• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان منِ خیالی | Baran کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Baaaaran
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 216
  • بازدیدها 3,925
  • Tagged users هیچ

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
سطح: برگزیده
کد: 2472
ناظر: @SAMA.B


نام رمان: منِ خیالی
تگ: برگزیده
نویسنده: مائده حاجی حسینی

ژانر: #فانتزی #عاشقانه


خلاصه:
ماجرا از همان جایی آغاز می‌شود که سایا از دست آشوب درونیش به رویاها و خیالاتش پناه می‌برد، دنیایی خیالی... اما نه! رویاها فقط تا زمانی خوب هستند که طعم تلخ آنها هنوز فرا نرسیده، کسی برنده هست که پای قسمت‌های تلخ و شیرین آرزو‌هایش بایستد!

عکس شخصت های رمان:


[ATTACH type="full"...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,636
پسندها
15,448
امتیازها
39,073
مدال‌ها
29
{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "


و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
نکته: دوستان عزیزم این رمان باز نویسی همون رمان "من خیالی" قبلی هستش، دلیل باز نویسی رمان هم اینه که احساس کردم نیاز به یه سری تغییرات اساسی و جدی داره، چون بار اول آشنایی با نویسندگی نداشتم و این باعث شد پایان رمان روبه پوچی بره!
امیدوارم بتونم اینبار قلمی قوی تر و رمانی بهتر که لایق وقت گذاشتن و خوندن باشه تقدیم نگاهتون بکنم :)
و امیدوارم با گرمای نگاهتون دوباره به رمان من خیالی، تازگی ببخشید.

با تشکر♡

مقدمه:

ای کاش نمی‌دیدمت هرگز

تا دل به رخ ناز تو بازم

نشناخته‌تر بودی و بودم

افسوس که من دیدم‌ و بازم

دلباخته‌تر بودم و بودی

زیباتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
با قدم‌هایی آهسته و شمرده شمرده به طرف لبه‌ی پنجره‌ی اتاقش قدم برداشت؛ پرتوهای نازکی از نور خورشید روی فرش گلبهی رنگ که با کاغذ دیواری‌های اتاق هم سِت بود، افتاده بود و یک روشنایی آرامش بخش و ملایم به فضا بخشیده بود.
اما چه فایده، که سایا از این یک‌نواختی و روزهایی که اندک تفاوتی در فردا و امروزش مشاهده نمی‌شد بی‌زار بود!
دستش را دراز کرد و پنجره‌ی متوسط اتاق را کامل باز کرد؛ باد ملایمی موهای قهوه‌ای رنگ و لختش که انتهای آن‌ها کمی هم حالت دار بود را نوازش کرد، نفس عمیقی کشید، به کوچه‌ی خلوت و ساکت همیشگی چشم دوخت.
طولی نکشید که چشمش به جلد فیروزه‌ای رنگ کتابی که روی لبه‌ی پنجره قرار داشت افتاد؛ ل**بخند کم‌ رنگی کنج ل**بش نشست، دست به کار شد و به زحمت روی لبه‌ی پنجره نشست و کتاب را لابه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
با قدم‌هایی سرخورده و عصبی به سمت کمد اتاقش قدم برداشت، در آن را باز کرد، صندوقچه‌ی چوبی و کوچکی را از درون آن بیرون آورده و روی زمین نشست، به آرامی قفل آن را باز کرده و دفترچه‌ای که جلدش به رنگ آبی آسمان بوده و جلدش هم از جنس چوب نازک بود را بیرون آورد.
آه عمیقی کشید، همیشه با لمس دفترچه‌ی رازش آرام می‌گرفت، سایا هر آرزویی که به ذهنش می‌رسید، درون آن می‌نوشت، چه در زمان عصبانیت و چه در مواقع دیگر!
خودکاری مشکی از روی میز استخوانی رنگش برداشته و دفترچه‌ی راز را روی زانو هایش گذاشت، جلد اول آن را باز کرد، در هر یک از صفحه‌‌های آن یکی از آرزوهای خود را شرح داده بود، این‌ها آرزوهایی بودند که تا کنون هیچ یک از آن‌ها را تجربه نکرده بود.
چند ورق زده و صفحه‌ی تازه‌ای از دفترچه‌ را مقابلش باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
کم کم داشت نگران می‌شد، با نگرانی هر دو آنها را برانداز کرد، آن زن غریبه و پدرش کنار هم ایستاده بودند، لب هایش را روی هم فشرد، سعی کرد حرفی نزند تا پدرش خود قضیه را زودتر بگوید.
پدر با کمی من و من و یک تک نگاه به سایا و یک تک نگاه به آن زن مادمازل که ظاهرا نامش هم سولی جان بود، بالاخره تصمیم گرفت با قاطعیت حرفش را بزند.
- مامانت در اثر یه تصادف شدید... فعلا رفته کما و حالش اصلا خوب نیست! ا... اما من مطمعنم به زودی حالش خوب میشه، این خانوم هم که می‌بینی فعلا با ما زندگی می‌کنه تا وقتی حال مامانت خوب بشه، خ... خب می‌دونی سایا... به هر حال یه نفر لازمه که تو خونه باشه و حواسش یکم بهت باشه، تو همینجوریشم همش وقت تلف می‌کردی و درس نمی‌خوندی، منم که خودت می‌دونی از صبح تا شب سر کارم!
اصلا دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
چشمانش را باز کرد، درست در محوطه‌ی تاریکی نشسته بود، هیچ جایی قابل دیدن نبود، دور تا دور اطرافش را از نظر گذراند، ناگهان صدای قدم‌های یک نفر که انگار نزدیکش می‌شد به گوشش خورد، با تعجب به پشت سرش چرخید، روشنایی شبیه به نور یک فانوس بود و پشت آن سایه‌ی هیکل یک انسان افتاده بود، که بیشتر شبیه به یک مرد بود!
نزدیک و نزدیک‌تر شد، در فاصله‌ی بسیار کمی از سایا ایستاد و سرش را کمی خم کرد، سپس با صدای رسایی گفت:
- از دیدنت خوشحالم سایا!
سایا چشمانش را ریزتر کرده و با تعجب و دقت بیشتری او را برانداز کرد، یعنی او که بود؟ نام سایا را از کجا می‌دانست؟
- ت..‌. تو کی هستی؟
مرد جلو آمد و کمی خم شد و فانوس را روی صورتش گرفت، حالا چهره‌اش واضح تر دیده می‌شد، سایا لحظه‌ای ترسید و خواست از جایش بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
سایا با نگرانی نالید:
- اما این شرط منه!
آقای جکسون نگاهی حیرت زده به خود گرفت، سپس با کمی مکث زیر خنده زده و شروع به بلند بلند خندیدن کرد، سایا همچنان با اخم نگاهش می‌کرد، آقای جکسون میان خنده هایش گفت:
- برای وارد شدن به سرزمین خیالی ما شرط می‌زاریم، نه تو!
سایا بلافاصله پاسخ داد:
- اما شما همین الان خودتون گفتین که هیچ شرطی‌...
- من همچین حرفی نزدم! من گفتم برای رسیدن به آرزو ها و خواسته هات هیچ مانع و شرطی وجود نداره، اما برای پیوستن به سرزمین خیالی... چرا!
سایا که مقابل جکسون ایستاده بود، پوفی کشید و با بی‌رغبتی گفت:
- خب؟ و اون شرط ها؟
آقای جکسون دوباره شروع به آهسته قدم زدن کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی خب... حالا که تصمیمت جدیه برات می‌گم، شرط اول، نباید توی دنیای واقعی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
آقای جکسون که کنار سایا حرکت می‌کرد، به آرامی گفت:
- از سرزمین خیالی ما خوشت اومده؟
سایا نیم نگاهی به آقای جکسون انداخت و لبخندی گوشه‌ی لبش نشست. با حیرت زدگی گفت:
- خوشم اومده؟ عاشقش شدم!
آقای جکسون سرش را به نشانه‌ی تحسین تکان داد و با همان خونسردی، سایا را همراهی کرد.
به قصر نزدیک تر و نزدیک تر شدند، کناره های دو ستون سفید رنگ کنار در، باز هم از آن آدمک های از جنس الماس و بانمکی وجود داشت که یک ستاره در دستانشان گرفته بودند.
از چهار پله‌ی سفید بالا رفتند و مقابل در بزرگ قصر ایستادند، جالب اینجا بود که روی در هم علامت ستاره وجود داشت!
لابد این علامت، علامت مخصوص سرزمین خیالی بود، یاد گروه‌های کیپاپ خودشان افتاد که هر گروه یک علامت مخصوص به خودش را دارد ( به گروه‌های خواننده چند نفره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
700
پسندها
11,636
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
طولی نکشید تا درست بالای پله ها رسیدند، سایا نفس عمیقی کشید و با صدای لطیفی گفت:
- اتفاقا من از همون دروازه که پامو گذاشتم تو، عاشق این سرزمین خیالی شدم!
لوهان روبه راه رو کرد و‌ با اشاره‌ای لبخندی گوشه‌ی لبش نشاند، سایا با تعجب سرش را به سمت راه رو کشاند، خیلی کنجکاو شده بود چشمش به جایی که لوهان این همه از آن تعریف می‌کند روشن شود.
در اولین نگاه یک سالن مستطیلی شکل و با عظمت به چشمش خورد که یک در میان در هایی به یک طرح و یک رنگ در آنجا دیده می‌شد!
بی‌اراده جلوتر رفت، در ها همه طرح پادشاهی داشتند، روی تمام آنها علامتی آویزان شده بود، بیشتر که دقت کرد، متوجه شد که این علامت‌ها هر کدام علامت یک گروه کیپاپی است!
یعنی درون آنها چه چیزی می‌توانست باشد؟! آنجا هم در خلوت و سکوت به سر می‌برد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

بالا