در حال تایپ رمان اغاز یک سرنوشت | taban.-.frotan کاربر انجمن یک رمان

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
کد رمان: 2370
ناظر رمان: @|AshKi |


نام:اغاز یک سرنوشت
نویسنده:تابان فروتن
ژانر:عاشقانه-اجتماعی
خلاصه:همراز دانشجوی پرستاری از رامسر است که در تهران با یکی از دوستان صمیمی اش (مهراوه )مشغول به تحصیل است و با مشکلات زندگیش از جمله اعتیاد برادرش دست و پنجه نرم می‌کند، در این میان راز بزرگ و نا بخشودنی مهراوه برملا میشود و همراز ....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

سرپرست تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست تالار
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,177
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
لبخندی بر صورت دلفریبش با آن چشمان آبی که بی صدا حرف میزد و موهایی که همچون موج های خروشان غروب خورشید بود نقش بست. با یک دست علامت دادکه به سمتش بروم و گفت:
-بیا همراز،ببین ازاینجا ،دانشگاه و کافه معلومه
جلوتر رفتم، راست میگفت، همه کس و همه چیز زیر پاهایمان بودند. روبه او کردم و گفتم:
-حق با تو بود،یک تهرانی نباید برج میلاد رو از دست بده.
دوباره لبخندی زد و گفت:
-همیشه حق بامن بوده همراز خانم
به شمالی گفتم:
- عــــو،باد تورو بگیره! تو مَر باد بیاردی!
خنده ای سر داد و به چادرم که در باد به حرکت در آمده بود ،اشاره کرد وگفت:
-باد که الان با شما مچ شده سرکار علیه!
با دست به سینه اش کوبیدم، به این سرزمین که کسی از این فاصله از راز هایش خبر نداشت، چشم دوختم کاش میشد که آدم ها از این فاصله چیزی از مشکلات دنیای زیر پاشون به یاد نیارند در فکر بودم که گفت:
-پس توهم دیدیش؟
-چی رو؟
-کمپ رو دیگه!
-خداروشکر! با وجود تو این مملکت دیگه نیازی به جاسوس نداره!
-عوض نکن ازش خبری شده؟
-نه
-یک ماه میشه که فرار کرده، فکر میکنی که کجا رفته؟
-نمیدونم
-چرا؟
-چون اون داره از خودش فرار میکنه.
-کی فکرشو میکرد که هیراد معتاد بشه؟یادش به خیر سه سال پیش که اومده بود دنبال تو دم خوابگاه،بنده خدا از اینکه می دید تو این شهر خواهرش هست خیلی خوشحال بود.
با بغضی که گلویم را چنگ می زد گفتم:
-همیشه خوشحال بود،همیشه امیدوار بود اصلا به پسر۷۵ معروف بود.متولد سال ۷۵ ،در ۷۵ کیلومتری شهر زلزله زده منجیل ،رتبه ۷۵...
-همراز جون، خودت قبلا میگفتی که هیراد به تو و خانوادت چه قدر وابسته است، پس مطمئن باش ازش خبری میشه.
جلوی خودمو نگرفتم و اجازه دادم بغضم جلوی مهراوه بشکنه و گفتم:
-به خاطر همین با پای خودش رفت کمپ،به خاطر همین پزشکی بهشتی قبول شد ولی دوستاش معتادش کردن!
منو در آعوش خودش فشرد و مدام تکرار میکرد:
-درست میشه،همه چیز درست میشه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
زمان در آن مکان به سرعت می گذشت و بدون شک به خاطر پول هنگفتی بود که برای آمدن در ان داده بودیم.از قدیم گفتند هرچی مفت باشه، کوفت باشه! پدر بزرگ خدا بیامرز منم همیشه می گفت:
-هرچی مادی زهرماری!
با اینکه بی معنی هست ولی همیشه مورد استفاده من قرار می‌گیره ، یاد دیشب افتادم که مهراوه به من گفته بود قراره در مورد موضوعی با من صحبت بکنه رو به او کردم و گفتم:
-قرار نبود امروز درباره موضوعی با من صحبت کنی؟
-ولش کن بابا! امروز حالِت به اندازه کافی گرفته شد بزار برای بعد
-مهراوه خانم! انقدر طفره نرو یک هفته اس که میخوای یک چیزی بهم بگی ولی نمیگی
-پس میتونم یه هفته دیگه صبر کنم
-ولی من نمی تونم!
-چیه؟نکنه فکر میکنی که عین هیراد به خاطر کم توجهی معتاد می شم؟
از حرفش کمی دلگیر شدم ولی حق با او بود و دوباره گفتم:
-آره ولی هیراد به خاطر توجه بیجا به این روز افتاد، حالا بگو ببینم چه مرگته؟
-اصلا نمیخوام بگم!مشکلی پیش میاد؟
-آره من از فضولی میمیرم
-ای خدا مارا با کی فرستادی سیزده بدر؟
-با یک دختر باهوش و خوشگل رامسری
-خود پسند!
-ازتو که بهترم ، بگو چه زری میخوای بزنی؟
-ممکنه ناراحت بشی.
-اگه نگی حتما ناراحت میشم!
-تو این دنیا من فقط به تو اطمینان دارم
-هزار بار اینو گفتی!
-پدرم هم منو به خاطر همین کار رها کرد.
-مگه پدرت تورو رها کرد؟
-خواهش میکنم عین اونا بامن رفتار نکن.
-باشه حالا میگی؟
مهراوه سرش را پایین انداخت‌.واقعا تحملم روبه اتمام بود .دوباره گفتم:
-خب مهراوه چه مرگته ،بگو دیگه!
سرش رو بالا آورد با دیدن دریای چشماش که لبریز از اشک شده بود تعجب کردم با لبانی رنگ پریده و چانه ای لرزان رو به من گفت:
- میدونی!...من....من هیچ علاقه ای به پسرا ندارم یعنی فکر میکنم که دخترا برای من مناسبن
-یا امام زاده هوشنگ!
- دارم راست میگم! من اصلا از پسرا خوشم نمیاد، من به همجنس های خودم گرایش دارم.
- شوخی مسخره ایه
-چرا باور نمیکنی؟
به چهره مصممش نگاه کردم.راست میگفت اما چطوری ؟چرا من نفهمیدم؟ چه طور منو فریب داد؟ این همه سال! داشتم به افکار پریشانم رسیدگی میکردم که دستانم را گرفت و گفت:
-از من عصبانی نباش!می دونم شوکه شدی، برات توضیح میدم.
وقتی که دستانم را در دستانش دیدم ناخودآگاه فریادی کشیدم که توجه همه افرادی که اطرافمان بودند را جلب کرد.
باعصبانیت رو به او کردم و گفتم:
-دست کثیفتو به من نزن !دروغگو،حیله گر عوضی
مات و مبهوت به من نگاه میکرد و من من کنان گفت:
-برات...برات....توضیح میدم
-چی رو ها؟ چی رو؟
***
فلش_بک
سه_سال_قبل
وارد اتاق مسئول خوابگاه شدم سلامی کردم . در حالیکه به همراه حراست با چند تا از دختران خوابگاه کلنجار می رفت رو به من سلامی سرسری داد و گفت:
-سال اولی هستی؟
-بله
-از کجا میای؟
- رامسر،دانشجوی رشته پرستاری هستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
- هم اتاقیتو انتخاب کردی؟
به خودم گفتم معلومه که نه! البته یک آدم رو مخی هست که به هوای فامیل دور بودن به زور میخواد هم اتاقی من بشه و منم ازش متنفرم. خدایا این ملودی رو هم اتاقی من نکن وگرنه یا خودمو میکُشم یا ملودی رو
مسئول دوباره پرسید:
- هم اتاقی داری؟
خواستم جوابشو بدم که فردی از پشت سرم گفت:
- من هم اتاقیشم....
به پشت سرم نگاه کردم، این کی بود دیگه؟ رنگ نگاهش عجیب برام آشنا بود نمی دونستم چی بگم که غریبه آشنا آمد و گفت:
- شناختی؟
- نه!
- دیوونه مهراوه ام به این زودی فراموش کردی؟
مهراوه، تازه یادم اومد مهراوه، دوست دوران دبیرستانم بود‌. یعنی من، همراز مهرداد دانشجوی پرستاری با مهراوه تهرانی نسب دوست و همکلاسی دوره دبیرستانم بعد از سه سال هم اتاق و هم رشته شدیم؟
لبخندی زد و گفت:
- بی معرفت سه سال بی خب رفتی ل**ب دریا؟ یادی از دوستت نکردی؟
- خب از وقتی که به شمال رفتم به فکرت بودم ولی شمارتو گم کردم.
- آره جون عمت...
- من عمه ندارم!
- می دونم
گوشیم زنگ خورد، مامان بود جواب دادم که گفت:
- رسیدی؟ هیراد رسوندت؟ با ملودی هم اتاقی شدی؟ اتاقت خوبه؟.....
- مادر من انقد سوال نپرس...خوبه حالا قبلا به هیراد زنگ زدی و جواب سوالاتو گرفتی!
- خب چی کار کنم دلشوره دارم! با ملودی هستی؟ می دونی اگه پسر عموی بابات بفهمه که دخترش تو شهر غریب تنها گذاشتی چی کار میکنه؟
- اوف !ملودی و اصلا ندیدم، حالا بگو کی هم اتاقیمه؟
-حال ندارم حدس بزنم ،بگو کیه؟
-مهراوه
- مهراوه تهرانی نسب!؟
- آره
- الهی....بزرگ شده؟
- عین خودمه دیگه
- تو که هنوز بچه ای!
- مامان!
- یامان!بهش بگو بیاد شمال خب
- منم میام
- بهش بگی ها ور پریده
- حالا چرا عصبانی شدی؟
- چون میشناسمت، الان حتی یادت نمیاد کی ناهار خوردی.خداروشکر که تنها نیستی و دسته گل به آب نمی‌دی مواظب مهراوه باش
- پس من چی؟
-تو که معلومه سالمی!
- با یه تماس این همه اطلاعات به دست آوردی؟
- نه چون می دونم جونتو بیشتر دوست داری! ببین چیزیت نمیشه!
با لهجه شمالی گفتم:
- مر ،تو می ابرو رو ببردی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
-عـــو! همه می‌دونن چه جونوری هستی!
-ول اکن دَ خداحافظ
-خداحافظ
بعد از تماسم با مامانم به حیاط خوابگاه رفتم تا هوایی بخورم خواستم برگردم که صدایی منو تو جای خودم نگه داشت ،ملودی بود. با مانتو و شلوار قرمز جیغش به طرفم دوید و گفت:
-همراز مسئول خوابگاه گفته که تو یه هم اتاقی دیگه داری؟ آره؟
خدایا اینو کجای دلم بذارم؟ با لحنی صمیمی و غمگین گفتم:
-آره متاسفانه... تازه نمیشه هم اتاقی رو تا آخر سال عوض کرد!
-میدونم حالا هم اتاقی ات خوبه؟
-آره دوست دوران دبیرستانمه
-خوش به حالت برای من یه دِهاتیه
باخودم گفتم:
-نه که تو خودت با کلاسی با اون آرایش غلیظت! عین ندیده آرایش می کنی.
روبه من کردو گفت:
-امشب میای بیرون میخوام برم چند تا خرتو پرت بخرم.
خرتو پرت؟ جنابعالی برای این خرت و پرت دوروز باارزش منو پنج سال پیش گرفتی! آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه.
دوباره تکرار کرد:
-میای بریم؟
از استعداد بازیگریم استفاده کردم و گفتم:
-نه خیلی خستم، امروز فقط میخوام بخوابم.
تا خواست دهانش و باز کنه مهراوه به دنبال من اومد و به ملاقاتمان خاتمه داد.
چند دقیقه از اومدنمون به اتاق نمی گذشت که ملودی خانم پشت در ظاهر شد . با شنیدن صدای ملودی جهشی روی تختم زدم و به مهراوه گفتم:
-من خوابم
-خیلی خب توهم.
