در حال تایپ دختری از جنس غم | Shiva.sh کاربر انجمن یک رمان

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
کد رمان: 2347
ناظر: ArMwN


رمان:دختری از جنس غم
نویسنده:shiva.shکاربر انجمن یک رمان
ژانر:عاشقانه،غمگین
خلاصه:
این رمان در مورد تنها دختر یک خانواده است که درست همون موقع که شروع به کار میکنه با یک پسر آشنا میشه اون از عاشقی می ترسه
اما...
هی اصرار پشت اصرار پسری مغرور بالاخره دلش را میلرزاندو...
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
153411

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
من یک دخترم،دختری از جنس غم،دختری که تمام زندگی اش پر از جدال ها و سختی ها بوده،آری...
من یک دخترم پر از درد،پر از سکوت،پر از فریاد،پر از دوست داشتن،پر از بیداری،پر از گریه و...
آری من یک دختر زجر کشیده قوی ام!
صبح زور بود با صدای مامان از خواب بیدار شدم از پله های اتاقم سرازیر شدم همه نشسته بودند داشتند صبحونه می خوردند.
سلامی کردم و رفتم نشستم،بابا مثل همیشه رفت سر کارو مامان هم به سمت حیاط رفت برای آب دادن گل های باغچمون.
من تنها دختر این خانواده بودم نه خواهری و نه برادری
بعد از صبحونه به اتاقم برگشتم یک قرار کاری مهم داشتم باید خیلی زود آماده می شدم قرار بود در مطب یک دکتر منشی شوم خیلی زود خودم را به قرار کاری رساندم پشت در ایستادم و تقه ای به در زدم
کسی با صدای بم گفت:بفرمایید!
وارد که شدم یک آقای مسن روبه رویم نشسته بود سلامی کردم و با اشاره اش روی صندلی نشستم
بعد از صحبت های طولانی ما بالاخره تونستم کار پیدا کنم
اصلا به کار احتیاج نداشتم چون وضع مالی خوبی داشتیم بابام دکتر بود و از هیچ چیز کم نداشتیم اما دوست داشتم تنهایی هامو پر کنم و سرم گرم شود
بعد از مطب بیرون اومدم به سمت خانه راه افتادم
وقتی رسیدم مامان روی سکوی بزرگ حیاط فرشی پهن کرده بود و تمام باغچه را آب داده بود
من عاشق این حیاط بودم،عاشق این خانه،عاشق بوی این گل ها تمام خستگی ها و دپرسی هایم را می شست
وقت هایی که از بیرون بر می گشتم تمام درد هایم تسکین پیدا می کرد
فکر کنم من تنها کسی باشم که از زندگی اش راضی است!
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
بعد از کمی نشستن و استراحت کردن بابا هم کم کم پیدایش شد دور هم غذا خوردیم و بعد با یک خداحافظی به اتاقم رفتم می خواستم اولین روز کاری ام خوب باشد.
فردا با آلارم گوشی ام از خواب بیدار شدم خودم را حاظر کردم و راه افتادم مطب خیلی شلوغ بود و چون دکتر قلب بود مریض زیاد داشتیم تعداد مریض ها هی بیشترو بیشتر می شد بالا خره ساعت های آخر کمی خلوت شده بود سرم تو حساب کتاب خودم بود که با احساس اینکه کسی در کنارم ایستاده سرم را بلند کردم
یک پسر خوش قامت و خوشتیپ و البته خیلی مغرور روبه رویم ایستاده بودو بعد با صدای گیرایی گفت:
خانم لطف می کنید به دکتر بگویید من اومدم؟!
من هم گفتم:بگم کی تشریف آوردن؟
گفت:رامین دوستیاری
به اتاق دکتر رفتم و گفتم :ببخشید کسی به اسم رامین دوستیاری میخواد شمارو ببینه؟
گفت:بگو بیاد!
با تعجب از اتاق بیرون اومدم و رو به اون آقا محترمه گفتم بفرمایید.
با یه تشکر وارد اتاق دکتر شد.
بعد دکتر اومد بیرون و گفت:تومیتوانی بروی دیگر کاری نداریم.
با یک تشکر از مطب ییرون زدم به سمت خانه راه افتادم وقتی رسیدم مامان با تلفن حرف می زد سلامی کردم و به اتاقم رفتم خیلی خسته بودم بعد از عوض کردن لباسم خودم را روی تخت پرت کردم و نفهمیدم کی خوابم برد.
وقتی بیدار شدم ساعت از نصفه شب گذشته بود
یعنی من اینقدر خوابیدم؟
سکوت خانه را تسخیر کرده بود حدس می زدم خوابیده بودند به پنجره بزرگ اتاقم نزدیک شدم پرده را کشیدم ماه تمام دنیا را روشن کرده بود.
از فضای پنجره ام هم میشد حیاط را دید هم کوچه و هم خیابان را چون خیلی ارتفاع داشت به مردم و چراغ ها و رفت و آمد ها نگاه می کردم انکار نمی توانستم بخوابم.
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
باز هم امروز مانند دیروز روز پر کاری است زنگ تلفن یک لحظه هم ساکت نمی شد همه نوبت هارا ردیف کردم و نوشتم بعد از چند دقیقه تمام مطب از مریض پر شده بود وقت سر خاروندن هم نداشتم هی ساعت ها گذشت تا بالاخره کمی سرم خلوت شد کمی میز کارم را جمع و جور کردم و خواستم بشینم که یهو سرو کله ی پسر مغروره پیدا شد چقدر هم خوب بود این پسر
نزدیک آمد وگفتم:به آقای دکتر خبر بدم؟
گفت :نه ممنونم منتظر می مونم
باشه ای گفتم وسر جایم نشستم به شدت سرم شلوغ بود ناگهان سرم را بلند کردم و نگاهم در نگاهش گره خورد
چقدر عجیب نگاهم می کرد
انگار نگاهش پر از حرف ها بود و من مترجم خوبی برای فهمیدنش نبودم.
تو فکر فرو رفتم،یعنی دلیل این نگاه هایش چیست؟
چرا پیش این دکتر می آید؟
ذهنم بد جور درگیر بود سرم را تکان دادم تا افکار مسخره از ذهنم بیرون برود.
بالاخره همه رفتند و رو به آقای رامتین گفتم:آقای دوستیاری تشریف نمی برید؟
بدون هیچ حرفی از جایش بلند شدو رفت داخل،بر خلاف دفعه ی بعدی این بار زود بیرون اومد
وقتی در را بست نگاه عمیقی بهم انداخت
نگاهش گنگ بود برام، یه حس نا آشنا که تا الان ندیده بودمش و بعد سرش را پایین انداخت و خداحافظی کردو رفت گنگ نگاهش کردم تا از در خارج شد
تقه ای به در اتاق دکتر زدم و گفتم:ببخشید من میتونم برم؟
گفت:البته دخترم برو.
مثل همیشه به خانه راه افتادم بجز دختر داییم الناز هم روستی نداشتم یعنی علاقه ای به دوستی با کسی نداشتم همیشه تنهایی را بیشتر از هر چیزی می خواستم.
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
بالاخره رسیدم و خودم را روی فرش سکو پهن کردم خیلی خسته بودم به مامان و بابا سلامی کردم و گفتم:من سری به مامان بزرگ می زنم زود بر میگردم.
مامانم گفت:همین الان رسیدی خسته و کوفته کجا؟
بابام گفت:ولش کن حتما دلش تنگ شده برو دخترم ولی زود برگرد.
باشه ای گفتم و از خانه بیرون اومدم دل تو دلم نبود باز هم بغلش کنم،صدایش را بشنوم،بوش کنم
همیشه کنار او بودن بهم آرامش می داد.
وقتی رسیدم از حیاط با صدای بلندی گفتم:مامان بزرگ کجایی پس؟
صدایش از آشپز خونه اومد که گفت:بیا این جا دختر داد نزن .
رفتم و محکم بغلش کردم و گفت:چقدر دلم برایت تنگ شده بود چرا مثل قدیما نمیایی پیشم؟
گفتم:مگر می شود تورا فراموش کرد ؟
گفت:زیاد حرف نزن بیا بریم بشینیم
رفتیم و باهم روی مبل نشستیم در مورد همه چیز باهم صحبت می کردیم مامان بزرگم با وجود سن زیادش درکش خیلی بالا بود.
ساعت ها گفتیم و خندیدیم عجیب لذت داشت کنارش بشینی و حرف بزنی اما مجبور بودم بروم چون باید زود می خوابیدم.
بلند شدم و از مامان بزرگ خداحافظی کردم
گفت:زود زود بیا دلم برایت تنگ می شود .
از خونه بیرون اومدم و تو راه فقط به نگاه های اون پسر مغرور فکر می کردم بعد از چند دقیقه ای رسیدم.
مامان با تلفن حرف می زد با سر سلامی کردم و رفتم اتاقم دوشی گرفتم و پایین اومدم گفتم:پس بابا کو؟
مامان گفت:رفته خارج از کشور خودت می دونی که هر بار که میره چند ماهی نمیاد ، تازه آخره هفته قرار شد با دایی منصورت بریم مسافرت.
گفتم:مامان ولی من کار دارم نمی تونم.
گفت:بابات برات اجازه گرفته دوست اند باهم گفت قرار شده اونم بیاد دیگه نمیدونم.
گفتم:یعنی قراره منم مرخصی باشم؟
با سر گفت نمیدونم.
به شام خوردنمون ادامه دادیم و بعد از شام مامان روی مبل نشسته بودو تلویزیون نگاه می کرد من هم شب بخیری گفتم و به اتاقم اومدم.
داشتم به مسافرتمون فکر می کردم یعنی خوش می گذشت؟
بیخیال شدم و خوابیدم فردا صبح زود بیدار شدم خیلی سر حال بودم بیشتر از هر روزی به خودم رسیدم و از خانه بیرون اومدم خیلی تو فکر بودم که ناگهان محکم با چیزی برخورد کردم.
سرم را بالا آوردم و نگاهی به طرف کردم،یا خدا باز هم که اینه .
گفتم:ببخشید!
گفت:شما باید ببخشید خیلی عجله داشتم.
خواستم حرفی بزنم که زنگ گوشی ام مانع شد وقتی جواب دادم مامانم بود و گفت زنگی به زا دایی ات بزن و شماره ات را به او بده من که بلد نیستم.
زن داییم حتی وقتی بهش زنگ می زدم نمی توانست شماره را یاد داشت کند باید حتما عدد عدد بهش می گفتی
من هم به زن دایی زنگ زدم و بعد از سلام و احوال پرسی شماره ی خودمو عدد عدد برایش خواندم تا یاد داشت کند قطع کردم تا زودتر به سر کارم بروم که دیدم آقای رامین هنوز نرفته.
سرم را پایین انداختم چون دوست نداشتم نگاه گنگش را بهم بدوزد و گفتم:ببخشید من باید بروم عجله دارم و خیلی زود ازش دور شدم.
وقتی به مطب رسیدم مثل همیشه سرم شلوغ بود
امروز هم مثل روز های دیگر سپری شد.
آقای دکتر صدایم زدو گفت:دخترم نمیدانستم دختر امیری چرا نگفته بودی؟
گفتم:چ فرقی می کند کار کاره‌.
گفت :از این به بعد نگران هیچی نباش هر وقت مرخصی خواستی بهم بگو راستی رامین هم برادرزاده ی منه هر وقت اومد راش بده بیاد تو.
با چشایی از حدقه در اومده گفتم:چشم!
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
روز ها سپری شد تا بالاخره آخر هفته رسید داشتیم با مامانم وسائل را جمع می کردیم که یک پیام ناشناس وادار به ایستادنم کرد نگاهش کردم نوشته بود:
می شود هر روز ببینمت و هر روز صدایت را بشنوم؟
داشتم دیوانه می شدم این دیگر کیست؟
شماره ی من را از کجا پیدا کردی؟
چرا نمی شناسمش؟
با صدای مامانم به خودم اومدم گفت:ترانه دخترم الان وقت ایستادن نیست زود باش.
فوری خودمو جمع و جور کردم و وسائل را جمع کردم
چند ساعت بعد دایی منصور اینا از راه رسیدند رفتیم و سوار شدیم من و الناز کنار هم نشسته بودیم الناز یک سال از من کوچک تر بود زن دایی ام یک زن ناب بود گاهی جای مادر را پر می کرد.
تو راه همه اش از ازدواج الناز حرف می زدیم یک ماهی میشه نامزد کرده و هنوز تاریخ عروسی معلوم نیست.
الناز همیشه تمام رازهایش را بهم می گفت از همه چیز حرف می زد هر روز بهم زنگ می زد و حرف می زد
بالاخره به ویلای شمال رسیدیم من و الناز باهم تو یک اتاق بودیم دایی منصور هم تو پذیرایی می خوابید و اتاق دیگر برای مامانم و زن داییم بود من و الناز تو اتاق نشسته بودیم و داشتیم در مورد عروسی حرف می زدیم
در مورد لباس عروس و کارت عروسی و خلاصه خیلی چیزا گرم صحبت بودم که صدای پیام گوشیم مانع از حرف زدنم شد نوشته بود:از نگرانی هایم خبر نداری وگرنه انقدر آسان از کنارم نمی گذشتی.
