در حال تایپ اسمارتیزهای رنگی | matina کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Mati
  • تاریخ شروع

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
کد رمان: 2377
ناظر: @آرزو توکلی


نام رمان: اسمارتیز های رنگی
نویسنده:matina
ژانر: طنز ، عاشقانه و معمایی
خلاصه:
رها دختری که به اتفاق دوستاش از سفر بر می‌گرده و پسری رو به نام ارمان می‌بینه و عاشقش می‌شه اما روز نامزدی ارمان فرار می‌کنه و داداش دوقلو ارمان اراز مجبور می‌شه به جای او داخل نامزدی شرکت کنه و بعد از نامزدی رها رو تهدید می‌کنه که باید ازدواج رو بهم بزنه!
رها هم از دوست‌هاش برای پیدا کردن ارمان کمک می‌خواد و در این راه می‌فهمه...

Matina_molavi_x7
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
156755

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
رها
بالاخره بعد از کلی درد سر کشیدن الان یکم دیگه مونده تا برسیم به تهران!
الان حتما با خودتون می‌گید کجا بودیم؟ من و دوست‌هام یا بهتره بگم ابجی‌ها همه با هم رفتیم پاریس تفریح اما روز آخر که قرار بود بلیط بگیریم، این مهری گور به گور شده داخل دستشویی خوابش رفت!
حالا باز خوبه نیفتاد داخل دستشویی اوف! بگذریم، مهری همون جور که هدفون رو از روی گوشش بر می‌داشت گفت:
-پونه دمت قیز عجب آهنگی بود!
پونه ابروش رو داد بالا و گفت:
-چاکر ابجی.
در بطری اب رو باز کردم، گفتم:
- کم حرف مفت بزنید، بگید با آرمان چیکار کنم؟
مریم حالت عق زدن دراورد و گفت:
-بیا بزارش تو سر من!
چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم:
-چرا؟
هدیه با نیشخند گفت:
-لونه خوبه‌ی براش می‌تونه تخم بزاره!
یه جیغ کشیدم بعد دیدم کل ادم‌ها دارن بهم نگاه می‌کنن، هدیه یه نگاهی به جمعیت کرد و گفت:
-معذرت می‌خوایم دوستمون یکم، کم داره!
با حرص نگاهش کرد، روم رو بر گردوندم، که مهماندار اومد و گفت:
-خانوم رعایت کنید.
مهری زود جواب داد:
-بله حتما حالا که چیزی نشده!
مهماندار با عشوه گفت:
- ممکنه بود اتفاق بدی بیوفته!
دیگه تحمل نکردم و گفتم:
-خانوم جیغ بود، جیغ، سونامی که نبود.
مهاندار یه ایشی گفت و رفت که گفتیم گربه‌است.
-بچه‌ها بدون شوخی من می‌خوام با آرمان ازدواج کنم!
مریم: دیگه چی؟
مهری: خونه شوهر چی بهت میدن؟!
-خب دوسش دارم!
هدیه همون جور که چشم‌هاش برق می زد گفت:
-جانم چه عاشقانه!
موبایلم رو دراوردم به عکس ارمان خیره شدم. چشم‌های قهوه‌ای، ته ریش ناز و دماغ خوش فرم، مو‌های مجد طلایی.
***
مهری
آروم زدم به مریم و گفتم:
-این دختره خل شده؟
مریم: نه بابا این هوس سریع از سرش می‌افته!
سرتکون داد.
-خدا کنه... اخه این پسره چی دار؟
پونه که انگار فهمیده بود گفت:
-زر زر می‌کنه، اصلا باید ببینیم پسره میاد خواستگاری؟
موهام رو دادم پشت گوشم و گفتم:
-اینم حرفیه
مریم دستش رو مشت کرد و گفت:
-پسره قوزیمت معلوم نیست از کدوم گوری افتاد وسط زندگیمون!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
هواپیما‌ها هم هواپیما‌های قدیم! الان انگار داری با لاکپشت سفر می‌کنی، والا ادم زورش می‌گیره!