مهراوه درو باز کرد و ملودی بی صبرانه وارد اتاق شد اما وقتی منو روی تخت دید گفت:
_-هش گفته بودم میخوایم بریم بازار چرا خوابید؟
تو دلم گفتم:
-چی ؟من که گفتم نمیام!
ملودی که به در بسته خورده بود روبه مهراوه گفت:
-من میرم هرموقع بیدار شد خبرم کن.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
مهراوه خبرش نکرد منم خبرش نکردم انقد تو نقش کسی که خوابه فرو رفته بودم که واقعا خوابم برد و مهراوه بیچاره هم چیزی نگفت طبق معمول خواب مونده بودم اما این بار مهراوه هم دیر بیدار شده بود و حاصل این اتفاق چیزی نبود جز از دست دادن کلاس روز اول دانشگاه و مضحکه ملودی عقده ای شدن! ولی مهراوه بی توجه به اون بامن گوشه کلاس نشست. اطرافم رو نگاه کردم چهل تا دانشجوی پرستاری که فقط پنج نفر از اونا پسر بودن همکلاسی های منو مهراوه شده بودند. مجالی برای آشنایی با همکلاسی ها نداشتم چرا که آقا هیراد نگران بودند که مبادا لولو منو بخوره، به خاطر همین آخر کلاس دنبالم اومد.
اما وقتی مهراوه رو با من دید بی نهایت شکه شد و همین شک باعث شد تا از بازجویی های آقای شرلوک هلمز برای مدتی نجات پیدا کنم. چرا که برای شام، قرار شد منو مهراوه به همراه هیراد و دوستش بیرون بریم.
شب بارونی بود و قطرات بارون در همان مسیر کوتاهی که حیاط خوابگاه را طی کردیم لباس هامون را نمدار کرده بود با سرعت هر چه تمام تر پا به ماشین دوست هیراد گذاشتیم و سلام کردیم. اون که راننده ماشین بود با لحنی خوش گفت:
-سلام به دانشجویان پرستاری به ماشین محقرم خوش آمدید.
مهراوه لبخندی زد و گفت:
-محقر؟ از کی تاحالا مزدا3 محقر شد؟
پسر لبخندی زد و گفت:
-از وقتی که اسم راننده اش برای سرنشینان آن کم اهمیت شد.
چهره راننده برام آشنا بود نمیدونستم کجا دیدمش رو بهش کردم و گفتم:
-میشه خودتون رو معرفی کنید؟
-بله‌! بنده رضوی هستم ،دکتر مهیار رضوی !دانشجو سال چهارم پزشکی شهید بهشتی
خنده ام گرفته بود ولی جلوی خندمو گرفتم که مهراوه در گوش من گفت:
-خب بابا چسفسور...کمتر برای خودت در نوشابه باز کن.
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم .پقی زدم زیر خنده، مهیار با تعجب از آینه به عقب خیره شده بود. وقتی خندم تمام شد روبه مهیار کردم و گفتم:
-منم همرازم....
_خب که چی؟
مهراوه دوباره درگوش من گفت:
-واقعا این یارو چس کلاسه.
دوباره خندم گرفت و فهمیدم که با مهیار و مهراوه امروز خیلی خوش میگذره. داشتم فکر میکردم چرا حرکت نمیکنیم؟
تاخواستم سوالمو بپرسم، مهیار جوابمو دادو گفت:
-بالاخره تشریفشون رو آوردن.
کی اومد؟ در ماشینش باز شد و دختری جوان کنارم نشست! این که همون دخترس! همکلاسی دانشگام که امروز صبح دیدمش!
مهراوه پرسید:
-رضوی جون اینجا چیکار میکنی؟
ماهور با تعجب گفت:
_ خودت میگی رضوی ،الانم که تو ماشین آقای رضوی هستی یکم فکر کن، خب معلومه دیگه داداشمه.
مهراوه گفت:
-اِ این چس کلاسه داداش توئه؟؟
هیراد یهو برگشت برزخی نگامون کرد و مهیار هم از خنده منفجر شده بود. خیلی خوشحال بودم. همکلاسی دانشگام که قطعا به زودی دوست من میشد. خواهر دوست صمیمی برادرم بود و این ملاقات تو خیابان بارانی تو ماشین مهیار اتفاق افتاد.
شب خیلی خوبی بود مهیار پسر با بذله گو و شوخی بود که شادی مجلس پنج نفره مارو به وجود آورد. ماهور و مهیار بچه طلاق بودن، پدر و مادرشون بر سر عشق بچه گونه ای به زیر یه سقف میرن اما به دلیل فشار هایی که این عشق توان مقابله با اونا رو نداشت ازهم جداشدند. پدرشون بی تفاوت به زن و بچه هاش با پول باباش به فرانسه رفت و مادرشون ، میترسید که که زندگیشو به پای بچه هاش بریزه،به خاطر همین اونارو پیش دخترعمو و شوهر جانبازش گذاشت و به سراغ زندگی خودش رفت، زندگی که باسرطان اونم در زمانی که بچه هاش فقط ۱۵ سال داشتند به پایان رسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
از نظر من این ماجرا یک داستان غم انگیز بود اما مهیار داستانو با یه استندآپ اشتباه گرفته بود و همه چیزو با شوخی به پایان می رساند. همه چیز اون شب عالی بود تا اینکه در خوابگاه پست مان به ملودی خانم رسید. عین طلبکارا جلوی ما سه تارو گرفت و گفت:
-بدون من کجا رفتین؟
مهراوه لبخندی زد و گفت:
-یعنی باید با تو می رفتیم؟
-نه با پسر شعبون می رفتید! کجا بودید؟
ماهور گفت:
-همین جا
-همین جا؟
-همین جا که نه!....حدودا یه ۲۰-۱۰ کیلومتری اون طرف تر.
-چرا می پیچونی؟
-تو داری مارو می پیچونی.
ملودی با دیدن حاضر جوابی بچه ها چشم غره ای رفت و به من گفت:
-از تو توقع نداشتم که با این بی کلاسا دوست بشی!
بی توجه به حرفش به اتاقامون رفتیم همون شب به مهراوه گفتم:
- واقعا این پدر ماهور از اون عوضیاس مردک خرپول، پول از پاروش بالا میره ولی یه نگاه به بچه هاش نمیندازه.
-پولدار بودن یعنی با شخصیت بودن؟
-نه، معلومه که نه.
-خب پس چی؟
-میتونست از بچه هاش مراقبت کنه ولی....ببینم پدر و مادر تو چرا بهت زنگ نمی زنن؟
-نکنه فکر میکنی اوناهم از هم طلاق گرفتن؟
-بحثو نپیچون
-میبینم از ملودی جمله ی جدید یاد گرفتی.
-ای بابا تو....
وسط حرفم پرید:
-خیلی خب ، پدر و مادرم رفتن آلمان.
-چرا تو نرفتی؟
-نشد که برم.
خواستم ازش در این باره بیشتر بپرسم ولی متوجه شدم که حوصله حرف زدن نداره چون که علاقه ای به حرف زدن درباره این موضوع نشان نمیداد. من هم هیچ وقت ازش نپرسیدم که چرا طی این سه سال خبری از پدرو مادرش نشد.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
زمان_حال
با عصبانیت در اتاق مدیر خوابگاه رو باز کردم. نمیدونم در زدم یا نه ولی چهره مسئول خوابگاه حیرت زده بود. منتظر نماندم تا دهنش رو باز کنه با داد گفتم:
-میخوام اتاقمو عوض کنم.
-واس....واسه....واسه چی؟
-گفتم میخوام اتاقمو عوض کنم.
-منم گفتم واسه چی؟
-با هم اتاقیم کنار نمیام
-سه سال کنار اومدی این یه هفته هم روش
-نمیشه، نمیتونم.
-ای بابا یه هفته دیگه ترمت تموم میشه میری شهرت این چه بازیه آخه؟
-نمیخوام باید اتاقمو عوض کنم.
