• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برترین عاشقانه رمان به طراوت باران | الیف شریفی نویسنده برتر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Elif
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 166
  • بازدیدها 9,327
  • Tagged users هیچ

آیا در صورت ایجاد تاپیک گفتمان آزاد، نظرات و نقدهای خودتون رو اون‌جا می‌فرستین؟

  • بله؛ من به کیفیت مطلبی که می‌خونم اهمیت میدم!

  • خیر؛ برام مهم نیست.


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان :1080
ناظر رمان: @MOBARAKEH

«به نام خدا»
نام رمان: به طراوت باران
نویسنده: الیف شریفی

ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
IMG_20210303_161342_985.jpg
خلاصه:
به طراوت باران، داستان عشقی است که در دل طراوت، دخترک قصه ما جوانه می‌زند. داستان عشقی نابه‌جا و در زمانه‌ای جابه‌جا که تمام ابعاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
363
پسندها
7,682
امتیازها
21,263
مدال‌ها
15
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
می‌خواهم کمی چای دم کنم.
بعد هم کمی عطر تو را کنارش بنوشم.
باران هم بزند،
تر کند نیمی از صورتمان را.
نگاهت کنم و تو لبخند بزنی.
پلکی بزنم و سرمست طراوت شوم.
طرواتت کنارم، با این باران
عجب حال خوشی دارد!
بنشین، کمی بیشتر عطر تنت را می خواهم!

- سدنا بهزاد


فصل اول
بید مجنون

چشم‌های پر اضطرابش را میان برگه‌های روی میز و چشمانم در گردش بود. دست راستم را روی میز کارم گذاشتم و با دو انگشتم، گوشه کاغذهای خیس را گرفته و بالا آوردم.
دقیقاً مقابل چشمان سیاهش نگه داشتم و با خونسردی گفتم:
- یه هفته‌ست دارم روش کار می‌کنم!
به آرامی از مقابل چشمانش آن را به سمت چپم، بالای سطل آشغال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #4
لبخندی زورکی زدم. بیشتر شبیه پوزخند بود.
- دیدن من؟ این‌جا اتاق مادرمه ولی!
سرش را به جلو خم کرد. اخم‌های ظریفی که دو ابروی پهنش را بهم ربط می‌داد همچنان به راه بود ولی صدایش شاید کمی فریبنده‌تر، آغشته به چاشنی حسرت بود.
- می‌دونی؛ من، کودکیت رو از دست دادم. جوونیت رو بیش‌تر از این نمی‌خوام از دست بدم!
خندیدم. داشت فریبم می‌داد. خدا می‌دانست در آن کله‌اش جز علیرضا، باز حول چه محوری می‌گذشت.
- سعیدی برو سر اصل مطلب. شما که قبلا حرفات رو زدی! غیر از اینه می‌خوای با علیرضا ازدواج کنم؟
دستش را میان موهایی که در شقیقه‌ کامل سفید شده بودند برد و گفت:
- بذار از الآن حرفام رو کامل برات بگم! چه بخوای چه نخوای من پدرتم و منفعتت رو می‌خوام. و تو... .
قدمی دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #5
پای راستم را روی پای چپم گذاشتم و همان‌‌موقع، صدای زنگ موبایلم در اتاق مسکوت، طنین انداخت. همزمان با بلند شدنم، موبایلم را از جیب شلوار کتانم بیرون کشیدم. نام علیرضا روی صفحه خودنمایی می‌کرد.
برگشتم و نگاهی به مادرم که به من نگاه می‌کرد، انداختم. لبخند کمرنگی به رویش زدم و تماس را برقرار کردم:
- بله؟
صدای شاد علیرضا در گوشی پیچید؛ چون همیشه!
- سلام بر طراوت بانو.
قدمی از تخت مادرم فاصله گرفتم و گفتم:
- کارم داشتی؟
لحنش آرام‌تر شد یا بهتر بود بگویم، بادش خالی!
- طراوت یه حالی بپرسی بد نیست ها!
قدم ویگری سمت پنجره برداشتم. لای نیمه‌بازش را کامل گشودم و به منظره‌اش چشم دوختم. خانه‌های کوچه‌ی پشتی‌مان! یا بهتر است بگویم یک منظره پوچ!
- انتظار داشتم من رو شناخته باشی! اونم حالا.
نفسی کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #6
از راهروی تاریکی که اتاق مادرم آن‌جا بود، بیرون رفته و بی توجه به پرستار نگرانش، سمت پله‌ها رفتم. نرده‌های طلایی و سرد را تکیه‌گاه خود کرده و آرام‌آرام از پله‌ها بالا رفتم. به زور خودم را تا اتاقم رساندم. دستم را به سوی دستگیره دراز کردم. دستانم می‌لرزید؛ پلک‌هایم نیز. می‌دانستم این‌ها از کجا آب می‌خورد. عصبی شده بودم دوباره و قرص‌هایم را هم صبح زود یادم رفته بود. نفس عمیقی کشیدم. باید خوب می‌شدم! طبق گفته روانپزشک جدیدم، با خودم تکرار کردم:
- طراوت آروم باش! همه چیز درست میشه. الان می‌ریم پیش علیرضا. اون همیشه حالت رو عوض می‌کنه.
نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در را پایین کشیدم. وارد اتاقم که شدم، مثل همیشه رایحه گل‌هایی که هر روز صبح تعویض می‌کردم، مشامم را نوازش داد. به سمتشان رفتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #7
در را باز کردم و وارد حیاطمان شدم. حیاط خانه، از داخل خانه هم قشنگ‌تر بود؛ چون مادرم دوست داشت! اصولا، کل زندگی من برپایه مادرم و چیزهایی که دوست داشت، می‌گذشت. من سال‌هاست برای خودم زندگی نمی‌کنم؛ فقط به‌خاطر مادرم، صرفاً زنده‌ام!
همان‌جا حین گشتن در حیاط و گم شدن در زمان، صدای زنگ خانه بلند شد. خودم جلو رفتم و در را باز کردم. علیرضا، با تی‌شرت و شلوار جین و صورت شش تیغش، سرش را کمی خم کرد و با احترام گفت:
- سلام اعلی حضرت!
نگاهی به ماشینش که کمی آن‌طرف‌تر پارک شده بود، انداختم و گفتم:
- اگه رو به روی دانشکده عشقت کافی شاپی چیزی هست بریم اون‌جا.
علیرضا دست چپش را در جیب شلوارش برد و گفت:
- خیابون کناریش یکی هست.
سری تکان دادم و از کنارش رد شدم. کنار در ماشین سیاه رنگش ایستادم و منتظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
1,867
پسندها
18,065
امتیازها
49,573
مدال‌ها
27
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #8
گارسون جوان، ربعی بعد با یونیفورمی دقیقا مطابق فضای کافی شاپ، سیاه و قرمز به تن داشت، با سینی حاوی دو استکان چای خوش‌رنگ و کیک شکلاتی برگشت. با خوش‌رویی آن‌ها روی میز گذاشت و گفت:
- چیز دیگه‌ای لازم ندارید؟
علیرضا که از ترش‌رویی من، حسابی اخم‌هایش در هم بود، به ”نه“ای اکتفا کرد و من همیشه زبان‌بسته هم، از تشکری کوتاه عاجز ماندم.
علیرضا با انگشتانش میز را ضرب گرفت و اخمو به بیرون زل زد. طاقت این‌گونه دیدنش را نداشتم و توان منت کشی هم نداشتم. مگر چه گفته بودم؟
دستم رو جلو بردم و چایم را جلو کشیدم. سعی کردم لحنم را بی‌تفاوت نشان دهم. سرفه‌ای کردم و گفتم:
- چاییت سرد شد!
تنها به نیشخندی اکتفا کرد. خودم به‌خاطر داغی نمی‌توانست آن را در دستم بگیرم آن وقت به او می‌گفتم چایت سرد نشود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dilan

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
2,285
پسندها
9,658
امتیازها
47,836
مدال‌ها
21
علیرضا سرش را پایین انداخت و گفت:
- تو که عمدی نمی‌کنی!
نگاهم را از او گرفتم و گوش سپردم به موسیقی کلاسیک جریان یافته در فضا.
- همین اذیتم می‌کنه!
دستش را جلو آورد و با اندکی تردید روی دستم گذاشت. دستان همیشه گرمش، آرامش و امنیت را به تمام وجودم تزریق می‌کردند اما، ناراحت‌تر از آن بودم که دلداری‌اش حالم را عوض کند. چشمم مرتباً بیرون را می‌پایید و با دیدن چند دختر که با مقنعه از خیابان رد شدند؛ برگشتم به سمت علیرضا و گفتم:
- از ساعت تموم شدن کلاسش خبر داری؟
علیرضا دستش را از روی دستم برداشت و به ساعتش نگاه کرد. از جایش بلند شد و گفت:
- الانه که تموم شه!
کیفم را برداشتم و به میزمان چشم دوختم. چایی که ریخته شد، چایی که به زور در حلقم ریختم، و کیکی که دست نخورده ماند و حرص‌هایی که خورده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Dilan

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
4/1/17
ارسالی‌ها
2,285
پسندها
9,658
امتیازها
47,836
مدال‌ها
21
باکشیده شدن شانه‌هایم، به خودم آمدم و نگاهم را به علیرضا که تکانم می‌داد، دوختم. چرا انقدر نگران بود؟
- طراوت چت شد؟
یک لحظه، چیزی از طراوت سرد نماند و همان دخترک کوچک که اگر چیزی که می‌خواست نمی‌گرفت، با مظلومیت گفتم:
- اون، خیلی خوشگله!
چشمانش، یک آن رنگ تعجب گرفت و چند ثانیه بعد، دستانش رهایم کردند و صدای قهقهه‌اش در گوشم پیچید.‌ برای اولین بار در عمرم کسی را به خنده انداختم!
قهقهه‌اش که تمام شد، چشمکی زد و با لحنی که رگه‌های خنده‌ باز در آن هویدا بود، گفت:
- حسودیت شد؟
حرفش راست بود. من به این دختر حسودی می‌کردم و به راستی که او کجا و من کجا! مثل همیشه، زبانم برخلاف عقیده‌ام چرخید و گفتم:
- چرت نگو!
دستش را روی شانه‌ام گذاشت و درحالی که به جلو هدایتم می‌کرد، گفت:
- بگو بگو! تو جدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا