در حال تایپ رمان بازی پیچیده | آذر دخت پاییزی کاربر انجمن یک رمان

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
کد رمان: 2399
ناظر: @Zahra_m


نام رمان: بازی پیچیده
نویسنده: آذردخت پاییزی
ژانر: معمایی-عاشقانه


خلاصه:
دردهایی که توی وجود همۀ آدم‌ها می‌پیچد متفاوت‌ست؛ اما درد خنجر خوردن از نزدیک ترین افراد زندگی‌ات، بدتر ازهمۀ دردهای دنیاست. مهرسا، دختری که این درد رو تجربه کرده است؛ بدون اینکه خودش متوجه بشود. اما دست تقدیر اون رو راهی راه طولانی وپرخطری میکنئ که سرانجامش را فقط خدای بالای سرش میداند. این بازی که مهرسا پا به آن گذاشته، باعث می‌شود او با آدمایی آشنا بشود که به یکباره تمام زندگی‌اش می‌شوند .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,272
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان

156842


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
مقدمه
ناخواسته وارد یک بازی می‌شوی.
یک بازی که هیچی راجع به آن نمی‌دانی.
اما...
می‌دانی که توی این بازی باید منتظر هر خبر وهر اتفاقی ماند.
وقتی حرکت اول را در بازی زدی؛ باید تا تهش بروی بدون آنکه ذره‌ای ترس ونا امیدی داشته باشی!
گام هایت را استوار می‌کنی وبه سوی روشنایی گام برمی‌داری.

دانای کل
بدون اهمیت به چشمان گرد شده از ترس فوریا! قدم‌هایش را تند تر کرد.
فقط‌وفقط سریع‌تر گام برمی‌داشت؛ حتی منتظر آسانسور نماند. صدای داد وفریاد کریس درگوشش پیچید.
نگاهش را از کریس وپلیس‌های دورش به درنیمه باز اتاق یارهمیشگی‌اش چرخاند. قدم‌هایش آرام شده بود. ریتم نفس هایش تندتر! آرام آرام قدم برمی‌داشت؛ انگار که دیگر تلاشی برای رسیدن به او نمی‌کرد. آخرین قدم را که برداشت در را هل داد.
صدای لؤلۀ در، درگوشش پیچید ودرآن بین صدایی آشنا از میان خاطرات نه چندان دورش برخاست"صد دفعه بهت گفتم دختر، این در رو درستش کن" لبخندی تلخ برلبانش ظاهر شد.
حالا دیگر کنار تخت ایستاده بود. نگاهش را به دیوار‌های آبی رنگ اتاق داد بار دیگر صدایی آشنا"رنگ آبی خیلی خوبه".
حالا نگاهش به آیینه شکسته شده بود، تصویر خودش را درآیینه دید. پوزخندی زد؛ به سمت تخت برگشت. آرام دستش را به سمت ملافۀ سفید رنگی که حالا رنگ قرمز خون روی آن پخش شده بود برد. به آرامی ملافه را کنار زد. چهرۀ رنگ پریدۀ سودای عزیزش جلوی چشمانش پدیدار شد.
باور نمی‌کرد!
باور نمی‌کرد این شخصی که بر روی تخت افتاده باآن ل**ب‌های کبود شده وگلوله‌ای که در پیشانی اش جا خوش کرده سودای عزیزش باشد. دستان سردش را مقابل دهانش گرفت تا جیغش را درگلو خفه کند؛ هق هق دخترانه‌اش را هم مانند جیغش درگلو خفه کرد. قسم خورد! قسم خورد تا وقتی که انتقام عزیز دلش را نگرفته گریه نکند. تا وقتی که خودش قلب قاتل خالۀ مهربانش را از کار نیاندازد گریه نکند.
دستی بر روی شانه‌اش نشست. نگاه سردش را از جسم بی جان خاله‌اش گرفت وبه چهرۀ غربی کریس دوخت. چشمان کریس غمگین بود؛ دختر سرش را درآغوش کریس پنهان کرد. دست کریس نوازشگرانه بر‌ روی موهای مشکی مهرسا به‌آرامی حرکت می‌کرد.
- خودم انتقامش رو میگیرم. تاوقتی خودم با دست‌های خودم قاتل خاله‌ام رو به کشتن ندم ازپا نمی‌شینم.
- آروم باش مهرسا.
مهرسا از آغوش کریس بیرون آمد وپوزخندی به چهرۀغمیگن او زد.
- آروم؟! چه آرومی؟ چه آرامشی؟ آرامش دیگه برام معنی نداره کریس، میفهمی؟! تنها یاور زندگیم رو کشتن نمیدونم کیا ولی میدونم کشتن.
- درکت می‌کنم...
مهرسا با خشم وسط حرفش پرید:
- نمی‌کنی. میدونی چرا؟ چون تو مثل من کمبود خانوادت رو حس نکردی؛ چون مادرت بوده که دست نوازش به سرت بکشه، چون پدرت بوده که هرچی خواستی برات خریده.
کریس غمگین نگاهش کرد. خواست حرفی بزند که صدایی مانعش شد:
- مهرسا؟!
نگاه خشمگین مهرسا به یکباره آرام شد. با دو گام بلند خودش را درآغوش فلوریا دوست وهمبازی بچگی‌هایش پرت کرد. فلوریا لبانش لرزید با بغض زمزمه کرد:
- ببخش خواهری مقصر من بودم. اگر...اگر بهت نمی‌گفتم، بیا بریم جشن این اتفاق برای خاله‌ات نمی‌افتاد.
مهرسا با لبخندی هرچند تلخ، دستانش را دوطرف صورت فلوریا قرار داد وگفت:
- مقصر نه منم نه تو...مقصر اون آدمای عوضی پست فطرتی هستن که به خودشون جرات دادن سودای من رو بکشن. متوجه شدی؟
فلوریا به آرامی سرش را تکان داد.
کریس با خودش فکر کرد؛ اگر مهرسا قاتل خاله‌اش را پیدا کند چه بلایی بر سر آن می آورد؟
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
مهرسا باصدایی سرش را چرخاند.
- خانم مهرسا؟!
بازرس جوان گامی به سمت مهرسا نزدیک شد. نگاهش را دراتاق چرخاند ودرآخر روی صورت مهرسا ثابت ماند.
- با توجه به اینکه شما تنها فامیل درجه یک خانم سودا عزیزی هستین؛ باید برای پ✦اره‌ای از توضیحات وهمچنین مواردی با ما بیاین.
مهرسا به آرامی سرش را تکان داد وزیر ل**ب زمزمه کرد:
- هرکمکی ازدستم بربیاد برای گرفتن قاتل خالۀ عزیزم انجام میدم.
نگاهش را از بازرس گرفت وبه چشمان کریس دوخت. لبخندی به نگرانی کریس که درچشمانش موج می‌زد، زد. سری برایش تکان داد وبه سمت در رفت. هنگامی که از کنار فلوریا رد می‌شد؛کنارگوشش زمزمه کرد:
- مراقب خودت وکریس باش چون دیگه جز شما کسی برام نمونده.
فلوریا بانگرانی‌ که در چهره‌اش آشکار بود سری تکان داد.وزیر ل**ب زمزمه کرد:
- حتما.
***
- هیچ چیز مشکوکی به نظر شما وجود نداره؟
- منظورتون چیه؟
بازرس سری تکان داد. دستانش را درهم قلاب کرد وبه طرف مهرسا خم شد:
-منظورم اینه که، به کسی شک دارین؟
مهرسا کمی فکر کرد. نه، هیچ شخصی را نمی‌شناخت که با خاله اش مشکلی داشته باشد. او حداقل در فرانکفورت نمی‌شناخت.
- نه، نمی‌شناسم.
بازرس جوان با آن چشمان نافذ مشکی رنگ‌اش در چشمان عسلی رنگ مهرسا عمیق نگاه کرد؛ گویا که مظنون اول پرونده‌اش خود مهرسا بود. دل مهرسا به یکباره لرزید. ترس سرتاسر وجودش را گرفت. منتظر به دهان بازرس چشم دوخته بود.
- خب،...
با همین کلمه نفسش در سینه حبس شد.
- مشکلی وجود نداره اما، برای مدتی حق خروج از فرانکفورت رو ندارین. متوجهین که؟!
دستانش را مشت کرد تا از استرس بیخودش کم شود.
- بله.
-اگر خبری شد بهتون اطلاع میدم.
بازرس بار دیگر نگاه ترسناکش را به چشمان او دوخت؛ چیزی زیر ل**ب زمزمه کرد که مهرسا متوجه آن نشد. به نگهبانی که دراتاق حاضر بود گفت:
-ایشون آزاد هستن، میتونن تشریف ببرن.
و از اتاق خارج شد.
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
نگهبان دستان مهرسا را باز کرد. مهرسا چشمان بی فروغش را به چهره نگهبان به منظور تشکر دوخت.
به آرامی درخیابان قدم می‌زد؛ دیگر آن دختر گذشته نمیشد. هیچ‌وقت! دیگر آن مهرسایی نبود که باذوق به ویترین مغازه‌ها نگاه کند تا اگر چیزی مورد پسندش بود؛ حتما آن را به دست آورد. حتی حوصله غر زدن، بر سر ماشین‌هایی که بیخود وبی جهت بوق میزدند را نداشت. فکرش مشغول بودو گیج شده بود. از آن گیج شده بود که ممکن است دلیل کشته شدن خاله‌اش چه باشد؟! از طرفی نگران هم بود، نگران اینکه نتواند آن قاتل نامرد را پیدا کند وبه سزای اعمالش برساند.
نمی‌دانست چه موقع از شب بود که خود را جلوی در خانه میدید، خانه‌ای که دیگر صدای خاله سودایش درآن نمی‌پیچید. سرش را تکان داد تا فکر های ناراحت کننده از سرش بیرون برود. عادتی بود که از بچگی داشت! باورش این بود که اگر آدمی بخواهد از چیزی در ذهن خودش خلاص شود سرش را تکان دهد؛ آن چیز از بین می‌رود. ولی چیز عجیبی در ذهنش نقش بست،
آن هم این بود که چرا وقتی نوزاد کوچکی بیشتر نبود؛ چشمان عسلی رنگش را که خاله‌اش همیشه می‌گفت"هم رنگ چشمای پدرته"به‌جای آغوش پر مهر مادرش در آغوش خاله سودا باز کرده بود. آه عمیقی کشید. هیچ‌گاه متوجه این قضیه نشد وهر بار که از خاله‌اش می‌پرسید او را دست به سر ‌کرد.
دوهفته از نبود خاله‌اش گذشت و او خود را درخانه زندانی کرده بود! برای چه؟ کسی نمی‌داند. حتی جواب تماس‌های کریس وفلوریای عزیزش را نمی‌دهد. بار دیگر نگاهش را به قاب عکس دو نفره خودش وسودا جانش دوخت. لبخند تلخی بر لبانش حاکم شد. با خود زمزمه کرد:
- دیگه وقتشه دست به کار بشم.
از جایش برخاست گامی به سمت دستگاه پخش موزیک برداشت؛ واهنگ بی‌کلامی را که خاله‌اش عاشقش بود را پخش کرد. نگاهش را به خانه تاریک دوخت. لبخند محوی زد وشروع به تمیز کردن خانه کرد.
پس از ساعتی بار دیگر نگاهش را به خانه‌ای که حالا از تمیزی برق می‌زد ودیگر رد تاریکی در آن نبود دوخت. تلفنش زنگ خورد، نگاهش به اسمی که روصفحه موبایلش چشمک می‌زد افتاد"جان اصلان". این اسم برایش آشنا بود. با کمی فکر یادش آمد این فرد همان بازرس پرونده قتل خاله‌اش هست. با فکر اینکه ممکن است قاتل پیدا شده باشد؛ فوری تلفن را جواب داد:
- سلام بفرمایین؟
- سلام خانم، ببخشید فردا صبح میتونید تشریف بیارید اداره تا در رابطه با موضوعی با شما صحبت کنیم؟
- بله حتما فقط در رابطه با چه موضوعی؟
- قتل خاله شما.
- باشه حتما فردا میام.
- منتظرتونیم، خدانگهدار.
- خداحافظ.
مهرسانمی‌دانست چرا بیخودی دلشوره دارد. مگر غیر از این بود که، قاتل پیدا شده است! دعا می‌ کرد که حدسش درست باشد. چون دلش می‌خواست هرچه زودتر او را به سزای عملش برساند.
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
با نور خورشید که به چشمانش می‌خورد از خواب برخاست. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت، ساعت هشت صبح را نشان می‌داد.
آخرین لقمه‌اش را خورد وهمزمان با آن، در آپارتمانش را بست. دعا می‌کرد که بازرس جوان خبر خوبی برایش داشته باشد. سوار ماشینش شد وبه راه افتاد. در حین رانندگی فکرش درگیر این بود، حالا که دیگر کسی را در اینجا نداشت بهتر نیست که به ایران برگردد؟ خودش هم نمیدانست چه می‌خواهد چرا که در ایران هم کسی منتظرش نبود.
کلافه تر از همیشه رانندگی می‌کرد؛ تلفنش زنگ خورد نگاهش را از خیابان به موبایل یادگاری‌اش از سودایش داد. اسم کریس بر روی آن خود نمایی میکرد. جواب داد ولی با لحنی سرد، سردتر از همیشه:
-بله؟
کریس که لحن مهرسا جا خورده بود مبهوت گفت:
-مهرسا خودتی؟
-منتظر کسه دیگه‌ای بودی؟
کریس با کمی مکث ادامه داد:
-خب...نه چه عجب گوشیت رو جواب دادی!
مهرسا با تلخ ترین لحن ممکن پاسخ داد:
-خودم بهتر از هرکسه دیگه‌ای میدونم کی تلفنم رو جواب بدم، کی ندم.
-تلخ شدی؟
باز بغض به سراغش آمد به آرامی گفت:
- نابود شدم.
- موفق میشی.
-میکشمش.
کریس از این لحن خطرناک مهرسا وحشت کرد واوهم به آرامی گفت:
- خطرناکه.
- مهم نیست.
- مراقب باش.
- خدافظ.
مهرسا تلفن را قطع کرد. وکریس همچنان مبهوت به تلفنش خیره مانده بود وباخود میگفت"این همون مهرسای آرومه!" اما نه... این مهرسا با مهرسای دوهفته پیش زمین تا آسمان فرق می‌کرد. این مهرسا، تلخ شده بود سنگ شده بود و بد وحتی سرد!
مهرسا ماشینش را مقابل اداره پلیس نگه داشت. نفس عمیقی کشید تا از استرسش کم شود. خدا خدا می‌کرد قاتل پیدا شده باشد؛ وگرنه دیگر امیدی به این بازرس وهمکار هایش نخواهد داشت. به آرامی از پله‌های اداره بالا می‌رفت. مقابل در اتاق ایستاد. نگاهش را به تابلوی کنار در انداخت"بازرس جان اصلان". به آرامی در زد و دقایقی بعد صدای بازرس آمد"بفرمایین"
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
-متوجه نمیشم؟
-منظورم کاملا واضحه؛ ممکنه کسی که خالۀ شمارو کشته از آشنایان بوده باشه ویا اینکه...
بازرس باکمی مکث از جایش برخاست وروبه مهرسا ادامه داد:
-یا اینکه خالۀ شمارو میشناخته!
مهرسا گیج‌ وسردرگم تر از همیشه شد. نگاه پر از سوالش را به بازرس جوان دوخت. از جایش برخاست؛ گامی به جلو برداشت دستش را دور بند کوله‌اش مشت کرد. سعی کرد نفس‌هایش را منظم کند اما...شُک بیش از حدی به او وارد شده بود. بغضش را درگلویش خفه کرد فقط به خاطر قسمی که خورده بود. نفس عمیقی کشید وپشتش را به بازرس کرد وگامی به سمت در برداشت.
-از شما ممنونم.
بازرس گیج شده بود با خودش گفت"چرا تشکر! من که قاتل خالۀ اون رو پیدا نکردم!" برایش عجیب بود وهمینطور سوال شده بود که چرا مهرسا از او تشکر کرده است. بیخیال شانه‌ای بالا انداخت وسراغ پرونده دیگرش رفت.
نگاهش را به قطرات باران دوخته بود که خود را از آسمان رها می‌کردند به این امید که بار دیگر به آغوش آسمان برگردند. آه عمیقی وسوزناکی کشید وبا خود فکر کرد، کاش اوهم می‌توانست خود را رها کند! ولی به کدام امید؟ هیچ امیدی برای رهایی نداشت چرا که دیگر کسی منتظرش نبود. فکر هایش را کرده بود؛باز می گشت به خانه به جایی که وطن مادر وپدری‌اش بود. ولی فکرش مشغول حرف‌های بازرس شده بود. کاش می‌توانست آن نامرد را پیدا کند وزندگی‌اش را به آتش بکشد. درست مثل زندگی خودش که به آتش کشیده شده بود.
نگاهش رامستقیم به لپ تاب دوخته بود تا بلیطی برای اولین پرواز به ایران جور کند. خنده‌ای مهمان ل**ب‌هایش شد. اولین پرواز فرداشب بود ساعت دوازده بامداد! تا فرداشب وقت داشت تمام کارهایش را روبه راه کند.
مشغول گشت زنی در نت بود که چشمش به عکسی خیره ماند. تلخندی زد چه خوب که این متن روی عکس با دلش بدجور همخوانی داشت"خیلی سخته برای کسی که آتش گرفته توضیح بدهی که نباید بِدَوَد".
دلش گرفته بود پس تصمیم گرفت سری به فایل های خاله‌اش بزند تا بار دیگر دلتنگی‌اش را برطرف کند. چشمش به متنی در میان متن‌های غمگین خالۀ افتاد
همیشه یاد گرفته ام
بگریم بی دغدغه
بخندم بی بهانه
برقصم بی ترانه
برنجم بی گلایه
و نظاره کنم آنچه نیستم
و نبینم آنچه هستم
زیبا بود و پر از معنا! فکرش را درگیر کرد. این متن عجیب بود برایش ولی باعث شد امیدی در آن روشنایی های باقی مانده دلش پیدا شود و رشد کند.
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
صدای داد کریس بلند شد:
-یعنی چی! چرا میخوای بری؟ چطور دلت تا حالا برای وطنت تنگ نشده، الان یه دفعه تنگ شد!
مهرسا نگاه سردش را از خیابان گرفت وبه چهره عصبی کریس دوخت. همچنان سکوت کرده بود؛ کریس دیگر داشت کنترل خودش را از دست می‌داد. گامی بلند به سمت مهرسا برداشت وبا خشم بازوی اورا گرفت. نگاه خشمگینش را به چشمان سرد مهرسا دوخت ومنتظر جواب! اما مهرسا همچنان ساکت بود. فلوریا از ترس نفسش را حبس کرده بود چرا که او برادرش را می‌شناخت. بالاخره مهرسا بعد از دقایقی ل**ب باز کرد:
-اجازه من دست خودمه، نه تو وبقیه. این که گفتم دارم برمی‌گردم ایران، به این دلیله که دیگه اینجا کسی توی خونه منتظرم نیست.
-لابد توی ایران منتظرتن؟ نه!
مهرسا اخم ریزی کرد؛ به آرامی دستش را بر روی دست داغ کریس گذاشت. کریس مبهوت از این همه خونسردی عجیب مهرسا، دستش را پایین آورد. نگاه گیجش را به فلوریا مبهوت تر از خودش دوخت. فلوریا هم گیج شده بود؛ هیچ وقت مهرسا در برابر خشونت کریس لبخند نمی‌زد و یا آرام نبود.
-من امشب ساعت دوازده برمی‌گردم ایران، از تو وفلوریا هم اجازه نمی‌گیرم.
-پس قتل...
قبل از تمام شدن حرف دوستی که از خواهر به او نزدیک تر بود گفت:
-پرونده قتل خاله هنوز بازه ولی...
کمی مکث کرد وبار دیگر لبخند محوی برلبانش نشست:
-قاتلش رو هنوز پیدا نکردند؛ اما من اطمینان دارم که اون قاتل نامرد رو پیداش میکنن وبه سزای عملش می‌رسونن.
قلبش تند تر از همیشه به سینه‌اش می‌کوبید. نگران مهرسا بود ونگران خودش! رفتار و خونسردی های مهرسا اورا می‌ترساند؛ کاش هیچگاه اورا نمی‌شناخت. کاش هیچگاه اصلا فلوریا اورا با مهرسا آشنا نمی‌کرد. ولی فقط کاش!
***
نگاهش را به تابلوی اعلانات پرواز های فرودگاه دوخته بود. از کریس و فلوریا خواسته بود که به فرودگاه نیایند؛ نمی‌خواست چشمان اشکی فلوریاو چهره برافروخته کریس را ببیند. چراکه اورا از رفتن باز می‌داشت، ولی او باید می‌رفت باید خودش را به ایران می‌رساند تا کار ناتمامش را تمام کند. البته کار ناتمام خاله‌اش را! پروازش اعلام شد؛ پس برای بار آخر نگاهش را به در ورودی فرودگاه انداخت تا آخرین خاطراتش را از این شهر ممنوعه همانجا دفن کند.
صدای مهماندار اورا از خواب بیدار کرد:
-خوب مسافرای عزیز وارد خاک ایران شدیم.
نفسش را کلافه بیرون داد وشالش را بر روی سرش مرتب کرد. ته دلش استرس داشت؛ چراکه او هیچوقت پایش را به ایران نگذاشته! ولی هرچه بود اینجا وطن مادر وپدرش بود.
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
از هتل خارج شد؛ نفسش را عمیق بیرون داد. با خود گفت«باید هم کارای دانشگام رو درست کنم، هم اینکه خونه‌ای برای خودم پیدا کنم». بیخیال تاکسی شد و قدم زدن را ترجیح داد. به آرامی درپیاده رو قدم می‌زد که شخصی با شتاب به او تنه زد. اخمی کرد خواست چیزی بگوید که شخص گفت:
-من معذرت میخوام ببخشید.
هنوز در بهت سرعت عمل آن شخص بود؛ که حتی چهره‌اش را هم ندیده بود. بیخیال شانه‌ای بالا انداخت وبه راهش ادامه داد. نگاهش را بین ویترین‌ها ومغازه‌های کشورش می‌چرخاندکه صدایی توجهش را جلب کرد:
-سلام
با تعجب به سمت شخص برگشت وگیج نگاهش کرد. شخص خنده‌ای کرد وگفت:
-چرا اینطوری نگام میکنی؟ تازه از خارج اومدی؟
مهرسا بازهم جا خورد. سرش را به آرامی تکان داد. رو به شخص به آرامی گفت:
-برام عجیبه که تو حتی من رو نمیشناسی، اما میای باهام حرف میزنی!
شخص سری تکان داد؛ دستش را به سمت مهرسا گرفت:
-من اسمم فاطمه ست،فاطمه داراب اسم تو چیه؟
-مهرسا، مهرسامهدوی.
-خوشبختم عزیزم، نگفتی تازه برگشتی ایران؟
مهرسا تک خنده‌ای کرد که فقط فقط میدانست چقدر تلخ است کرد. ترجیح میداد فعلا داستان زندگی اش را برای خودش نگهدارد؛ با این حال رو به فاطمه گفت:
-چطور مگه؟
-آخه طور عجیبی به ویترین ها نگاه می‌کنی؛ انگار که اصلا ویترین های ایران رو ندیدی!
مهرسا در جایش ایستاد نگاه تحسین برانگیزش را به نگاه مشکوک وکنجکاو فاطمه دوخت. در دل گفت«درسته من هیچوقت پام رو توی ایران نذاشتم» اما به جایِ این حرف پاسخ دیگری داد:
-خوبه که آدم های اطرافت رو بشناسی اما...
کی مکث کرد وباز به راه افتاد:
-اما نه، من فقط یاد خاطراتم افتادم همین.
-اها خاطراتت! خوب عزیزم خوشحال شدم از آشناییت فعلا.
-خدانگهدار.
***
مدتی از آمدنش به ایران میگذرد شاید یک هفته وشاید هم دو هفته؛ اما زمان برایش بی معنی بود. فکرش مشغول بود، مشغول فردا! فردایی که اولین های او به حساب می آید. آه سوزناکی کشید وبا خود شعری را زیر ل**ب زمزمه کرد:
من اینجا

باز هم تنهاتر از همیشه

باز خاطراتت

به سمت تنهایی‌ام

هجوم می‌آورند

و باز خاطره های تنهایی‌ام

دیگر خاطره‌ها

به تکرار روزهایم عادت کرده‌اند

دیگر تمامی لحظات زندگیم را می‌شناسند

باز تنها شده‌ام

خاطراتت تمام می‌شوند

سکوت تلخی روزهای خسته‌ام را فرا می‌گیرند

باز تنها می‌شوم

اما نه شاید تنهاتر از همیشه
 

آذردخت پاییزی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
3/6/19
ارسال ها
454
امتیاز
5,883
سن
18
محل سکونت
خرسان رضوی
به آرامی از تاکسی پیاده می‌شود؛ نگاهش را به محوطۀ دانشگاه می‌دوزد. کمی در آن انتهای دلش استرس دارد، اما هرچه که هست او باز هم آن حس را عقب می‌راند. گام هایش را محکم و استوار می‌کند. اهمیتی به کسانی که او را نگاه میکنند نمی‌دهد؛ با خود زیر ل**ب زمزمه می‌کند:
-از چی انقدر استرس دارم؟ اینجا ایرانه ها...
کمی مکث می‌کند وبعد با خنده با خودش ادامه می‌دهد:
-آره ایران...کشوری که من حتی با خاله نیومدم دیگه چه برسه تنها!
بیخیال حرف زدن با خودش می‌شود راهش را به سمت چندتا دختر جوان کج می‌کند.
-ببخشید؟
آن دو دختر با شنیدن صدای مهرسا حرفشان را قطع می‌کنند ونگاهشان را به مهرسا می‌دوزند. بالاخره یکی از آن‌ها به حرف می‌آید:
-جانم؟ کاری داشتی؟
مهرسا با استرسی که در وجودش رخنه کرده بود؛ ل**ب به صحبت باز می‌کند:
-می‌خواستم بدونم دفتر مدیر کجاست؟
دختر که متوجه استرس مهرسا شد پوزخندی زد:
-انتهای راه رو سمت راست.
مهرسا سری تکان می‌دهد. اگر جایش بود خوب می‌دانست چه بلایی بر سر آن دختر پرو بیاورد ولی حیف، حیف که نمی‌خواست نیامده دردسر درست کند. نگاهش به تابلوی کنار در میافتد"دفتر مدیریت" دستش را مشت می‌کند، هرچند که می‌دانست کریس کارهایش را درست کرده؛ اما بازهم باید خودش با مدیر دانشگاه صحبت می‌کرد. در میزند وبا صدای بفرمایید گفتن مردی در را به آرامی باز می‌کند. نگاهش را از روبه رویش به انتهای اتاق جایی که مدیر دانشگاه آقای محمدی نشسته بود میدهد.
-سلام
-سلام دخترم، کاری داشتی؟
مهرسا نفسش را به آرامی بیرون می‌دهد با لحن مهربان این مرد از استرس کم شده بود.
-ببخشید من دانشجوی جدید هستم فکر کنم آقای کریس...
خواست ادمه حرفش را بزند که محمدی دستش را بالا اورد وخودش ادامه داد:
-بله هماهنگ شده دخترم می‌تونی بری سر کلاس.
مهرسا با خیال راحت لبخندی زد واز جایش برخاست. از اتاق مدیر خارج شد؛ راهش را به سمت کلاس کج کرد. جلو در کلاس ایستاده بود صدای استاد را به وضوح می‌شنید؛ از صدایش مشخص بود که استاد بداخلاق وسخت گیری باید باشد. در زد، صدای بفرمایید استاد که آمد در را باز کرد.
 

بالا