در حال تایپ رمان مرگ در بالکن | tara.gn کاربر انجمن یک رمان

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#11
پست یازدهم
امیلی آرام دکمه ی باز شدن درب رو زد و بعد آرام آرام پایین ایفون سر خورد. سرش را روی زانو هایش گذاشت با خود گفت:
_هی امیلی توهم زدی. جیک مرده! مگه می شه که مرده، زنده بشه؟ نه امکان نداره!
ولی خود آنقدر در برهه ای که با آقای گلد گذرانده بود ، چیز های عجیب و غریب دیده بود که حتی زنده شدن جیکوب را بعید نمی دانست!
مغزش فرمان عقب نشینی میداد! انگار توان هضم این همه اتفاق و هیجان را نداشت. اول قبولی کیت به عنوان یک بازس
دو،مطلب درباره ی خانواده سل
سه، یاد آوری آن زمان سخت و رنج آور
چهار، آمدن ساموئل بعد از چند سال
پنج، و حالا هم که سر و کله ی مردی پیدا شده که با دست های خود خاکش کرده!
او آرام به دنیای سیاهی پرواز کرد، غافل از اینکه ساموئل و جان مدام در حال صدا کردنش هستند و کیت به دنبال تلفن همراه خود میگردد تا به بیمارستان زنگ بزند!
در همین زمان درب خانه به آرامی باز می شود و هیبت تنومند یک مرد در درگاه خانه پیدا می شود.
همه با آمدنش دست از کارهای شان برداشتند و به او خیره شدند. مردی با چشمان ابی، همرنگ دریا. مو های بور و لباسی جذاب و گران قیمت!
هنگامی که توجه همه را به روی خود دید، پریشان شد. ناگهان نگاهش به جسمی ظریف و بی تحرک در دستان ساموئل افتاد.
با دو به سمت ساموئل رفت و امیلی را از آغوش او جدا کرد و باز به سرعت برق به سمت ماشین رفت...
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#12
پست دوازدهم
امیلی
با صدای تلق و تلوقی که از کنار گوشم میومد بیدار شدم. به رو به روم نگاه کردم. تخت سفید، پنجره ی رو به روش و لباس بلند و صورتی کمرنگ که تنم هست، نشون میده تو چه مکانی و روی چه چیزی دراز کشیدم...
هنوز در عجب بودم که کی منو آورده و برای چی، که یهو همه چیز یادم اومد! دوباره رفتم توی شوک...
با صدای پرستار به خودم اومدم :
_خانم آدامز! بالاخره به هوش اومدید؟ دوستانتون خیلی نگران شدن.
بدون هیچ احساسی بهش زل زدم. معلوم بود که از برخوردم متعجب شده ولی به روی خودش نمیاره . با لبخند و یه لحن ملایم ازم پرسید:
_ دوست داری به دوستانت بگم که بیان ؟
و باز هم نگاه های بی تفاوت من اون رو نشونه گرفت.
با لبخند بهم نگاه کرد و رفت بیرون. خب خداروشکر...
بهتره یکم فکر کنم:
اول اینکه کیت بالاخره یه روزی باید بازرس میشد، و چه بهتر که اون روز اومد. درباره ی خانواده ی سل می تونستم تو روزنامه ی فردا هم بخونم. برای اون ماجرا هم که...
تا اومدم با خودم ادامه بدم درب اتاق با شدت باز شد. اول از همه قیافه ی نگران و کلافه ی ساموئل رو دیدم و بعد از اون به ترتیب کیت با صورتی خیس از اشک، جان با نگرانی و ناراحتی و بعد از اون... وای خدای من! هنوز هم باورم نمیشه خودش باشه. ولی وایسا! چرا چشم هاش آبی پررنگه؟ مگه چشم های جیک آبی کم رنگ نبود؟ ای بابا! دختر دو سال از اون اتفاق گذشته... تو همه ی عکس های جیک رو دور انداختی که یادش نیوفتی! پس لابد رنگ دقیق چشم هاش رو یادم رفته...
یهو متوجه شدم ، مدتی که به جیک خیره شدم.

پست سیزدهم
ساموئل با حرص به جیک خیره بود. معلوم بود که از حضورش در این مکان و زمان اصلا راضی نیست.
با بهت به این افراد خیره شدم! کیت با گریه اومد و بغلم کرد. سعی کردم آرومش کنم و تا حدودی هم موفق بودم. با لبخند بهش خیره شدم و گفتم :
_کیت عزیزم! چیزی نیست.من حالم خوبه.
با صدایی مرتعش و نگرانی گفت :
_ نه تو حالت خوب نیست! دکتر گفته خیلی ضعیف شدی.
با لبخند به مهربونی ش نگاه کردم. وای که چقدر من این فرشته ی مهربون رو دوست دارم! کیت لپم رو ب*و*س کرد و ازم جدا شد و گوشه ی اتاق وایستاد.
_هوی امیلی؟ یوهو؟ امی؟ مردی؟
با صدای جان که پشت سر هم حرف میزد نگاه کردم که ناگهان نگاهم جلب کیت شد که با یه پوزخند معنی دار به جیک خیره شده بود و جیک هم با عصبانیت به کیت!
همینطور که با بهت به رفتار غیرطبیعی این دو تا نگاه میکردم که دوباره حواسم جلب جان شد که هنوز داشت پشت سر هم فک میزد. یکم حالم بهتره نسبت به اون اول. اولش باور این همه مشکل برام غیرقابل تصور بود ولی الان که فکر می کنم میبینم که شاید کنار اومدن با این قضیه اونقدرا هم سخت نباشه؛ البته امیدوارم!
با نگاهی به جان، بهش فهموندم که بهتره این چرت و پرت ها رو تموم کنه و اونم در اوج سخاوت ( البته به قول خودش) دهنش رو بست! دوباره به کیت نگاه کردم که متوجه شدم داره به آرومی با جیک بحث میکنه و جیک هم مدام دستش رو تو موهاش میکشه! برام خیلی عجیب بود. ولی هنوز ذهنم در جای دیگه ای سیر می کنه و نمی تونم روی این قضیه به طور جدی فکر کنم. لابد سر خرج بیمارستان با هم دعوا میکنن. چشم هامو بستم که یهو به یاد ساموئل افتادم. سریع چشم هامو باز کردم و به دور و ورم نگاهی انداختم... نه خیر! نبود که نبود!
_هی بچه ها!با صدای من چشم هر سه تاشون به سمتم برگشت.
_ساموئل کجاست؟ کسی می دونه؟
کیت با اضطراب به دور تا دور اتاق نگاهی انداخت و در
کسری از ثانیه چهره اش رنگ باخت! با نگاهی تعجب بار و نگران همراهیش کردم.
_کیت؟ کیتی؟ چی شده؟
_هی... هیچی... ات...اتفا...اتفاق خاصی نیفتاد که نگران باشی!
با شک نگاهش کردم. مطمئنم که خودش هم فهمید که حرف هایش رو باور نکردم.
_خب ساموئل کجاست؟ بریم دنبالش...
جان با تک خنده ای گفت:
_لابد می خوای سرمت رو هم دستت بگیری... نه؟
با این حرفش کیت زد زیر خنده. به جیک نگاه کردم که با یه لبخند آرامش بخش به من خیره شده بود!
_هی جان! من چند ساعته که اینجام؟
با کمی تاخیر به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_از دیشب تا حالا!
_الان ساعت چنده؟
_حدودا 12 ظهر
یهو یادم به قراره امروزم با آقای گلد افتاد. جیغ کوتاهی کشیدم و گوشی کیت که داشت باهاش کلش اف کلندز بازی می کرد رو از دستش کشیدم که شروع کرد به غرغر:
_آخه من به تو چی بگم دختره ی چشم سفید؟ تو خونه ات که رمز مودم ات رو نمیدی، حالا یه جا هم که نت مفتی داره نمیزاری بازی بکنم؟ داشتم با دوست جدیدم حرف می زدم. ایش...
با کنجکاوی به کلن نگاهی انداختم و یه عالمه پیام های عاشقانه و رمانتیک دیدم. با تمسخر به کیت نگاه کردم و هیچی نگفتم. اونم انگار خجالت کشیده باشه سرشو انداخت پایین. سری برای تاسف براش تکون دادم و بازی رو بستم و روی شماره گیری محکم انگشت زدم که داد جان در اومد:
_هوی امیلی! چته؟ مگه دسته بیله؟ دختر یه عالمه پول این گوشیه! حالا فهمیدم چرا گوشی لمسی برای خودت نمی گیری.
