• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رقصنده با گرگ‌ها | مریم علیخانی نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع maryamalikhani
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها 1,133
  • Tagged users هیچ

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کدرمان: 2562
نام ناظر: SETAYESH.MO Setayesh .Mohammadi

نام رمان: رقصنده با گرگ‌ها
نام نویسنده: مریم علیخانی
ژانر: #عاشقانه #معمایی


1633148136209.png
خلاصه: پس از مرگ مشکوک هوردخت؛ برادرزاده‌ی مشهورترین هتل‌دار ایرانی و صاحب هتل‌های زنجیره‌ای گرین هُوس، خاندان آریا، دچار حوادث عجیب و مرموزی می‌شود که به دنبال آن، یک سری قتل‌های زنجیره‌ای شکل می‌گیرد تا پلیس را برای یافتن قاتل و انگیزه‌اش، به چالش ‌بکشد....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Afsaneh.Norouzy

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
4/6/19
ارسالی‌ها
4,166
پسندها
97,036
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
«کارِ امروزم نیست که بغض می‌کنم به حرف‌هایی که نمی‌فهممشان!
لج می‌کنم باخاطره‌هایی که نمی‌خواهمشان!
و می‌شکنم
زیر بارِ نگاه‌هایی که نمی‌شناسمشان!
تو می‌دانی،
چرافاصله این همه دور و
گریه این همه فراوان و
خانه این همه سوت و کور است؟
تو می‌دانی،
چه شد راه دریا را گم کردیم؟
چه شد نفس‌هایمان بوی غربت گرفت؟
از من نپرس!
من، سال‌هاست تنها چشمان تورا می‌خوانم.
با من از دریا،
از باران،
از خوابِ خوش کبوتران مهاجر،
بامن از هرآنچه در سینه داری، سخن بگو.
من نیز خواهم گفت.
برایت از دلِ بی‌قرار و
پای جامانده در راه و
خواب‌های بی تو کابوس و
هر آنچه در سینه دارم، خواهم گفت.
خواهم گفت:
عطرِ دریا که در کوچه می‌پیچد،
می‎فهمم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
برای بار هزارم، آخرین جملات نوشته شده در دفتر خاطراتِ گوشی موبایل هوردخت را می‌خوانم و مثل همیشه، سیل اشک، از چشمانم روان است.
هنوز هم بعد از گذشت مدت‌ها، نمی‌دانم چطور به آن کلیسا راه پیدا کرده و چرا به جای گفتنِ حقیقت، حاضر شده از بالای آن برج لعنتی، سقوط کند اما کسی چیزی از دردی که می‌کشید نداند؟ یعنی او دیگر مرا محرم دردهایش نمی‌دانست؟
صدای موزیک غمناکی را که در حال پخش شدن است، کمی بیشتر می‌کنم و هندزفری‌هایم را در گوش‌هایم فرو می‌برم و صندلی‌ام را به سمت شیشهِ بلندِ پنجره‌ای که پشتِ میز کارم است، می‌چرخانم و از آنجا، زل می‌زنم به برج همان کلیسا که دیگر نگاه کردن به آن برای ساعت‌های طولانی، شاید جزء لاینفک روزمره‌گی‌هایم شده است.
صدای موسیقی آنقدر بلند است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
کیارش:
از میان کت و شلوارهای اتو خورده و آماده پوشیدن در کمد لباس‌هایم، کت و شلوار پشم کشمیری ذغالی رنگم را بیرون می‌کشم و نگاهی به مارک پاول اسمیت آن که به یقه کتش دوخته شده، می‌اندازم و نوک انگشتان اشاره و شستم را به نشانه عالی بودن انتخابم، بهم می‌چسبانم و کت و شلوار را روی تختخواب اتاقم می‌اندازم و مشغول پوشیدن آن می‌شوم.
جلو آیینه می‌ایستم و کروات دودی خال ریز ابریشمی‌ام را دور گردنم گره می‌زنم و بی اختیار دستم به سوی شیشه عطر کلایو کریستین محبوبم می‌رود، دستم کمی می‌لرزد. شیشه عطر را به رگ گردنم نزدیک می‌کنم اما قبل از اسپری کردن آن، پشیمان می‌شوم و شیشه رنگی عطر را روی میز رها می‌کنم. نبضم انگار سال‌هاست فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
چشمک شیطنت آمیزی می‌زند و قری به کمرش می‌دهد و با لحن خاصی می‌گوید:
- خدارو چه دیدی، شاید هم قسمت شد اون دختر ترشیده‌اشون رو بهت انداختن و شدی داماد خاندان جباری، یکی از اون معدن‌های تپل مپل و حسابیشون هم به عنوان کادوی عروسی زدن به نامت!
هیچ وقت از شوخی‌های آوش، رنجیده خاطر نمی‌شدم. آوش بعد از مرگ هوردخت، همه چیزش عوض شده بود، حتی اخلاقش!
عمه سیمین دخالت می‌کند و زودتر از من جوابش را می‌دهد.
- وا! خدا مرگم بده،عمه جون یه حرف‌هایی می‌زنی تو که آدم به عقلت شک می‌کنه، از کی تا حالا آتوسا ترشیده که ما خبر نداریم؟ مگه چند سالشه؟ خوشگل نیست، که هست، درس نخونده یا گشنه و گداست که بخوان بندازنش به کیا؟
آوش، لبخند می‌زند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
من راه و رسم شکستن را بلد نیستم اما، هرکه به زندگی‌ام پا گذاشت، شکستن را خوب بلد بود. یکی دلم را شکست، دیگری غرورم را، آن یکی عهدش را و تو کمرم را. خواستم اعتماد کنم اما از وقتی مادرم رهایم کرد و رفت، فهمیدم اینجا زمین است و زمین قانون‌های خودش را برای زندگی دارد وقتی میان گرگ‌های درنده، تنها هستی، اعتماد، عین حماقت است!
خاطره‌هایم تبدیل به طفلی شده‌اند که از صبح تا شب به جانم می‌افتند و هی نق می‌زنند و نق می‌زنند و جانم را به لب می‌رسانند و طاقتم را چنان طاق می‌کنند که دلم می‌خواهد یکی پیدا شود و دست این طفل لجوج را بگیرد و از دل و ذهنم برای همیشه، با خود بیرون ببردش!
گاهی فکر می‌کنم با وجود این ثروت عظیم، آه در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
ستوان دستی به صورتش می‌کشد.
- عجب! غیر از شما کسی دیگه ای هم توی خانواده یا دوستانتون هست که از این عطرِ خاص استفاده کنه؟
شانه بالا می‌اندازم و با حالت خاصی نگاهش می‌کنم.
- منظورتون رو اصلا نمی‌فهمم، هرکسی عطر مخصوص به خودش رو داره و ممکنه که در این مورد، هزاران نفر باهم، هم سلیقه باشند و احیاناً از یک عطر استفاده کنن، به نظرتون من باید از همه این سلیقه‌ها خبر داشته باشم؟
ستوان؛ سر تکان می‌دهد و با جمله‌اش، بغض، بر گلویم می‌نشیند.
- متاسفم؛ اما لباس های مقتول، غرق در این عطر بوده...
دست، روی قلبم می‌گذارم. احساس گناه می‌کنم. من؛ خودم را در مرگ هوردخت و آتوسا مقصر می‌دانم. پیشانی‌ام نبض می‌گیرد وقتی یادم حرف‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
آوش:
چراغ‌ها که روشن می‌شود، در میان جمعیتی که مشغول دست زدن هستند، چشمم فقط هوردخت را می‌بیند که با آن پیراهن کوتاه لمه شنی‌اش، کنار کیارش ایستاده و به رویم لبخند می‌زند.
چشم‌های گرد شده و دهان باز مانده از تعجبم را که می‌بیند، با همان لبخند دلفریبِ نشسته بر لب‌هایش، به سویم می‌آید و دستش را دور گردنم می‌اندازد و با هیجان و ناز آمیخته در کلامش، می‌گوید:
- تولدت مبارک هانی.
صدای دست زدن‌های دوستانمان اوج می‌گیرد و به چشمانم، رنگی از غرور می‌نشاند.
گونه هوردخت را می‌بوسم و از همه تشکر می‌کنم. می‌دانم که فراهم کردن تمام مقدمات این جشن با شکوه،کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
6/12/17
ارسالی‌ها
756
پسندها
6,048
امتیازها
22,273
مدال‌ها
16
کیارش
فضای غمزده‌ خانه، حال و هوای همه‌مان را غمگین‌تر از همیشه کرده است. مخصوصا آوش، که انگار باز فیلش هوای هندوستان کرده و یک ریز خستگی کار را بهانه می‌کند و به اتاقش پناه می‌برد. روی تخت دراز می‌کشد و تا دیر وقت، هندزفری گوشی‌اش را در گوش‌هایش می‌چپاند و خودش را با ترانه‌هایی که خاطرات هوردخت را برایش زنده می‌کند، شکنجه می‌دهد.
حالِ خواهرم رها هم دست کمی از او ندارد و من می‌ترسم افسردگی چند سال پیشش دوباره روح لطیفش را درگیر خود کند. جَو سنگین خانه، حتی روی عمه سیمین هم تاثیر خودش را گذاشته و دیگر چند وقتی‌ست، خبری از آن شب نشینی‌هایش با پدرم نیست. پلیس هنوز تحقیقاتش را در مورد مرگ مشکوک آتوسا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا