در حال تایپ من و تو، سنگ و ابریشم | LORA کاربر انجمن یک رمان

LORA

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/28/19
ارسال ها
14
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
♤اهواز♤
کد رمان: 2396
ناظر: @رویای محال


رمان: من و تو، سنگ و ابریشم
نویسنده:‌ NOORO
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
قصه درباره زندگی دونفر است، مردی از جنس سنگ، دختری از جنس ابریشم، یک زوج عالی!،
دقیقاً نقطه مقابل یک دیگر،
با این همه اختلاف باز برای هم ساخته شدند،
مثل خورشید و ماه، مثل گرما و سرما، مثل آب و آتش،
حورا، دختر داستان ما با کلی خواهش و التماس به ایران برمی‌گردد اما این برگشتن شرطی دارد آن هم داشتن بادیگارد شخصی‌ست،
آن بادیگارد کسی نیست جز سینا، پسر داستان ما،بادیگارد اخمو و خشن، با گذشته‌ای بسیار تلخ و قلبی از سنگ.
اما مثل اینکه دستان پشت پرده راضی به این وصلت نیستند‌...
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,272
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان

156842


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!
♥♥تاپیک جامع درخواست جلد♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

LORA

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/28/19
ارسال ها
14
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
♤اهواز♤
به نام او که جانم را به من بخشید.
مقدمه:
دوست‌اش می‌دارم
چرا که می‌شناسمش
به دوستی و یگانگی
شهر
همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می‌یابم
اندوه‌اش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
هم چنان که شادی‌اش
طلوع همه آفتاب‌هاست

احمد شاملو

***
همراه بادیگاردهام از فرودگاه بیرون اومدم، یکی از بادیگاردها در ماشین رو برام باز کرد و من سوار ماشین شدم.
تو کل راه به ساختمون‌ها و خیابون‌ها نگاه می‌کردم، نمیدونستم سه سال نبودن انقدر منو دلتنگ کنه.اونجا، تو فرانسه از همون لحظه اول که رسیدم تا چند ساعت پیش همش احساس قربت و دلتنگی می‌کردم، شاید اونجا جاهای قشنگ داشته باشه ولی ایران نیست، آدم وطنش براش مثل خونه می‌مونه، هرجا دیگه که بره دلش همینجا می‌مونه.
ماشین جلو یه در بزرگ مشکی ترمز کرد، خونه بچگی‌هام.
آخ که چقدر دلم واسه اتاقم تنگ شده، بعد از یه سلام و احوال پرسی مختصر با خدمه، راهی اتاقم شدم، در رو باز کردم و وارد اتاق شدم ، هیچ تغییری نکرده همون تخت دونفره بزرگ صورتی، همون دیوار آینه‌ایی، همون پنجره سرتاسری و... .
هیچ‌چی تغییر نکرده فقط اتاق تمیزتر شده. اونقدری خسته و کوفته بودم که دیگه طاقت ایستادن هم نداشتم، خدمه از قبل چمدون‌هام
رو آورده بودند.
یه دست لباس از چمدون درآوردم، یه حموم ۱۰ دقیقه‌ایی گرفتم، لباس‌هام رو پوشیدم و روی تختم ولو شدم. اونقدر تو خاطرات غرق شدم که نفهمیدم کیه خوابم برد.
***
 
آخرین ویرایش

LORA

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/28/19
ارسال ها
14
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
♤اهواز♤
امروز روز دومیه که به ایران برگشتم، دیروز بادیگارد شخصی‌ام جناب بهزاد اومد و گفت که واسه راحتیه خودش می‌خواد که یه صیغه موقت بینمون خونده بشه، اجباراً موافقت کردم، ظاهراً پدرم هم از قبل خبر داشت.
نشستم جلو آینه، یه آرایش در حد ریمل و ضد آفتاب کردم.
رفتم سمت کمد، یه شلوار لی راسته مشکی پوشیدم، از بین مانتوهام یه مانتو راه راه سفید مشکی دراوردم و گذاشتم رو تخت، یقه حجاب مشکی‌م رو دراوردم و به گردنم انداختم، از بین خرت و پرت‌هام یه کلاه حجاب مشکی ساده درآوردم و سر کردم ، مانتو رو برداشتم و همراه یه کفش ته‌صاف مشکی پوشیدم، شال مشکی‌م رو شل سر کردم، عطر مختصری زدم.
طبق عادت همیشگیم گوشی و کیف پولم و گذاشتم تو جیب مانتوم و از اتاق بیرون اومدم، به حیاط که رسیدم جناب بهزاد رو دیدم، به جرعت می‌تونم بگم یه لحظه با دیدنم مات موند، در عرض سوت ثانیه صورتش به حالت اول برگشت ولی با اخمی غلیظ‌تر،
سوار ماشین شدیم به سمت محضر رفتیم.
***
تو کافه نشستم و منتظر یکی از دوستای دورلن دبیراستنم هستم، یه ۲ ساعتی میشه که از محضر بیرون اومدیم، جناب بادیگارد روی میز اونوری نشسته و اخم همیشگیش کل کافه رو زیر نظر داره.
بلاخره سُها خانم تشریف آوردند. با لبخند به سمتم اومد و با روبوسی کردیم.
-وای حورا چقدر تغییر کردی، یه لحظه واقعاً نشناختمت.
-عوضش تو تغییری نکردی وهمون سُها بدریخت خودمونی.
-اییش،لیاقت نداری که.
به تیپم اشاره کرد و گفت:
-هنوزم بچه مثبتی نه؟
-بیا عکس‌های خارجم رو بهت نشون بدم،
گوشیم رو درآوردم و عکسای ل**ب ساحل رو بهش نشون دادم.
-اوه! حورای مثبت ما و شرتک پوشیدن؟

****

 
آخرین ویرایش

LORA

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
8/28/19
ارسال ها
14
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
♤اهواز♤
گارسون اومد و من سفارش دوتا کیک و یه قهوه و یه شکلات داغ رو دادم، سها هم داشت عکس‌هام رو یکی‌یکی نگاه می‌کرد.
-وای حورا پسره میز بغلی رو ببین، چقدر جیگره.
گارسون اومد و سفارش‌هامون رو روی میز گذاشت. سها داشت قهوه‌ش رو می‌خورد که خبیثانه گفتم:
-این پسره به قول خودت جیگر بادیگاردمه.
قهوه جست تو گلوش و به سرفه افتاد. سرفه‌ش که بند اومد بهت زده گفت:
-دروغ میگ.. .
با شنیدن صدای گوشیم ادامه‌ی حرفش رو خورد. سمیه خانم بود.
-الو سلام.
-سلام خانم.
-بله سمیه خانم کاری داشتی؟
-خانم پدرتون یه ساعت پیش با اولین پرواز اومدن و الان اینجان، می‌خوان شما رو ببینن.
-چی؟ پدرم؟ اتفاقی افتاده؟.
-والا خانم نمی‌دونم، آقا از وقتی اومدن چیزی نگفتن.
-باشه باشه الان میام.
-خداحافظ.
-خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و گوشیم رو گذاشتم تو کیفم. سها پرسید:
-کی بود؟
وقتی دید از جام بلند شدم نگران شد.
-کجا حورا؟ چیزی شده؟
-والا خودمم نمی‌دونم. شرمنده سها من باید برم.
-دشمنت شرمنده گلم، چیزی شد بی‌خبرم نزار، خداحافظ.
- خداحافظ.
باهم روبوسی کردیم و من همراه سینا از کافه بیرون اومدم. زودتر ازش سوار ماشین شدم و پشت فرمون نشستم. اون هم ناچار صندلی شاگرد نشست.
به خونه که رسیدیم ماشین رو پارک کردم و به سمت در رفتم. در رو باز کردم و با چشم دنبال بابا گشتم، دیدمش، روی مبل تک نفره گوشه پذیرایی نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود، به سمتش رفتم و سلام کردم:
-سلام بابا.
سرش رو بلند و نگاهی بهم کرد و لبخندی زد، بلند شد و بغلم کرد.از بغلش که بیرون اومدم با اضطراب پرسیدم:
-بابا چی شده؟ چرا این‌ شکلی بی‌خبر اومدی؟
لبخند بزرگ‌تری زد و گفت:
-دخترم نگران نباش، چیزی نشده، این سمیه خانم قضیه رو بزرگ کرده.
 
آخرین ویرایش

بالا