• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بلوم | بیتا صادقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع بیتا صادقی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 53
  • بازدیدها 1,276
  • Tagged users هیچ

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 2476
ناظر: @aisa.kh
نام رمان: دنیای بیتا
ژانر: ، #فانتزی
نویسنده: بیتاصادقی
523858_315ae66ed6f0ed3b5d5d758169d78fa6.jpg
خلاصه:
بیتا دختر زیبا و مهربانی است که تازه وارد دانشگاه شده‌، او از کودکی متفاوت بوده بیتا می‌تونست کارهای عجیبی انجام بده. اون می‌تونست با حیوانات صحبت کنه باعث رشد گیاهان بشه ولی به غیر از اونها وقتی که می‌ترسه دستاش به سردی یخ شده و اگر به چیزی دست بزنه اون چیز به سرعت یخ می‌زنه در هنگام عصبانیت آتیش و... خیلی قدرت‌های دیگه که مستقیما با احساسات و عواتفش سر و کار داره اما اون همه‌ی این چیزها رو از دیگران مخفی می‌کنه تا اینکه در یک روز سرد زمستونی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
4/2/17
ارسالی‌ها
1,636
پسندها
15,448
امتیازها
39,073
مدال‌ها
29

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
سلام دوستان چون شخصیت‌های داستان ما زیادند من شخصیت‌های اصلی رو معرفی می‌کنم تا دچار اشتباه نشید. با سپاس و میگم بدونید این داستان کاملا تخیلی و بر اساس ذهن خودم نوشته شده و قصد توهین به هیچ کس از هیچ قشر و ظاهری رو نداره و صرفا برخی از حرف‌ها و رفتارها برای پیش برد داستانه امید وارم که همتون از این رمان لذت ببرید
*مقدمه*
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم
روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم


دنیا جای بیرحم یست
جایی خشن و پر رمز راز
حال چگونه است

در برار روزگار
دو نفر با گذشته‌ی تلخ و آیندهای بیم ناک
چه خواهند کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
دیانا با عجله در عرض سالن به سمت اتاق خاله می‌دوید پشت سر او پسر خاله‌اش آرش و خاله‌‌ی دیگرش همراه با فرزند کوچکش که آن را درآغوش قرار داشت بودند. دیانا پرنسس کوچکی که با آن کودکی به مقرراتی بودن و با نظمی در کل سرزمین‌ها مشهور بود بی‌توجه به هیچ یک از اصول خود با تمام توان دامنش را گرفته و به سمت اتاق خاله می‌دوید!
همین که به اتاق خاله رسید ایستاد و نفسی تازه کرد پشت سرش نیز خاله همراه آرش و سیاوش (فرزند کوچک خاله که یک ماه با نوزاد فرق دارد) در اتاق زده شد؛ وقتی پزشک اجازه‌ی ورود را صادر کرد دیانا به سرعت وارد اتاق شد و با صحنه‌ای بسیار زیبا رو به رو شد. خاله‌اش زنی که در حق او مادری کرده و او را همراه مادرش بزرگ کرده درحالی که پیراهن ساده‌ی سفیدی بر تن داشت کودکی را در آغوش خود گرفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
دیانا به همراه پریان، مادر و خاله‌های خود را به اتاق برده و آنها را آماده‌ی جشن کردند. دیانا بار دیگر بالای سر خواهر خود رفته و پیراهنی مجلل سرخابی بر تن او کرد و تلی کوچک بر روی موهای او گذاشت.
دیانا: مامان، خاله این بهتره یا اون سبزه؟
ریتا: به نظرم این بار تو خواهرت رو جوری درست کن که دوست داری!
ریتا به خوبی از علاقه‌ی دخترک به رنگ صورتی آگاه بود پس با وجود زیبایی لباس سبز رنگ و آنکه بیشتر به رنگ چشمان جنگلی او می‌آمد تصمیم را به دیانا کوچک واگذار کرد.
دیانا خود نیز لباسی به رنگ لباس خواهرش پوشیده و آماده‌ی ضیافت شد.
دیانا:مامان چطور شدم؟
آتنا: مثل یک بهار در وسط زمستان!
شاید این جمله در نگاه اول بی‌معنی بود اما اگر دقت کنید در عمق آن معنی بسیار زیبایی نهفته. وقتی ما در فصل زمستان گلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
ریتا:با من بیا!
هر چهار نفر با هم وارد کتاب خانه شدند ریتا نقشه‌ای را روی زمین گذاشت.
بهانه:این چیه؟
ریتا:این نقشه‌ی کهکشان ماست...کهکشان راه شیری این کهکشان چند منظومه داره که یکیش منظومه‌ی شمسیه.
سیتا:خب آخه این چه ربطی به مشکل ما داره!؟
ریتا:دقت کن...در منظومه‌ی شمسی 8 سیاره‌ قرار داره البته ممکنه 9 تا هم باشه اوف این رو بیخیال...سومین سیاره در این منظومه امکان حیات هست و در اون انسان‌ها زندگی می‌کنند!
بهانه:چی انسان؟
ریتا:بله اما انسان‌هایی معمولی که هیچ قدرتی ندارند و معمولی هستند!
آتنا:مثل بعضی از مردم عادی‌ای که در سرزمین ما هستند؟
ریتا:بله اما همشون این‌طور هستن پس ما می‌تونیم چهره‌ی بچه‌ها رو عوض کنیم و اونجا پنهانشون کنیم!
سیتا:در صورت مشکل این جواب میده!
تا ریتا خواست حرفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
*18 سال بعد*
*بیتا*
با صدای زنگ ساعت چشمام رو باز کردم!
-ساعت 6!
خمیازه ی کشداری کشیدم و با دستام چشمام رو مالیدم و نشستم...
-هوم خب خیلی وقت دارم بهتره برم و یه دوش بگیرم.
به سرعت از جام بلند شدم و پریدم تو حموم.
زیر دوش اب خنک ایستادم قطره قطره ی ابی که رو بدنم میریخت آرومم میکرد و حالم رو بهتر میکرد فکرم به این چند ماه چرخید قبولیم تو دانشگاه تهران با اولین کنکور اونهم در رشته ی محبوبم پزشکی اونهم جراح از وقتی بچه بودم عاشق این رشته بودم و الانم کلی چیز هم درباره ی پذشکی عمومی بلدم و هم رشته‌ی اصلیم...
از حموم اومدم بیرون و یه تیشرت صورتی با شلوار ستش پوشیدم روشم یه زیر سارافنی صورتی خب زمستون بود دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
امروز از وقتی بیدار شدم همینطوری برای خودم شارژ بودم این هنگم شارژ ترم کرد!
آهنگ بعدی که اومد از اون شادا بود و خوراک خودم پس باهاش زمزمه کردم:
-یه یه یه اوه اوه او دوست دارم تو رو تورو
یه یه یه اوه اوه اوه بهش بگین میخوام تو رو
خوب میدونه دوستش دارم عاشق عشوه هاشم
دیوونه ی ناز و اداش اسیر خنده هاشم
اون که تکه با نمکه شیطون ترین دلبرکه
خوب میدونه مال منه شاه پرکه عروسه(2 بار) و...
فکرم به 5 سال گذشته کشیده شد زمانی که بابا رفت بعد از یک عمر عذاب دادن به ما رفت اون موقه التماسش کردم بمونه اما الان فهمیدم چقدر خوب که رفته و ما رو عذاب نمیده من هنوز حالت های اون دورانم رو دارم اما دارم حس میکنم که بهترم و دارم خوب میشم این رو با تمام وجود حس میکنم!
-اون که تکه بانمکه شیطون ترین
دلبرکه خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
امروز کلا روز خوبی بود با کلی شوخی و خنده سر کلاسا رفتیم و برگشتیم و الان ساعت آخره و ماریم به خونه برمی گردیم البته دخترا ازم خواستن باهم به محوطه ی خارج از دانشگاه بریم تا حرفی رو به من بزنن پس ماشینا رو جلوی محوطه پارک کردیم
با کلی شوخی و خنده وارد محوطه شدیم.
-خدا نکشتت ریحانه خیلی دلقکی!
و دوباره خنده باد سردی وزید که باعث شد غر غر عسل بلند شه:
عسل:ویی چقدر سرده یخ زدم!
زهرا:وای آره دارم قندیل می بندم.
و به خودش لرزید.
-خودتون رو جمع کنید ببینم!
عسل: وا بیتا یه خب ما فقط گفتیم...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- هیشش میدونم میدونم اما اگه به جلوت دقت کنی می بینی لیدی عشوه و مادام افاده جلومونن!
و دنباله ی حرفم رو ریحانه گرفت:
ریحانه:و اگر سمت چپ خود را نگاه کنید مسدر رو مخ کله پوک و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بیتا صادقی

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/2/19
ارسالی‌ها
481
پسندها
2,403
امتیازها
12,383
مدال‌ها
10
دستش تو هوا برای سیلی زدن به من نشانه رفت اما دستش درست مقابل صورت من در هوا متوقف شد!
چون من دستش رو گرفتم اما وقتی اومدم دستش رو ول کنم دیدم انگار رو هوا خشک شده و تازه متوجه ی سایه ی پشت سرم شدم! سرم رو برگردونم اما همینکه سرم رو برگردوندم...
بایه پسر قد بلند پشت سرم مواجه شدم!
پسر:هر کسی برای خودش شخصیت داره خانم جوان قصد جسارت ندارم اما نمیتونم اجاز بدم بخاطر خود خاهیتون کسی رو خرد کنید
ودستش رو ول کرد!
شیوا:تو دانشجوی جدیدی نه منتظر عواقبش باش با بد کسایی در افتادی.
اما اون پسر واکنشی نشون نداد و فقط یه پوزخند زد!
همه متفرق شدن که پسر اومد و به من گفت:
-ببینید میدونم نباید دخالت میکردم اما نتونستم تحمل کنم که اینطوری کسی رو خرد می کنن!
لبخند کوچیک و ارومی زدم:
ریحانه:ممنونم آقا لطف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا