• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
در حالی که داشتیم به سمت اون خونه حرکت می‌کردیم، یه سنگینیِ خاصی توی دلم بود. همون خونه‌ای که می‌دونستم مالِ یکی از دوست‌های قدیمیِ پدرمه. راستش رو بخواید، من قبلاً هم چند بار از روی کنجکاوی و اون حسِ پسرونه‌ای که می‌خواد بدونه پشتِ درهای بسته چه خبره، سعی کرده بودم یواشکی سرک بکشم؛ اما همیشه سرایدارِ ملک، مثل یه سایه، درست وقتی که می‌خواستم مچِ خودم رو بگیرم، می‌پرید وسط و با نگاه‌های غضب‌آلودش مانعم می‌شد.
حتی پشتِ اون ساختمون هم یه سری قبرستون‌های قدیمی بود. با اینکه خیلی سال ازشون می‌گذشت، اما به طرزِ عجیبی سالم به نظر می‌رسیدن؛ انگار زمان روی اونا اثر نکرده بود. اما یه چیزی بود که من رو می‌ترسوند… هر بار که می‌خواستم دستم رو به سنگِ سردِ اون قبرها بزنم، انگار یه نیروی نامرئی یا شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
وقتی دستش رو دورِ بازوم انداخت و من رو به سمتِ سالن راهنمایی کرد، یه چیزی توی وجودم تکون خورد. گرمایِ دستش… یه چیزی فراتر از یه گرمایِ معمولی بود. یه گرمایِ آشنا، انگار که این حس رو از سال‌های خیلی دور، از تهِ حافظه‌یِ سلولی‌م بیرون می‌کشید. رفتارش چنان لبریز از صمیمیت بود که تمامِ دیوارهایِ دفاعیِ که دورِ خودم دور کرده بودم، یکی پس از دیگری فرو ریختن. انگار نه انگار که تازه باهاش روبرو شده بودم؛ یه حسی بهم می‌گفت من تمامِ عمرم رو کنار این آدم زندگی کردم. توی تک‌تکِ حرکاتش یه ظرافتی بود که نشان از اصالت و ریشه‌دار بودنِ شخصیتش داشت؛ حتی توی اون استایلِ خاص و بدنی که با تمرین و انضباط، هیکلی روی فرم و آماده رو برای خودش حفظ کرده بود.
مادیس با یه اشاره‌یِ باوقار به اون مبلِ چوبیِ باشکوه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
بعد از اینکه داستانِ ماجراجویی‌مون در مصر رو با کلی هیجان و خنده تعریف کردم، احساس کردم اکسیژنِ سالن برای تنفسِ من کم شده. انگار سنگینیِ حضورِ مادیس و اون حسِ عجیبِ امنیتش، داشت با اون غریزه‌ی همیشگیِ من که می‌خواست بدونه “پشتِ پرده چه خبره” درگیر می‌شد.
با یه لحنِ معمولی گفتم:
- می‌خوام یه کم توی باغ قدم بزنم، هوای تازه می‌خوام.
هر سه نفرشون، بدونِ ذره‌ای تردید، با لبخند گفتن:
- برو مرلین، راحت باش.
اما همون لحظه، یه لرزشِ خفیف در ستون فقراتم حس کردم. یه حسی، مثلِ صدایِ ناهنجارِ یه رادیویِ خراب، توی گوشم زمزمه می‌کرد:
- این موافقتِ خیلی راحت، یه جای کار می‌لنگه.
اما خب، من همون‌طور که خودم می‌دونم، آدمِ متواضعی نیستم؛ اگه کسی بخواد به من بگه کنجکاو، من بهش می‌گم فضول! و در واقعیت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
***​
مادیس:
وقتی لرزشِ اون خونه رو حس کردم، فهمیدم قضیه جدی شده. اون پرنسِ کنجکاو بالاخره تونسته بود انگشتر رو پیدا کنه. سریع رو به جان و رزآلین کردم و با یه لحنِ جدی گفتم:
- آماده باشید، قرار نیست زیاد اینجا بمونیم. الان منتقل می‌شیم.
رزآلین که معلوم بود ترسیده، با نگرانی پرسید:
-پس پرنس چی؟ اون چه بلایی سرش میاد؟
نگاهش کردم تا خیالت راحت بشه. می‌دونستم دارم چیکار می‌کنم.
- نگرانش نباش. محافظتِ دورِ اون کاملِ. الان فقط روی تمرکز خودتون کار کنید.
همه روی زمین نشستیم. دست‌ها رو در هم گره کردیم و تمام تمرکزم رو گذاشتم روی تاریان. یهو حس کردم انگار یه موجِ تند از باد به صورتم خورد. وقتی چشمام رو باز کردم، دیگه توی اون خونه‌ی لرزان نبودم؛ خودم رو توی باغِ قصر دیدم.
از جام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
***​
ملکه سارا:
با تمامِ سرعتی که در توان داشتم، به سمتِ اتاقم دویدم. تمامِ وجودم پر از اضطراب بود؛ انگار قلبم داشت از جای خود کنده می‌شد. وقتی وارد شدم، ندیمه‌ی مخصوصم با دیدنِ چهره‌ی مضطرب من، سریع تعظیم کرد و گفت:
- بانوی من.
او جلو آمد و با مهربانی کمک کرد تا آن لباسِ سنگین و رسمی را از تنم در بیاورم. در حالی که به سمتِ حمام می‌رفتم، با صدایی که سعی می‌کردم کنترلش کنم، گفتم:
- آماندا! سریع یه لباس ساده برام آماده کن.
- چشم، بانوی من.
واردِ حمام شدم و زیرِ آب‌های گرم، سعی کردم کمی از این آشوبِ ذهنی‌ام کم کنم. با استفاده از یک وردِ سریع، موهایم را خشک کردم و بیرون آمدم. آماندا دقیقاً همان کاری را کرده بود که گفته بودم؛ یک لباس مخملِ مشکیِ دکلته که با گل‌های رزِ قرمزِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
اصلاً نمی‌توانستم آرام باشم. شاید کسی تا به حال آن جنونِ پنهانِ مرا ندیده باشد، اما یک چیز را همه می‌دانستند: من با بچه‌هایم شوخی ندارم. اگر کسی بخواهد به آرامشِ آن‌ها تعرض کند، با تمامِ هستی‌ام می‌جنگم.
مدتی گذشت؛ نمی‌دانم دقیقاً چقدر زمان از آن آشوب گذشت، اما کم‌کم آن نورِ خیره‌کننده و هراس‌آور، فروکش کرد. مرلین، که تا لحظاتی پیش مثل یک خورشید می‌درخشید، آرام و بی‌جان، دوباره روی تخت قرار گرفت.
با قدم‌هایی لرزان به سمتش رفتم. اما با دیدنِ او، در جای خود خشکم زد. لباس‌های معمولی‌اش ناپدید شده بودند و حالا، لباسی بلند و نقره‌ای‌رنگ، تنش را در بر گرفته بود. موهای کوتاهش هم تغییر کرده بودند؛ حالا بلند شده و مانند ابریشمی طلایی، دورِ صورتش پخش شده بودند. با تعجب و حیرت به آرژان نگاه کردم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
نمی‌تونستم نگران نباشم، درسته که هیچکس این روی منو ندیده ولی من سر بچه هام با کسی شوخی ندارم، نمی‌دونم چقدر گذشته بود ولی نور کم‌کم کم شد و مرلین اروم روی تخت قرار گرفت.
به طرفش رفتم و دیدم لباسایی که تنش بود با یه لباس نقره ای بلند جایگزین شده بود و همین طور موهایی که کوتاه بودن بلند شده و دورش پخش شده بودن، با تعجب به آرژان نگاه کردم و دیدم که اونم مثل من متعجبه، صدای خنده مادیس باعث شد بهش نگاه کنیم که میون خنده گفت:
- ای بنازم به سلیقه تاریان، خوبه واقعا خوبه.
با صدایی جدی گفتم:
- دلیلش رو می‌دونی؟
مادیس خنده‌اش جمع شد و گفت:
- بله ملکه من، چون شاهزاده از وجود تاریانه، پس به نیروی تاریان نیاز داره، چون چندین سال از این نیرو دور بوده برای همین مثل یه باتری که به منبع تغذیه وصل شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
***​
مرلین:
سکوت… فقط سکوت.
تنها چیزی که حس می‌کردم، صدای آرام و ممتدِ برخوردِ موج‌ها به ساحل بود. چشمانم بسته بود و در میانِ آن آرامشِ بی‌انتها، غرق در صدای دریا بودم؛ انگار تمامِ جهان در یک موج خلاصه شده بود. ناگهان، صدایی از میانِ آن سکوت، تمرکزم را جابه‌جا کرد:
- صدای خوبی است، مگر نه، مرلین؟
چشمانم را باز کردم. گیج بودم، انگار هنوز در مرز میانِ خواب و بیداری ایستاده بودم. نگاه من به مردی افتاد که درست در کنارم ایستاده بود. او به نظر نمی‌رسید خیلی از من بزرگ‌تر باشد، اما حضوری چنان پرابهت داشت که گویی سال‌هاست در این سکوت زندگی می‌کند. موهای بلند و بلوندش، مثل تارهای نور، روی شانه‌هایش رها شده بود و چشمانش… چشمانش چیزی فراتر از رنگ بودند؛ گویی آبیِ دریا و سبزِ جنگل را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
***​
مرلین:
همه چیز با یه آرامشِ عجیب شروع شد، انگار دنیا داشت برام ساکت می‌شد.فقط صدای ریزش آب بود که توی گوشم می‌پیچید و یه صدای غریب… انگار یه پرنده‌ای از تهِ جنگل داشت آواز می‌خوند. با چشم‌های سنگین، چشم‌هام رو باز کردم. اولین چیزی که از خودم پرسیدم این بود من کجام؟
اطرافم رو نگاه کردم. اتاقِ خیلی عجیبی بود؛ دیوارهایی با کاغذِ دیواریِ مشکی که گل‌های رزِ طلایی روشون خودنمایی می‌کرد. همه چیز از طلا بود؛ تخت، کمد، میز… انگار وسط یه داستانِ افسانه‌ای گیر کرده بودم. اون گوشه‌ی اتاق هم یه آبشارِ کوچیک بود که خیلی آروم آب رو پایین می‌ریخت و یه پرنده‌ی خوشگل هم روی لبه‌اش نشسته بود و داشت برام آواز می‌خوند.
بلند شدم و روی پاهام ایستادم. یه حسی داشتم که نمی‌تونستم توضیح بدم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
***​
هنوز تصویرِ اون پرتقالِ خونی جلوی چشمم بود. نمی‌تونستم از فکرش بیایم بیرون. چرا وقتی خوردمش، انگار یه موتورِ قدرتمند توی بدنم روشن شد؟ انگار تمامِ اون انرژیِ وحشی، همون “منِ واقعی” بود که تا حالا پشتِ یه نقاب پنهان شده بود. اما راستش رو بخواید… ازش می‌ترسیدم. می‌ترسیدم اگه دوباره از اون بخورم، اون پوسته‌ی انسانیِ معمولی که می‌شناختم، برای همیشه از بین بره. با خودم فکر می‌کردم: “خدایا، کاش الان یکی اینجا بود، یکی که بتونم ازش بپرسم من واقعاً کی هستم؟”
اما انگار مادر، که انگار به ذهنِ من هم دسترسی داشت، شنید چی دارم با خودم می‌گم. اون نگاهِ عمیقش رو بهم دوخت و با یه لحنِ مرموز گفت:
- اگه واقعاً می‌خوای بدونی کی هستی، بیا… من می‌برمت به جایی که تمامِ جواب‌های زندگی‌ات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا