در حال تایپ رمان اغاز یک سرنوشت | taban.-.frotan کاربر انجمن یک رمان

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
زودتر از بقیه از خوابم زدم و با اتوبوسی به پرورشگاه قدیمی که بیش از پنجاه سال قدمت داشت رفتم.
حق باهیراد بود کار در پرورشگاه سخت بود اما من سر سخت تر از ان بودم که کم بیاورم به همین دلیل سر و کله زدن با هفتاد دختر نوجوان و اللخصوص مدیر اعصاب قورت داده پرورشگاه را به جون خریدم.
فصل زمستان بود و مدیر خسیس پرورشگاه شوفاژ ها را به دلیل پول قبضی که باید میداد روشن نکرده بود . غذا های بچه ها اصلا مقوی نبود و از همه بدتر شپش به جان موهای برخی از دختر ها افتاده بود.
هر روز یکی با دست و پای زخمی پا به دفتر پرورشگاه می‌گذاشت .دندان درد و سرما خوردگی با سرعت برق میون بچه ها شیوع پیدا میکرد و باز هم کک مدیر که ژینوس نام داشت اما بچه ها ژیان صدایش میکردند نمیگزید.
این مشکلات باعث میشد که هرروز با ژیان دعوا داشته باشم و او با بهانه هایی چون کمبود بودجه، افزایش جمعیت ،بحران اقتصادی و...کارهایش را توجیه کند.
گاهی اوقات شب ها در پرورشگاه می‌ماندم و همانجا می‌خوابیدم .پدر و مادرم از تصمیم من خبردار نشده بودند اما خودم می دونستم که دست از انجا نمیکشم ،چرا که من در همانجا معنای واقعی پرستار را فهمیده بودم.
****
نور افتاب چشمانم را میزد با بی میلی از روی تخت بلند شدم.پریا در کنارم خوابیده بود .او و تمامی دختر ها که به خاطر شپش مو هایشان را پسرانه زده بودند باعث میشدند که فکر کنم در سربازخانه هستم!
به وسط سالن رفتم و زنگ بیداری را زدم ،دختر ها غرغر کنان از تختشان پس از وقفه ای طولانی بلند شدند و به دست شویی رفتند . به سالن غذا خوری رفتم صبحانه املت داشتیم ،بالاخره تلاش های من باعث شد که ژیان درست عمل کند.
دختر ها دانه به دانه دور میزها نشستند و شروع به خوردن کردند. روز های جمعه من حکم معلم مدرسه شان را داشتم وامروز زمان مربیگریم بود .
با انها زبان و درس های مدرسه شان را کار میکردم و اگر استعدادی را پیدا میکردم با پولی که از طریق خیرانی چون پزشکان بیمارستان سابقم به دست می اوردم ،انها را به کلاس هایی مانند گیتار و زبان و...می‌فرستادم.
ژیان کاملا مخالف من بود اما چون من به خاطر پارتی کلفتم ، که سر ی در سر ها داشت پا به ان پرورشگاه گذاشته بودم باعث میشد که تنها با کنایه هایش زهرش را بریزد.اما بچه ها کاملا موافق من بودند و دل خوشی با ژیان نداشتند .
پرورشگاه واقعا قدیمی بود هنوز از بخاری استفاده میکردیم و همین باعث شد که راضیه دست به شرارتی عجیب بزند.
راضیه با پارچه ای سر دودکش بخاری اتاق ژیان را پوشاند و در رفت . هنوز ان چهره مسخره ژیان را که با حاجی فیروز فرقی نداشت و با کمک مستخدم پرورشگاه نجات پیدا کرد را فراموش نمیکنم.
همه دختر های پرورشگاه عاشق رهام بودند و عکس اورا در همه جای پرورشگاه چسبانده بودند.بار ها سعی کردم که با ان احمق ارتباطی برقرار کنم و به او بگویم که برای پنج دقیقه هم که شده به پرورشگاه بیاید اما غرورم این اجازه را به من نمی‌داد.
 

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
ساعت هشت بود که هیراد من را به خانه رساند . داشتم به طرف در خانه میرفتم که مرد میانسالی به طرفم اومد و گفت:
خانم مهرداد؟
_بله؟
_رفیعی هستم وکیل اقای تهرانی نسب
_پدر مهراوه؟
_بله
_بامن چه کار دارید؟
_حقیقتش را بخواهید،اقای تهرانی نسب در آلمانن ،ایشون مبتلا به ایدز هستن متاسفانه دکتر ها جوابشون کردن
_ببخشید ، ولی چرا اینارو به من میگید؟
_اقای تهرانی نسب می‌خوان برای اخرین بار دخترشون رو ببینن
_اما مهراوه قبول نمیکنه
_میدونم ،این حرف هارو بهش زدم و قبول نکرد که به المان بیاد اما، شاید شما بتونید راضیش کنید
_من کاری نمیتونم بکنم
_شما خیلی کارها میتونید بکنید همان‌طور که تونستید مهراوه رو مجبور به درمان کنید
_این خواست خود مهراوه بود
_خواهش میکنم درخواست منو رد نکنید
نگاه به چهره اش که شباهت زیادی به نگاه پدرم داشت کردم . ناخوداگاه کارت ویزیتی را که جلویم گرفته بودو برداشتم و گفتم :
باهاش صحبت میکنم
_واقعا ممنونم .منو بی خبر نزارید ،خداحافظ
_خداحافظ
با رفتنش خواستم زنگ خانه را بزنم که متوجه حضور هیراد شدم ،روبه من کرد و گفت:
راست گفتی؟!مهراوه داره خودشو درمان میکنه؟،اره؟!
 

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
فصل دوم
وارد مطب شدم و رو به منشی کردم و گفتم:سلام،همراز مهرداد هستم.با خانم دکتر کار دارم.
منشی:بله میدونم،بفرمایید داخل.
در زدم و وارد اتاق شدم.مادر رهام مشغول جر و بحث با اقای رفیعی بود.با ورود من سکوت بر اتاق حاکم شد.سلامی دادم و جواب سلامم را از ان دو گرفتم.
اقای رفیعی رو به من کرد و گفت: دخترم با مهراوه صحبت کردی؟
_بله
_چی گفت؟
_گفت که اگه دلش خواست یه سر به مطب میزنه.
_دلش خواست؟!ما اینجا معطل اونیم.
خانم دکتر:نه که ما به نتیجه رسیدیم!
رفیعی:این دختر تحت هر شرایطی که شده باید بیاد آلمان.
خانم دکتر:مهراوه باید تحت نظر من باشه.اگر بیاد آلمان و از من دور بشه هیچ تضمینی از بهبود وضعیتش نیستحتی ممکنه بدتر بشه.
رفیعی:خب پس شما هم باهاش بیاید!
خانم دکتر:بهتون گفتم که من مشکلات زیادی دارم و نمیتونم بیام.
رفیعی:اینقدر این مشکلات مهمن که می خواین یه پدر آخر عمری دخترش رو نبینه؟
_بله چون پسر من هم وضعیت مطلوبی نداره.سه ماه پیش خودکشی کرده بود.نیاز به مراقبت داره.
_خب اونم با خودتون بیارید.
_مگه شهر هرته؟
_من نمیدونم.به هر طریقی که شده شما و مهراوه باید همین امروز ، فردا برید آلمان.
_منم نمیدونم.پسرم باید تحت مراقبت باشه.
_خودتون میگید مراقبت پس یه روانشناسی یه دکتری یکی رو برای مراقبت ازش پیدا کنید.
_یه ماه پیش یه پرستار براش انتخاب کردم با اخلاق پسرم کنار نیومد و رفت.هفته ی پیش براش یه پرستار دیگه انتخاب کردم اما اون پرستار دنبال دراوردن زندگی شخصی پسرم بود. من به هرکسی نمیتونم اعتماد کنم.مگه اینکه...
رفیعی:مگه اینکه چی؟
_ولش کنید.مهم نیست.
تحمل نکردم و گفتم:خواهش میکنم بگید.اگه مهراوه بیاد و بفهمه ما هنوز به نتیجه نرسیدیم کفری میشه.
خانم دکتر:مگه اینکه همراز پرستار رهام بشه.
رفیعی:فکر خوبیه!
هوار کردم و گفتم:کجای این فکر خوبه؟ من و رهام با هم کنار نمیایم.اصلا ما فقط یه مدت کوتاه همو دیدیم.
رفیعی وسط حرفم پرید و گفت:دخترم این کارو به خاطر دوستت بکن.
خانم دکتر:من و رهام تورو میشناسیم. تازه تو از پس رهام بر میای و جلوش کم نمیاری.
_اما...
خانم دکتر:اما و اگر نیار.من مراقب مهراوه ام، تو هم مراقب رهام.
خواستم بهانه ای بتراشم که صدای در زدن امد.مهراوه بود.با ورودش همگی مان شُکه شده بودیم.
وقتی قیافه مارا دید گفت:
آلمان میام اما نه به خاطر پدرم و نه به خاطر ترحم ،فقط به خاطر اینکه یه تف تو صورتش بندازم!
 
آخرین ویرایش

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
اقای رفیعی اخمی کرد و گفت:این چه حرفیه که میزنی دخترم؟!
مهراوه:همینی که گفتم.اینطوری ، هم اون به اخرین ارزوش میرسه هم من!
تا اقای رفیعی خواست حرفی بزند ، خانم دکتر رو به مهراوه کرد وگفت:
افرین،همین که تصمیم گرفتی پدرتو ببینی یه قدم بزرگ برداشتی.با همراز برو و کارات رو انجام بده.سفر طولانی ای در پیش داری. واسه چند روز دیگه یه پرواز به المان داریم
متوجه شدم که خانم دکتر می خواهد با اقای رفیعی تنها صحبت کند.به هرحال مهراوه و من مسئولیتمانو انجام داده بودیم.برای چی باید اونجا میموندیم؟
خداحافظی کردیم و از مطب رفتیم.خواستم به سمت ایستگاه اتوبوس برم که مهراوه گفت:کجا؟
_ایستگاه اتوبوس
_هیراد اومده،با اون میریم
_هیراد؟
_اون منو رسوند
_شما دوتا؟!
_میخواستم بهت بگم ولی نشد.میدونی، هیراد از من خواستگاری کرد!
_تو بهش چی گفتی؟
_گفتم اگه درمانم خوب پیش بره باهاش ازدواج میکنم.
_این از تو،اون از ماهور،اون از هیراد،کاراتون رو میکنید بعد به من میگید.
_این چند وقته که درگیر رفتن یا موندن بودم، هیراد خیلی کمکم کرد.فهمیدم که بهش یه حسی دارم.این نشون میده که درمانم داره خوب پیش میره.
_مبارکه
_چی؟
_مبارکه زن داداش
لبخندی زد وگفت:دیگه عصبانی نیستی؟
_از تو نه ولی از هیراد چرا،عصبانی ام
وارد ماشین که شدم به هیراد هیچی نگفتم.اگر با ماهور و ارمان اینطوری رفتار میکردم این دو هم به خودشون جرئت پنهان کاری نمیدادند.نزدیک پرورشگاه که شدیم به مهراوه گفتم:من باید برم پرورشگاه.
مهراوه:من چند روز دیگه میرم المان.نمیشه این روزای اخر پیش من باشی؟ خب فردا برو پرورشگاه
_فردایی در کار نیست.امروز باید یه استفاء برم
_واسه چی؟
_باید پرستاری رهام رو بکنم.
با گفتن این جمله هیراد ماشین رو نگه داشت و گفت:چیکار کنی؟
_پرستاری رهام رو میکنم.مشکلی داری؟
_معلومه که دارم‌،اون پسره دیوونه است !
_اگه من از اون پسره ی دیوونه مراقبت نکنم مادرش با مهراوه المان نمیتونه بیاد.درمان مهراوه هم دچار مشکل میشه
_قحطی پرستاره؟
_اره!
_اخه اون پسره معلوم نیست چِشه!
_شما معلوم هست چِتونه؟بدون اینکه به من چیزی بگید،واسه خودتون بریدید و دوختید ،خب منم همین کارو کردم.حالا می خوای بدو برو چغلی منو بکن ولی اینُ یادت باشه من شیش ماه به خاطر جنابعالی پنهون کاری کردم پس تو هم باید بکنی و از همه مهم تر،همه ی اینها به خاطر مهراوه اس
از ماشین بیرون اومدم . در را محکم کوبیدم و به پرورشگاه رفتم.بچه ها با دیدن من به سمتم دویدن اما من بی توجه به انها به دفتر مدیر رفتم و گفتم که از فردا نمیام.مدیر هم از اینکه مرا دیگه نمیدید لبخندی زد و با کمال میل استفاء منو قبول کرد.
 
آخرین ویرایش

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
از پرورشگاه که زدم بیرون به پارک نزدیک خونمون رفتم و تا مدتی در انجا پرسه زدم.وقتی که وارد خونه شدم متوجه حضور همه ی بچه ها در انجا شدم.هیراد به سمتم امد و گفت:خوبی؟
جوابشو ندادم. شاید با تغییر رویه ام دست از پنهانکاری برمی داشت.
مهراوه:کجا بودی تا حالا؟ساعت۱۲نصفه شبه!
_هرجا که بودم الان میخوام برم بخوابم.اقا بنیامین‌،اقا مهیار لطفا با هیراد برید سر خونه و زندگیتون.من فردا کلی کار دارم.
هیراد درحالی که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود گفت:چرا اینطوری رفتار میکنی؟ساعت۱۲نصفه شبه.کدوم گوری بودی؟
_پارک
_این وقت شب موقع پارک رفتنه؟!
_نه پس،وقت اومدن به خونه ی سه تا دختر مجرده!بفرمایید بیرون
توقع همچین جذبه ای از خودم نداشتم اما با کمال تعجب ،هیراد و پسرها رفتن و منم خوابیدم.چندروز بعد مهراوه و خانم دکتر با اقای رفیعی به المان رفتند و من هم به خانه ی رهام که فتنه ی دعوای من و هیراد بود،رفتم.
با کلیدی که خانم دکتر به من داده بود در خانه ی رهامو باز کردم.ویلایی بزرگ که سر تا سرش را درختان بید مجنون پوشانده بود.وسط حیاط خانه هم استخری بزرگ با مجسمه های زیبا وجود داشت.
خواستم قدمی بردارم که صدای فریاد رهام را شنیدم.داشت به طرف در ویلا می امد که با دیدن من ایستاد.با ایستادن او خانمی که به نظرم خدمتکارش بود پشت سرش ایست کرد.
خانم مسن بدون توجه به من رو به رهام کرد و گفت:اقا خواهش میکنم بدون هماهنگی با مادرتون بیرون نرید.
رهام:مگه من بچه ام؟
خدمتکار:اقا...
رهام با اشاره به من گفت:این دختره اینجا چیکار میکنه؟
خدمتکار:مگه دوست شما نیست اقا؟
رهام:ببینم، احیانا مگه قحطی اومده که بخوام با این عجوزه دوست بشم؟!
خانم دکتر گفته بود که رهام گاهی اوقات که عصبی میشه ، توهین میکنه اما نمیدونستم تا این حد بی شعور و بی فرهنگه!
چشم غره ای رفتم و گفتم:ببین جناب!مطمئن باش که قحطی شده وگرنه پست من به پست تو نمی خورد!منم به خاطر مادرت اینجام،پرستارتم و اینو باید بدونی که حق نداری بدون اجازه ی من حتی ابم بخوری!حالا هم بفرمایید داخل خونه.
رهام:ببین خاله ریزه!من به کارهای مامانم کاری ندارم.الان میرم بیرون و تو هم به مامانم میگی همه چی عالیه!
_نشد اقا پسر، من حکم مشاورت رو دارم،بری شرکت نری شرکت، بخوای چیزی بخوری یا بخوای کسی رو ببینی من باید پیشت باشم.هر موقع هم که لازم بدونم به خانم دکتر زنگ میزنم.
_خیله خب،پس الان همراه من میای شرکت.
خدمتکار به رهام اشاره کرد و گفت:با این سر و وضع؟
نگاهی به او انداختم.موهای ژولیده ی تقریبا بلند،شلوارک و تاپ مشکی اونم تو زمستون!واقعا این ادم مدله؟!
خدمتکار دوباره ادامه داد:یه مدل مویی،یه لباسی.به صورتتون هم برسید لطفا!
رهام با دستش موهاشو تکوند و گفت:این از مدل مو
بعد سویشرتی که در دست خدمتکار بود را گرفت ، سویشرتش را پوشید وگفت:اینم از لباس ،در ضمن نیازی به رسیدن به صورتم نمیبینم.مادرزادی خوشگلم!
 
آخرین ویرایش

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
با سوار شدن او در ماشین من هم دنبالش رفتم و سوار ماشینش شدم.وقتی که از ویلا خارج شدیم سر کوچه شان ماشینو نگه داشت و گفت:چطوره؟
_چی چطوره؟
_ببین این ماشینی که توشی لامبورگینیِ ،میدونی که ؟!،من یکی عین همین بهت میدم فقط دست از سر من بردار...
_منم همین ماشینو بهت برمیگردونم، روشم ۴تا سرم قندی نمکی برات میزارم تا حالت جا بیاد.
دستانش را روی سرش گذاشت و گفت:خدایا،خدایا،چی بهت بدم دست از سر من برداری؟
_فعلا راتو برو بعدا در این باره فکر میکنم.
_میدونی هر دقیقه ای که داره میگذره من به عوضی بودنت بیشتر پی میبرم؟!
_پس تو دیگه چه قدر شوتی!من همون روز اول تو بیمارستان که دیدمت فهمیدم که تو چه جور ادمی هستی.یه ادم خودخواهِ رو مخ!
_تاحالا هیچ ادمِ ،ادم ِچیزی مثل تو تو عمرم ندیدم!
_خب یه خبر خوب!از امروز باید منِ چیز رو تا یه مدت تحمل کنی!
رهام:برو به درک
_بزرگترها مقدم تَرَن
_کی گفته من از تو بزرگترم؟
_تو سی و دوسالته پس از من بزرگتری
_چی؟
_چهل سالته؟!خوب موندی‌!
_من۲۴سالمه
_بازم فرقی نمیکنه.تو ازمن بزرگتری.من۲۱سالمه
از روی عصبانیت به ایینه ماشین خیره شد و پاهایش را تکان داد.
روبه اوکردم وگفتم:صبحونه خوردی؟
_بزار بهت یه چیزی بگم.تو دنیا اولین چیزی که برام مهمه شکممه،دومین چیز...
_بازم شکمتِ
_تو از کجا میدونی؟
_خانم دکتر بهم گفت.
_پس باید بدونی که صبحونه خوردم
_داروهاتو چی؟
_نیازی به دارو ندارم
_اینو من تشخیص میدم که نیاز داری یا نداری.
_ببین من نمیخوام برم شرکت
_این که از اولم مشخص بود
_من میخوام برم چند دست لباس بخرم و موهامو درست کنم.تو برو خونه منم بعدش میام
_هه ،بچه گول میزنی!ببین از اونجایی که سلیقه ی افتضاحی تو انتخاب لباس و مدل مو داری منم باهات میام!
_میدونی الان چه ارزویی دارم؟
_نه نمیخوام بدونم ولی اینو بدون که ارزو کردن بر جوانان عیب نیست.البته به جز توعه پیر خر!
‌رهام با گفتن دیگه حوصله ی چرت و پرت هاتو ندارم ماشینو به حرکت دراورد.
بعد۱۵ دقیقه به مغازه ای بزرگ که دورتادورش با عکس های رهام پر شده بود رسیدیم.
اونجا فقط برای فروش لباس نبود.ارایشگاه و خیلی از امکاناتی که تا حالا ندیده بودم هم در اونجا بود.
رهام که رفت سراغ کار خودش، گوشیمو دراوردم و مشغول چک کردن پیام هایم شدم.ناگهان اقای افاده ای به جلوم اومد وگفت:یه لباس واسه خودت بگیر
سرمو بالا اوردم،کاملا با یک ساعت پیش فرق کرده بود.حالابه همه حق میدادم که حسرت قیافه اشو بخورن.
دوباره تکرار کرد:یه دست لباس مهمونی واسه خودت بردار.امشب پارتی دارم.
_پارتی؟!
_نگو که نمیزاری؟
_معلومه که نمیزارم!
_ببین حتی اگه به مامانمم زنگ بزنی بازم نمیتونی جلوی منو بگیری.
بی خیال بحث کردن با رهام شدم و به سمت لباس های زنونه رفتم. به هر حال خونه خودش بود ، من چه کارم؟ یک لباس سفید وصورتی بلند و پوشیده چشمم را گرفت.
داخل اتاق پرو رفتم و پوشیدمش. به پارتیش نمی‌رم اما خب به یه لباس مجلسی نیاز داشتم به خاطر همین تصمیم گرفتم که بخرمش.
رهام با دیدم من گفت:ازکلاغ به کفتر تبدیل شدی!
اخمی کردم و لباسمو عوض کردم.لباسو گرفتم ، منتظر شدم که رهام پولشو بپردازه اما نپرداخت و گفت:سومین چیزی که برام مهمه وظیفه شناسیه!خودت پول لباست رو بده.
چه خیال خامی کردم که این ناخون خشک پول لباسمو بده . با اعتماد به نفس رو به مغازه دار کردم و گفتم:چه قدر شد؟
_سه و نیم
_سه و نیم ملیون؟
_بله.کارش واسه ایتالیاست و طراحیش واسه فرانسه
با خودم گفتم:من الان همین طرح و بدم به صغری خانم خیاط،فوقش ۲۰۰ تومن خرجش میشه
رهام که تعلل منو دید پوزخندی زد و با نگاهش منو تحقیر کرد.
 
آخرین ویرایش

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
برای اینکه جلوی رهام کم نیارم رو به فروشنده کردم و گفتم:اون کیف و کفش مشکی رو هم بهم بدین‌.
مغازه دار:میشه هفت میلیون!
_باشه مشکلی نیست،۱۱میلیون از حسابم بکش،۵۰۰تومن هم برای انعامت!
وقتی دیدم که ان لبخند تمسخر امیز رهام از بین رفته دلم خنک شد.
***
موقع ناهار به یکی از رستوران های باکلاس شهر رفتیم.حقیقتش از ترس قیمت ها هیچ چیز سفارش ندادم ولی رهام عوضی، برای خودش شیشلیک سفارش داد و شروع به کوفت کردن غذایش کرد.
وقتی که دید من نمیخورم بدون اینکه سرش را از روی بشقاب غذایش بلند کند گفت: چرا نمیخوری؟
به دروغ گفتم:رژیم دارم!
_قبول باشه!
_قبول حق!
‌_راستی وقتی اومدی خونه ام بی چمدون بودی!چرا وسایلت رو نیاوردی؟!
_ببخشید؟!
_مگه شب ها خونه ی من نمیمونی؟
_مادرت گفت اگه بخوام میتونم بمونم.
_پس نمیخوای؟
_اگرم بیام به تو مربوط نیست!
_اُهو!می خوای بیای خونه ی من، غذای مفت و جای خواب مفت داشته باشی بعد
میگی به تو مربوط نیست؟!
_هر موقع اومدم منت سرم بزار.
_از همین امشب منت بالا سرته
_چی؟
_همین که گفتم.میای خونه ی من،نترس ۱۸تا اتاقه با۶تا خدمتکار،کاریت ندارم
_نه توروخدا،خجالتم نده.
با دستمال دور لبش را تمیز کرد و گفت:
پاشو بریم وسایلت رو بیاریم!
خدایا!چرا این پسره تعادل روحی و روانی نداره؟! نکنه یه هدفی داره؟ خدایا ، خودمو به خودت سپردم.
 
آخرین ویرایش

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
به دنبالش رفتم و سوار ماشینش شدم.وقتی به خونه رسیدیم با من پیاده شد.روبه او کردم و گفتم:کجا به سلامتی؟!
_اینجا خونه ی دختر عمه ام هستا!
_بله بفرمایید، اصلا یادم نبود یاسی دختر عمته!
در خونه رو زدم.یاسمن درودکه باز کرد با دیدن رهام پشت در خوشحال شد و شروع به احوال پرسی کرد.انگار یوزارسیف اومده!
منم وسایلمو جمع کردم بعد از پایان عملیات یک،به سراغ عملیات دو رفتم و شروع به خوردن شیرینی خامه ای هایی که در یخچال بود،کردم‌.رهام با دیدن من گفت:تو مگه رژیم نداشتی؟
_چرا ولی دوره اش تموم شد.
رهام رو به یاسمن کرد و گفت:یاسی امشب پارتی دارم.با بنیامین بیا.
_شرمنده،نمیتونم بیام.چون من و بنیامین کار داریم.سرمون خیلی شلوغه.
رهام:حیف شد خوشحال میشدم می اومدی.
بعد رو به من کرد و گفت:بریم؟!
_اره ،خداحافظ یاسمن
رهام:خداحافظ یاسی
به ویلا که رسیدیم اتاقی را در طبقه سوم با پنجره ای دایره ای شکل انتخاب کردم.
موقع مهمانی هم از اتاق بیرون نرفتم و در را هم فقل کردم.اصلا واسه چی باید میرفتم؟پارتی؟!من؟!
اون لباس رو هم برای عروسی بنیامین و یاسمن کنار گذاشتم .به هر حال که به زودی ازدواج میکردن.مهمان ها که رفتن من هم رفتم طبقه پایین.رهام برای خودش جشن گرفته بود و تا تونسته بود مشروب خورده بود وسیگار کشیده بود.بوی سیگار و مشروب با هم قاطی شده بود.
رهام با دیدن من گفت:مشروب یا سیگار!
با حرص لیوان شرابی که به من تعارف کرده بود را از دستش گرفتم و گفتم:برو بخواب،از وقتش گذشته داری چرت و پرت میگی.
_تو برو من هم پشت سرت میام. می‌خوابیم!
این را که شنیدم سیگاری که در دهانش بود را برداشتم و زیر پاهایم لهش کردم.بعد هم لیوان ش*ر..اب را روی صورتش خالی کردم و داد زدم:حالا حالت جا اومد؟
گیج و منگ بود.از جایش بلند شد و چند قدمی به سمت من امد.اما قبل از اینکه به من برسد به اتاقم رفتم و در را قفل کردم.
***ا
ازطریق ایمو با مهراوه تماس گرفتم.قیافه اش گرفته بود و معلوم بود چند شبی بی خوابی کشیده.
گفتم:چطوری مهری؟چیکار میکنی؟
با لحنی خسته گفت:اِی ،خوبم
_اِی ،خوبی؟!یعنی چی؟
_اه ولم کن بابا
_خب عزیزم، من با اِی، کل ماجرا رو که نمیفهمم.بگو چی شده؟خانم دکتر خوبه؟درمانت چطور پیش میره؟
_همه چی عالیه به جز حال بابام
_فکر میکردم به همه چی توجه میکنی اِلّا این قضیه
_منم مثل تو فکر میکردم اما وقتی چهره ی داغون و تن خسته اش رو دیدم بیشتر از خودم بدم اومد که این چند سال حالش رو نپرسیدم.من میخواستم تو اولین دیدار بهش بگم یه قرون از اون پولایی که فرستادی رو استفاده نکردم.میخواستم بگم که فقط برای دیدن مرگت اینجام اما نشد،یعنی نتونستم بگم
_حالش خیلی بده؟!
_افتضاحه!هر لحظه ممکنه از دستش بدم. کاش میشد زمان به عقب برمیگشت.کاش میتونستم ازش مراقبت کنم.
_اون زن عوضیش پس چیکار میکرده تو این همه سال؟
_هه،سرکار خلنم هنوز با اب و هوای اینجا مَچ نشده بود که با یه پسره موبلوند فرار کرد.
میدونی همراز ،اینو که شنیدم یاد کاری که بابام با مامانم کرد افتادم.چوب کاری که با مادرم کرد رو خورد
_خانم دکتر چطوره؟
_خوبه ولی نگران پسرشه ،حالش خوبه؟
_خوب!؟از من و تو هم بهتره.اصلا شده فرشته ی عذاب من.مردک روانی! به خدا این یه اختلال روانی ای چیزی داره.اه اه اه،عقده ایِ خودبین
خنده تای کرد و گفت :خدا نکشتت دختر،مردم از خنده !
_غصه های من خنده داره؟
_نداره‌؟!حالا ولش کن چه خبر از هیراد؟
_چه میدونم!از اون شب تاحالا ندیدمش
_وا
‌_به خدا،اصلا نمیخوام ببینمش.ایشاالله بعد از اینکه از شر این دیو دو سر خلاص شدم میرم پیشش
_مامان و بابات هم.....
_نمیدونن
 

Taban.-.frotan

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/1/19
ارسال ها
57
امتیاز
123
مهراوه چهره ای نگران به خودش گرفت و گفت : بهشون بگو خب ؟
_اگه حسش بود !
مهراوه :ببین من باید برم اما وقتی برگشتم ایران باید همه چیزو گل و بلبل ببینم‌.فهمیدی؟
_چشم!فرمایش دیگه ای نبود!؟
_برو خودتو مسخره کن.خداحافظ
دستم به نشانه ی خداحافظی برایش تکان دادم.
هنوز تو حال و هوای خودم بودم که ناگهان صدای دیو دوسر اومد که رفت توی اتاقش و درو محکم بست.پوفی کردم و از اتاقم خارج شدم . رفتم ببینم که رهام چه مرگشه.
تا پام رو تو اتاقش گذاشتم شروع کرد به هوار زدن:
مگه من بهت نگفتم ارومم،به ارام بخش احتیاج ندارم،مگه نگفتم رژیم غذایی منو تغییر نده هیکلم بهم میریزه،مگه بهت نگفتم منو قبل از ۱۱صبح بیدار نکن خوابم باید کافی باشه وگرنه پوستم خراب میشه؟ها؟چرا با من لج میکنی؟چرا اعصابمو خط خطی میکنی؟!
سرخ شدم.عصبانی شدم.حق نداشت سر من داد بزنه و منو محکوم کنه به خاطر جرمی که نکردم.
داد زدم:ساکت شو،چرا فکر میکنی با داد و فریاد میتونی حرفت رو به کرسی بشونی؟
چرا فکر میکنی من از لج با تو ،دارم بهت سخت میگیرم،من یه پرستارمو همه ی این کارایی که دارم واسه توِ نمک نشناس انجام میدم وظیفه ی انسانیمه و براش دلیل دارم...
رهام اول با تعجب بهم نگاه کرد اما خودش رو کنترل کرد و گفت:
افرین ،زبون دراوردی ،هار شدی!ببین،تو هیچی نیستی،میفهمی؟هیچی نیستی!
جمله ی اخرش رو با یه نعره ای گفت که قلبم اومد تو دهنم.اما من ادمی نیستم که کم بیارم .گفتم :
نه بابا،همین که تو همه چی هستی کافیه، واقعا حوصلم رو با حرفات سر بردی.سریع قرصتو بخور باید برم
_نمیخورم.اصلا هیچ کدوم از اون علف و یونجه هایی که تو لیستت نوشتی رو هم نمیخورم...
_اولا که اونا علف نیست و غذای گیاهیهدوما به درک ،اصلا هر غلطی دلت خواست بکن اما وقتی من از این خونه رفتم . شیر فهم شد؟
با چشمانی از حدقه بیرون زده بهم نگاه میکرد.اما من هیچ دلم نمی خواست تو اون چشمای آبیش نگاه کنم.پس از اتاقش خارج شدم. ایشالله خبرشو برام بیارن ، پسره روانی!
***
هراسون اطراف اتاقم رو میگردم ولی پیداش نمیکنم.حاضرم قسم بخورم که مهراوه منو حلق اویز میکنه به خاطر اینکه دستنبد کادوییش رو گم کردم.یادم میاد که وقتی رفتم تو اتاق رهام دستم بوده پس حتما وقتی داشتم باهاش دعوا میکردم از دستم افتاده. خدایا، چرا کاری می‌کنی که باز با اون احمق چشم تو چشم شم؟!
 

موضوعات مشابه


بالا