با صدای مهماندار که می‌گفت:
-مسافران محترم تا ۲۵ دقیقه دیگه به تهران فرود میایم
بیدار شدم دیدم بله! همهشون مثل خرس خوابیدن.
-هویی مریمی خرس قطبی بلند شو!
مریم: هان؟ چیشده؟
-ای مرض خیر سرت می‌خوایم بتمرگیم زمین!
پونه یه چشمش رو باز کرد و گفت:
-ادبیاتت تو لوزالمعده‌ام.
-خفه بلندشید دیگه رسیدیم!
ما کنار پنجره نبودیم به خاطر همین عینک‌هامون رو زدیم و منتظر فرود شدیم. بعد از چند دقیقه گفتن می‌تونیم پیاده شیم!
ما هم مثل این حول‌ها سریع و با ژست‌های مختلف از پله‌های هواپیما می‌خواستیم بیایم پایین.
هرجا رو نگاه می‌کردم سیاه بود! به بچه‌ها گفتم:
-وا چرا همه جا سیاست؟
رها: اره منم نمی‌تونم ببینم!
مریم: نکنه کور شدیم؟
***
پونه
با حرفی که مریم زد سریع دستم رو بردنم سمت چشم‌هام ولی به یه چیزی خورد! وا چیشد؟
تازه به عمق فاجعه پی بردم عینک رو دراوردم و دیدم همه دارن بهمون می‌خندن.
با حرص گفتم:
-خنگولا عینک‌هاتون رو دربیارید!
چون شب بود عینک‌های ما هم سیاه مثل خنگ‌ها شده بودیم!
مهری: ویی بریم ابرومون رفت!
مریم با چهره متفرکی گفت:
-کدوم ابرو؟
دستش رو کشیدم و گفتم:
- حالا بیا بریم تا بیشتر از این ضایع نشدیم!
چمدون‌هامون رو گرفتیم و منتظر تاکسی شدیم اما یه سوسک هم پر نمی زد!
[- پونه جون اون پشه‌اس
- شوما خفه!]
هدیه نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت:
-وای حالا چی کار کنیم؟
مهری با به نیشخند گفت:
-می‌ریم مسجد!
جوری برگشتم که چهار تا از مهره‌های ستون فقراتم گفت تیک. با لهت بهش خیره شدم که گفت:
-هان؟ چشم‌هاتون رو مگشی نکنید الان جایی دارید برید؟!
بی جا هم نمی‌گفت، با هم مثل تفنگدارها دسته چمدون‌ها رو کشیدیم بالا و شروع کردیم دویدن به سمت مسجد.
چمدون‌ها رو چیدیم دورمون به سه نکشیده خوابیدیم
***
هدیه
با صدای خانوم خانوم گفتن کسی بیدار شدم و داد زدم:
-هان؟ چته؟ بنال!
دیدم صدایی نمیاد چشم‌هام رو که باز کردم با صورت سرخ یه زنی که رو به روم ایستاده بود مواجه شدم!
برا ماست مالی کردنش گفتم:
-جانم؟ بفرمایید!
یه پشت چشمیو اروم گفت:
- والا مردم شعور هم ندارن!
بعد بلند گفت:
-خانم اینجا مسجد استغفر الله طویله نیست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
این الان به ما گفت گاو؟ مثل گوچه فرنگی سرخ شدم، اومدم یه چیز گنده بهش بگم که نگاهم افتاد به بچه‌ها.
موهای مهری پریشون، آب دهن رها رو مریم، پای مریم تو سر پونه!
یه نگاه به زنه کردم با یه لبخند دندون نما یهویی داد زدم:
-بلند شید گمشوید!
همه شون ردیف شدن، اوف چه جذبه‌ای داشتم و نمی‌دونستم!
همه ایستادیم تا شاید یه تاکسی از اینجا پر زد به اونجا.
[-ها ها می بینم که الاف شدید
-فوضولی؟
-اخی چه حرصی هم می‌خوره! یدفعه شیرت نخشکه!
-الان میام می‌زنم پودرت می‌کنما.
-بزن!]
یکی زدنم تو گوشم تا شاید این وجدان سر تق دست برداره!
مهری یکی زد رو دستش و گفت:
-خدایا پیامبرت کمه! خودت ظهور کن.
مریم متفکر پرسید:
-چه قدر داریم تا صبحونه؟
رها زد رو شیشه ساعتش و گفت:
-۱ ساعت و ۴۳ دقیقه.
همون موقع یه تاکسی گیرمون اومد همه رو هم چپیده بودیم سر مهری رو مثل زرافه از پنجره بیرون هی کردن می‌کشید.
مریم
از شانس خوشگل ما تاکسی خراب شد، مای فلک زده دو تا کوچه پایین‌تر پیاده شدیم، همه دسته چمدون‌ها رو کشیده بودیم و می‌دویدیم، مهری اومد شالش رو درست کنه پاش پیچ خورد.
رفت داخل سینه یه زنیه!
و با دوتا سینه اسفنجی اومد بیرون اول با چشم‌های گرد بعد زدیم زیر خنده. سینه اسفنجی‌ها رو گذاشت سر جاش و گفت:
-بیا بیا درست شد!
فقط فرار کردیم، جلوی در ایستادیم مستخدم خونه سهیلا جون درو باز کرد:
رها: سهیلا جون چیزی نگو می‌خوایم
سوپرایز شن!
سهیلا جون: باشه نمی‌گم تا سُک ریز شن!
خندیدم و رفتیم داخل.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
مهری صداش رو انداخت تو سرش و شروع کرد:
-بیاید بیاید گل جمعتون برگشته!
منم با داد گفتم:
-خوشگل خوشگلا اومده!
پونه با جیغ گفت:
-من اومدم من اومدم!
هدیه چشما هاش رو چرخوند و با لحت لوسی گفت:
-درود درود عروسکتون اومد.
یدفعه رها با صدای بلند داد زد:
-باد رها شده از معدتون اومده!
بعد فهمید چی گفته، سریع گفت:
-دلیل دلتنگی‌هاتون اومده.
بعد از احوال پرسی چون خسته بودیم هر کسی رفت داخل اتاقش. اتاق من ترکیبی از آبی و سفید، مهری قرمز مشکی، رها طلایی و نقره‌ای، پونه هر رنگی می‌خواستی پیدا می‌کردی! هدیه بنفش و یاسی هست.
خودم رو انداختم روی تخت و به عکس ۵ نفریمون نگاه کردم. ما سال دوم دانشگاهمون بود، رها رو نگاه کردم پوست گندمی با چشم‌های قهوه‌ای و موهای قهوه‌ای ل**ب‌های خوش فرم، قدشم خوب بود، پونه قد بلند موهای رنگ کرده بلوطی، چشم‌های قهوه‌ای و ل**ب‌های خدادای پروتزی، خودم چشم‌های ابی مو‌های کوتاه تا روی شونه‌هام قدم هم خوبه!
هدیه چشم‌های ریز و عسلی، دماغ عروسکی موهای مشکی بلند، قدش هم بلند، آخریمون هم مهری قد کوتاه یعنی ۱ متر و ۵۰ سانته، چشم‌های توسی با رگ‌های آبی موهای بلند
قد کوتاش باعث می پ‌شد با هر کی دعواش بشه سریع بزنه نقطه حساس طرف، سرم رو گذاشتم رو بالشت و با این فکرها خوابم برد!
***
رها
داشتم با ارمان حرف می‌زدم که گفت:
-پس فردا شب میایم خاستگاری!
هینی کشیدم و گفتم:
-واقعا! چرا این قدر زود؟
آرمان بعد یکم مکث جواب داد:
-آدم که دلش پیش یکی گیره نمی‌شه ولش کرد!
سریع خداحافظی کردم و بدون در زدن رفتم تو اتاق مهری بد بخت ده متر پرید بالا.
- ای مرض کاش شورت مرد شور بشور دماغش اندازه دسته بیل باشه!
داد زدم:
-اه دو دقیقه خفه شو بچه‌ها رو جمع کن اینجا!
خانم تنبل از طریق واتساپ تماس تصویری داد و به همه گفت:
-بلند شید بیاید رهای خبر فوری داره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
مثل آمازونی‌ها اومدن توی اتاق مهری بلند شد ایستاد رو تخت.
مهری: آروم! چه خبره؟ گفتم خبر نگفتم در اتاق و بکنید وحشی‌ها!
مریم دستش و کشید و گفت:
-بتمرگ کم وز وز کن!
مهری: هویی دسته!
مریم: خفه میشی یا خفت کنم؟
بعد رو به من گفت:
-بنال!
پونه: اه بگو دیگه چرا ناز می‌کنی؟
***
هدیه
جیگرمون رو این رها خورد و حرفی نزد
بعد یکم مکث و ناز کردن گفت:
-ارمان گفت پس فردا شب میایم خواستگاری.
ابی که می‌خوردم پرید تو گلوم، سرفه می‌کرد یدفعه انگار یه وزنه ۱۰۰ کیلویی خورد تو کمرم نفسم رفت!
مریم: خوبی؟ مردی؟
-مرض ای دستت بشکنه! شورت لا کتاب ریاضی لهش!
همشون یه نگام بهم انداختن که گفتم:
-می‌دونم ربطی نداشت!
مهری: انگار قضیه داره جدی می‌شه؟!
رها: آره دیگه
مهری محکم با مشت گذاشت تو سینه‌اش و گفت:
-ایشالا نشه! بگو آمین.
ما هم همه بلند آمین گفتیم که رها جیغ زد:
-خفه شید آشغالا! بلند شید بریم پایین نهار بخوریم.
همه به ردیف مثل اردک‌ها از میله‌ها سر خوردیم اومدیم پایین نشستیم سر میز.
اروم زدم به پونه و نمکدون رو گرفتم که
پدربزرگ گفت:
-چند لحظه ساکت باشید!
چشم انداختم به مهری اخه همیشه می‌دونست پدربزرگ چی می خوادبگه.
مهری شونه هاشو انداخت بالا یعنی نمی دونم.
پدربزرگ باز شروع کرد:
-باید یه حقیقتی رو بدونید! که تا الان بخاطر کل خانواده فاش نشده چشم‌هام رو ریز کردم ببینم چه حقیقتی رو می‌خواد بگه؟ پدر بزرگ شروع کرد به حرف زدن:
-آیسان ( دختر عمومون) وقتی به دنیا اومد اسم نذاشتن روش برای علی (پسره
حاج احمد دوست پدربزرگ) و الان موقعی که دیگه باید ازدواج کنن!
اوف! گفتم می‌خواد چی بگه، سکته ناقص زدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
آیسان با ناز و کرشمه زیاد که حال به هم زد بود گفت:
-چشم! من که حرفی ندارم.
زبونم و تا ته در آوردم و زیر ل**ب گفتم:
-آره جون خودت!
مهری خیار سالادش رو گاز می‌زد چشم‌هاش رو لوچ کرد و گفت:
-سلیطه دروغگو.
ریز خندیدیم. قرار شد که عصر خانواده آرمان زنگ بزنن، برا پس فردا شب!
این رها زلیل مرده هم از چند ساعت پیش دنبال لباس می‌گشت.
رفتیم داخل اتاق رها کمدش رو زیر و رو کردیم. یه کت و دامن زرشکی که روی سینه‌اش مهره کار شده بود رو قبول کرد.
رها: الان دیگه فقط مونده زنگ بزنن!
مریم: خانم هول چه خبره؟
مهری: یه سوال اصلن تو آرمان رو می‌خوای؟
رها لبش رو به دندون گرفت و گفت:
-یه چیزی بین خواستن و نخواستن "می‌خوام فقط برای من باشه! اما با کاری که انجام میده هر لحظه بدتر از قبل ازش متنفر می‌شم!"
یهو فضا سنگین شد بی هوا گفتم:
-خب صلوات!
مریم جهید سمتم و گفت:
-درد تازه تو عمق ماجرا رفته بودم.
لپم را باد کردم و گفتم:
-خب ترسیدم غرق شی اومدم نجاتت بدم
مریم همون جور که دست به ریش نداشتش می‌کشید گفت:
-آفرین فرزندم کار خوبی کردی.
***
روز خاستگاری
***
مهری
همون جوری که با شلوارم ور می‌رفتم
کاسه ماست و پونه هم دستم بود. ازش می‌خوردم، شلوار تا پایین ر*و*ن*م بود یکم از ماست رو خوردم داخل دهنم بود.
در باز شد کاسه افتاد ماست رو تف کردم تو روی رها.
من مرده بودم از خنده، رها چهره‌اش رو جمع کرده بود و سریع رفت طرف دستشویی. شلوار رو تا آخر کشیدم بالا و زدم از اتاق بیرون.
پونه اومد طرفم محکم گذاشت پشت سرم و گفت:
-خاک تو سرت نه که اون کم دلشوره داشت تو هم بدترش کردی!
ابروهام رو انداختم بالا و گفتم:
-اتاقه، اتاق طویله که نیس در داره.
هدیه از ته سالن داد زد:
-گمشید بیاید اومدن!
قرار بود من، رها و پونه داخل جمع باشیم بقیه داخل آشپزخونه، جز کادر اجرایی باشن.
رها مُدام ناخن‌هاش رو می جوید. من که بیخیال نشسته بودم، پونه هم با شالش در گیر بود، اخه من وو پونه کت و شلوار مدل هم اما رنگ لباس من بنفش پونه ابی بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
بالاخره اومدن. زنگ رو زدن، یه مرد مسن سال شیک پوش همراه یه خانوم‌ تر و تمیز و دو تا پسر مثل هم وارد شدن!
وا حالا من چی بدونم آرمان کدومشونه؟
-خوش اومدید اقا داماد کدومن؟
پسر اولی به دومیه اشاره کرد و گفت:
-ایشون هستن!
پونه راهنمایشون کرد داخل. پریدم داخل آشپزخونه و گفتم:
-اویی رهای گیس بریده چرا دو نفر شبیه بهم اومدن؟!
رها زد رو پیشونیش و گفت:
-آخ یادم رفت، داداش دو قلوش آرازِ،
آرمان که خودش می گفت آراز و چند تا دیگه از دوستاش یه اکیپ خفنن یکی از یکی مغرور تر و پولدار تر!
یه پوزخند زدم و گفتم:
-همچینم مالی نبود!
مریم لیوان‌ها رو گذاشت رو میز و گفت:
-ور ور نکن یه عکس ازش بگیرید بیارید!
رها بلند داد زد:
-چی؟!
یه دونه انگور گذاشتم داخل دهنم و گفتم:
-دست خودت رو می‌بو*س*ه! ازشون عکس بگیر، البته آرمان و دیدیم آراز ازش عکس بگیر.
رها با چشمای گرد گفت:
-دیوونه شدید! چه جوری عکس بگیرم؟!
همه شونه بالا انداختیم که من بلند شدم رفتم سمت پذیرایی، بحث هنوز سر قیمت املاک و گرونی اجناس بود، رو نزدیک ترین مبل نشستم.
***
رها
ای خدا چرا من این قدر بدبختم؟ چه جوری ازش عکس بگیرم! اخه اون به من چه؟ ولی از حق نگذریم از آرمان سر تر بود از نظر تیپ و قیافه.
مهری صدا زد تا چایی‌ها رو ببرم سریع سینی رو از روی میز برداشتم و رفتم.
اولین نفر مامان آرمان بود که بهم نگاه کرد برای پدرش چایی گرفتم که شروع کرد به حرف زدن
-به به چایی از دست عروس خوردن داره.
لبخند زدم و گفتم:
-لطف دارید.
بعد به پدربزرگ و مامانش دادم رسیدم به آراز گفتم:
-بفرمایید
اصلا بهم نگاه نکرد همون طور که به مجسمه‌های یونانی زل زده بود گفت:
-نمی خورم می تونی بری!
قرمز شدم دندون قروچه‌ای کردم و موقع رفتن محکم با پاشنه کفش کوبیدم رو پاش!
یه آخ بلندی گفت همه برگشتن نگا کردن منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سمت آرمان چایی تعارف کردم با گفت:
- ممنونم چه خوشگل شدی!
یه لبخند زدم و گفتم:
-مرسی!
بر عکس داداش قوزیمتش بهترین رفتار رو داشت. بخاطر قولی که داده بودم مجبور بودم ازش عکس بگیرم. آروم گوشیمو اوردم بالا دست گذاشتم رو نصف دوربین یکم مایلش کردم به سمت راست
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mati

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
8/28/19
ارسال ها
48
امتیاز
103
چند تا عکس پشت سر هم ازش گرفتم، رفتم داخل گالری تا ببینم چی گرفتم. عکس اول رو باز کردم یکم تار بود زدم رو دومی پسره قوزیمت بلند شد زد به پام، گوشی افتاد!
حالا از شانس خوشگلمون هم کجا؟ جلو پاش! اومد برش داره محکم زدم تو ساق پاش پریدم رو گوشی.
پدربزرگ: چیشد اقای بزرگمهر؟
آراز: چیزی نیست!
پدر بزرگ: خب خوبه.
پدر آرمان: بهتره الان بریم سر اصل مطلب!
پدر بزرگ: بفرمایین شما اختیار دارید.
پدر آرمان: شما لطف دارید دلیل مزاحمت ما خاستگاری آرمان از دخترتون رها جان هستش. اگه صلاح بدونید این دو تا جوون با هم حرفاشون رو بزنن!
پدر بزرگ سر تکون داد و گفت:
-بله حتما رها جان آقای بزرگمهر رو راهنمایی کنید
آرمان بلند شد و با من اومد داخل اتاق.
***
پونه

رها و ارمان بلند شدن رفتن داخل اتاق
مهری رو به مادر آرمان گفت:
-خب حاج خانم شما چقدر مهریه می‌دید؟
زنه یه پشت چشم نازک کرد و گفت:
-اول این که حاج خانوم نیستم بعدم من
عمه آرمانم مادرش نتونست بیاد!
مهری با حرص گفت:
-بله فهمیدم اما سوالم این نبود!
عمه دست کیفش رو کشید و گفت:
-ما سکه نمی‌دیم.
مهری ساعت رو روی دستش جابه جا کرد و گفت:
-پس چی می‌دید؟
عمهِ انگار ارث باباش رو خورده بودیم با نارضایتی گفت:
-یکم طلا، چند تا شاخه رز قرمز و اگه داماد صاحب خونه شد یک دونگ خونه!
الان داشت دست کم می‌ذاشت رومون، مهری یکم سرفه کرد و گفت:
-پس بگید دختر جای خون می‌برید؟! کلی جهاز بده کلی کار کن آخر هم هیچی نداشته باش!
حال کردم خوب سوزوندش زنیکه پرو
رها و آرمان بعد از یک ساعت اومدن
پدربزرگ گفت:
-دهنمون رو شیرین کنیم؟
رها با خجالتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:
- بله!
شیرینی به همه دادم و منتظر موندم ببینیم جشن نامزدی واسه چه موقع‌اس؟
پدر بزرگ: خب پنج هفته همین هفته خوبه!
همه موافق بودن پس یعنی یکیمون داره اروم آروم میره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا