شناخته شده بود به علت خدماتی که به آنها کرده بود و قدرت های مخصوصی داشت.
***
آرسان
واقعا عجیب بود از یه طرف چهره‌ی این دوتا برام آشنا بود و داشتم فکر می‌کردم که کجا دیدمشون و چی باعث شده بود که انقدر برام آشنا باشن از یه طرفم سوالی که وانیا پرسید باید بگم واقعا دقت بالایی داره اما خواهر آره خودشه همینه.
-نه شما خواهر نیستید به احتمال زیاد دختر خاله‌اید.
اون یکی دختره که فکر کنم ستاره بود گفت:
-اما چطور ممکنه من نمی‌فهمم می‌شه جوری بگید که منم بفهمم.
مهتاب: اما خود ما هم اطلاعات کامل و درستی رو نداریم، تو جنگ بیشتر اطلاعات نابود شده وما به دلایل نامعلومی یک بخشی از خاطرات‌مون رو بیاد نمیاریم برای همین هم هست که نمی‌دونیم شما هر کدوم دختر کدوم ملکه‌اید
وانیا با لحن تمسخور آمیز اما مودبانه‌ای گفت:
-ببخشید اما این رو که خودمون هم متوجه شده بودیم...
اما نتونست حرفش رو تموم کنه چون ناگهانی رو هوا معلق شد و نوری سبز رنگ از چشم‌هاش بیرون زد جوری بود کل چشم هاش سبز شد و نور سبز ازش بیرون زد و بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه روی زمین برگشت اما چشم‌هاش درست نشد انگار توی دنیای دیگه بود.
***
وانیا
داشتم حرف می‌زدم که یک دفعه انگار معلق شدم اطرافم رو نور‌هایی به رنگ سبز روشن احاطه کردن. اونقدر پر نور بود که چشم‌هام رو بستم اما وقتی بازشون کردم تو یه اتاق تاریک بودم تو اون اتاق هشت سکو به رنگ‌های زرد، سرمه‌ای، آبی، صورتی، قرمز، سبز، قهوه‌ای و فیروزه‌ای بود. به سکوها نزدیک شدم روی هرکدوم از اون‌ها یک گوی بلوری با رنگ سکوهاش قرار داشت و روی هر میز چندتا گردنبند بود. دقت که کردم اشکال روی اونها متفاوت بود. یکی از اونها سفید بود به صورت حلال ماه، یکی دیگه هم بود به که یک حلال ماه بود باستاره‌ای که از دوسر اون وصل شده بود وبه اون حالت یک ماه کامل رو می‌داد و دور تا دور با حصارهای سرمه‌ای رنگی احاطه شده بود و روی میزش هم یک گوی سرمه‌ای بود با یک ماه سفید که درست وسط گوی حک شده بود و دور تا دورش هم از پشت و جلو پر بود از ستاره‌های نقره‌ای و سفید. توجهم به میز کنارش جلب شد، میز زردی که یک گوی طلایی و دو گردنبند روش بود. روی گوی یک خورشید زرد حکاکی شده بود دو دور تا دورش هم پر بود از ابرها و خورشیدهایی که طرح اون‌ها با خورشید بزرگ فرق داشت. میز کناریش آبی بود با گویی آبی رنگ که وسطش علامتی به شکل قطره‌ی آب بود و دور تا دورش رو هم طرح‌هایی به صورت ستاره‌ی برفی و ستاره‌ی یخی بو اما اشکال اون ها هم بد هم فرق داشت؛ مثلا ستاره‌ی یخی گوشه‌هاش نوک تیز بود اما ستاره‌ی برفی نوک منحنی تری داشت و گردنبند‌هاش هم به صورت قطره‌ی آب ستاره‌ی برفی و ستاره‌ی یخی بود.
میز بعدی صورتی بود و گوی روش هم صورتی یاسی بود که طرح سه به کریستال لوزی شکل با رنگ‌های صورتی یاسی و بنفش بود حک شده بود و اطافش هم پر بود از طرح‌هایی یه شکل الماس بود که هرکدوم یک رنگ بود و سه تا هم گردنبند کنارش بود که یکیش شکل کرستال لوزی شکل بود به رنگ آبی یکی الماس بود دوتاهم الماس رنگ بفش وصورتی میز بعدی قرمز بود گوی روش هم همین طور روی گوی طرح آتش بود که از رنگ‌های قرمز زرد و نارنجی تشکیل شده بود و روش دوتا گردنبند بود، یکی قرمز و یکی هم نارنجی قرمزه طرح آتش رو داشت و نارنجیه طرح ساعقه بود و میز ششم سبز بود با گوی سبز رنگ روش که روش یه علامت مثل علامت بازوی من بود یک قلب که از نقطه‌ی پیوندش دوتا خط بود که یکیش به سمت نیم کره‌ی راست و یکیش به سمت نیم کره‌ی چپ می‌رفت که از قسمت پایین که قسمت نوک تیز قلبه تا نقطه‌ی اتصالش هم یک لوزی تشکیل شده بود. در واقع قلب به سه قسمت تقسیم شده بود. دوتا قسمت بالایی قلب که قرینه‌ی هم بودند و قسمت پایینی که همون لوزی تشکیل شده بود.
دوتا قسمت بالایی قرمز رنگ و قسمت لوزی شکل هم سبز فسفری بود و دور تا دور اون رو طرح‌هایی به صورت ستاره‌ی سرخابی که دور تا دورش هم نوار آبی بود، گُل‌هایی که گُل برگ‌هاشون سبز و آبی قرمز و بنفش و زرد و سفید بود، شکوفه‌های چهار پر بارنگ بنفش، و قنچه‌ی سفید رنگ قرار داشت و چهار گردنبند با طرح‌هایی به شکل همون ستاره، گُل، شکوفه و غنچه قرار داشت. ناگهان چشمم به یک گردنبند دیگه افتاد که رو میز بود پنچمین گردنبند درست مثل گردنبندی بود که من همیشه و از وقتی به یاد دارم تو گردنم بوده و هست الان هم توی گردنمه، یجورایی مثل عضوی از بدنمه چون هیچ وقت از خودم جداش نمی‌کنم این طرح درست همونه گردنبند قلبی شکلی که وسط اون یک لوزی تشکیل شده‌ و اون رو به سه قسمت تقسیم کرده دو تا قسمت گوش‌هاش که قرینه‌ی همن از نگین عقیق سرخ رنگ و قسمت لوزی اون از سنگ سبز روشن و زیبایی ساخته شده این درست مثل گردن بند منه و علامتم که تو نامه‌هام و کتاب‌هام می‌کشم (این رو به عنوان نمادی از شخصیتش درنظر گرفته چون که اون اخلاق‌هایی داره که مشابه به هم اند (مثل دوقسمت قرینه‌ی گردنبند) اما اخلاق‌هایی هم داره که کاملا با اون اخلاق‌هاش متضاده (مثل قسمت لوزی که هم رنگش متفاوت هم شکلش) برای همین اون گردنبند رو به عنوان نشان خودش قرار داده چون اون نمادی از شخصیت اونه و تو نامه‌هاش همیشه اون طرح رو می کشه) و نشان روی شونم! ونماد روی اون گوی! اما این‌ها چه ربطی به هم دارن هه این یعنی این گردنبند از خانواده‌ی حقیقی من به من رسیده اما قطعا این یک نماد مخصوصه چون هم این گردنبند هم اونی که تو گردنمه هم روی این گوی و هم رو بازوی من حک شده، پس نماد طبیعت اینه اما تا خواستم به سمت دوتا میزی که دور تر از بقیه بود برم دوباره نور همه جارو گرفت و اینبار من تو یک فضای باز بودم توی یک دشت گُل چندتا بچه اونجا داشتن بازی می‌کردن یکیشون یه پیرهن بلند سبز و دیگری هم پیرهن کوتاه آبی و یکیشون هم یک پیرهن ماکسی بلند به رنگ آبی تنش بود یه پسر که لباس‌های قرمز تنش بود از پشت چشم دختر لباس سبزه رو گرفت و دوتا پسر دیگه یکی با لباس‌های آبی و یکی هم با لباس‌های نارنجی اومدن و پیششون ایستادن
تا اومدم برم سمتشون دوباره همه جا پر از نور شد و من تو یک اتاق دیگه ظاهر شدم، اونجا پنچ تا زن بودن که یکی شون گفت:
- او دختر طبیعت است، پرنسس طبیعت. جملش تو سرم اکو می‌شد. روی نبض دست راستم احساس گرما و سوزش می‌کردم. دوباره همه جا پر از نور شد و من با هین بلند‌ی بیدار شدم و به اطراف نگاه کردم. توی همون اتاق بودم آرسان و باران هم بالای سرم روی متوجه شدم که دست راستم تو دست آرسانه و داشت چیزی رو زمزمه می‌کرد. بعد که تموم شد جای سوختگی رو دستم هم ازبین رفت.
باران: ببخشید مجبور شدیم اینجوری از حالت جادو درت بیاریم اگر بیشتر می‌موندی برات خطرناک بود
سرجام نشستم تا اومدم حرفی بزنم آرسان گفت
-اعصاب حسیت مشکل داره می‌دونی چقدر دستم رو داغ کردم تا جواب داد؟ هر کس دیگه‌ای بود جرغاله شده بود، حالا بگذریم ببینم تو چیزی دیدی درسته؟ چی دیدی؟
اولین چیزی رو که یادم اومد به زبون آوردم.
- دختر طبیعت، پرنسس طبیعت تو یکی از خواب‌هام یه زن این رو می‌گفت.
اون‌ها هم با قیافه‌های بهت زده به من خیره شدن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
*فصل سوم معموریت *
وانیا: چیه چی‌شده نکنه چیز بدیه؟
آرسان یه پوزخند زد و گفت:
- اگر از نظر تو جانشین ملکه‌ای اول شدن بده باید بگم بله.
باران: وانی تو... تو پرنسس طبیعت و جانشین ملکه‌ی اولی این یعنی تو قدرتمند ترین پری تو سرزمین طبیعتی.
تا بیام جواب بدم در باصدای بدی باز شد و یه دختر داخل شد، خیلی زیبا بود با چشم‌های عسلی و موهای زرد داشت نفس‌نفس می‌زد که گفت:
-ستاره... قدرت... پیش‌گویی... ملکه‌ی دوم... رو... داره.
این رو که گفت باران و آرسان از جا پریدن
باران: کجاست؟
دختر: تو اتاقی که مادرم بهش داد.
من: تو دختر ملکه‌ای؟
دختر: اوه بله وانیا، آفتابم دختر کوچیک ملکه ۱۹ سالمه یک خواهر و یک برادر هم دارم.
-منم که می‌شناسی، وانیام ۱۸ ساله پرنسس.
آفتاب بایک لبخند دوستانه: بله عزیزم راستی من رو با عنوان پرنسس صدا نکن بهم بگو آفتاب دوست دارم یه دوست خوب دیگه هم داشته باشم لطفا.
انقدر مظلوم گفت که گفتم:
-باشه هر چی توبخوای.
آرسان: الان وقت این کارها نیست باید بریم.
و خودش زود تر از همه راه افتاد.
-باران.
باران: بله چی‌شده؟
-ملکه‌ی دوم کیه؟ منظور آفتاب از پیشگویی چی بود؟
باران: ملکه‌ی دوم این توانایی رو داشت که درحالت جادو نیروهاش رو کنترل کنه و یکی از توانایی‌هاش این بود که درحالت جادو با دنیای خواب‌ها ارتباط برقرار می‌کرد و می‌تونست حوادثی بدی رو که قرار بود تو آینده اتفاق بیفته رو ببینه و به بقیه اطلاع بده تا جلوش رو بگیرن (حالت جادو حالتی است که پری‌های خاص و ویژه با آن قادر هستند که تمام نیرو‌های خود را با آن آزاد کنن و برای ورود به آن حالت روش مخصوصی وجود دارد اما پریان تا وقتی اون روش رو یاد نگرفتن درحین عصبانیت و مواقع فوق اضطراری وارد اون حالت می‌شوند)
باران: و ملکه‌ی دوم ملکه وردا هستند راستش می‌دونی ملکه‌ی اول بعضی از قدرت‌های خواهرانش رو نداشت برای همین هم هرسه ملکه شدن ولی اون دوتا خواهر بازهم گوش به فرمان ملکه‌ی اول بودن.

(
دوستان توجه کنید بیشتر چیز هایی که تو این داستان و جود داره زاییده‌ی ذهن خودمه و واقعی نیست مثلا همین حالت جادو و فقط برای اینکه بهتر درکشون کنید دربارشون توضیح دادم)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
در همین‌حین هم ما به اتاق ستاره رسیدیم و تازه من به عمق ماجرا پی بردم. معلوم شد که ستار تمامی قدرت‌های ملکه وردا رو داره اما قدرت‌هاش از اون بیشتره و یک پری خاصه یعنی پری‌ای که به‌جز قدرت‌های ویژه‌اش که مال رگ اشرافیشه قدرت‌های بیشتری داره. بعد از اون گفتن که ستاره پیش‌بینی کرده که سرزمین‌ها درخطرن و اتحاد دوباره شروع و راه نجات و بعد از اون همه چیز به سرعت اتفاق افتاد تمامی ملکه‌ها، پرنسس‌ها و شاهزاده‌ها اومدن و با هم آشنا شدیم. ملکه‌ها به طبقه‌ی بالا رفتن برای برقراری اتحاد رفتن و ما تو سالن اصلی جمع شدیم. ستاره به من گفت که همه‌ی کارها زیر سر ماد و خواهر آرسانه، گفت اونها رو درحال نقشه کشیدن دیده. منم‌ تو رویام مادرش رو دیده بودم. اصلا هم ازش خوشم نمیاد. شرارت از چهره‌ی مادر و دختر می‌باره ملکه سعلا مادر آرسان سوزان زن ترسناکیه و چهره‌ی زشتی هم داره، قد بلندی داره با چشم‌های قرمز درشتی داره که خیلی باره با پوست سیاه ل**ب‌های کلفت صورتی و دماغ پف دار دخترش شیوا هم چشم‌هاش مثل مادرشه اما با رنگ خاکستری و از مادرش روشن تره اما خیلی زشته.
من موندم آرسان چجوری انقدر قشنگ و جذابه، راستش زیاد ازش خوشم نمیاد اینم پسر همون مادر اما نمی‌دنم چرا یه حسی بهم می‌گه اون بد نیست. اوف بیخیال پسره‌ی قد مغرور یک دنده، انگار رئیس عالم و آدمه با مادر باران هم آشنا شدم. زن زیبایی بود که مهربونی از چهرش می‌بارید. باران کوچیک ترین دخترش بود دوتا دختر دیگه هم داره که دوقلو هستن و اون‌ها هم مثل مادرشون بودن، آوا مادر باران چشم‌های سبز آبی داشت با موهای قهوه‌ایه سوخته و پوستی سفید. سارا قُل اول چشم‌هاش سبز بود با موهای طلایی و تارا قُل دوم هم چسم هاش آبی بود اما از مال باران روشن تر و مو های قهوه‌ای روشن داشت با پوست کندمی پسر خواهر مرحوم ملکه آوا هم بود که پیش خالش می‌موند اون هم چشم های آبی داشت با پوست سفید و موهای سفید کوتاه. شیطنت از چشم‌هاش می‌بارید با پسرها و دختر مهتاب هم آشنا شدم. پسر اولش ماکان پسر آرومی بود با پوستی سفید و چشم‌های قهوه‌ای با موهای مشکی و۲۴ سالش بود. دخترش ماه گل ۲۲سالش بود، چهرش درست مثل مادرش بود. تنها فرقش این بود که چشم‌هاش طوسی بود ولی چشم‌های مادرش مشکی و پسرکوچیکش ماهان پسر مهربون و جذابی بود. پوستش خیلی سفید بود با چشم‌ها و موهای مشکی براق که مهربونی از تو چشم‌هاش می‌بارید و ۱۹ سالش بود.
با خواهر و برادر آفتاب هم آشنا شدم از خواهرش روشنک خوشم نیومد، خیلی خودش رو می‌گرفت و مدام برای ماکان عشوه می‌اومد اما ماکان هم قشنگ سوسکش کرد وقتی گفت:
- پرنسس آخه ما دیگه کلا باهم خوب شدیم به جز شیوا و روشنک که با صفت صداشون می‌زنیم همه دیگه رو روبا اسم صدا می‌کنیم
و برادر آفتاب پسر خوب و مهربونیه، ۲۰ سالشه و شبیه آفتاب و ملکه‌ است فقط روشنک شبیه مادرش نیست. چشم‌های قهوه‌ای داره، با موهای شکلاتی و پوست سبزه. من یک گوشه‌ی سالن تکی نشستم و فکر می‌کنم بقیه به‌جز روشنک و شیوا همه باهم یه گوشه نشسته بودن وحرف می‌زدن. ستاره مثل همیشه تو حسابی گرم گرفته بود و حرف می‌زد منم مثل همیشه دور از بقیه نشسته بودم، آخه معمولا هیچ کس دوست نداره من تو جمع باشم برای همین منم تنها یه گوشه نشسته بودم.
***
آرسان
با بچه‌ها داشتیم می‌گفتیم می‌خندیدیم که متوجه شدم وانیا نیست همون موقه باران گفت:
-هی بچه‌ها وانی کجاست؟
ستاره: اوف وانی من آخر از دست تو دیونه می‌شم.
همون موقع من متوجه‌ی وانیا شدم که یه گوشه دور از بقیه نشسته و خیلی مظلوم به ما زل زده و تو فکر سنجاق موهاش رو در آورده بود و مو‌هاش رو گیره زده بود چون سنجاق رو نزده بود نصف موهاش از سمت راست تو صورتش بود و خیلی مظلوم نشونش می‌داد.
- ستاره غر نزن وانیا اونجاست
و بهش اشاره کردم.
ستاره: آرسان می‌شه بری صداش کنی آخه من برم بهونه می‌اره نمی‌یاد تو بری تو رودرواسی می‌مونه مجبور می‌شه بیاد.
-چه بهانه‌ای؟
ستاره: می‌گه دیگران از من خوششون نمیاد و دوست ندارن من تو جمعشون باشم آخه تو زمین اینطوری بود و اون هم از جمع‌ها کناره می‌گرفت تا حد اقل به دیگران خوش بگذره.
-باشه الان میارمش اما ما دوست داریم اون توی جمع ما باشه.
این رو گفتم و بلند شدم پس که اینطور تو فکر می‌کردی‌ما از تو خوشمون نمیاد ولی اشتباه می‌کنی رفتم سمتش، جلوش نشستم و به اون چشم‌های آهویی سبزش زل زدم.
وانیابا یه لبخند: سلام اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا پیش بقیه نیستی کاری داری؟
-چرا از جمع دوری می‌کنی؟! چرا اینجا تنها نشستی؟! چرا نمیای پیش ما بچه‌ها سرا۵ت رو می‌گیرن!
به وضوح دیدم که چهرش گرفته وناراحت شد، لبخندش محو شد و سرش رو انداخت پایین با دست راستم سرش رو آوردم بالا و تو چشماش زل زدم که آروم گفت:
-چون همه از من متنفرن هیشکی از من خوشش نمیاد و دوست نداره من تو جمع باشم جز ستاره.
-چرا؟
وانیا: نمی‌دونم.
-ولی ما دوستت داریم و دوست داریم پیشمون باشی باما غریبی نکن می‌دونم که خیلی تنهایی بیا تو جمع ما باورکن که از اومدنت خوشحال می‌شیم ما دوست داریم کنارمون باشی کمی مکث کردم و گفتم:
- میای؟
وانیا لبخندی زد و گفت:
-میام
بلند شدم، دستش رو گرفتم و بلندش کردم و پیش بقیه بردمش و کنار خودم و باران نشوندمش. همه خوشحال شدن که ماهان شروع به حرف زدن کرد و باعث شد اخم کنم.
ماهان: وانی عزیزم ببین تو از مایی و دوست مایی انقدر خودت رو از ما دور نکن ما همه دوستت داریم پس تو هم اگه ما رو دوست داری باید پیشمون باشی.
وانیا چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
باران: وانی ستاره خودش رو کشت بس از گیتار زدن و آهنگ خوندن و صدای تو گفت یکم برامون بخون ببینیم چجوری می‌خونی؟
وانیا: اما من نمی‌تونم‌... آخه... چیزه... من... خجالت... می‌کشم.
راست می‌گفت چون صورتش هم سرخ شده بود.
آفتاب: اما و اگه‌ و ولی‌وآخه‌ و خجالت نداریم. من میرم گیتارم رو بیارو تو هم باید بخونی حرف حرفه منه.
وانی: اما
همه باهم گفتیم: اما نداره.
وقعا کنجکاو بودم که صداش رو بشنوم.
***
وانیا
آخرش مجبور شدم قبول کنم.
-آه... باشه.
آفتاب: من میرم گیتارم رو بیارم.
بلند شد و دریک لحظه غیب شد و چند ثانیه بعد با یه گیتار تو دستش ظاهر شد و گیتار رو به من داد. همه دورم رو خالی کردن و جلوم نشستن.
منم نفسی گرفتم و آروم سیم‌های گیتار رو لمس کردم و شروع کردم.
اونقدر دوریکن ازم از سایتم محروم شم
می‌خوام به‌ جرم کشتن احساس تو محکومشم
می‌خوام‌به این دریا بگم کمتربه‌این‌ساحل‌بیاد
می‌خوام‌ بخوابم‌ تا ابد تاخوبیات یادم نیاد
گفتم که تغییرم نده من حال خوبی داشتم
من تو همون سردرگمی تقدیر رو جا می‌ذاشتم
خاستی که ارومم کنی وقتی که دیدی خسته‌ام
من به همون تنهاییا تا حد مرگ وابسته ام
تنهام بذار تا حس کنم اشک های روی گونم
افسردگی هام رو ببخش وقتی هنوز دیونم
وقتی هنوز دنیای من درگیر بغض‌وحسرته
ازمن نخواه درکت کنم وقتی وجودم نفرته
ناراحتت کردم ولی میفهمی یک روزی چرا
چشمای من هرثانیه پرمی‌شه از افسوسو آه
گفتم که تغییرم نده من حال خوبی داشتم
من تو همون سردرگمی تقدیر رو جامی‌ذاشتم
خواستی که آرومم کنی وقتی که دیدی خسته‌ام
من به همون تنهاییا تاحد مرگ وابسته‌ام
وقتی دست هام برای آخرین بار سیم ها رو لمس کرد هم هورا کشیدن و گفتن دوباره
دوریکن ازم مهدی شهنازی
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/2/19
ارسال ها
86
امتیاز
578
- دوباره؟ بابا مگه هاید آهنگ خونده‌ که‌انقدر ذوق کردید!
ماهان: شکسته نفسی نکن بابا هم صدات عالیه هم آهنگی که خوندی قشنگ بود هم ساز زدنت
سرم رو انداختم‌ پایین که باران گفت:
-ببینم ای آهنگ آهنگ دوری کن ازم مسعود صادقلو نبود؟
-خودش بود درسته
-تو اون رو از کجا می‌شناسی؟
آفتاب: سرزمین آب و آتش نه‌ تنها شباهت‌های زیادی به اونجا که ازش اومدید داره بلکه کسانی هستن که به زمین رفتن و اونجا زندگی ‌می‌کنن.
تارا: البته اوجور که ما می‌دونیم سرزمین پریان از اونجا بهتره.
سارا: اما دلیل نمیشه که از آهنگ خوندن تو بگذریم.
ماکان: محاله ازش بگذریم.
آرتان برادر آفتاب: آبجی جونم ناز نگن‌ ما پسرها مثل برادرت دخترها هم مثل خواهرت.
آرسان: چرانمی‌زنی؟
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم
من‌ اشتباه کردم که‌ باورت داشتم
تو بدترین‌روزات تنهات نمی‌ذاشتم
من عاشقت بودم اما نفهمیدی
خیلی صدات کردم اما تو نشنیدی
آروم نمیگیره قلبی که داغونه
یه عمری می‌خواستت حالا پشیمونه
آروم نمی گیره قلب پر از دردم
من تازه میفهمم که اشتباه کردم
حیف منو روزایی که بیخودی سرشد پای تو
دوست ندارم دوباره باز
بشنوم صدای تو
دوست ندارم یه ثانیه‌ام
تورو تو دنیام ببینم
دوری تو سخته ولی
ترجیه می‌دم پات تشینم
آروم نمیگیره قلبی که داغونه
یه عمری می‌خواستت حالا پشیمونه
آروم نمیگیره قلب پر از دردم
من تازه می‌فهمم که اشتباه کردم
آروم نمی‌گیره قلبی‌که داغونه
یه عمری میخواستت حالا پشیمونه
آهنگ اشتباه(مهدی شهنازی)
بعد از آخرین کلمه صدای جیغ و دست بچه‌ها بلند شدم.
ماهان: خیلی قشنگ بود می‌شه یکی دیگه.
-ماهان دهنم کف کرد بس نیس؟
آفتاب: یه دو نه دیگه خواهش.
به بقیه نگاه کردم دیدم دارن با چشم‌هاشون التماس می‌کنن.
-آه! باشه ولی این آخریه.
باران: باشه قبول
بین چجوری نشسته عطر تو توی خونه
ببین دلی که گذاشتی تنها چجوری خونه
با این دیونا تو بال پرواز دادی که اینجاس
پری که واشد بادوتا دستات ببین چه تنهاس
ببین گرفته بارون دیوونه کجایی
به این دیونه گفتی نمیاد جدایی
بگیر دستام رو بازم تو دستای مریضت
هنورم خاطراتت نمرده عزیزه
ببین گرفتا بارون دیوونه کجایی
به این دیوونه گفتی نمیاد جدایی
بگیر دست هام رو بازم تو دست‌های مریضت
هنوزم خاطراتت نمرده عزیزه
باتو انگار رو ابرا بودم هما انگار دور از ما بودن
با تو دنیام آروم میشد انگار مو هام بارون می‌خورد
ولی ود کردی رفتی هما چی رو حیف دستی دستی
دیگه واست مهم نیست نه که بوده تقسیر ازکی
بیخیال باش هرچی میاد سرم
بقیه‌ام که از تو بیخیال ترن
من شدم یه تنهای عصبی که مشتاش میزنه به دیوار ترک
ببین گرفته بارون دیوونه کجایی
به این دیونه گفتی نمیاد جدایی
بگیر دستام و بازم تو دست‌های مریضت
هنوزم خاطرات نمرده عزیزه
ببین نشسته غم توی دنیام
چشمام و بستن این سیل اشک ها
ببین چجوری براتو مردم
بیا که بد جوری کم آوردم
ببین گرفته بارون دیوونه کجایی
به این دیونه گفتی نمیاد جدایی
بگیر دستام رو بازم تو دست های مریضت
هنوزم خاطراتت نمرده عزیزه
ببین گرفته بارون دیوونه کجایی
به این دیوونه گفتی نمیاد جدایی
بگیر دستام رو بازم تو دستای مریضت
هنوزم خاطراتت نمرده عزیزه
دست‌های مریضت(مسعودصادقلو)
تارا: صدات خیلی خوبه.
من دوباره سرخ شدم
-ممنون.
سارا: تارا راست میگه صدات محشره.
من دیگه با گوجه‌سالادی فرقی نمی‌کردم. باصدای ضعیفی گفتم:
-دیگه اینجوری هم که شما می‌گید نیست.
آرسان: حالا چرا گوجه شدی؟ حرفی نزد که تعریف کرد.
داشتم از خجالت آب می‌شدم که ستاره‌ هم اضافه شد
ستاره: بعله دیگه اینجوری هی روزگار چرا این لبوی خجالتی باید صداش به این خوبی باشه بعد من نه؟
باران: حسود هرگز نیاسود ستاره جان درزمن انقدر اذیتش نکنید بعد که این ما جرا تموم شد بد حالتون رو می‌گیره‌ها ازما گفتن بود.
ستاره: راس‌ می‌گه وانی اگر بخواد تلافی کنه بد تلافی می‌کنه، الانش رو نگاه نکنید یه زلزله‌ای بوده ۱۰ریشتری بد.
آفتاب چشماش شده بود مثل چشم‌های وزغو دهنش هم قدر غارعلی صدر از من که خجالتم کمتر شده بود پرسید.
آفتاب: واقعا؟! آره وانی توهم؟
- پس چی ازبس از دیگران دوری کردم ایجوری شدم وگرنه از دیوار راست بالا میرم.
آرسان: آفتاب بهتره دهنت رو ببندی مگس می‌ره توش.
راس ‌می‌گفت آخه تاته دهنش رو باز کرده بود
آفتاب: هان ؟
این رو که گفت همه زدن زیره خنده.
ستاره: آفتاب قیافت عین منگلا شده.
- عین‌تام که تو تام و جری که فکشون‌‌به زمین‌ می‌چسبید.
و خنده‌ی من و ستاره شدت گرفت.
داشتیم می‌خندیدیم که یکدفعه آرسان گفت:
- شیوا اینجا چیکار می‌کنی‌؟
شیوا پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-مامان و بقیه گفتن بیا صداتون کنم.
آرسان: کیارو همه رو.
شیوانه: تو، وانیا، شاهزاده‌ماهان، پرنسس‌باران، ستاره‌ و پرنسس آفتاب.
همرا با شیوا رفتیم که در زد و وارد شد بعدش هم ما.
شیوا: مامان آوردمشون.
سوزان: می‌تونی بری ممنون پرنسس روشنک شما هم.
سوزان: ما یک فکر خوب کردیم فکر می‌کنیم بهتره حالاکه سرزمین‌هامون تو خطره و باهم متحد شدیم به دنبال گوی‌های جادویی سرزمین‌ها بریم و...
گوی‌ها لعنتی می‌دونستم اگر حرف ستاره درست باشه اون قصد داره همه‌ رو نابود کنه اما من اجازه نمی‌دم‌ محاله.
شعله: و ما قطعا در جنگه با دشمنان به‌ کمک نیاز داریم و به‌ نظرم وقتشه که معمای طبیعت حل شه.
اوف این بیچاره یه ساعت برای ما نطق کرده داره وراجی‌ می‌کنه من چهاراتاش رو بیشتر گوش ندادم.
-ببخشید ولی این گوی‌های جادویی چی‌ان
خخ یابه عبارتی کوچه‌ علی‌چپ کدوم وره دربست کوچه علی‌چپ سرکاران بدبختا هه.
آوا: گوی‌های جادویی ابزارهای پر قدرت سرزمین‌ها هستن چون تا قبل از اتحاد ما به یک نو محافظ احتیاج داشتن از هزاران سال پیش تا ۲۰ سال پیش از ملکه‌ها قدرت می‌گرفتن بعد از ماجرای اتحاد و جنگ او موقه بود که گوی‌ها مخفی شدن.
-کجا؟
سوزان: چهار تا از اونها در زمین و دوتا از اونها در سرزمین پریانه در شهری به نام تهران.
- حالا ما چرا اینجاییم ما قراره بریم.
سوزان لبخندی شیطانی زد و گفت:
-آره درسته
-امان می‌شه.
سوزان: چرا؟!
من: معلومه اگر همه‌ی ما بریم کی اینجا مراقب باشه؟
سوزان: خب این درسته و شما هم باید با اینجا ارتباط داشته باشید دیگه مگه نه؟
هه قیافش درست شبیه مگسی بود که یه کپه آشغال می‌بینه زنیکه‌ی مارمولک البته مارمولک در برابر این فرشتس، دیوصفت گرگ دیدم زیادی دارم حرف بارش می‌کنم برای همین گفتم
-کیا می‌مونن؟
سوزان: به نظرم شاهزاده ماهان تو ستاره و آرسان برید فردا راه بیفتید و برید وبقیه هم بمونن اینجا.
(وروبه ماهان گفت) شاهزاده مشکلی ندارید؟
ماهان: نه ملکه من موافقم.
ایش پاچه خوار!
سوزان: ستاره؟
ستاره به من یه نگاه زیر چشمی کرد و وقتی موافقتم رو دید:
-نه چه مشکلی
سوزان با یه لبخند شیطانی: آرسان پسرم تو چی؟
آرسان با قیافه‌ی سرد و نگاهی که توش نفرت بود!!
آرسان: حالا چرا انقدر زود چرا عجله داری؟
سوزان: خب عزیزم این ریسگه می‌دونی که اوضاع خطرناکه.
آرسان: نه منم مشکلی ندارم.
سوزان: خب وانی توچی؟
اگر به من بود که عمرا اما برای نجات بقیه
-فردا راه می‌لفتیم من مشکلی ندارمـ
خورشید با یه لبخند شاد و مهربون: خوبه تا فردا اینجا باشید وانی تو هم بهم بگو چی برای سفر لازم دارید.
 
آخرین ویرایش

بالا