-با کی میخوای هم اتاقی بشی؟ ها؟ باکی؟
ناگهان متوجه ملودی تو دفتر شدم . انقدر عصبانی بودم که اونو ندیدم و اونم انقد تحت تاثیر این جریان پر تلاطم قرار گرفته بود که بدون اجازه خانم زعفری از شکلات های روی میزش را مشت مشت میخورد و مثل کسی که مشغول تماشای فیلم سینماییه به مشاجره ما نگاه میکرد. با خودم گفتم هم اتاقی بودن با ملودی بهتر از هم اتاقی بودن با یه ادم حیله گر بود پس روبه زعفری گفتم:
-با ملودی هم اتاقی میشم !
زعفری و ملودی با شنیدن حرف من به هم خیره شدند. حق داشتن تو این سه سال ملودی چهارده هم اتاقی عوض کرده بود.
قانون خوابگاه این بود که هرکس بعد از پایان ترم حق عوض کردن هم اتاقیش رو نداشت ولی ملودی استثنا بود هیچ کس با اون و دخالت های بیجاش کنار نمی اومد به همین دلیل اون با یه اتاق خالی تو خوابگاه ، نماد انسان های تک پر رو داشت.
***
خبر جداشدن منو مهراوه عین بمب تو خوابگاه و بعدم دانشگاه پیچید.یه هفته از دعوای منو مهراوه میگذشت و طی این یه هفته حتی جواب سلام مهراوه رو نمی دادم و تا می دیدمش راهم را ازش جدا میکردم تنها میخواستم امتحانمو بدم تا با اولین اتوبوس آن روز به شمال برگردم ولی زمانی که تو حیاط دانشگاه بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
مهراوه دنبال من دوید و اسم منو چندین بار صدا زد اما من بدون اعتنا بهش راهمو ادامه دادم اون خودشو دوان دوان بهم رسوند و دستشو رو شونه هام گذاشت و گفت:
-اون روز نزاشتی که همه چیزو بهت بگم.
متوجه حرفش نشدم اما متوجه دستش که روی شونه ام بود به خوبی شده بودم و همین باعث شد که به آرومی بهش بگم:
-دست نجست رو از رو شونه هام بردار.
مهراوه متوجه حرفم نشد فکر کرد که میخوام باهاش صحبت کنم به خاطر همین دستشو روی شونه هام فشرد وهمین باعث شد که از کوره در برم و فریاد زنان بگم:
-دست نجستو از رو شونم بردار.
مهراوه دستشو پایین آورد و گفت:
-همراز...چرا این طوری میکنی؟
سیلی محکمی به صورتش زدم و گفتم:
-تو از اولم یه آشغال بودی ولی من نشناختمت
خواستم که از کنارش رد بشم که متوجه نگاه های اطرافم شدم. استاد های دانشگاه و بچه های دانشگاه متعجب به ما دوتا که خواهریمون، به همه ثابت شده بود،خیره شده بودن در آن بین مهیار و ماهور به طرفمون اومدن و گفتند:
-چیکار میکنید؟
با صدای بلندی گفتم:
-میخواستم فضولای دانشگاه رو بشناسم.
و رفتم،رفتم به خوابگاه، وسایلم رو جمع کردم و رفتم، رفتم از این شهر مکار و رفتنمن، به برگشتنم در شهر آب و اجدادیم منجر شد.
من تو رامسر تو خانه پدریم بودم اما هنوز هم میخواستم که به جایی برم، به جایی دور از این ماجراها.
من که تا دیروز نمیدونستم درباره این ادما چیز زیادی نمی دونستم ، حالا بهترین دوستم از این طایفه در اومده بود، منی که تو عمرم معتاد ندیده بودم حالا برادرم، هم خونم معتاد شده بود، منی که هرگز دروغ نمیگفتم، دروغ گفتم! آن هم به پدرو مادرم چرا باید می گفتم که هیراد معتاد شده و فرار کرده؟؟ بهتره که بگم سخت مشغول درس خوندن هست!
تو این دنیا و دردسر هاش داشتم سِیر میکردم که دردسر دیگه ای اضافه شد. مادرم مشغول دعوا با برادر کوچکترم هیربد که سال یازدهم رشته ریاضیه شده بود و مدام اسم منو صدا میکرد. دیگه تحمل نکردم و به پذیرایی رفتم و مامانم با دیدن من گفت:
-همراز،این الاغ دوست دختر داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا