در حال تایپ رمان افسنا | anora_ M F کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع nora@
  • تاریخ شروع

نظرتون در مورد رمانم چیه؟

  • بد اصلا خوشم نیومد

    رای 0 0.0%
  • متوسط خیلی جذاب نیست

    رای 0 0.0%
  • خوب ولی میتونست بهتر باشه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
کد رمان: 2381
ناظر: @Zahra_m


نام رمان: افسنا *
نام نویسنده: "anora_ M F"
ژانر: تخیلی، ترسناک، عاشقانه
خلاصه:
جهان همیشه با وجود انسان‌های خوب و بد در تعادله این نظم جهان ما هستش...
اما اهریمن با ورودش این تعادل رو برهم می‌زنه و طبیعت باید برای برقرار کردن تعادل کاری بکنه؛ پس به انسان‌های نیک و پاک قدرت‌هایی می‌بخشه که با اهریمن بجنگند... جادوگران سفید
اما مشکل اینجاست که اهریمن خیلی قویه پس جادوگران نیاز به اتحاد دارن و چه کسی قوی تر از خون‌آشام‌ها؟!
در یک جمله می‌گم این داستان درباره‌ی نبرد بین نیرو‌های نیک و شره، و پایان این نبرد رو حتی مرغ‌ آمین هم نمی‌دونه!
***
* Afsena ریشه‌ی آن افس و به معنای سحر و جادو هستش.
 
آخرین ویرایش

بهار قربانی

مدیر تالار کتاب + طراح انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/4/17
ارسال ها
964
امتیاز
25,873
سن
25
محل سکونت
مشهد
وب سایت
manambahar.blogfa.com
156842


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود طوری بود که نمی‌تونستم جایی رو ببینم سردم بود، لباسم هم برای جلوگیری از این سرما کاری نمی‌کرد. بدون اختیار خودم همین‌طوری راه می‌رفتم و راه می‌رفتم انگار این راه تمومی نداشت.
بعد از مدتی راه رفتن کمی به سمت چپ رفتم و برای اولین بار خونه‌ای دیدم وایستام و به اون خونه نگاه کردم.
- کتی کتی!
با صدای مامانم از فکرم بیرون اومدم. مدتی بود که این خواب رو می‌دیدم و دقیقا تا همین جا ادامه داشت هیچ کار اضافه‌ای نمی‌‌تونستم انجام بدم. این خواب خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود اما به خاطر اسباب کشی نتونسته بودم برای پدر و مادرم تعریف کنم. به مامان نگاه کردم و تازه یادم اومد جواب مامان رو ندادم.
- جانم مامان؟
با کلافگی گفت:
- کتی دوباره تو فکر بودی... آه... می‌دونی چندمین باریه که دارم صدات می‌کنم؟ یکم حواست رو جمع کن دخترجان!
دوباره می‌دونستم می‌خواد شروع کنه؛ با لبخند گفتم:
- بله مامان می‌دونم من چند روز دیگه بزرگ می‌شم، ازدواج می‌کنم و نباید اینطوری گیج بزنم وگرنه کسی نمی‌یاد منو بگیره و شما رو راحت بکنه.
حرف خودش رو زدم، تاحدی، حرفی که مامانم وقتی از دستم کلافه می‌شد می‌گفت که با حرص دادن من بتونه خودش رو خالی بکنه ولی هیچ‌ وقت به هدفش نمی‌رسید.
سرش رو تکون داد و گفت:
- خونه‌ای که خریدیم دوتا اتاق داره ولی یکی طبقه‌‌ی بالا و یکی طبقه‌ی پایینه و من یادم رفته بود که بگم که اتاق تو، اتاق بالایی هستش.
و یه لبخند زد و به من نگاه کرد.
- چه جالب مامان که همین حالا که توی راهیم داری به من می‌گی و قبلا هم به من خبری ندادی خب می‌گذاشتی می‌رسیدیم بعد می‌گفتی! اشکالی نداشت به تک فرزندتون هیچ اطلاعی ندی!
بعد زیر ل**ب گفتم:
- خیر سرم تک بچه‌ام خدایا کرمت رو شکر!
- اتفاقا می‌خواستم رسیدیم خونه‌ی جدید بهت بگم اما خب بابا راست می‌گه بهتره گربه رو دم حجله بکشیم.
- اِ...بابا!
- تهمینه! خوب دخترم قبول کن حق داریم دیگه دفعه‌ی قبل هم اتاق‌ها رو دیدی سریع وسایل‌هاتو توی اتاق خوبه گذاشتی خوب ما هم گناه داریم؛ یه پدری گفتن یه مادری گفتن دیگه بالاخره.
مامان با صدای آرومی گفت:
-داری دوباره جلوش کوتاه میای ها...من صد بار گفتم علی آقا جلوی این بچه کوتاه نیاین! حالا اگه اتاق پایینی رو برای خودش برنداشت.
گفتم:
- باشه من طبقه‌ی بالا می‌خوابم.
هر دو با تعجب به من نگاه کردن، مامان گفت:
- یعنی الان واقعا قبول کردی؟
بابا گفت:
- اونجا سرویس اختصاصی نداره ها!
مامان با عصبانیت گفت:
-علی آقا!
و رو به من ادامه داد:
-مامان جان سرویس توی اتاق نداره اما توی راهرو دقیقا کنار اتاقت داره.
خوب همچین بد هم نبود حالا یه بار طبقه بالا بخوابم چی می‌شه مگه؟ فرضا که سرویس اختصاصی هم نداشته باشه.
یه دفعه‌ای یادم اومد که مامان قبلا گفته بود سه تا اتاق تو خونه‌ست برا همین گفتم:
- راستی مامان مگه نگفتی سه تا اتاق خواب‌داره؟
- در اصل سه تا اتاق خواب داره اما چون اون اتاق کوچیکه و نور نداره اون رو نگفتم.
- آها.
 
آخرین ویرایش

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
بابا گفت:
- خوب رسیدیم دیگه.
پیاده شدیم من سریع کلید رو از بابا گرفتم و در رو باز کردم از قبل وسایل‌هارو دوست بابا آورده بود و اکثر وسایل ها رو توی حیاط گذاشته بود و چیزی از نمای کلی حیاط به غیر از درخت بزرگی که داشت دیده نمی‌شد.
رفتم توی خونه یه نگاه سرسری به حال و آشپزخونه انداختم و بالا رفتم. اولین در رو باز کردم خب این اتاق من نبود هم خیلی کوچیک بود و هم نور نداشت. در رو بستم و اون یکی در رو که روبه‌روش بود باز کردم و بله! این اتاق من بود. اندازش خوب بود و مطمئن بودم می‌تونم تمام وسایل هام رو به خوبی بچینم و مهم‌ترین قسمت این اتاق پنجره‌ی بزرگش بود، وای چه عالیه! محو پنجره و فضای بیرونش شده بودم، نزدیک‌تر رفتم و پنجره رو باز کردم درخت حیاطمون تا این بالا رسیده بود و نصف پنجره رو پوشش داده بود و از نصفه‌ی دیگه هم می‌شد جنگل رو ببینی خیلی خوب بود دوسش داشتم.
مامان وارد اتاق شد و گفت:
- خوشت اومده؟
- عاشقشم!
و از خوشحالی جیغی کشیدم هیچ‌وقت اتاق به این خوبی نداشتم.
- مرسی مامان.
- خواهش می‌کنم دست بابات درد نکنه، خوب دیگه دید زدن بسه بدو برو وسایل‌هات رو بیار و بچین.
وسایل ها رو رفتم بیارم. تازه باید با بابا تخت، میز مطالعه و میز آرایشی رو می‌آوردیم وای چقدر کار داشتم!
***
حالا خوب شده بود، قشنگ اتاق چیده شده بود. چینش اتاق دقیقا باب میلم بود همون‌طوری که می‌خواستم، تختم رو نزدیک پنجره گذاشته بودم و مقابل تخت هم میز آرایش وجود داشت.
رفتم روی تخت و دراز کشیدم.
حسابی خسته شده بودم و به حموم احتیاج داشتم از صبح که رسیدیم اگه ناهار رو حساب نکنیم مرتب درحال چیدن اتاقم بودم ولی اول میخواستم کارم تموم بشه بعد برم حموم که با خیال راحت بخوابم پس به سختی بلند شدم و کتاب هام رو آوردم که بچینم.
برای رفتن به دانشگاه جدیدم اضطراب داشتم، امیدوارم با استادها و همچنین دانشجوهای اونجا مشکلی نداشته باشم.
من معمولا در بین افراد با کسی مشکلی ندارم اما یه حسی باعث می‌شه از اون ها دوری کنم و خب اون‌ها هم خود به خود از من دور می‌شن و این باعث می‌شه تنها بمونم، با این‌که عادت کردم اما گاهی اذیتم می‌کنه، خیلی بده که حرف‌هات رو نتونی به کسی بگی، درسته من ارتباطم با پدر و مادرم خوبه اما همه چیز رو نمی‌تونم به پدر و مادرم بگم مثلا از احساساتم و یا از اینکه از چه کسی خوشم میاد.
به سمت پنجره رفتم و پنجره رو باز کردم لعنتی! دوباره دلم گرفته بود. خم شدم و شاخه‌های درخت‌ها رو کنار زدم، واقعا خوشحال بودم که بابا اینجا رو هرچند به سختی ولی تونست بخره.
خونه‌ی ما در واقع آخرین خونه در این کوچه بود. سه خونه‌ی دیگه هم در این کوچه وجود داشت اما خب اون سه خونه نزدیک به هم بودن و خونه‌‌ی ما از اون‌ها دورتر بود. به جنگل نگاه کردم همیشه از تاریکی می‌ترسیدم ولی حالا اصلا اینطور نبود حتی دوست داشتم در میان درخت ها توی شب قدم بزنم، یک دفعه با این فکرم تعجب کردم، من از کی تا حالا انقدر شجاع شده بودم؟! من قدم زدن بین درخت‌ها رو دوست داشتم اما توی شب، نه اصلا! بی‌خیال افکارم شدم من کارهای مهم تری داشتم، رفتم دوش بگیرم فردا باید دانشگاه می‌رفتم.
***
با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. نسیم خنکی به صورتم خورد من پنجره رو نبسته بودم؟! سری برای خودم تکون دادم. هیچ‌وقت حواس جمع نبودم. دست و صورتم رو شستم و موهام رو شانه کردم، لخت و بلند بود، دوستشون داشتم.
رفتم پایین مامان و بابا داشتند آروم با هم صحبت می‌کردند که من وقتی وارد شدم ساکت شدم. وا! سلام کردم و نشستم. مامان توی فکر بود.
بابا گفت:
- ساعت چند کلاس داری؟
- ساعت ده.
- خوب پس تا هنوز وقت داری صبحانت رو بخور و حاضر شو.
- باشه. مامان، خوبی؟
- ها؟ آره آره خوبم صبحانت رو بخور.
مامان مشکوک بود اما دلیل نداشت که توی هرکاری فوضولی کنم، بی‌خیال شدم و صبحانم رو خوردم و رفتم حاضر بشم.
مانتوی قهوه‌ایم رو که با رنگ چشمام و موهام همخوانی داشت رو با شال و شلوار شیری پوشیدم. بعد از حاضر شدنم پایین رفتم، با مامان خدافظی کردم و سوار ماشین شدم. در راه اون سه خونه رو دیدم، از خونه ‌ی ما بزرگتر بودن. به بابا نگاه کردم که اونم حالا شدیدا توی فکر بود. گفتم:
- بابا چیزی شده؟ چرا هم تو و هم مامان توی فکرین؟
- هیچی بابا، وسایل‌هات رو برداشتی؟ چیزی جا نگذاشتی؟
مشخص بود که داشت بحث رو عوض می‌کرد اما چیزی به روی خودم نیاوردم، شاید باهم بحث کردند، اما خب با هم که خوب بودن!
- آره همه رو برداشتم.
به دانشگاه رسیدیم بعد از کارهای اولیه وارد اولین کلاسی که داشتم شدم. ردیف دوم کلاس کنار دختری نشستم، لبخند مهربونی زد و دست داد و گفت:
- سلام. خوبی؟ اسم من میناست، مینا مرشدی خوش بختم.
- سلام. ممنون منم کتایون راحلی هستم
- تو تازه اومدی نه؟ چون اولین باره که من تو رو توی این کلاس می‌بینم.
- بله من تازه انتقالی گرفتم.
- دوست؟
خندیدم اخلاق بچه‌گانه‌ای داشت اما شیرین بود، برای اولین بار به کسی احساس خوبی داشتم. بهش لبخند زدم و دست دراز شدش رو گرفتم تا می‌خواست چیزی بگه استاد اومد.
بعد از کلاس متوجه شدم که بیشتر کلاس‌هام با مینا یکی هستش خیلی خوشحال شدم. باهم به کلاس‌ها رفتیم احساس شاد بودن با مینا داشتم یه احساس نزدیکی زیاد مثل احساسی که به پدر و مادرم داشتم.
به غیر از مینا با کسی صمیمی نشدم اما خب من هیچ‌وقت در بین افراد محبوب نبودم.
 
آخرین ویرایش

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
به خونه برگشتم. به مامان سلام کردم، مشغول درست کردن ناهار بود. بالا رفتم و خودم رو روی تخت انداختم، خسته بودم اما نمی‌شد بگم که ناراحتم، من دوست پیدا کرده بودم، یه دوست صمیمی که فکر می‌کنم که تا آخر هم باهم باشیم.
بلند شدم، نزدیک پنجره رفتم؛ دوست دارم برم جنگل یه دوری بزنم. با یه تصمیم ناگهانی حاضر شدم و پایین پیش مامان رفتم که داشت برنج رو دم می‌کرد. گفتم:
- مامان... می‌گم که می‌شه برم بیرون یه چرخی بزنم؟
- مثلا کجا بری چرخ بزنی؟
- همین نزدیکیا پیش درختا...
- نه خیر! کتی جنگل نمی‌ری!
- نگفتم که جنگل می‌رم، فقط می‌رم یه دوری بزنم. مامان... قول می‌دم زود برگردم... اصلا تا غذا حاضر بشه اومدم، خوبه؟
- باشه، فقط کتی مواظب باشی ها... فقط تا زمانی که غذا حاضر بشه...
سریع بوسش کردم و قبل از اینکه پشیمون بشه رفتم کفش‌هام رو بپوشم که گفت:
- توی جنگل نری دختر!
- چشم مامان نگران نباش.
از خونه بیرون رفتم و به سمت جنگل حرکت کردم. همیشه عاشق درخت‌ها و گل و گیاه بودم. نزدیک درختی رسیدم، دستی روی درخت کشیدم. چه حس خوبی! به راهم ادامه دادم و ادامه دادم. به ساعت نگاه کردم باید حواسم به زمان باشه.
وای خدا! اینجا چقدر عالی و خوبه! هر جایی نگاه می‌کنی درخت و سرسبزی هستش! یک دفعه‌ای صدای شکستن چوب از سمت راستم شنیدم، اهمیت ندادم جنگل همیشه همین‌طوری بوده و هست و دوباره یه صدای دیگه این دفعه سمت چپم شنیدم، یک قدم عقب رفتم و یه صدای دیگه، این‌بار درست پشم سرم! سریع برگشتم و چیزی ندیدم، حس می‌کنم اگه چیزی می‌ دیدم کمتر می‌ترسیدم. سریع فرار کردم نمی‌دونستم راه اصلی کجاست ولی به هر سمتی که حسم می‌گفت، می‌رفتم. ترس وجودم رو گرفته بود اون صداها هم‌چنان گهگاهی شنیده می‌شد، لعنتی هر چیزی که بود داشت تعقیبم می‌کرد! صدای چوب‌ها و گاهی صدام قدم‌هاش، صدای قدم‌هاش؟! وای خدا من تنها توی جنگل چه غلطی می‌کنم؟! یک لحظه به پشت سرم نگاه کردم که ببینم چه چیزی داره دنبالم می‌یاد که به یکی برخورد کردم و روش افتادم.
- آی! خدا لعنتت کنه دستم رو شکوندی!
- معذرت می‌خوام من گم شده بودم و اِ...مینا تویی؟
- کتی تو اینجا چیکار می‌کنی؟
- خودت اینجا چیکار می‌کنی؟
- خب داشتم قدم می‌زدم مثل همیشه...وای خدا!
- یا حسین! چی‌شده؟!
- نکنه شما همسایه‌های جدید مایین؟...آخ جون!
ناخودآگاه یه دونه محکم زدمش و گفتم:
- بخاطر همین من رو زهره‌ترکی؟!
- آخ روانی دستم فلج شد! دست خودم نبود ذوق کردم.
یه دفعه‌ای یادم اومد ما توی چه وضعیتی هستیم. گفتم:
- پاشو! اینجا وقت حرف زدن نیست بیا اول از اینجا بریم بیرون.
- چیزی شده کتی؟
- توی جنگل بودم که یه صداهایی شنیدم، احساس کردم یکی دنبالم می‌یاد...می‌دونی یه دفعه صدایی سمت چپم یک دفعه سمت راستم...اصلا به نظر نمی‌رسید یه نفر باشه! داشتم فرار می‌کردم که به تو خوردم
قیافه‌ی مینا خیلی نگران بود طوری بود که ازش انتظار داشتم حرفم رو تایید کنه و بگه هرچه زود تر از اینجا بریم که یک دفعه در کمال تعجب خندید و گفت:
- خب چه انتظاری داری؟ اینجا جنگله ناسلامتی! حتما یه سنجابی چیزی بوده...بدو بدو بریم که مثل اینکه توهم زدی.
- چرا الکی می‌گی آخه؟ اون دنبالم بود...صدای قدم‌هاش رو شنیدم!
- الان صدای قدم‌هاش میاد؟
- نه
- خوب پس مشکل حل شده.
 

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
مینا گفت:
- برو دیگه!
- آخه کجا برم؟ تو که گفتی چیزی نیست!
- هنوزم می‌گم اما به نظرم تو به اندازه‌ی کافی اینجا بودی... زود بریم خونتون یه باندی چیزی بده دستم داغون شد.
- الان بریم خونه‌ی ما؟ مامانم من رو می‌کشه بفهمه اومدم جنگل!
- ای بابا! خوب بهش نمی‌گیم... یه چیز دیگه می‌گیم.
با هم رفتیم خونه، وای خدا، خداکنه نفهمه! رفتم پیش مامان و گفتم:
- مامان میگم که چسب زخم و باند داریم؟
مامان به من و مینا نگاه کرد، اول با وجود مینا تعجب کرد بعد با دیدن دست مینا که زخم شده بود و سر و وضعمون که خاکی بود گفت:
- یا خدا چی شده؟!
نمی‌دونستم که چی بگم که مینا گفت:
- من با دوچرخه بهم خوردیم... چیزی نیست البته سلام.
- علیک سلام... دستت داغون شده دختر! ینی چی چیزی نیست؟
- زود خوب می‌شه فقط یکم باند می‌خواد... باند دارین دیگه نه؟
- آره آره ایناهاش.
و شروع کرد و دست مینا رو باندپیچی کرد و گفت:
- کتی معرفی نمی‌کنی؟
- چرا این مینا دوستم و هم دانشگاهی منه، مینا مرشدی و البته همسایمون هم هست.
رو به مینا گفتم:
- مینا اینم مامان من...
- خوشبختم خاله... می‌گم من شما رو جایی ندیدم؟
مامان لبخند کوتاهی زد و گفت:
- فکر نکنم چون ما تازه به این شهر اومدیم.
- اوهوم.
- خوب تموم شد برید دست و صورتتون رو بشورید.
بعد از شستن سر و صورتمون مینا بعد از یکم موندن رفت.
بابا حدود نیم ساعت بعد اومد و باهم ناهار خوردیم. به اتاقم رفتم و پنجره رو باز کردم، نسیم خنکی اومد. فصل بهار گرگان عالی بود! لباسم هام رو با لباس راحتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت اصلا نفهمیدم که کی خوابم برد.
***
(در خواب)
چشم هام رو باز کردم و بلند شدم. سبک بودم، انگار وزنی نداشتم بلند شدم و به سمت پنجره رفتم... به جنگل نگاه کردم، خواستم که به جنگل برم و در پلک زدنی اونجا بودم... من در بین درخت‌ها بودم. به اطرافم نگاه کردم از بودن در کنار درختان لذت می‌بردم. دستی روی درخت تنومندی کشیدم. احساس بی‌نظیری بود انگار که یک نیروی قدرتمندی از درخت به من منتقل می‌شد.
هنوز از وارد شدن اون نیرو به خودم به طور کامل لذت نبرده بودم که تاریکی‌ای در سمت چپم دیدم، این تاریکی با تاریکی جنگل متفاوت بود. احساس خطر کردم این تاریکی شوم بود. صدایی در ذهنم شنیدم:
- فرار کن کتی! فرار کن!ض
***
بیدار شدم. صبح بود، چه خواب عجیبی دیدم هنوزم از دیدن اون تاریکی احساس ترس می‌کردم. به سرعت بلند شدم و پنجره رو بستم که همون لحظه آلارم گوشیم روشن شد و من رو دو متر از هوا پروند. در دلم فحش زیبایی به آلارم گوشیم دادم و خاموشش کردم. بلند شدم رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم و رفتم پایین که از صدای اتاق خواب مامان و بابا صدای ناله اومد. در زدم اما کسی جواب نداد آروم وارد شدم و دیدم مامان و بابا خواب هستن ولی مامان داره کابوس می‌بینه، سمتش رفتم که همون لحظه صدای جیغ مامان هردوشون رو بیدار کرد. مامان گریه کرد و رفت بغل بابا و گفت:
- داره می‌یاد علی...اهریمن داره می‌یاد باید به بقیه خبر بدیم.
تعجب کردم، بابا همون لحظه تازه منو دید و گفت:
- کتی تو اینجا چیکار می‌کنی؟
گفتم:
- هیچی... صدای ناله‌ی مامان می‌اومد اومدم بیدارش کنم که جیغ کشید و خودش بیدار شد... مامان اینجا چه خبره؟ متظورت از اهریمن چی بود؟
بابا گفت:
- هیچی عزیزم مامان فقط کابوس دیده.
- اما...
- کتی اون فقط یک خواب بود باشه؟ الان هم برو حاضر شو که باید بری دانشگاه.
می‌خواستم مخالفت کنم اما با یاد آوری دانشگاه منصرف شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
توی دانشگاه داشتم فکر می‌کردم قراره چه اتفاقی بیوفته، از خواب دیشب یه حس عجیبی داشتم، سعی کردم حواسم رو به حرف‌های استاد جمع کنم. ولی هرچی که سعی کردم نشد.
بعد از کلاس یه نفر به گوشی مینا زنگ زد و مینا بعد از صحبت با اون فرد، خیلی نگران شد و بعد از یه صحبت سرسری با من، با عجله رفت. یه حسی به من می‌گفت این اتفاق‌ها بهم مربوطه هرچند منطقم می‌گفت آخه خواب من و مادرم چه ربطی به دوستم داره؟!
بابا بعد از کلاس‌ها زنگ زد و گفت که آژانس بگیرم و خودم برم چون کارش طول می‌کشه. چرا همه چیز عجیب شده؟!
به خونه که رسیدم، خسته نبودم اما نمی‌دونم چرا خوابم می‌اومد لباس‌هایم رو در آوردم، سعی کردم که نخوابم و یه رمان آوردم که بخونم، قبل از اینکه صفحه‌ی دوم رو تموم کنم خوابم برد.
***
(در خواب)
دوباره یه حس سبکی زیاد. بلند شدم، داشتم دوباره به سمت پنجره می‌رفتم که...
- بالاخره خوابیدی؟
با اون صدا دو متر پریدم هوا! سریع برگشتم و یک موجودی رو دیدم که به زیبایی اون تا به حال هیچ‌کس رو ندیده بودم!
خانمی زیبا با پوستی سفید، موهایی بلند و طلایی به رنگ خورشید که تا کمر او می‌رسید، چشم‌هایی کشیده با مژه هایی بلند و ابروهایی خوش فرم، دماغی باریک و سربالا و ل**ب‌هایی بسیار زیبا با اندامی بسیار عالی! این فرشته که بود؟!
- باید برای اتفاقات غیر منتظره آماده باشی
صداش آشنا به نظر می‌رسید، این صدا رو کجا شنیدم؟ که یه دفعه یادم اومد و پرسیدم:
- شما بودین که توی جنگل به من گفتین فرار کن؟
- بله.
- چرا؟!
- چون در خطر بودی، اهریمن برگشته و این دفعه کاملا آماده‌‌ست!
- من منظورتون رو نمی‌فهمم.
- وقت زیادی ندارم... باید برم اما این رو بدون که اهریمن برگشته و این دفعه هیچ جادوگری به تنهایی نمی‌تونه جلوی اون رو بگیره
و زیر ل**ب گفت:
-شاید هیچ نتواند!
به من نگاه کرد و گفت:
- باید همه متحد شوید.
- صبر کن دلیل این کمکتون چیه؟ اصلا من از کجا باید بدونم این خواب الکی نیست؟
- انتخاب با خودته... و اینکه من به شما کمکی نمی‌کنم و هر کمکی می‌کنم برای خودمه... حالا وقتشه که بری.
و به تخت اشاره کرد، به تخت نگاه کردم و جسم خودم رو روی تخت دیدم، ترسیدم، ترس داشت! نداشت؟
سوال دیگه‌ای می‌خواستم بپرسم که باشدت زیادی به سمت تخت کشیده شدم.
***
بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. فکر می‌کردم تازه شب شده باشه اما صبح شده بود، باورم نمی‌شه من فقط چند دقیقه با اون خانوم صحبت کردم! راستی اون خانوم کی بود؟
به اتاق مامان و بابا رفتم، اومده بودن. بیدارشون کردم و گفتم:
- مامان بابا باید یه چیز مهمی رو براتون تعریف کنم!
هرچند خودم هم اون حرف‌هایی که خانومه گفته بود باور نداشتم( آخه جادوگر!) اما اصرار نکردن اون خانوم باعث شد برای تعریف کردن خوابم ترغیب بشم.
- من یه خواب عجیبی دیدم... توی خوابم یه خانومی رو دیدم که خیلی زیبا بود، موهای طلایی مثل خورشید داشتو با صورت زیبا...
مامان و بابا با تعجب گفتن:
- ملکه سرنوشت؟!
موندم چی بگم، چرا همه اینطوری شدن؟
بابا گفت:
- بگو اون خانوم دقیقا چی گفت کتی!
وقتی براشون تعریف کردم هردوتاشون خیلی نگران شدن و مامان گفت:
- همین الان باید جلسه بزاریم... برو به بقیه خبر بده علی.
بابا رفت توی اتاق و من و مامان موندیم، گفتم:
- اینجا چه خبره مامان؟ من فقط یه خواب تعریف کردم شما چرا اینطوری می‌کنین؟!
- اون یه خواب نبود کتی واقعیت بود... قدرتت بالاخره آشکار شد.
- چی؟
- همه چیز رو بعدا می‌فهمی عزیزم... قبلا هم از این خواب ها دیده بودی؟
خواب‌ دیروزم رو برای مامان تعریف کردم، قیافه‌ی مامان هر لحظه متعجب‌تر و ترسیده‌تر می‌شد قبل از اینکه خواب‌های قبلیم رو بخوام براش تعریف کنم وسط حرفم پرید و گفت:
- زود برو حاضرشو کتی و بیا پایین.
بدون اینکه دلیلش رو بدونم بلند شدم رفتم توی اتاقم که حاضر بشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
حاضر شدیم و بیرون رفتیم. انتظار داشتم که سوار ماشین بشیم اما مامان و بابا به سمت جنگل رفتند.
توی جنگل یه نیم ساعتی حرکت کردیم، همون لحظه که فکر می‌کردم گم شدیم و هرچی ادامه بدیم به نتیجه‌ای نمی‌رسیم، مامانم دستم رو گرفت، چشم‌هام یکم سفید شد و وقتی چشم‌هام به حالت معمولی برگشت دیدم که یه راهی از یین درخت‌ها نمایان شد؛ از همون راه عبور کردیم و رسیدیم به یه سنگ‌هایی که در کنار هم یه مرز رو تشکیل داده بودند، این سنگ‌ها مثل سنگ‌های معمولی نبودند، رنگشون سفید شفاف بود و همه‌ی اون‌ها به اندازه‌‌ی کف دست بودند.
از اون مرز رد شدیم و وارد یه منطقه‌ی بدون درخت شدیم، یه کلبه‌‌ی چوبی معمولی در این محوطه وجود داشت که در نزدیکی اون کلبه آتشی روشن کرده بودند و حدود پونزده، شونزده نفر دور اون نشسته بودند در کمال تعجب مینا رو در بین اون افراد دیدم که در کنار زنی میانسال نشسته بود، بهش با تعجب نگاه کردم و سری به معنای اینجا چه خبره تکون دادم اما اون به جای اینکه جوابم رو بده سرش رو پایین انداخت. بر خلاف من اون انگار از ماجرا خبر داشت مثل اینکه فقط منم که از ماجرا بی‌خبر هستم.
همه انگار منتظر ما بودند و جای خالی‌ای که در بین افراد بود به این نظر من مهر تایید می‌زد. در بین اون افراد نشستیم به مردی نگاه کردم که حدود شصت سال به نظر می‌رسید و برخلاف بقیه لباس‌های عجیبی پوشیده بود، لباس‌های اون مرد شبیه رومیان یک طرفه بود و عضلات دستش رو به خوبی نشون می‌داد، چهره‌ی عجیبی داشت، موهایی بلند که اون‌ها رو بافته بود و چشم‌های نافذ خاکستری که حالا مستقیم به من نگاه می‌کرد. مامان گفت:
- روهان اتفاق عجیبی افتاده!
اون مرد جواب داد:
- می‌دونم اهریمن برگشته، از قبل حسش کرده بودم.
- آره اما کتی خواب عجیبی دیده و یه اتفاقی افتاده که باید بدونی... در اطراف جنگل یه حس بدی دارم، یه حس شوم همون‌طور که قبلا تعریف کردم، یکم مونده بود که به کتی حمله بشه و حتی خود کتی هم خواب اهریمن رو در این جنگل دیده...
روهان گفت:
- بگذار خودش بگه تهمینه...
در همون لحظه همه به من نگاه کردن، در مرکز توجه بودن در یک جمع غریبه که همه همدیگر رو می‌شناسن خیلی سخته!
- اِم... اول خواب دیدم که از روحم بیرون اومدم و به سمت پنجره رفتم و جنگل رو دیدم، خواستم که اونجا باشم و بدون معطلی اونجا بودم... دستم رو روی درخت گذاشتم و یه نیرویی انگار... چطوری بگم... انگار از درخت به من منتقل شد!
خانومی که در کنار مینا قرار داشت با تعجب گفت:
- روح پرانا! اما ما خیلی وقته که روح پرانا نداشتیم!
روهان گفت:
- ساکت باش ریحانه! ادامه بده کتی.
ادامه دادم:
- یه دفعه‌ای تاریکی‌ای در سمت راستم دیدم که خیلی حس بدی داشت، مثل تاریکی‌های معمولی نبود و حسش شوم بود!
به بقیه نگاه کردم همه انگار ترسیده بودن اما کسی چیزی نگفت، ادامه دادم:
- یه صدایی به من گفت فرار کن و از خواب بیدار شدم. روز بعد که خوابیدم یه خانومی رو توی خواب دیدم که موهای طلایی‌ای داشت و بسیار زیبا بود، به زیبایی اون تاحالا کسی رو ندیدم...
مکالماتمون رو برای بقیه تعریف کردم، همه‌ی اون‌ها با حرف‌های من خیلی متجب و ترسیده شده بودند به جز روهان که در چهره‌اش به جای ترس و بهت غمی نشسته بود.
همهمه‌ای به پا شد هرکسی یه چیزی می‌گفت:
- یعنی دوباره برگشته؟!
- چرا ملکه‌ی سرنوشت باید با کتایون حرف بزنه؟
و پسری که در سمت راست روهان نشسته بود گفت:
- زمان پیشگویی‌ها فرارسیده.
و به من نگاه کرد. موهای قهوه‌ای پرپشتی داشت که پشت سرش بسته بود، چشم‌هاش مث روهان بود با این تفاوت که رنگ چشم‌های اون قهوه‌ای بود با دماغی گوشتی و ل**ب‌هایی متوسط... قیافه‌ی معمولی‌ای داشت اما اعتماد به نفسش بر زیبایی اون افزوده بود.
روهان گفت:
- کیان راست می‌گه، زمانش فرا رسیده.
من چرا از حرف‌های اینها چیزی سر در نمی‌آرم؟! دارم دیوانه می‌شم. پرسیدم:
- یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاده؟ ملکه‌ی سرنوشت کیه؟ پیشگویی چیه؟

***
* Perana (گرفته شده از مدیتیشن پرانیک)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
ریحانه با تعجب گفت:
- چیزی بهش نگفتین؟
- تا همین امروز هیچ نشونه‌ای از قدرت نداشت.
روهان گفت:
- کیان همه چیز رو براش توضیح می‌ده...ما الان کارهای مهم‌تری داریم، باید بقیه رو خبردار کنیم. علی تو و تهمینه به اعضای کرمان خبر بدید، ریحانه تو به گروه رویسه بگو، رضا تو به گروه حسینشون‌ بگو.
مردی که چهل سال به نظر می‌رسید، گفت:
- اما روهان ما با اون‌ها در اختلاف هستیم!
- نشنیدی زمان پیشگویی‌ها فرا رسیده و حسین هرچقدر هم که کله‌شق و لجباز باشه می‌فهمه که در این زمان باید باهم متحد بشیم.
و زیر ل**ب گفت:
- البته امیدوارم.
و ادامه داد:
- منم به سام خبر می‌دم.
- اما روهان...
- حرف نباشه! فکر کنم یکبار کافی بود که بهتون بگم همه رو باید خبر کنیم. برید، به کارهاتون برسید!
به سمت مامان و بابا رفتم که داشتند با روهان حرف می‌زدند:
- روهان هیچ راهی نداره؟ دخترمون اینجا تنهاست!
- خودت می‌‌دونی تهمینه که فقط خودت می‌تونی اونها رو راضی کنی. در مورد کتی نگران نباش اون اینجا در امانه.
روهان این رو گفت و رفت.
به مامان گفتم:
- مامان نمی‌خواین چیزی رو واسه‌ی من توضیح بدید؟
- عزیزم معذرت می‌خوام که چیزی تا حالا بهت نگفته بودم اما چاره ای نداشتم خودت بعدا می‌فهمی...
همون لحظه کیان اومد پیش ما و به مامان گفت:
- تهمینه تو برو من همه چیز رو براش توضیح می‌دم.
می‌خواستم مخالفت کنم:
- اما...
مامان گفت:
- من باید برم...چاره‌ای ندارم.
یه حس بدی داشتم، دوست نداشتم مامان بره رفتم بغلش کردم و پرسیدم:
- باید بری کرمان؟
- آره باید به اعضای کرمان خبر بدیم.
- نمی‌شه همین‌طوری زنگ بزنید؟
- ته عزیزم یه مشکلاتی وجود داره که نمی‌شه، باید برم...دوستت دارم.
و همراه با بابا رفت. بابا یه لحظه برگشت و گفت:
- زود بر‌می‌گردیم‌ دخترم قول می‌دم.
از مرز سنگی عبور کردند و رفتند.
کیان رو به من گفت:
- خب بیا بریم...
- کتی...
مینا بود که صدام می‌کرد؛ کیان چشمی چرخوند و به مینا نگاه کرد. مینا گفت:
- معذرت می‌خوام که بهت چیزی نگفتم کتی من...
کیان با کلافگی گفت:
- هوف... مینا مقصر تو نیستی و این جزو قوانین بوده پس لطفا الکی زحمت نکش و برو به ریحانه کمک کن.
مینا می‌خواست جوابش رو بده که ریحانه صداش کرد. با اینکه از چیزی خبر نداشتم اما برای اینکه مینا ناراحت نباشه گفتم:
- اشکالی نداره برو...
مینا به من لبخندی زد و بعد از اخمی به کیان رفت. از دخالت کیان بدم اومد، گفتم:
- چرا دخالت کردی؟
- کتی من کارهای مهم‌تری برای انجام دادن دارم تا بیام به حرف‌های شما دو تا گوش بدم... الان هم به جای این حرف‌ها گوش کن و لطفا وسط حرف من نپر!
پسره‌ی از خود متشکر مغرور گاو!
با تاسف سری تکون داد، توی ذهنم اداشو در آوردم که یه دفعه‌ای دیدم که سعی داره با سرفه‌های الکی جلوی خندش رو بگیره و با خنده زیر ل**ب گفت:
- شما دخترا همتون بچه‌این.
به روی خودم نیاوردم و گفتم:
- چیزی گفتی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

nora@

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
6/17/19
ارسال ها
144
امتیاز
6,403
سن
16
گفت:
- بهتره شروع کنم... ببین در زمان قدیم در دنیا همه چیز معمولی بود و همه‌ی انسان‌ها داشتند به طور عادی زندگی می‌کردند که هفت نفر از انسان‌های طمع کار و نادان یه کتابی رو پیدا کردند که در اون سحرهای سیاهی وجود داشت... سیمیا.
همزمان با تعریف اون از مرز خارج شدیم. پرسیدم:
- سحرهای سیاه؟
- آره دعاهایی که وجود شومی دارند و بدی رو با خودشون میارن! اون‌ها از این سحرها استفاده کردند و استفاده کردند... اون‌ها حتی برای بدست آوردن عمر جاودانه و قدرت زیاد خودشون رو به خون‌آشام تبدیل کردند...
- خون‌آشام؟! یعنی خون‌آشام وجود داره؟
با کلافگی گفت:
- آره اون‌ها جزعی از این جهان هستند. اون‌ها خودشون رو به موجودی قدرتمند تبدیل کردند که از خون انسان می‌نوشید... سرعت زیاد، قدرت زیاد، زیبایی اون‌ها... اما هر قدرتی محدودیتی داره! اون‌ها از خورشید گریزان شدند، برده‌ی خورشید شدند و به جنگل‌های انبوه پناه بردند اما این برای اون‌ها درس عبرت نشد! اون‌ها بیشتر حریص شدند به طوری که خطرناک ترین سحر ممکن رو انجام دادن... احضار اهریمن!
- همون اهریمنی که همتون در موردش حرف می‌زنین؟
با عصبانیت گفت:
- کتی دقیقا کدوم قسمت جمله‌ی لطفا وسط حرف من نپر رو نفهمیدی؟
به سمت دیگه‌ای حرکت کرد و منم دنبالش رفتم و گفتم:
- معذرت می‌خوام! دست خودم نیست. لطفا ادامه بده.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- اعضا اهریمن رو احضار کردند تا بتونن قدرت‌های بیشتری بدست بیارند اما این بزرگ‌ترین اشتباهی بود که اون‌ها انجام دادند چون اهریمن از اون‌ها قوی‌تر بود و اون هفت نفر رو برده‌‌ی خودش کرد. تعادل زمین برهم خورده بود و طبیعت برای برقراری تعادل به انسان‌هایی که باطن پاکی داشتن قدرت‌هایی بخشید... چیزی که ما هستیم، جادوگران سفید!
قوی‌ترین اون‌ها کوهیار بود، اون به همراه قوی‌ترین و وفادارترین یارانش به جنگ با اهریمن رفتند. آن‌ها تمامی قدرت‌هایی که از ستاره‌ها و خورشید ساطح می‌شد رو گرفتند. بهت گفته بودم که جادوگران سفید قدرت‌هاشون رو از اجرام نورانی می‌گیرند؟
- نه.
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خوب حالا که گفتم... اون‌ها در حال پیروزی با اهریمن بودند که اهریمن فرار کرد. هرچند اون‌ها یه طورهایی در نبرد پیروز شده بودند اما اون‌ها ناراحت بودند چون می‌دونستند که اون بر می‌گرده و پیشگویی آریا یکی از افراد کوهیار به این فکر و عقیده‌ی اون‌ها مهر تایید زد.
ساکت شد. پرسیدم:
- اون پیشگویی چی می‌گفت؟
جواب داد:
- پیشگویی اینطوری بود... « اوباز می‌گردد و این‌بار قوی تر خواهد بود و هیچ قدرتی به تنهایی نمی‌تواند در مقابل او بایستد! باهم متحد شوید، شاید که بتوانید پیروز شوید!»
- یعنی چی شاید؟!
- یعنی اینکه حتی مرغ‌آمین هم از آینده‌ی ما خبر نداره!
- مرغ‌آمین؟!
- نشنیدی مگه؟! تمام پیشگویی‌ها رو مرغ آمین به ما می‌گه، مهربون‌ترین فرشته‌ی خدا که برای آمرزیده شدن دعای ما آمین می‌گه اما از آن زمان به بعد انگار خبری از مرغ‌آمین نشده، بعضی‌ از افراد معتقد هستن که بدی‌های انسان‌ها اون رو از پا در آورده و اون دیگه از زمین گذر نمی‌کنه مگر زمانی که فردی با تموم وجود آرزویی پاک بکنه... از اون زمان به بعد جادوگران سعی می‌کردند تا زمان فرا رسیدن پیشگویی از انسان‌ها محافظت کنن و صلح رو برقرار کنن و برای همین اون‌ها قوانینی رو نوشتند که بهتره تو همین حالا بدونی... مهم ترین قانون اینه که به هیچ‌کس در مورد جادوگرها نباید چیزی بگیم، حتی به نزدیک ترین افرادمون چون که هم اینطوری هم راز فاش نشه و هم اینکه اون فرد که از اعضای خانوادمونه سرخورده نشه. قانون دوم اینه که افرادی که قبل از سن هجده سالگی که سن قانونی و معمول جادوگر بودنه نباید از قدرت‌هاشون استفاده کنن. سومین قانون هم اینه که تا زمانی که واجب نیست نباید از میانبر استفاده...
- میانبر؟
- آه کتی کاش قانون چهارم این بود که وسط حرف دیگران نپری...
- وای ببخشید! دست خودم نیست.
- خواهش می‌کنم باید کم کم عادت کنم.
خوب حالا دیگه نکشتمت که!
آهی کشید و گفت:
- خوب حالا هر سوالی داری بپرس.
***
* سیمیا یکی از کتاب‌های پنجگانه‌ی مرتاضه که در مورد طلسم و تسخیره
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا