در حال تایپ رمان پارادوکس | saniya_n کاربرانجمن یک رمان

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
کد رمان: 2337
ناظر رمان: .:|Reihane|:.


نام رمان: پارادوکس
نویسنده:saniya_n
ژانر: غمگین، اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
داستان درمورد دختری به اسم نگاره که از وقتی چشماشو باز کرده با نفرت بی حد وحصر پدرو مادرش روبه رو شده...دختری که هرچی جلو تر رفت با مشکلات عجیب وسخت تری مواجه شد ...موج دردها و بدبختی هاش اونو به جایی رسوند که براش حکم قتل گاه رو داشت... خونه امیر...
امیر...کسی ک روزگار بلاهایی سرش اورد ک جز یه مرد کینه توز چیزی ازش نمونده...اون برای انتقام گرفتن از نگار هر کاری میکنه .‌.. نگاری ک بی گناه ترین فرد تویه سناریویه غم انگیز زندگیه امیره...
وسیاوش...پسری ک تویه بچگی پدرو مادرش رو تو یه تصادف از دست داده و حالا جاده ای که قاتل پدرومادر سیاوش بود اونو به نگار وصل میکنه...
شخصیت های داستان طی یه سری اتفاقات نه چندان خوشایند به هم گره خوردن ...اتفاقات نه چندان عاشقانه ای که به وجود اورنده ی یه عشق واقعیه .‌.
 
آخرین ویرایش

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,177
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران





نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_یکم

-نگار، نگار صدا اون بی صاحب شده رو کم کن بیا اینجا کارت دارم
دکمه ظبط رو زدم و آهنگ قطع شد، تنها دلخوشیم همین ضبط بود که بعضی اوقات باهاش آهنگ گوش می‌دادم اونم که دو دقیقه بعدش به یه دلیلی مجبور به قطع کردنش می‌شدم، پوفی کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم چون الان هاست که دوباره صدای مامان دربیاد
تو آشپزخونه دیدمش، پشتش بهم بود همونجا وایسادم و با لحن آرومی گفتم:
-بله؟ با من کاری داری؟
مامان برگشت و با همون چهره همیشه سرد و لحن تندش گفت:
-دختر من چندبار بهت بگم ما تو این محله آبرو داریم صدا اون وامونده رو در نیار، اینجا هزارتا کار رو سرم ریخته اونوقت تو، توی اتاقت خوش و خرم آهنگ گوش می‌دی؟ خوبه والا! دیگه صداشو نشنوما، حالا برو اون لباس هارو از رو بند جمع کن تاشون کن بزار سرجاش، حیاط هم یه جارو بزن، بدو!
طومار بلندبالاشو تحویلم داد و دوباره پشتشو بهم کرد و به ادامه کارش مشغول شد.
دیگه عادت داشتم به این لحن تند، به اخلاقش و به تموم کاراش واسه همین یه باشه زیرلبی گفتم و مشغول شدم...بعد از یک ساعت و نیم کارها تموم شد با اینکه هیچ کار خاصی هم نکرده بودم اندازه چندماه خسته بودم!
سریع به طرف اتاقم رفتم و روی تشکم دراز کشیدم و مثل همیشه به سقف خیره شدم...
مثل سکانس فیلمی، خیلی کوتاه و زجرآور کل زندگیه مزخرفم از جلوی چشمام رد شد...
برای به یاد آوردن اون اتفاقات کذایی حتی یه تلنگر کوچیک هم کافی بود که مامان و بابا همیشه زحمتشو می‌کشیدن و دردناک ترین اتفاق هم که خیلی عذابم می‌داد و هنوزم می‌ده موضوع درس و دانشگاهم بود...
من از دبیرستان عاشق روانشناسی شدم جوری که نزدیک های کنکور به هر بدبختی که بود درسم رو خوندم و شب و روز بی خوابی کشیدم تا کنکور ام رو دادم اونم با کمترین امکانات و یکی دوتا کتاب تست که با پس انداز چندین ماه ام از یه کتابفروشی خریدمشون تا به هدفم برسم، اولش مامان مخالفت کرد و بعد هم که دید خیلی اصرار می‌کنم گفت"هر غلطی که دلت می‌خواد بکن".
بعد از چند هفته نتایج اعلام شد و به هر بدبختی که بود خودم رو به کافی نت رسوندم من دقیقا توی رشته مورد علاقم قبول شده بودم اونم توی بهترین داتشگاه دولتی!
اون لحظه به خودم گفتم دارم به آرزوهام می‌رسم...!
تا خونه با ذوق، کوچه پس کوچه هارو پشت سر گزاشتم حتی چندباری هم نزدیک بود بخورم زمین،
وقتی رسیدم خونه با خوشحالی خبر قبولیم رو به مامان دادم حتی یادم هم نبود که مامان می‌تونه در این مورد اصلا حمایتم نکنه!
مامان بدون کوچکترین شادی و با لحن سردی به گفتن"حالا ببین اصلا بابات اجازه می‌ده؟" اکتفا کرد!
بابا هم وقتی اومد قاطعانه و با داد گفت"نه، تا دیپلم خوندی بسته لازم نکرده برا من بری دانشگاه!"
اون شب حتی التماسش هم کردم اما آخرش با سیلی که تو گوشم خوابوند دهنم بسته شد و به طرف اتاقم جایی که برام مثل یه پناهگاهه رفتم، درست یادمه که اون شب چقدر داغون شدم وچجوری یه سد محکم به نام بغض گلومو بست.
خلاصه که از دار دنیا هیچی ندارم هیچیِ هیچی!
به غیر از دوتا چیز، بهار بهترین دوستم کسی که با وجود تمام مشکلات ام همیشه پشتم بوده و هوامو داشته و دومیش هدفم!
درسته نتوستم برم دانشگاه و خیلی از موقعیت ها رو از دست دادم ولی من به خودم قول دادم یه روز با تموم محدودیت ها به همشون برسم!
اما...
دستمو از روی چشمام برداشتم و خواستم آب دهنمو قورت بدم که دوباره متوجه همون سدی که خیلی وقته مهمون گلومه شدم ولی گریه هرگز!!
یکم با دستم گلومو ماساژ دادم تا بلکه یکم راه گلوم باز بشه، اما فایده ای نداشت.
بیخیال می‌گذره دیگه، بالاخره خودش خسته می‌شه و از گلوم میره کنار!
یه نگاه به ساعت دیواری انداختم اوه دقیقا چهل دقیق‌ست که توی فکر و خیال غرق شدم خواستم از جام بلند بشم و برم یکم آب بخورم که در باز شد بدون هیچ در زد و اجازه گرفتنی!
حتی به این هم عادت کردم
صدای مامان بلند شد:
-ببینم دختر تو یه ساعته تو اتاق چیکار می‌کنی؟ هان؟ بابات اومده، تو حیاطه برو سریع یه چای بهش بده بعد هم سفره رو پهن کن الان صداش درمیاد.
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_دوم

به طرف آشپزخونه رفتم.
چشمم خورد به بابا که تو حیاط رو تخت چوبی و قدیمیمون نشسته بود و تسبیح تو دستش بود.
دلم می‌خواست داد بزنم و بگم" آقای شاهرخ نیکزاد نمی‌خواد صلوات بفرستی و راه به راه ذکر بگی و نماز بخونی تو حق پدریتو به جا بیار بقیش پیش کش ولی حیف که خیلی حرفارو نمی‌شد زد!
یه پوزخند تلخ زدم و وارد آشپزخونه شدم یه لیوان چای براش ریختم و قندون و پر از قند کردم تو سینی گزاشتمشون و به سمت حیاط رفتم سینی رو روی تخت گذاشتم و سلام کردم مثل همیشه هیچ جوابی از طرف بابا شنیده نشد چیز عجیبی هم نبود!
اون عادت نداشت به دادن جواب سلام هام!
برگشتم و عقبگرد کردم برم تو که با صدای بابا سرجام وایسادم.
_دختر تو چته عین این مادر مرده ها رفتار میکنی؟
دوباره همون حرفای زننده...! کاشکی می‌شد حرف بزنم و بگم باعث و بانی همه ی اینا تو و اون زنتین که تموم ارزو هام و دارین یکی یکی پرپر می‌کنید ولی...
برگشتم...
گفتم:
-چیزی نیست فقط یکمـ....
یهو پرید وسط حرفم:
-خب دیگه منظورم این نبود مغزمو بخوای بخوری برو زیادم حرف نزن!!
حتی نتونست دو دقیقه به حرفام گوش بده بعد می‌گه چته!!
مسخره بود!
با بیخیالی به طرف خونه و بعدم اتاقم رفتم رختخوابم و روی زمین پهن کردم و نشستم روش شقیقه هام رو بین دو تا دستم گرفتم و شروع کردم به آروم ماساژ دادنشون همیشه وقتی از یه چیزی خیلی ناراحت میشدم یا اسپاسم عصبی بهم وارد می‌شد سردرد وحشتناکی سراغم می‌اومد.
همونطوری یه ربعی گذشت.
بلند شدم که برم سفره رو بندازم چون الان ها بود که صداشون در می‌ومد بابا شب ها خیلی زود می‌خوابید برای همین هم مجبور بودیم زود شام بخوریم بعد از اینکه سفره رو چیدم بابا و مامان هم صدا زدم و دیگه هم هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد البته فقط با من وگرنه مامان و بابا گرم صحبت بودن!
اصلا نگاری هم مگه تو خونه وجود داره که بخوان باهاش حرف بزنن؟! شایدم بخاطر همین بود که به کم حرف زدن، گوشه گیر بودن وجواب های کوتاه دادن عادت کرده بودم!
مامان و بابا بعد از تموم شدن غذاشون رفتن اون طرف تر و مشغول حرف زدن شدن، بدون کوچک ترین توجهی به من!
بیخیال اصلا مهم نیست...!
منم ک دیگه خورده بودم سفره رو جمع کردم و بعد از شستن ظرفا از آشپزخونه بیرون اومدم یه شب بخیر زیرلبی گفتم و بدون هیچ جوابی رفتم توی اتاقم در هم از پشت قفل کردم اینم یکی دیگه از عادتام بود.
نشستم رو تشکی که از قبل پهن کرده بودم و سرمو به دیوار پشتم تکیه دادم و چشمام رو بستم صدای مامان بود که می‌ومد داشت درمورد من حرف می‌زد عادت همیشگیش.
صداشم کاملا واضح بود وبه راحتی می‌تونسم بشنوم...
مامان تند تند و مثلا شاکی می‌گفت:
-ببین شاهرخ این طوری دیگه نمیشه این دختر شورشو دراورده نه یه کمکی میکنه نه حرفی می‌زنه شده مثل مرده متحرک من دیگه تحملشو ندارم خسته شدم.
حرفاش عین مزخرفات بود!!
خوبه منم که همش همه کار هارو می‌کنم و به پر و پاشم نمی‌پیچم!
مرده متحرک!!
چه تشبیه جالبی چقدرم به حال و هوای این روزام میاد!
اینو درست گفت!
بعد صدای بابا بود که بلند شد:
-ولش کن مهتاب آبروریزی نکنه یه وقت، بقیش دیگه مهم نیست این همش همینطوریه
چشمامو باز کردم، کج شدم وسرمو گزاشتم رو بالش و پتو رو تا روی سرم کشیدم دیگه دوست نداشتم حتی یه کلمه دیگه بشنوم فقط بازم همون بغض مزخرف به گلوم و سوالای بی جواب به سرم حمله کرد...!
یعنی واقعا این مرد بابای منه؟!کسی که آبروش بیشتر از حال و روز دخترش پوزخندی زدم...دخترش!!
یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم.
 
آخرین ویرایش

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_سوم

صبح با صدای مامان و یه خانوم دیگه از خواب بیدار شدم...یکم چشمامو مالش دادم و از جام بلندشدم رختخوابمو جمع کردم و گزاشتم گوشه‌ی اتاق موهامم جمع کردم و دم اسبی بستم، جلو آینه قدی که بالاش هم یه ترک سطحی بود وایسادم و به خودم نگاه کردم...
این من بودم؟!!
ولی چرا اینجوری بودم؟!
لاغر و ضعیف شده بودم زیر چشمامم گود افتاده بود...اه همیشه از آینه بدم میومد!
هر وقت که توش نگاه میکنم جای من یه نفر دیگه رو نشون میده!
یه پارچه سیاه انداختم روش که مساوی بود با از بین رفتن چهره ام توی آینه اینجوری بهتر شد...!
بعد در کمد چوبیمو باز کردم و یه بلوز آستین بلندآبی با یه شلوار نسبتا جذب مشکی دراوردم و پوشیدم...یه نگاه به لباسای توی کمدم انداختم هعی چقد کم بودن!
کاشکی دستم تو جیب خودم بود، اونوقت با اولین حقوقم کلی لباس واسه خودم می‌خریدم...از بچگی عاشق لباس بودم بی اختیار با دیدن لباس به وجد میام...!
آه کوتاهی کشیدم و در کمد و بستم....بیخیال نگار مهم نیست!
از اتاق رفتم بیرون مامان و نسرین خانومتو هال نشسته بودن و گرم حرف زدن بودن...
لعنتی این زن چی میخواد از اینجا...
ازش اصلا خوشم نمیومد زن فوق العاده موذی و حسودی بود و اینو به وضوح دیده بودم
همیشه سعی میکرد از طریقی صدف{دخترش} رو بزنه تو سرم...
سلامی از سر اجبار کردم که سرهردوشون برگشت سمتم مامان که فقط سرشو تکون داد و نسرین خانومم با همون لحن همیشگیش گفت:
-سلام نگار خانوم خوبی؟
نیمچه لبخند زورکی زدم و گفتم:
-خوبم ممنون شما خوبین؟
اونم یه لبخند زد و سرشو تکون داد...
با یه با اجازه رفتم تو دستشویی و بعد از انجام کارهای لازمه بیرون اومدم
رفتم توی اشپزخونه، یه چای واسه خودم ریختم و با یکم نبات شیرینش کردم چقد هوس چای شیرین کرده بودما!
همینطور که سرم پایین بود و لیوان چایو تو دستم گرفته بودمو خواستم چاییمو یکم مزه مزه کنم که با سوالی که نسرین حال بهم زن پرسید سرم مثل فنر پرید بالا...!
_راستی نگارجون دانشگاهت چیشد؟نمیخوای بری؟حیفه ها
اه لعنتی دوباره اسم دانشگاه اومد و پشت بندشم بغض مزاحم برای همینه که انقدر از این زن بدم میومد اون جریان دانشگاه و باباو اینکه نمی‌تونم برم رو می‌دونست ولی باز به روم اورد....جالب تراینکه مامانم بهم زل زده بود و منتظر جواب بود...!!
انتظار داشت چی بگم؟!
خواستم یه چیزی بگم که...
 

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_چهارم

مامان گفت:
-ولش کن نسرین این لال‌مونی گرفته، کلا مدلش اینطوریه و برگشت سمتش...
دستام یخ کرده بود، آخه مگه میشه یه آدم انقدر بد باشه اصلا مگه من دختر همین زن نیستم؟!
بغضمو قورت دادم و یه نگاه به لیوان چای تو دستم انداختم، دیگه دلم چای هم نمی‌خواست به لطفشون اشتهام کور شد!
لیوان و خالی کردم و بعد از آبکشی گزاشتمش سرجاش و ازآشپزخونه بیرون زدم خواستم برم توی اتاقم که با صدای مزخرف نسرین سرجام وایسادم
ولی صدف ماشاالله ماشاالله دانشگاه قبول شد و الانم ترم چهاره دخترم خیلی درسخونه
دیگه داشت بیش از حد رو مخم پیاده روی می‌کرد، آخه بدبخت هر کی ندونه منکه خوب در جریان کثافت کاریاش هستم!
پوزخند عصبی زدم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم:
-والا اگه منم مثل دختر شما هزارتا پول و رشوه به این دانشگاه و اون دانشگاه می‌دادم بالاخره یکیشون قبولم می‌کرد دیگه نه؟ چرا که نه؟ کیه که از پول خوشش نیاد!
می‌دونستم یکم زیاده روی کردم ولی از یه طرفی هم از حرفام کاملا راضی بودم درسته خیلی وقتا سکوت می‌کنم اما دختری ام نیستم که هرکی از راه رسید بزنه توسرم یا هرچی دلش بخواد بگه و هیچی نگم به موقعش واسه تک تکشون جواب دارم...
مامان از حرفام تعجب کرده بود وبااخم واسم خط و نشون می‌کشید...ولی واسم مهم نبود!
نسرین خانوم از عصبانیت و حرص رنگش با گوجه مو نمی‌زد ومعلوم بودالانه که انفجار کنه ولی واقعا حوصلشو نداشتم من حرفمو زدم...وارد اتاقم شدم و درو بستم
نشستم روی زمین و به دیوار تکیه دادم می‌دونستم که الان نسرین پیش مامان کلی ازم بد میگه وپرش می‌کنه و اخرشم مثل همیشه می‌گه"جلو این دختر چشم سفیدتو بگیر" و بعدم پا می‌شه می‌ره و بعدشم دوباره با مامان داستان داریم...
من از برم زندگیمو!
به حالت طاق باز روی فرش دراز کشیدم..کم کم چشمام گرم شدو...
× × × ×
کش و غوسی به بدنم دادم و چشمامو باز کردم تو همون حالت نگاهی به ساعت انداختم اوه ساعت دوازده ظهر شده بود اصلا من کی خوابم برد؟
از جام بلند شدم گردنم درد گرفته بود...
یهو در با شدت باز شد مثل همیشه مامان بدون در زدن وارد شده بود...چهرش خبر از یه توفان که قربانی هم منم رو می‌داد!
بلند شدم وایسادم و ‌سریع تر اون گفتم:
 
آخرین ویرایش

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_پنجم

-مامان می‌دونم یکم زیاده روی کردم ولی اونم حق نداره راه به راه دخترش و بزنه تو سرم و
مامان پرید وسط حرفم و با صدای بلندی گفت:
-نگاه کن نگاه کن هنوزم زبونش درازه دِ آخه دختر من از دست تو چیکار کنم چرا همش مایه آبروریزی؟ اون اصلا با تو کاری نداره تو همه چی و به خودت می‌گیری!
توی دلم پوزخند مسخره‌ای زدم، مامان ساده! فقط زرنگ بازی ها و هفت خط بودن هات واسه منه!
گفتم:
-آخهـ...
یهو مامان دوباره پرید وسط حرفم و گفت:
-هنوزم که داری حرف می‌زنی، الان که رفتی کل حیاط و جارو زدی و گل هارو آب دادی و ظرفارو شستی و ناهار هم خودت درست کردی ادب می‌شی!
دارم می‌رم بیرون برگشتم همه‌ی کارهارو انجام داده باشی!
اینو گفت و بعد از برداشتن چادر و کلید از خونه بیرون زد.
حتی تنبیه هاش هم مثل کارهاش و حرفاش مسخره و صد البته اعصاب خرد کن بود!
شونه ای بالا انداختم، خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم به ظبط گوشه اتاق افتاد، بی اختیار نیشم باز شد، دستام و بهم کوبیدم بالاخره می‌تونم یه آهنگ و کامل گوش بدم!
این ظبط رو حدود هفت، هشت ماه پیش بهار واسم هدیه خرید چون می‌دونه که چقدر عاشق آهنگ و موسیقی ام بعدم کلی آهنگ باحال ریخت روی سی دی و بهم داد ولی هر وقت که اومدم یه آهنگ و تا آخر گوش بدم وسطاش داد مامان در می‌ومد و مجبور به قطع کردن آهنگ می‌شدم، جلو بابا هم که دیگه هیچی، خونم حلال می‌شد اگه می‌فهمید!!
با ذوق ظبط رو برداشتم و بعد از زیر و رو کردن آهنگ ها یکیشو انتخاب کردم و پخش شد...
دلمو می‌زنم به دریا، بی قایق
عشق جانم، تو چی می‌دونی از حال یه عاشق
از سرم دیگه، نمی‌ره عشق تو، عشق جانم
با صدای آهنگ هوش از سرم می‌پرید!
بی اختیار دست و پاهام شروع به تکون خوردن کردن!
هوم، یه رقص چنددقیقه ای بد نیست!
شروع کردم با آهنگ رقصیدن، که بیشتر به تکون خوردن با ریتم بود تا یه رقص واقعی!
هیچوقت فرصتی واسه یادگرفتن رقص نداشتم که!
می‌ترسم یه روز نبینمت باز و دل نگرون عشق جان
وای من همه‌چی‌ معلومه تو حالت چشمای من
به همه میگه چیه تو دله رسوای من پر احساسه وجودم
وای من داره عشق می‌ریزه از طرز نگاه های من و...
بعد از تموم شد آهنگ وایسادم، حسابی عرق کرده بودم نفس نفس می‌زدم ولی عالی بود!
بعد چندتا آهنگ دیگه هم گوش دادم و کلی کیف کردم
دیگه واقعا خسته شده بودم ظبط و خاموش کردم لباسام و عوض کردم و به ساعت نگاه کردم.
جیغ ریزی زدم، وای یک ساعت گذشته و من هیچ کاری نکردم دیگه معطل نکردم و به طرف آشپزخونه دویدم...
 

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_ششم

جارو دستی گوشه حیاط رو برداشتم و مشغول جارو زدن حیاط شدم بعد از یه ربع آب رو باز کردم و با شیلنگ کل حیاطو آبپاشی کردم.
× × × ×
شیر آب رو بستم و رفتم تو خونه دست به کمر وسط هال ایستادم و یه نگاه به دور ام انداختم، اوم دیگه باید چیکار می‌کردم؟
آها، لباس ها سریع لباس هارو برداشتم و بعد از تا کردنشون گزاشتمشون سرجاش بعد از اون هم رفتم توی اتاقم و روی زمین نشستم پوف بلندی کشیدم، بخاطر اینکه همه این کارهارو سریع انجام داده بودم خسته بودم و نفس نفس میزدم.
ولی خوب شد تا برگشتن مامان کارها تموم شد وگرنه دیگه ولم نمی‌کرد!
همینطوری تو اتاق چشم می‌چرخوندم که چشم‌م به جعبه موزیکالی کوچیکی که آرزو واسه تولدم خریده بود افتاد، رفتم نزدیکشودستی روش کشیدم.
راستی!
گفتم آرزو، خیلی وقته خبری ازش ندارم بهتره تا کسی خونه نیست و تنهام یه زنگ بهش بزنم گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم بعد از دو سه تا بـوق برداشت.
-الو سلام آرزو
-الو سلام نگارخوبی؟چه عجب یادی از ما کردی؟
-خوبم تو چطوری؟عه اینو من باید بگما بعدم من همیشه به یادتم
-بدنیستم، خوبه خوبه حالا نمیخواد دست پیش بگیری و خودشیرینی کنی.
خندیدم و یه دیوونه نثارش کردم!
-راستی آرزو کجایی؟این ورا پیدات نیست
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با تردید گفت:
-ما اینجا نیستیم
حس کردم صداش رنگ غم گرفت فکرم رو به زبون اوردم و گفتم: -آرزو از چیزی ناراحتی؟یعنی چی اینجا نیستین درست تعریف کن ببینم.
دوباره با چند ثانیه مکث گفت:
-اوم، چیزه یعنی اینکه ما از تهران رفتیم و الان هم بندرعباس هستیم!
با صدایی کنترل نشده گفتم:چی؟!! بندرعباس؟!!، بندرعباس واسه چی دانشگاهت پس چی؟ اصلا کی رفتین؟پس چرا به من خبر ندادی؟،بهار چی؟
خودم هم یه لحظه از این همه سوال رگباری خندم گرفت ولی الان وقت خنده نبود!
آرزو با یکم من،من گفت:
-الان برات همه چی رو تعریف میکنم ،خب راستش ما همین پریشب ساعت سه نصف شب راه افتادیم و اصلا وقت نکردم بهتون خبر بدم باور کن خودم‌م هنوز توی شُکَم یعنی به خاطر کار بابام مجبور شدیم که بیایم تو که خودت خبر داری، کارش یه طوریه که هر جارو که واسش انتخاب کنن و بگن باید بریم همونجا از دانشگاه هم انتقالی می‌گیرم یه نفس عمیق کشید وادامه داد:
-میدونم خیلی بی معرفتی بود که بهتون خبر ندادم اما واقعا یهویی و عجله ای شد ولی واسه یه مدت و کاملا موقتی اینجاییم، قول می‌دم وقتی که پام برسه تهران اول میام پیش خودت!
حرفاش تموم شد، راستش منم توی شُک بودم دروغ نگم یه جورایی دلم گرفت ولی خب چه می‌شه کرد خودش که میگه موقتی اونجا ان، میدونستم الان واسه خبرندادنش عذاب وجدان داره و ناراحته واسه همین با لحن تسنی بخشی گفتم:
-می‌دونم عزیزم درکت می‌کنم تو خودت رو ناراحت نکن توام که در جریان اوضاع خونمون هستی اگه زیاد بهت زنگ نزدم بدون نتونستم نه اینکه نخواستم.
حتی ازپشت تلفن هم می‌تونستم چهره خندونش رو ببینم صداش به همون حالت اول برگشت و پر انرژی گفت:
-مرسی نگار جونم مرسی که درک میکنی من برم یه زنگ هم به بهار بزنم و به اونم خبر بدم مزاحم توام نمیشم دیگه.
-آرزو! خودت هم می‌دونی که مزاحم نیستی مواظب خودت باش خدافظ
–توام همینطور خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و گزاشتمش کنارم همون موقع هم صدای در اومد مامان اومد از اتاق رفتم بیرون وسلام کردم اونم یه جواب سلام زیرلبی داد و چادرش رو اویزون کرد به چوب لباسی کنار هال، رفتم تو اشپزخونه و زیر قابلمه رو خاموش کردم خواستم بیام بیرون که صدای شکم‌م بلند شد تازه یادم افتاد از صبح هیچی نخوردم!!
سفره رو پهن، مامان توی اتاق بود صداش زدم بیاد برای ناهار که گفت"خودم دیدم سفره رو پهن کردی پس اگه گشنم بود میومدم"
مگه من چی گفتم که اینطور عکس العمل نشون داد
هه!
یهو دادم افتاد همیشه اینطوریه چیز عجیبی اَم نیست ! ناراحت بودم کاش یه روز دلیل رفتاراشونو می‌فهمیدم و قول نمیدم روزی که بفهمم بتونم ببخشمشون!
 

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_هفتم

اندازه نصف بشقاب غذا خوردم، دیگه دلم نمی‌خواست هروقت ناراحت می‌شدم اشتهام کور میشد اینم یکی دیگه از اون عادتای مزخرف!
یه لیوان آب ریختم یکم ازش خوردم ولی هیچ جوره پایین نمی‌رفت به سختی دوتاقلپ دیگ هم خوردم و خواستم سفره رو جمع کنم که مامان گفت:
-جمعش نکن.
مگه همین الان نگفت گرسنه‌م نیست، تو دلم یه پوزخند زدم خوب احمق جون نمی‌خواد غذاش رو باتو بخوره دیگه، خب به درک نخوره!
با حرص بشقاب و لیوانم رو برداشتم گزاشتمشون توی سینک ظرفشویی بعد از شستنشون، از آشپزخونه بیرون اومدم مامان نشسته بود سرسفره و بی توجه به من مشغول غذا خوردن بود شونه ای بالا انداختم.
پیش به سوی پناهگاه (اتاقم) رفتم تو و در رو قفل کردم نشستم رو زمین و به دیوار تکیه دادم، چشمام رو بستم مثل بیشتر وقتا شروع کردم به خیال پردازی!
مثلا همین الان مامان بیاد تو و بغلم کنه هیچی هم نگه ها!
فقط بغلم کنه حتی، حتی توضیح هم ازش نمی‌خوام قول می‌دم یدونه سوال هم ازش نپرسم فقط بیاد بزاره برا یه بارهم که شده وجودشو حس کنم اونوقت محکم بغلش میکنم و هیچ وقت از بغلش بیرون نمیام !
بغضم دوبرابر شده بود اه لعنتی اصلا کی گفته بود که من نباید گریه کنم ها؟
هه، حتی سهم من از این دنیا گریه ام نیست!
بغض داشت خفه‌م می‌کرد تندتند با دستم گلوم رو ماساژ می‌دادم تندتند آب دهنمو قورت می‌دادم ولی نه، هیچ جوره نمی‌شد!
آروم کج شدم و سرم رو گزاشتم روی زمین و دراز کشیدم سرم به شدت تیر می‌کشید، چشمامو بستم حداقلش چند ساعتی تو این جو و عالم نیستم آروم آروم پلک هام سنگین شد و خوابم برد...
× × × ×
با سر و صداهایی که از بیرون می‌ومد چشامو باز کردم و نیم خیز شدم یکم که بیشتر دقت کردم دیدم صدای مامان میاد انگار داشت با تلفن حرف میزد بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون مامان نشسته بود رو صندلی کنار تلفن یکم که بیشتر گوش دادم فهمیدم داره با خاله مینا حرف میزنه خیلی خوشحال شدم چون من خاله مینا روصد برابر بیشتر از مامان دوست داشتم چون حتی یه بارهم از گل نازکتر بهم نگفته نه خودش نه شوهرش بر خلاف تموم رفتارهای مامان و بابا، ولی حیف که اون ها الان خارج از کشور ان و نزدیک نیستن شاید اگه اینجا بودن اینقدر احساس تنهایی نمی‌کردم.
همه این فکرها درحالی تو سرم می‌چرخید که سرم پایین بود و به زمین خیره شده بودم فکر کنم سه چهار دقیقه ای به گذشته رفته بودم و تو فکر و خیال سِیر میکردم متوجه سنگینی نگاهی رو خودم شدم سرم رو اوردم بالا که دیدم مامان داره نگاهم می‌کنه تلفن هم قطع کرده بود.
عه من می‌خواستم با خاله حرف بزنم!
بی اعتنا به اون طرز نگاهش فکرمو به زبون اوردم:
-من می‌خواستم با خاله حرف بزنم.
مامان بلند شد و درحالی که می‌رفت توی آشپزخونه گفت:
-خب می‌خواستی بیای حرف بزنی نه مثل مات و مبهوت ها به زمین زل بزنی خدا می‌دونه فکرت کجاست و کجاها تاب میخوره!
اخم کردم رفتم جلوتر و گفتم:
- مامان چرا واضح حرف نمیزنی؟ چند ماهه تموم که داری با تیکه ها و طعنه های این مدلی‌ت منو اذیت می‌کنی!
مامان برگشت سمتم تو چشمام نگاه کرد و با بیخیالی و آرامش تمام ولی طعنه آمیز گفت:
-والا من از کجا بدونم خودت بهتر میدونی.
دیگه بسه، سکوت بسه، تحمل هم بسه چقدر بشنوم و هیچی نگم با صدایی که رگه های عصبانیت کاملا توش پیدا بود گفتم:
 

•Sηi-

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/18/19
ارسال ها
90
امتیاز
2,713
محل سکونت
کاناپه:')
وب سایت
dl.sakhamusic.ir
#پارت_هشتم

-منظورت از این حرفا چیه؟ چیو می‌خوای بهم بفهمونی؟اگه چیزی هست بگو خجالت نکش مثل بقیه حرفایی که بهم میزنی راحت بگو تا روشنش کنم واست!
با اخم بهم خیره شد و مثل خودم گفت:
-یعنی اینکه از قدیم گفتن عاشق همش تو فکره و هواسش پرت و مات و مبهوته حالا این هیچی اون حرف زدن های اروم و یواشکی ت دیگه چیه؟
کاملا منطورشو گرفته بودم حالم از این همه وقاحت بهم می‌خورد، از این همه بی فرهنگی!
یعنی من همچین آدمی ام، منی که واسه مزاحم ارامش اینا نشدن اروم و بی صدا با بهار و ارزو حرف می‌زدم منی که چون می‌دونستم اگه واضح صدامو بشنون مجبور می‌شم نصفه قطع کنم گوشی رو!
از شدت عصبانیت و فشاری که روم بود سرم تیر می‌کشید ولی مهم نبود با صدای بلند و کنترل نشده ای گفتم:
-ای لعنت به همون قدیم و حرفا و افکارشون لعنت به من که دختر این خونواده شدم لعنت به این زندگی که قسمت من شد لعنت به هرکی که تو زندگیمه و باعث این همه عذاب کشیدنمه!
-من منی که حتی یه بارهم این فکرهای مزخرف از ذهنم خطور نکرده حالا اهل این چیزا باشم؟!
می‌تونستی یه بار بگی چته ازم بپرسی دلیل این حالم، اما تو منو متهم به چیزای مضخرف و بی سر و ته کردن رو ترجیح دادی!
برگشتم و راهم رو به سمت حیاط کج کردم یه لحظه وایسادم، برگشتم سمتش و گفتم :
-در مورد گوشی و مضخرفاتتم بگم که تو گوشی من شماره ای به غیر از شماره ارزو و بهار نیست محض اطلاع مغز خیال پردازت مامان!!
کلمه "مامان" رو از قصد با طعنه و تحکم بیشتری گفتم و با پوزخندی که هزاران معنی از جنس درد، ناراحتی و عصبانیت رو می‌داد رفتم تو حیاط.
با عصبانیت رفتم و روی تخت چوبی کنار حیاط نشستم دستام رو محکم مشت کردم وبا پاهام روی زمین ضرب گرفتم و به روبه روم خیره شدم و به طور خیلی آرومی مثل نجوا اما تند تند و عصبی با خودم حرف می‌زدم،نه نمی‌شه، من دیگه خسته شدم باید خودم رو نجات بدم، الان این رو می‌گه معلون نیست دوروز دیگه چی ها می‌خواد بهم بچسبونه‌! باید برم، اونوقت چجوری؟ نمی‌دونم فقط اینو می‌دونم که بریدم ،دیگه تقدیر تو اینه باید قبولش کنی! نه این تقدیر نیست نباید باشه نمی‌خوام قربانی تقدیر شوم ام بشم!
نیم ساعتی به همین شکل گذشت و توی همین نیم ساعت اینقدر از مغزم سوال و جواب کرده بودم که سرم درد گرفته بود.
بلند شدم برم تو که یه چیزی تو جیبم لرزید نگاه کردم دیدم گوشیمه از تو جیب ام درش اوردم و دیدم بهار داره زنگ می‌زنه
رفتم توی هال مامان تو اشپزخونه بود و با اخم همیشگیش مشغول بود.
تماس رو وصل کردم و بلند و از عمد گفتم:
-سلام بهار خانوم آفتاب از کدوم طرف در اومده.
مامان سرش رو اورد بالا و چشم غره ای بهم رفت و دوباره مشغول کارش شد منم بی اعتنا به خودش و کاراش رفتم تو اتاق و نشستم رو زمین.
-سلام نگار خوبی؟
-مرسی تو چطوری؟
-منم خوبم.
-می‌گم نگار میتونی بیای خونمون؟!
از بی مقدمه گویی و عجلش تعجب کردم!
-خونتون؟نمی‌دونم تو که از وضع و اوضاع خونمون با خبری،ولی کار خاصی با من داری؟
-آره آره میدونم،راستش دوسه روز دیگه عروسی نازی دخترعممه می‌خوام برم خرید لباس و کفش می‌خواستم بیای خونمون و از اینجا باهم بریم و تو برام انتخاب کنی.
بعد با یه لحن شیطونی گفت:
-اخه سلیقه هیچکی که به پای نگار خانوم نمیرسه
تک خنده ای کردم و گفتم :
- فدای شما!
بعد دوباره یادم افتاد که شاید نتونم برم اونم با معرکه‌ی یک ساعت پیش واسه همین صدام رنگ ناراحتی به خودش گرفت، گفتم:
-اوم بهار خیلی دلم می‌خواد باهات بیام ولی نمی‌دونم بتونم یا نه! دفعه قبل رو که یادته
بهار که معلوم بود ل**ب و لوچه‌ش آویزون شده گفت:
-آره عزیزم می‌دونم باشه نمی‌خوام تو دردسر بیوفتی
از یه طرفی دلم نمی‌خواست ناراحت بشه و از طرفیم خیلی دلم می‌خواست از این چهار دیواری هشتاد متری بزنم بیرون و یکم اکسیژن تنفس کنم
واسه همین گفتم:
- بهار حالا زود ناامید نشو من سعیم رو می‌کنم ولی اگه دیگه نشد شرمنده.
بهار که انگار نور امیدی تو دلش روشن شده بود گفت:
-وای مرسی نگار جونی پس فعلا
خندیدم
-فعلا.
گوشیو قطع کردم و گذاشتمش کنار و دنبال یه راهی برای نرم کردن مامان می‌گشتم باید یه طوری راضیش میکردم و تا قبل از برگشتن بابا می‌رسیدم خونه!
 

موضوعات مشابه


بالا