ای خدا باز هم این؟
این کی میتونه باشه؟
فکر کنم اشتباهی گرفته
گوشی را کنار گذاشتم و به الناز گفتم:بیا کمی قدم بزنیم و بگردیم.
الناز گفت:پس بزن بریم.
هوا کمی سرد بود دستم را در جیبم بیشتر فرو بردم سرم را تاجایی که توانستم در کاپشنم قایم کردم ، شدید تو فکر بودم یعنی چه کسی می خواهد هر روز مرا ببیند؟
از من چی می خواد؟
داشتم دیوونه می شدم جواب هیچ کدومشون رو نمی دونستم
با صدای الناز به خودم اومدم که گفت:حواست کجاست دختر؟
گفتم:هیچی
بهد لبخندی زد و گفت:هنوز هم باور ندارم بعد از این همه مدت دارم به امیر می رسم.هنوز باور ندارم قرار است من برای همیشه مال او باشم او تا ابد برای من.
لبخندی زدم و گفتم:دیدی آن هم دلشوره بی خودی بود؟
دیدی آخر بهم رسیدید؟
من که گفتم دو نفر اگر هم دیگر را بخواهند هیچ چیزو هیچ کس قادر به مبارزه با آن ها نیست.
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
بعد از کمی قدم زدن من و الناز تصمیم گرفتیم برگردیم همین که در ویلا را باز کردیم فوری به شومینه پناه بردیم
زن دایی همین که مارو دید گفت:با این هوا کجا بودید؟
الناز گفت:هیچ جا کمی قدم زدیم.
مامان گفت:آخر سر تا شما دوتا سرما نخورید دست بردار نیستید.
گفتم:نه مامان هوا آن قدر ها هم سرد نیست.
دایی ام که از بحث ما حوصله اش سر رفته بود گفت:ببینم کی پایه است بریم خرید؟
همه پایه بودند بجز من ،گفتم:من خستم کمی می خوابم شما برید‌.
اونا رفتند و من تنها به اتاق رفتم .
عجب منظره ای داشت یک اتاق بزرگ با پنجره ای بزرگ رو به دریا که غرق آرامش بود تخت هاهم کنار پنجره چیده شده بودند .
تو آرامش و سکوت غرق شده بودم که صدای پیام گوشی ام آرامشم ره بهم زد.
نگاهش کردم نوشته بود:لطفا سکوت نکن،وقتی سکوت می کنی احساس خفگی بهم دست میده انگار نمی تونم نفس بکشم،لطفا حرف بزن.
دیگر صبرم لبریز شدو نوشتم:شما؟!
نوشت:یک عاشق دیوانه.
از حرص خودم گوشی را گوشه ای پرت کردم ،این دیگر چه می گوید؟
چه کسی من را دیده است که اینطور دلباخته ام شده؟
کیه که دوستم داره و عاشقمه؟
این سوال ها آخر سر دیوانه ام می کند .
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شده بودم نمی دونم چقدر تو فکر غرق بودم و کی خوابم برد.
صدای الناز به گوشم می رسید که گفت:ترانه!
ترانه بیدار شو شب شده.
چشم هایم را باز کردم هوا تاریک شده بود با صدای خواب آلودی گفتم:شما کی برگشتید؟
گفت:چند دقیقه ای میشه.
بعد باهم برای خوردن شام پایین رفتیم بعد از شام تمام خرید هارا جابه جا کردیم که صدای زنگ گوشی ام بلند شد گوشی تو اتاق بود رفتم و حتی بدون اینکه شماره اش را نگاه کنم برداشتم و گفتم :الو
صدایی نیومد
گفتم:بفرمایید
باز هم سکوت، ناگهان صدای بوق های پشت گوشی اخم هایم را در هم کشید وقتی شماره را نگاه کردم خودش بود،همان پیام های ناشناس و گنگ .
گوشی را همان جا گذاشتم و با اعصابی بهم ریخته به پایین رفتم رفتم و کنار الناز نشستم .
راستش کمی نگران بودم ،می ترسیدم و از یک طرف هم متعجب بودم.
این دیگر چیست تا الان همچین چیزی برایم پیش نیومده بود ،هر چه فکر می کردم نمی توانستم حدس بزنم کیست، دوست داشتم هر چه زود تر به تهران برگردیم .
رو کردم به مامان و گفتم:مامان کی بر می گردیم؟
مامان گفت:دخترم هنوز یه روز هم نشده کجا؟
الناز گفت:چی شده؟
چرا اینقدر عجله داری؟
تو که کاری نداری اجازه هم گرفتی .
زن دایی گفت:ترانه جان حد اقل دو روزی این جا بمانیم بد نیست.
من هم در جواب همه فقط سرم را پایین انداختم .
دوست نداشتم به اتاق بروم چون میدونستم الان پیامی چیزی فرستاده برای همین تا آخر شب تو پذیرایی نشستم.
دایی گفت:دیر شده بهتر است برید بخوابید منم خوابم میاد.
من هم ناچار شدم بلند شوم و همراه الناز به اتاق برم.
الناز گفت:خیلی خوابم میاد می خوابم تو اگر خواستی بخوابی برق هارو خاموش کن.
باشه ای گفتم و رفتم روی تخت نشستم صدای پیام ها مدام به گوشم می رسید.
برق هارو خاموش کردم رفتم سراغ گوشی ام چند پیام اومده بود.
نوشته بود:صدایت حتی پشت تلفن هم اوج آرامشه‌.
صدایت زیبایی عجیبی دارد
می شود فقط کمی حالم را درک کنی؟
فوری گوشی رو خاموش کردم تا دیگر صدایی به گوشم نخورد.
ای خدا،همین را کم داشتم تمام شب را تو فکر بودم که این فرد عاشق پنهان کی میتونه باشه؟
چرا خودش را نشان نمی دهد؟
نمی دونم کی خوابم برد .
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
فردا با سکوت مطلقی بیدار شدم، پس بقیه کجان؟
رفتم پایین باز هم کسی نبود بیخیال شدم و به اتاقم برگشتم گوشی را روشن کردم دیدم باز هم چند پیامی اومده بود ناچار بازش کردم که نوشته بود:ترانه خانم واقعا قصد مزاحمتی ندارم،خیلی هم فکر کردم که چطور به شما بگویم من ترسو یا سو استفاده چی نیستم من رامینم، رامین دوستیاری.
وقتی خواندمش کله ام داغ کرد و لال شده بودم این،
این امکان نداشت، چطور ممکن بود؟
پس شماره من را چطور پیدا کرده؟
بعد از کمی فکر کردن یادم اومد اون روزی که شماره را برای زن دایی می خواندم احتمالا اونم یادداشت کرده .
صدای تقه ی در حاسم را جمع ‌کرد کمی بعد الناز وارد شدو گفت:زود باش صبحانه می خوریم و برمیگردیم همون جوری که می خواستی.
من هم برای خوردن صبحانه همراه الناز پایین رفتم
وقتی صبحانه را خوردیم گفتم:مامان یکم قدم می زنم وسائلم را هم جمع کردم قبل از اینکه راه بیوفتید بر
می گردم.
مامانم گفت:باشه عزیزم زود بیا.
بعد زدم بیرون و رفتم کنار دریا قدم زدم صدای موج های بی پایان دریا مدام به گوش می خورد سنگ ریزه های کنار آب زیر پاهایم می غلتیدند هوای خوب و نسیم آرام زمینه را برای افکارم باز می کرد.
یعنی واقعا از من خوشش می آید؟
سرم را تکان دادم نباید اصلا به این چیزا فکر می کردم
ناگهان صدای پیام گوشی ام نگرانم کرد نوشته بود:ترانه خانم لطفا فقط این بار تلفن را جواب بده خواهش می کنم کار مهمی دارم.
و خیلی فوری صدای تماس گوشی اومد و شک داشتم که جواب بدم یا نه اما باید می دانستم چه می خواهد ،برای همین برداشتم بعد از یک سلام گفت:ترانه خانم قصد من نه مزاحمت است و نه مسخره بازی من اقعا به شما علاقه دارم و تو تمام این مدت حواسم به شما بوده هر وقت از خانه بیرون میومدید و برمیگشتید من کنارتون بودم و حواسم بود باور کنید از ته دل می گویم من شما را دوست دارم لطفا یک فرصت بهم بدید.
و بعد صدلی بوق های متوالی پشت تلفن باعث شد تا چشم هایم را ببندم .
پس او تمام این مدت دنبالم بوده؟
پس چرا من ندیدمش؟
نگران و متعجب به ویلا برگشتم اونا تمام وسائل را تو ماشین گذاشته بودند و حاظر بودند پس سوار شدیم و راه افتادیم ،سرم را به شیشه تکیه داده بودم و به شدت تو فکر بودم می خواستم بخوابم اما این افکار لعنتی اجازه نمیدادن،حتی اجازه نمی دادن از منظره لذت ببرم
همین طوری که توی افکار خودم غرق بودم به خواب رفتم .
 

Shiva.Sh

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
8/20/19
ارسال ها
36
امتیاز
503
وقتی بیدار شدم چند دقیقه ای مانده بود تا برسیم کمی چشم هایم را روی هم فشار دادم سرم به شدت درد
می کرد کمی بعد وقتی رسیدیم وسائل را از ماشین پایین آوردیم بعد مجبور شدیم با اون همه خستگی وسائل رو جابه جا کنیم .
برای آزاد کردن این همه فکرو خیال لعنتی باید با باغچه پناه می بردم به حیاط رفتم و تا جایی که می تونستم نفس عمیقی کشیدم من عاشق این حیاط بودم، گل هاش،
آرامشش،همه چیزش باور داشتم حتی اگر بدترین اتفاق هم بیفتد من باز هم کنار این باغچه و در این حیاط آرامش پیدا می کنم.
مامان از پنجره آشپزخونه گفت:ترانه دخترم تا بقالی سر کوچه برو من خیلی کار دارم نمی رسم خرید هم بکنم.
گفتم:چشم مامان الان میرم.
گفت:زیاد به سرو وضعت نرس الان برگشتی زودی برو و برگرد.
من همیشه جز اون دخترا بودم که زیاد به سرو وضعم می رسیدم و از آراستگی و تمیزی لذت می بردم.
لبخندی زدم و گفتم:باشه مامان.
رفتم اتاقم دستی به سرو صورتم کشیدم و گوشی ام را برداشتم و از خونه زدم بیرون .
نیمه های راه بودم که صدای پیام گوشی ام مو به تنم سیخ کرد میدونستم خودشه،با ترس خواندمش نوشته بود:حتی وقتی ساده بیرون میایی از همیشه زیباتری.
یعنی الان منو دیده؟
پس چرا من نمی بینمش؟
سرم را پایین انداختم و قدم هایم را تند کردم دوست داشتم زودتر برسم ناگهان با صدای ترانه خانمی که گفت از نفس افتادم و دیگر توانی برای راه رفتن نداشتم.
به عقب برگشتم دیدمش،باز هم همان آراستگی و خوشتیپی قیافه اش را داشت دیدم با همان غرور و آرامی همیشگی اش منتظر من است .
من هم بدون هیچ حرفی روبه رویش ایستادم که گفت:
ترانه خانم لطفا به من یک فرصت بدهید میخواهم طعم خوشبختی را با هم بچشیم می خواهم بقیه ی زندگی ام را با شما شریک شوم لطفا،کمی فکر کنید نزار حالم از این بدتر شود.
وقتی سکوت من را دید گفت:هیچ وقت دست از سر عشقت بر نمی دارم هیچ وقت قرار نیست ازت دست بکشم.
و بعد گذاشت رفت،مو به تنم سیخ شده بود انگار نمی تونستم نفس بکشم صدای دلم را می تونستم بشنوم انگار حسی داشت انکار می خواست حرفی بزند حس اطمینانی در دلم ریشه کرده بود .
برگشتم و به راهم ادامه دادم رفتم و خرید هارو تموم کردم اما انگار اصلا حواسم نبود در راه برگشتم سرم را تا جایی که می تونستم پایین نگه داشتم چون می دونستم الان جایی ایستاده و منتظر من است خیلی سریع خودمو به خونه رسوندم در حیاط را باز کردم و وارد شدم به پشت در تکیه دادم حال گنگی داشتم حالی که اصلا تا به حال نداشتم ترس، نگرانی، ناباوری،کمی لذت اینکه دوسم دارد چاشنی این احوال پریشانم شده بود.
به خودم اومدم پلاستیک های خریدو در یخچال جا دادم به کنار باغچه برگشتم و محکم چشم هایم را بستم داشتم به حال عجیبی که این روزا داشتم فکر می کردم.
این حس خوشحالی چیست؟
چرا این حسو دوست دارم و میخوام ادامه داشته باشه؟
جواب این سوالا چی بود پس؟
 

بالا