در حال تایپ رمان نفرین آتش | Golden Fire کاربر انجمن یک رمان

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
کد رمان: 2367
ناظر رمان: @sara.gh


نام رمان:نفرین آتش
نویسنده:پارمیدا فرجی
ژانر:تخیلی_عاشقانه
خلاصه:داستان درباره دختری آتش افزار به نام تانیا است که حالا دانشجو شده و پس از گذراندن کلی اتفاق سال هاست که از قدرتش استفاده نکرده است اما حالا که وارد دانشگاه شده متوجه نیروهایی در اطرافش از طرف دوتا از استادهایش میشود که از قرار معلوم دوقلو هستند اما غافل از اینکه خطر جای دیگری کمین کرده است........
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,177
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
مقدمه:بعضی اوقات تو اوجی که احساس میکنی دیگه دردسری نداری و دیگه تموم شده یکی وارد زندگیت میشه و دوباره زندگیت رو به هیجان میندازه و وادارت میکنه که برای ادامه زندگی خطر کنی و تو بعضی اوقات پیش خودت میگی کاش نبودش ولی امان از زمانی که بفهمی ممکنه دیگه نداشته باشیش
اون موقعست که میفهمی چقدر به بودنش کنارت نیازمندی

به نام همدم خوبی ها
همسفر سختی ها
یا مدبر اللیل و النهار
شادی بخش رهنمای ماندگار
یا محول الحول و الاحوال
نگاه دارمان تا نیفتد اشتباهی در دامانمان
خدایا به امید تو...
دفترچه خاطرات عزیزم!
زمان زیادی گذشته و من بیش از اینکه باید بزرگ شدم.در این مدتی که به سراغت نیومدم نمیدونی که چه اتفاقاتی برام رخ نداد.مدتی هست که دارم تمام اون لحظات شیرین و تلخ رو مثل رازی در قفس سینم حبس میکنم ولی حالا احساس میکنم که دیگر نمیتوانم این بار رو تحمل کنم و نیاز دارم با کسی اون رو در میان بگذارم و خب چه کسی بهتر از تو...میخوام ازاول اول تمام اتفاق ها شروع کنم...درست از روزی که پا به دانشگاه سانفرانسیس کو گذاشتم...

فصل اول
یادم است که اون موقع دختری سر به هوا و بازیگوش بودم و سرم بدرقمه برای ماجراجویی درد میکرد و بخاطره قدرتم یعنی اتش افزار بودنم از هیچ چیز نمیترسیدم و حاضر به امتحان خطرهایی بودم که حتی یه پسر هم جرئت فکر کردن بهش رو نداشت.
روز اول دانشگاه با زنگ ساعت که چه عرض کنم بهتر هست بگم با صدای وحشتناک دورگه ی بهترین دوستم ورونیکا بیدار شدم.
-وای خدای من دیر شد!! همش تقصیر تو و لوسیل هست که تا اخر شب داشتید بازی میکردین.
جوری هوار میکشید که انگار تو قرار با رئیس جمهور دیر کرده و درحالی که داشت موهاش رو شونه میکرد به غر غر هاش همچنان ادامه میداد...
-حالا من هزار دفعه بگم بابا شب زود بخوابید مگه کسی گوش میده؟بیا اینم نتیجش.
هه دیگه خواب از سرم پریده بود مجبور بودم از خواب بلند بشم و به دانشگاه برم بنابراین پتوی مخملی ام رو که رنگی کرم و قهوه ای داشت کنار دادم و از تخت پایین رفتم به سمت کمد رفتم و حوله ام رو از داخل اون برداشتم و سپس به سوی حمام حرکت کردم و در همون حین روبه ورونیکا گفتم:
-چی زیر ل**ب انقدر غرغر میکنی؟ راستی لوسیل کجاست؟
هنگامی که داخل حمام رفتم و در رو بستم صداش رو که بر اثر بسته بودن در کمی گنگ و نانفهوم شده بود رو شنیدم که میگفت:
-نمیدونم, الاناست که پیداش بشه.
متاسفانه وقت نداشتم که وان رو پر کنم و یه حمام درست و حسابی برم بنابراین مجبور به یه دوش سرپایی ده دقیقه ای شدم.همون طور که تنم رو با حوله ای تن پوش پوشونده بودم سرم رو با حوله ی کوچکتری خشک میکردم از حمام بیرون اومدم و به سما کمد قهوه ای رنگ که لباس هایم که از جنس چوب بلوط بود رفتم و درتصمیم اینکه چی بپوشم موندم.
پس از گذشت دقایقی من و ورونیکا حاضر بودیم و متاسفانه وقتی برای اینکه منتظر لوسیل باشیم نداشتیم پس به سمت دانشگاه که تنها چند خیابون با خانه اجاره ایمان فاصله داشت راه افتادیم.درحین راه برای لوسیل اس ام اسی فرستادم:
((تو کجایی؟ ما راه افتادیم!سریع خودتو برسون))
وارد حیاط دانشگاه که پر از پسر و دخترهایی بود که سردرگم به این طرف و اون طرف میرفتن شدیم.حیاطی بزرگ با باغچه ها و درختان سرسبز و سر به فلک کشیده که دور تا دور حیاط رو احاطه کرده بودن.به ساختمان دانشگاه نگاه کردم.ساختمانی عظیم و بزرگ و در حین حال بسیار شیک و زیبا با اجرهای قهوه ای رنگ و پنجره هایی که نشون دهنده ی کلاس های مختلف بود،میتونم بگم که ظاهر این دانشگاه ارزش اون همه زحمت برای قبولی درش رو داشت.
با ورونیکا وارد ساختمون شدیم،داخل ساختمون نسبتا خلوت تر بود و اکثرا دانشجو ها به صورت گروه هایی پراکنده باهم درحال گفت و گو بودن.به سمت برد اطلاعات رفتیم تا بتونیم برنامه کلاسی و شماره کلاس ها و طبقه هایی که مربوط به اونا بود رو پیدا کنیم.
به سالن زل زده بودم و در افکار خودم غلت میزدم که با مشت محکمی که به کتفم خورد سریعا گارد گرفتم و با مشت هایی گره خورده به طرف کسی که اینکارو کرده بود برگشتم ولی با دیدن لوسیل که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا اورده بود و پوست صورتش از خنده به قرمزی میزد مشت ارومی به بازوش زدم و همون طوری که میخندیدم گفتم:
-مرض داری؟ کجا بودی از صبح تاحالا؟
همون طوری که میخندید بریده بریده گفت:
-جوری گارد میگیری که قشنگ دکوراسیون صورت طرف رو بهم بریزیا !
از اینکه جواب سوالم رو نداده بود تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و دوباره پرسیدم:
-نشنیدی چی گفتم؟ از صبح تاحالا کجا بودی؟چرا یهو غیبت زده بود؟
یه کم دستپاچه شد که فهمیدم داره چیزی رو پنهون میکنه اما با این وجود سریع به حالت خونسرد خودش برگشت و گفت:
-هیچی یکم خورده کاری داشتم که تموم شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
با توجه به حرفی که زد ترجیح دادم بیش تر از این بحث رو کش ندم بنابراین گفتم:
-خیلی خب بچه ها دیگه بیاین بریم سر کلاس که اگر دیر برسیم حدس میزنم استاد با لگد از کلاس پرتمون کنه بیرون!
با این حرفم ورونیکا با سر شروع به تصدیق کرد و با لحنی چاپلوسانه، لوس و بچگانه در ادامه افزود:
-راستی میدونی این ساعت با کی داریم؟
از سوال بیخودی که پرسیده بود تعجب کردم چون دقیقا چند دقیقه پیش روی برد اسامی اساتید رو خونده بودیم...
-وا! اخه این چه سوالیه؟با استاد گری(خاکستری)داریم دیگه!همین الان رو برد خوندیما.
با این حرفم انگار که مسابقه ای رو برده باشه با نگاه پیروزمندانه ای نگام کرد و بعد با لحنی پیروز تر از نگاش گفت:
-خیر عزیزم! امروز اقای گری نیومدن بجاش با استاد ویلیامز داریم. گفتم یهو سر کلاس جا نخوری و سوتی بدی!
کمی فکر کردم و چند بار داخل ذهنم فامیلی ویلیامز رو مرور کردم که یهو یادم به دوتا از اسامی استاد ها افتاد که فامیلی های مشترک و ویلیامز داشتن...
-استاد الیور ویلیامز یا ساشا ویلیامز؟
ورونیکا با شنیدن سوالم کمی به فکر فرو رفت و بعد انگار که به نتیجه ای نرسیده باشه با لحنی ناامید گفت:
-نمیدونم موقعی که داشتم به حرف های مدیر گوش میدادم درست متوجه نشدم.
با این حرف اهانی زیرلب زمزمه کردم که لوسیل گفت:
-به نظرتون اینا باهم نسبتی دارن؟اخه فامیلی هاشون یکیه؟!
درجواب تنها به تکان دادن سری به نشانه ی نه اکتفا کردم و به سمت کلاس راه افتادم.هنگامی که داخل کلاس شدیم بوی عجیبی به مشامم خورد؛ بویی شبیه به...خون!همان طور که دنبال رد خون میگشتم تا بفهمم این بو از کجا نشات میگیره، چشمم به سگی بزرگ و قدرتمند، پشت پنجره کلاس با چشمانی وحشی و مردمکی کوچک شده با دندان ها و دهنی خونی خورد که درست به من زل زده بود.تن و بدنی مشکی داشت که روی پای راست جلویش رد زخمی شبیه به زخم خنجر بود، وجود داشت!همان طور به چشمان اون سگ وحشی زل زده بودم که با صدا کردن های پشت سر هم اسمم توسط لوسیل به خودم امدم و سوالی به سمتش برگشتم که گفت:
-کجا سیر میکنی؟به چی سه ساعته زل زدی؟
درجواب به بیرون پنجره و جایی که سگ قرار داشت اشاره کردم و با لحنی بهت زده در اثر دیدن اون سگ گفتم:
-به اون!
و همراه با حرفم سرم را هم به همان سمت برگرداندم که با جای خالی سگ مواجه شدم!...
-اون...اونجا یه سگ بود یه سگ شبیه به هاسکی...که داشت به من نگاه میکرد!
لوسیل با حالتی گنگ به سمتم برگشت و گفت:
-من ندیدم،شاید...
حرفش با حرف ورونیکا نصفه ماند...
-منم دیدم!
با شنیدن حرفش به سمت او برگشتم و با حالتی سوالی گفتم:
-دیدی؟
درجوابم به تکان دادن سرش به معنای اره اکتفا کرد...اما بعد به لحنی ترسیده و پر تعجب گفت:
-چرا اون طوری به تو زل زده بود؟
همان طور که به سمت صندلی هایی در ردیف اول میرفتیم گفتم:
-درست نمیدونم ولی میدونم که شاید الان فکر کنید احمقم ولی چون اتش افزارم بالاخره میتونم یه چیزایی بفهمم و از طرف اون سگ انرژی خیلی عجیبی حس میکردم...یه حسی بود که عقلم بهم میگه ازش دور بمونم و داره بهم اخطار میده!
لوسیل دهن باز کرد که حرفی بزنه اما با ورود استاد به کلاس سکوت رو ترجیح داد.
استاد که از قرار معلوم پسری بسیار جوون و خوشتیپ بود با پیراهنی مشکی ،شلوار جین مخملی و کتی چرم که با رنگ شلوار و پیرهنش یکی بود همراه با کوله ای که روی دوشش انداخته بود، وارد کلاس شد.بعد به سمت میز معلم حرکت کرد و کوله اش رو روی میز قرار داد.به سمت ما برگشت و با صدایی رسا خودش رو معرفی کرد:
-سلام به همه!من ساشا ویلیامز هستم.متاسفانه امروز اقای گری بنابر دلایلی نتونستن بیان بخاطره همین این جلسه رو من تدریس میکنم.
زمان معرفی کردن خودش فرصتی پیدا کردم تا انالیزش کنم.صورتی خوش فرم و زاویه دار با چشمانی سبز_ابی و هیکلی ورزشکاری که نشون دهنده سال ها زحمت بود؛ قدی بلند با پاهای کشیده و چهارشونه درکل میتونم بگم شاید ارزوی هر دختری بود و صدالبته که اگر من هم دختری معمولی بودم خودم رو به هرنحوی بهش میچسبوندم مثل بقیه دخترا ولی با وضعیت الانم محکوم به تنهایی هستم.با صدای استاد جدید رشته ی افکارم پاره شد...
-خب حالا بیاین یکم بیشتر باهم اشنا بشیم...من اسم هارو از روی لیست میخونم و به هرکسی که میرسم لطفا بلند شه و خودش رو معرفی کنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
سپس زیپ کوله اش رو باز کرد و به دنبال ورقه های به اصطلاح لیست گشت در همون حین کنار گوش لوسیل که کنار دستم نشسته بود زمزمه وار گفتم:
-ازش بدم میاد!...سعی کن ازش دور بمونی؛ اینو به ورونیکا هم بگو که با چشم هاش داره قورتش میده!
با این حرفم لوسیل با حالتی سرگشته و متعحب به طرفم برگشت و گفت:
-چرا؟پسرخوبی به نظر میاد که!
در جواب با لحنی کلافه گفتم:
-خودت جواب خودت رو دادی...گفتی به نظر میاد اما تو از انرژی که من میتونم از طرفش حس کنم خبر داری؟
با سر تکان دادن نفهمیدن خودش رو اعلام کرد بعد ادامه دادم...
-اون حس خطر رو بهم القا میکنه؛ یه حسی که باعث میشه مغزم بهم هشدار بده که ازش دور بمونم و همچنین از شماها در برابرش محافظت کنم!
و با چشم هایم براش خط و نشون کشیدم و اون تنها با قیافه ای متعجب سرتکون داد.به سمت استاد ویلیامز برگشتم که متوجه نگاه خیره اون شدم و پس از چند ثانیه موج عجیبی که انگار تنها من قادر به فهمیدنش بودم رو دریافت کردم.موجی که گویا پیامی رو به من میرسوند...
-مواظب باش خانم کوچولو...یهو سرتو با حرفات به باد ندی!
و بعد احساس سردرد بسیار عمیقی کردم که از فرط فشار مجبور به بستن و فشار دادن چشم هام به روی هم شدم...ولی تنها پس از چند ثانیه سردرد تموم شد و چشم هام رو باز کردم که متوجه قطره ی خونه روی دستم شدم.
دستم رو به سمت بینیم بردم و فهمیدم در اثر فشار اون پیام ماوراء الطبیعی خون دماغ شدم...
-هی، تو حالت خوبه؟!
تنها سری به عنوان جواب به لوسیل تکون دادم و لحظه ای بعد دستمالی جلوی صورتم گرفته شد و پشت سرش هم صدای استاد جدید و خوشتیپمون آمد:
-بفرمایید! دماغتون رو تمیز کنید.
نمیدونم که تنها من حس کردم که لحنی پیروزمندانه در صداش وجود داره و یا واقعا مشهود بود؟
-ممنونم!
هنگام گرفتن دستمال با او چشم در چشم شدم و به اون دو گوی شرور که شرارت آنها را تنها من احساس میکردم مواجه شدم.
در تکاپوی بودم تا بفهمم که اون پیام از طرف چه کسی آمد و چه کسی قادر به ارتباط ذهنی است، اما متوجه نشدم. تمام این تلاش و گرفتن دستمال شاید به اندازه ی ضربان قلبی طول کشید. دستمال رو به سمت بینیم بردم و اون رو تمیز کردم...
-خیلی خوب شروع میکنیم....خانم تانیا اندرسون؟
دستم رو بالا آوردم و چشم در چشم با این استاد مرموز با لحنی تحدید آمیز گفتم:
_حاضر
او هم که انگار از این بازی خوشش اومده باشه و گویا که منو چلنج کنه گفت:
-خب بفرمایید خودتون رو معرفی کنید، مثلا چند سالتونه؟ یا اهل کجایید؟
با لحنی کلافه و با چشمانی آتشین مستقیم رو به او گفتم:
-‌18 سالمه و سال اولی هستم و از سان فرانسیسکو به اینجا اومدم.
سری به معنای فهمیدن حرف هام تکون داد و به سراغ اسم بعدی رفت:
-ورونیکا کویر
از اول کلاس تا حالا ورونیکا ساکت بود و تنها داشت با چشماش استاد تازه وارد رو برانداز میکرد و من هم به هیچ وجه نمیتونستم تماسی با او برقرار کنم. بخاطره همینه که همیشه از اینکه وسط نشینم متنفرم...
-حاضر!...خب منم 18 سالمه و سال اولی هستم اما از زادگاهم یعنی نیویورک به اینجا اومدم.
با جمله آخر ورونیکا اون دو گوی سبز برقی از سر شرارت زدن و بعد با لحنی به ظاهر مشتاق که تنها من میتونستم تقلبی بودن اون رو حس کنم گفت:
-پس واقعا درست میگن که دخترای نیویورک به صورت چشمگیری زیبا هستند!
و سپس با لبخندی حرص آور صورتش رو به سمت من برگردوند که البته اون لبخند بی شباهت به پوزخند هم نبود. واقعا فکر میکرد که برام مهمه که او از چه کسی تعریف میکنه یا نه؟
اما نمیدونستم که این قصه سر درازی داره و این تازه اول ماجراست و دردسر اصلی من درست فردای اون روز شروع خواهد شد...
 

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
فصل دوم
اون روز با تمام نگاه های مرموز و گاهی ترسناک اون استاد عجیب و غریب و مسخره بازی ها و خنده های منو دوستام گذشت و درست از فردای اون روز سرنوشت ورقی بسیار متفاوت با ورقه های قبلی رو برای من رقم زد....
-دیگ دیگ...دیگ دیگ...دیگ دیگ
زنگ ساعت رو قطع کردم و طبق معمول قبل از حاضر شدن و رفتن به دانشگاه دوشی سرسری گرفتم.اون روز بر اساس احساس عجیبی تصمیم گرفتم سرتاپا مشکی بپوشم و خیلی زیباتر از روز های قبل به نظر برسم،انگاری که حس شیشم من وعده دیدار با کسی رو بهم میداد! از داخل کمدم تاپ
جذب مشکی به همراه شلوارکی که تا بالای زانوهام و همرنگ با تاپم بود رو انتخاب کردم و درنهایت کت نیم تنه مشکی و بوت های بلندم رو که قسمت زیادی از سفیدی پاهام رو میپوشوند رو تنم کردم.موهام رو به سفتی تموم و بالاترین قسمت سرم بستم و سایه مشکی و در اخر هم کارم رو با رژلب قرمزم تموم کردم و بعد از برداشتن کوله ام به سمت دانشگاه راه افتادم.
سر کلاس نشستیم و با توجه به تجربه روز قبل من وسط نشستم اما بعد از چند دقیقه برعکس روز قبل استاد چاقالوی قد کوتاه،کچل و بسیار هیزی وارد کلاس شد و از همون اول نگاهش روی تن دختر ها در گردش بود...
-استاد استیل هستم و عرض سلام به همه شما دانشجو های گرامی رو دارم به خصوص شما دختر خانم های خوشگل!
و سپس چشمک خیلی کریحی زد؛ صدای ورونیکا رو شنیدم که زیر ل**ب با تنفر زمزمه وار گفت:
-مرتیکه هوس باز!
و بعد به حالت چندش صورتش رو جمع و آن طرف برگردوند.تک خنده ای از کاری که انجام داده بود کردم و در تلاش بودم بدون توجه به نگاه های گاه و بی گاه این مردک خیکی به درس گوش بدم که خیلی هم موفق نبودم...اصلا مگه امکان پذیر بود؟هه...
پس از تموم شدن کلاس و ازاد شدن از این بند لعنتی به پیشنهاد لوسیل تصمیم گرفتیم در این ده دقیقه ای که تا کلاس بعدی فرصت داریم داخل حیاط دانشگاه بریم و کمی قدم بزنیم.وارد حیاط دانشگاه شدیم که باز بوی همون خونی رو که دیروز احساس کرده بودم رو شنیدم،سرم رو مدام به این طرف و اون طرف میچرخوندم تا بلکه بتونم خبری از اون سگ مخوف پیدا کنم،ولی هرچی اطراف رو نگاه کردم اون رو پیدا نکردم تا اینکه سرم رو به سمت جلو برگرداندم و او رو دو متری خودم دیدم!با چشم های وحشی و دندان و دهنی خونی به من زل زده بود.جثه و رنگش همون بود و اینبار خبری از زخم روی پای راستش نبود.هر عان منتظر بودم که حمله کنه ولی پس از گذشت چند دقیقه که برای من حدود چند سال گذشت عقب گرد کرد و رفت.
همون طور به جای خالی سگ خیره بودم که با صدای متعجب و ترسیده لوسیل به خودم اومدم:
-حالا منظورتو فهمیدم!
پس اوناهم اون سگ عظیم الجثه رو میدیدن. در فکر بودم که چطور سگی از نژاد هاسکی میتونه این گونه وحشی و در عین حال بزرگ و برای گونه خود جذاب باشه که باز پیامی رو دریافت کردم اما اینبار بسیار ضعیف تر انگاری که شخص ارسال کننده بسیار دورتر باشه:
-سعی کن پیگیر مسائلی که ربطی بهت ندارن نشی وگرنه مجبورم خودم خرخرت رو بجوام!
-خرخرم رو بجوئه؟
ورونیکا:کی خرخرت رو بجوئه؟!
با حرف ورونیکا تازه متوجه شدم که فکرم رو به زبون آوردم.
-هی با تو بودم! کی خرخرت رو بجوئه؟
در جواب همون طور که سردرگم از دریافت اون پیام عجیب و غریب بودم با لحنی خالی از هر حسی گفتم:
-هیچی، فقط بیخیالش شو!بیاین بریم سر کلاس تا دیر نشده!
با هم به سمت کلاس راه افتادیم که در بین راه کلاس و حیاط لوسیل گفت:
-ماجرا داره عجیب میشه؛ امیدوارم مثله بار قبل نشه!
ورونیکا با شنیدن این حرف شروع به تایید کرد و با لحنی نگران گفت:
-چرا همیشه این بلاها سر ما میاد؟
با این حرف مثل آتشفشانی که سال هاست منتظر فرصتی برای انفجاره منفجر شدم و با صدایی عصبی و بلند تر از حد معمول گفتم:
-میخوای بدونی چرا؟ میخوای بدونی چرا مجبور به نقل مکان شدیم؟میخوای بدونی چرا آمریکا رو از دست دادیم؟ جوابش خیلی سادست؛ چون من معمولی نیستم؛ چون منه خر نه پدر دارم نه مادر؛ چون منه آشغال با قدرت آتش متولد شدم...آره همه ی اینا بخاطره منه!...من!
با زدن حرف هام گویا کمی سبک شده باشم نفسم رو به شدت بیرون دادم. ورونیکا و لوسیل به سمتم اومدن و منو بغل کردن. خوشحال بودم که اونا رو در این دنیای بی رحم دارم؛ چون تنها کسایی بودن که از راز و زندگی من خبر داشتن اما بازم پای من موندن.
لوسیل با لحنی آرام بخش کنار گوشم زمزمه کرد:
-هی! ما پیشتیم! هر اتفاقی که بیفته ما باهمیم اینو یادت نره...هیچی تقصیره تو نیست!
سپس ورونیکا افزود:
-بیاین این بحث رو بعدا ادامه بدیم؛ الان کلاس شروع میشه!
دیگه وقت رو تلف نکردیم و به سمت کلاس راه افتادیم. وقتی داخل کلاس شدم نظرم به آخر کلاس جلب شد که گروهی از پسرا داشتن با هم شوخی میکردن و بلند بلند میخندیدن.
 

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
همون طور خیره آنها بودم که انگار یکی از اونا سنگینی نگاهم رو احساس کرد و به طرفم برگشت. پسری خوشتیپ با چشمانی قهوه ای و درشت و هیکلی ورزشکاری با موهایی که به بالا حالت داده شده بودن. تنها چیزی که خیلی عجیب بود دستبندی که به دست داشت. دستبند اون دقیقا یک شکل با گردنبندی بود که میبایست همیشه اون رو میپوشیدم؛ چون اگه بدون اون زیر نور مهتاب میرفتم ذره ذره جون میدادم. این یه نوع نفرین برای آتش افزار ها بود. با فکر به اینکه شاید به طور اتفاقی این دستبند رو از کسی گرفته و پوشیده، سر جام نشستم. به محض نشستن ما استاد هم وارد کلاس شد.
-اه...خدایا بازم این!
و دوباره به استادی که تمام دیروز مجبور به تحمل سر کلاسش بودم نگاه کردم. اما طاقت نیاوردم و بالاخره با لحنی خشن و ستیز جویانه گفتم :
-ببخشید استاد لابد اینبار هم استاد این ساعتمون الیور ویلیامز نبودن شما جاشون اومدین، نه؟
با این حرفم چند ثانیه چشماش رنگ تعجب گرفت اما سپس لبخندی محو گوشه ی لبش نشست و با صدایی رسا همون طور که به سمت جایگاهش میرفت گفت:
-استاد الیور ویلیامز هستم. احتمال زیاد شما منو با برادرم اشتباه گرفتید هر چند که دیگه عادت کردیم!
به محض تموم شدن حرفش یکی از بچه های خود شیرین کلاس که کلا از زندگی فقط اراجیف گفتن رو یاد گرفته بود گفت:
-وای! یعنی شما ها دوقلو هستید؟
با شنیدن این حرف همزمان منو لوسیل به سمت هم بر گشتیم و با نگاهی عاجز یکدیگر رو نگاه کردیم. سپس یکی دیگه از بچه ها گفت:
-خیلی بهم شباهت دارید آخه!
قل دیگه اون استاد مرموز، همون طور که کتش رو از تنش در می آورد و آستینش رو بالا میزد گفت:
-بله! همین طوره و این موضوع یه جورایی برامون دردسر شده!
و سپس تک خنده ای کرد. با بالا رفتن آستینش تا پایین آرنجش زخمی کهنه روی دست راستش پدیدار گشت و بعد اولین تصویر که از دیدن اون زخم در ذهن من اومد، تصویر همون زخم روی پای راست اون سگ غول پیکر بود. با این فکر به سرعت سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو از روی دست راست استاد به چشمان او دوختم که متوجه شدم در تمام مدت با چشمانی گشاد شده و لبخندی ترسناک به من خیره شده. اون دو گوی سبز حالا از چشمان برادرش هم خطرناک تر به نظر میرسید. چندین ثانیه به من نگاه کرد و سپس به طور خیلی نا محسوس به نشانه اخطار برایم سری تکان داد.
-اوه! خدای من!
با صدای من ورونیکا به سمتم برگشت و با لحنی نگران پرسید:
-چی شده؟
اما تنها کاری که من قادر به انجامش در اون لحظه بودم این بود که با چشمانی که از ترس دو دو میزدن به او نگاه کنم. رابطه چشم های ما تنها چند ثانیه طول کشید اما نمیدونم که از صورتم چی خوند که او هم رد نگاه چند دقیقه قبلم رو دنبال کرد؛ به زخم روی دست اون استاد خطرناک و بیش از اندازه مرموز رسید و به محض دیدن زخم، اون هم درست همون شکل با زخم روی پای سگ ماتش برد و بعد دستان سردم رو در دستش گرفت و برای آرامش خاطر من گفت:
-آروم باش! نمیذارم هیچ اتفاقی بیوفته!
اما مگه ممکن بود آروم باشم. حس خطری که از طرف این دو برادر رو قبلا احساس میکردم، حالا شدید تر شده بود و تنها یه دلیل داشت؛ اون هم اینکه اونا موجوداتی ماوراء الطبیعی هستن مثل من، اما با این تفاوت که دوست نیستن و میدونم که برای من خطری بزرگ محسوب میشن.
-حواستون به کلاس هست خانوم؟
با صدای استاد به خودم اومدم در یک عان تصمیم گرفتم که ترس رو کنار بزنم و مانند همیشه در برابر مشکلاتم سینه سپر کنم؛ بنابراین با شجاعت تمام به اون دو گوی وحشی زل زدم و گفتم:
-بله استاد اما فکر میکنم شما حواستون به کلاس نیست؛ چون نمیدونید ساعت چنده و کلاس ما تموم شده!
و سپس به به دست راستش که روی مچش ساعتی قرار داشت اشاره کردم. این حرکت من باعث شد که مچش رو برای دیدن ساعت برگردوند و لیوان حاوی آبش که با اون آزمایش میکرد روی پیراهنش بریزه و بعد هم شلیک خنده ی بچه های کلاس به هوا بره.
-دیدید گفتم!
با این حرفم لوسیل ضربه ای به پشتم زد و با لحنی که خنده در اون موج میزد گفت:
-دمت گرم!
 

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
بعد هم نگاه خشمگین استاد به من افتاد و با چشماش برام خط و نشون کشید؛ اما من تنها در جواب خط و نشون های او به لبخندی محسوس اکتفا کردم و با گفتن بفرمایید استاد بچه ها، دانشجو ها یکی یکی از کلاس بیرون میرفتن. در حین جمع کردن وسایلم بودم که پیامی رو دریافت کردم:
-ضربه خوبی بود کوچولو! حالا اینو به عنوان اعلام جنگ بگیرم یا یه پیشنهاد؟
از اینکه پیام رو دریافت کنم و جواب ندم خسته شده بودم بنابراین با شجاعتی که نمیدونم از کجا نشأت میگرفت گفتم:
-بستگی به شعور خودت داره وگرنه من با کسی جنگی ندارم.
ابتدا فکر کردم قادر به دریافت پیامم نبوده اما با دوباره دریافت کردن پیامی به اشتباهم پی بردم.
-باشه خانم کوچولو! حالا بچرخ تا بچرخیم!
جواب دیگه ای ندادم اما برگشتم تا قیافه شکست خورده این استاد ماوراء الطبیعی رو ببینم که با جای خالی او مواجه شدم! در جست و جوی اون هیکل ورزشکاری بودم که با صدای پسری به خودم اومدم.
-هی خوشگله! امشب یه پارتی داریم دوست داری بیای؟
برگشتم و اون رو برانداز کردم؛ قدی نسبتا بلند، چشمانی قهوه ای، هیکلی متوسط، شلوار جین و پیراهنی سبز رنگ. پس از کمی فکر کردن فهمیدم که او یکی از پسرانی بود که آخر کلاس نشسته بودن. در حال فکر کردن به سوالش بودم که همون پسری که دستبندی شبیه گردنبند من داشت به او اضافه شد و با لحنی پسرانه و جذاب گفت:
-بیا دیگه خوش میگذره!
و دستش رو روی شانه ی پسر کناریش گذاشت.
-خب...ام...راستش...
خواستم حرفم رو ادامه بدم که ورونیکا با هیجانی که معلوم نبود برای چیه گفت:
-بریم دیگه! خواهش میکنم!
و سپس مانند گربه شرک به من زل زد.
-اه...خیلی خب؛ باشه میایم!
با این حرفم ورونیکا و لوسیل مانند بچه های دو-سه ساله بالا و پایین میپریدن و اظهار خوشحالی میکردن. سپس همون پسری که اول پیشنهاد مهمانی رو داده بود برگه ای جلوم گرفت و افزود:
-ساعت 8 داخل خوابگاه 28...منتظرتیم در ضمن من جیم هستم؛ جیم گرین.
با اتمام حرف اون پسر لوسیل با لحنی متعجب گفت:
-ولی خوابگاه 28 که خرابست... مگه اونجارو نبستن؟!
این دفعه پسر کناری جیم گفت:
-خب اگه نبسته بودنش که نمیتونستیم توش پارتی بگیریم.نگران نباش قبلا بازسازیش کردیم.
و به سمت در کلاس راه افتاد ولی در لحظه ی آخر به سمتم برگشت و گفت:
-هی خوشگله! من لئوناردو هستم ولی لئو صدام میزنن گفتم امشب گم نشی حداقل یه نفرو بشناسی.
در ثانیه بعد از کلاس خارج شد. او حتی به من محلت نداد خودم رو بهش معرفی کنم. به برگه ی توی دستم نگاه کردم. همون طور نوشته های اون رو میخوندم که لوسیل دقیق کنار گوشم جیغ زد :
-آخ جون باید با لباس های ماکسی بریم؛ یکی از قوانینه!
ورونیکا با سر شروع به تایید کرد و افزود:
-نوشته یه جورایی مثل بالماسکه هست...ماسک هم نیاز داریم حالا!
و بعد هر دو کلافه به من نگاه کردن.
-خیلی خب بیخیال حالا تا شب یه فکری براش میکنیم. فعلا بیاین که فکر کنم استاد بعدی با تیپا بندازتمون بیرون.
و سپس به سمت کلاس بعدی راه افتادیم؛ اما اگه تنها یه درصد میدونستم که چه چیزی انتظارم رو میکشه هیچوقت به اون مهمانی نمیرفتم!
 

Golden Fire

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
فصل سوم
-تانیا تو هنوز حاضر نشدی؟...اهه زودباش دیگه دختر!
سرم رو با کلافگی بلند کردم و به ورونیکا نگاه کردم و با لحنی عصبی از غرغر هاش برای حاضر شدن من گفتم:
-ورونیکا!...این فقط یه مهمونی سادس لازم نیست صدمن ارایش داشته باشیم و لباس آن چنانی بپوشیم!
ورونیکا دهن باز کرد که حرفی بزنه ولی صدای لوسیل مانع شد...
-خب چطور شدم؟
به سمت لوسیل برگشتم و با دهنی باز به اون نگاه کردم...لباس ماکسی به رنگ مشکی که دو بند در طرفین داشت.روی سینه اش با سنگ های رنگی کار شده بود و بلندی لباس تا مچ پاهایش میرسید. آرایشی مشکی ست با رنگ لباسش به صورت داشت که اون رو فوق العاده خوشگل کرده بود. اول با تحسین نگاش کردم اما با یادآوری اینکه این پارتی فقط یه مهمونی سادست با تشر رو به او گفتم:
-مگه داری میری عروسی که قیافتو اینطوری کردی؟ها؟
کاملا از لحنم جا خورد و ناراحت شد ولی با حرف بعدی ورونیکا باز دوباره لبخند به صورتش برگشت:
-نخیر...خیلی هم خوشگل شدی...اصلا عالی شدی...کاش بعضی هاهم یاد میگرفتن این وسط!
و بعد با چشم و ابرو به من اشاره کرد
-اقا من به کی بگم...اصلا که اینطور شد من نمیام خودتون برین!
بعدم دستام رو روی سینم چفت کردم و با حالتی طلبکارانه به ورونیکا زل زدم.لوسیل که دیگه از دست لجبازی های من خسته شده بود گفت:
-ببین تانیا، یا با زبون خوش پامیشی میای یا مجبور میشیم ببریمت!حالا کدومش؟
من هم در جواب با لحنی عصبی و با چشمایی خشمگین به اون نگاه کردم و شمرده شمرده گفتم:
-من...ام...شب...به...اون...مه...مو...نی...ن...می...ام...

یک ساعت بعد...
-بفرما ببین چه خوشگل شدی!
با حرف ورونیکا به سمت آینه ی قدی اتاقمون رفتم که روی کمک دیواریمون نصب بود برگشتم و خودم رو برانداز کردم.لباس ماکسی قرمز رنگ که دنباله پشت آن روی زمین میکشید و جلوی اون تا بالای زانوهام بود همراه با ارایشی لایت و خوشگل:سایه ی سیاه پشت پلک هام که چشمام رو درشت تر نشون میداد، رژلب قرمز رنگ که به پوست صورتم میومد همراه ریزکاری های بسیار ظریف روی صورتم که به لطف ورونیکا از پوست خودم قابل تشخیص نبود...
-واقعا خوشگل شدی...با وجود تو دیگه کی منو میبینه!
از داخل اینه قدی به لوسیل نگاه کردم و بعد از یک ثانیه مکث به طرفش برگشتم و گفتم:
-اولا اینکه ما سه تا چه بخوایم چه نخوایم خوشگلیم دوما تو اول باید بهشون پا بدی منم که به زور دارم به این مهمونی کوفتی میام پس لزوما غلط بکنم به کسی پا بدم. اینطوری میدون برای تو بازه و پسرا میریزن دور تو که البته به سود جفتمونه. حالاهم راه بیفتین تا دوباره پشیمون نشدم.
اهمیتی به قیافه های وارفتشون ندادم و راه افتادم به سمت در. کمی بعد لوسیل و ورونیکا هم با من هم قدم شدن. خوابگاه شماره 28 درواقع جایی ممنوعه بود که قدیمی های این محله میگفتن بخاطره اتفاق های عجیب و بی موردی که داخل این خوابگاه رخ میداده بستنش و حالا از شانس خوب ما تو اونجا پارتی گرفتن؛ ولی از حق نگذریم باید بهشون یه آفرین بدم که اونجارو انتخاب کردن؛ چون پارتی هرچقدر هیجان انگیز تر باشه بهتره خصوصا برای یه مشت جوون مثل من که سرشون برای دردسر و ماجراجویی درد میکنه. بعد از چندین دقیقه به خوابگاه 28 رسیدیم. بیرون ساختمون مشخص میکرد که چقدر قدیمی هست و نوارهای زرد رنگی که از هر طرف ساختمون به طرف دیگه اون کشیده میشدن نشون از ورود ممنوع بودن اون میداد..اما یه مشت کله پوک که البته ماهم جزوشونیم به این چیزا که اهمیت نمیدیم فقط دنبال دردسریم. قبل از وارد شدن به خوابگاه حس عجیبی به سراغم اومد؛ حسی که دوباره داشت بهم هشدار میداد که وارد نشم...
-اصلا حس خوبی ندارم!...یکی اینجاست که نباید باشه!میتونم حسش کنم!
با این حرفم ورونیکا و لوسیل به سمتم برگشتن و سوالی نگام کردن ولی تنها بعد از چند ثاینه ورونیکا با لحنی نامطمئن و کمی ترسیده گفت:
-اگر واقعا خطری اون تو هست که داره تورو تهدید میکنه که از پسش برنمیای...اصلا مهم نیست میتونیم برگردیم.
و بعد لوسیل با قیافه ای نسبتا ناراحت شروع به تایید کرد. دلم نیومد حالا که انقدر برای رفتن ذوق دارن منعشون کنم!
-ام...خب...یه امشبو فکر کنم بگم گور بابای اونی که اون تو هست و گور بابای حس منو تهدید هایی که حس میکنم!
با این حرفم هر دوی اونا فریادی از سر خوشحالی کشیدن و به سمت داخل راهشون رو ادامه دادن. داخل خوابگاه که چه عرض کنم داخل اون خرابه درب و داغون شدیم؛ اما وقتی داخل رفتیم دهنم از فرط تعجب باز موند! ولی کاش هیچ وقت گول ظاهر اون مکان رو نمیخوردم و اون حس تهدید که مثل خوره به جونم افتاده بود رو نادیده نمیگرفتم؛ اما واقعا نمیدونستم قراره زندگیم دقیقا از همینجا ورق بخوره؛ ورقی که منو بدجور عوض کرد و تویه راه دیگه ای قرارم داد؛ راهی که اینده سردرگم و پر هیجانی به دنبال داشت که هیچ کس حتی فکرش رو هم نمیکرد چه برسه به من...
 

بالا