بدون عکس العملی درباره ی حرف هاش ، شروع به شماره گیری شدم.
بعد از 3 بوق جواب داد:
_بله؟
_سلام آقای گلد
با لحنی کا چاشنی دلخوری داشت گفت:
_سلام دخترم. خوبی؟ خوش میگذره؟
طعنه ی آخرش رو خیلی خوب گرفتم.
سعی کردم ناراحتیم رو ازش پنهون کنم. البته خودم خوب می دونستم که آقای گلد خیلی زود دلخور میشه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#13
پست چهاردهم
(جنا)
طبق عادتم پریدم رو شکم ویلیام که با یه داد خیلی خفن بلند شد و نشست! منم که کلا پررو ام، همینجوری بهش خیره خیره نگاه کردم.
_هوی بچه! رو شکم من چیکار میکنی گوریل؟
_ویل؟ آخرش من بچه ام یا گوریل؟
با چشمای درشت و سبزم بهش خیره شدم. اونم مثل همیشه زود خر شد و روی سرم رو بوسید. آروم دم گوشم گفت:
_مرسی که بیدارم کردی ساعت کوچولو!
همینجوری با تعجب بهش نگاه میکردم که خودش زودتر منو از روی شکمش برداشت و گذاشتم کف زمین و زود فرار کرد. با دیدن این حرکتش تازه به خودم اومدم و با جیغ گفتم:
_ویلی به حسابت میرسم. من تا...
تا اومدم ادامه ی حرفم رو بگم جناب آقا شروع به سخن گفتن کرد:
_جنا زیاد جیغ جیغ نکن. دیگه تو صورتت جایی برای در اومدن جوش نمونده!
با این حرفش دیگه کنترلم رو از دست دادم و با داد و هوار رفتم پایین. مامان که دیگه به دعوا های هر روزه ی من و ویل عادت کرده بود با خیال راحت مشغول درست کردن ساندویچ بود که دوباره اون احساس بد به سراغم اومد. یهو از حرکت ایستادم، ویلیام هم که از ایستادن ناگهانی من نگران شده بود به سمتم برگشت! با آخرین توانی که داشتم گفتم:
_اوه نه! ویل...
و بعدش خاموشی محض...
(دانای کل)
بعد از اینکه جنا چشمانش را بست ویلیام با نگرانی به سمتش رفت و صدایش زد:
_جنا؟ جنا عزیزم؟ جنا خوبی؟
که ناگهان چشم های جنا باز شد اما ویلیام دیگر این جنا رو نمی شناخت! انگار غریزه اش بوی خطر را احساس کرد، چون سریع به سمت جنگل پشت خانه رفت! خودش خوب می دانست نمی تواند در برابر عطشی که نسبت به خون حیوانات دارد مقاومت کند، پس ترجیح میداد کمی از آن تغذیه کند تا بلکه کمی توان از دست رفته اش را بازیابد.
اما در آن طرف صحنه؛ جنای جدید، با چشمان سیاه و موهای لخت و پر کلاغی بلندش به اطراف خانه نگاه میکرد. مادر که خیلی ترسیده بود به سمت اتاق خواب رفت و در را قفل کرد. جنا به این حرکت سریع و با عجله ی مادر، با صدایی خشدار و ترسناک ، اما بچه گانه خنده ای شیطانی سر داد.
سپس با فریادی بلند، به صورتی که حتی ویلیام در جنگل هم آن را شنید گفت:
_من انتقام خون های ریخته شده رو میگیرم. من جون این دختر رو میگیرم. من جسم این دختر رو میگیرم. منتظرم باشید...
و بعد همه اعضای خانواده ی سل را در بهت و وحشت تنها گذاشت. بعد از پنج دقیقه جنا که تا به حال بی هوش بر زمین افتاده بود آرام آرام بلند شد. ویلیام با سرعت ماورایی خود ، سریع به سمت خانه آمد و همزمان با بلند شدن جنا در خانه را با صدای بلندی باز کرد. هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده. حتی ویلیام هم از سرعت فوق العاده ی خود هم در عجب بود.
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#14
پست پانزدهم
(چند هفته قبل )
(جنا )
با خستگی زیاد همینطور که وارد خونه میشدیم کیفم رو هم رو مبل چرم قهوه ای قدیمی که گوشه ی اتاق بود پرت کردم.
با صدای نسبتا بلند گفتم:
_وای که چقدر خسته شدم... واقعا این معلم ها دل ندارن؟ همش درس، همش مشق، همش امتحان!
مامان به حرف هام گوش داد و با لبخند گفت:
_ جنا اینقدر غرغر نکن! زود برو لباست رو عوض کن، بعدش هم دست و صورتت رو بشور. تا اون موقع من هم سفره رو پهن میکنم.
با قیافه ای وا رفته چشمی گفتم و به سمت اتاق مشترکم با ویل راه افتادم.
سر کمد صورتی رنگم رفتم و یک دست تیشرت و شلوار که روش پر از عکس های هیولا های رنگارنگ بود پوشیدم. موهای قهوه ای رنگم رو بالای سرم بستم و یه تل خوشگل چرم مشکی به سرم زدم.
شاد و شنگول ، به غذا ی خوشمزه ی مامان فکر کردم که ممکنه ، اسپاگتی باشه ! با این فکر آب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم و از اتاق بیرون رفتم.
تو حس و حال خودم بودم و آهنگ تایتانیک رو که به تازگی حفظ شده بودم ، می خوندم ؛ که یهو با کله رفتم تو یه چیز سفت ، تعادلم رو از دست دادم و محکم با نشیمنگاه افتادم رو پله!
همه ی این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد و حالا هم من مثل منگل ها ، هنگ شده به این طرف و اون طرف نگاه میکنم. یهو با صدای قهقه ی چند نفر شیش متر پریدم بالا!
بله... خانواده ی محترم ایستادن و به جای کمک کردن دارن بهم می خندن. خودم هم از حواسم پرتیم خنده ام گرفته بود.
خب کاملا معلوم بود که من به ویل خوردم.
یهو کنترل حرکاتم رو از دست دادم و...
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#15
پست شانزدهم
(جنا )
یهو کنترل حرکاتم رو از دست دادم و صدام کاملا تغییر کرد!
صدام خش داشت، انگار که کل گلوم زخم باشه... کل بدنم درد میکرد؛ جوری که از درد می لرزیدم! ناگهان درد شدیدی رو در ناخن هایم احساس کردم. دست راستم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم. ناخن هام کبود شده بود و دستم به شدت لاغر!
سردم بود، احساس میکردم که مردم.
با صدای ناله مامان از بهت در اومدم و به اعضای خانواده ام خیره شدم. مادر، پدر و برادر عزیزم.
مامان از ترس و تعجب زبانش بند آمده بود و با دهانی باز به من خیره شده بود؛ انگار می خواست جیغ بزنه اما صدایی به جز ناله ای کوچیک از گلویش در نمیومد!
پدر هنوز به من خیره بود و حرکتی نمی کرد.
و اما ویلیام... برادر عزیزم! او می لرزید، جوری که انگار تشنج کرده باشه! با صدای بلندی بر روی پله ها افتاد.
پدر آروم قلبش رو گرفت و روی زمین افتاد، و مادر هم به آرامی مثل یک پر معلق در هوا، به زمین برخورد کرد!
ولی من همچنان با تعجب به تک تک اون ها زل زده بودم.
بلند شدم که متوجه درد شدیدی در پای راستم شدم. بی توجه بهش، به سمت ویل رفتم. خواستم کمکش کنم ولی تا بهش دست زدم مثل یک حیوانی وحشی به من غرش کرد و بر روی چهار دست و پایش ایستاد و بدو بدو به سمت درب رفت. دستگیره ی درب را با دندان هایش به پایین کشید و اون رو باز کرد. بعد از بیرون رفتن به سمت پشت خانه که جنگلی بزرگ و وهم آور بود رفت!
نمی دونم چکاری باید بکنم. برم؟ بمونم؟ آخ! پام!
سریع روی زمین نشستم ولی در همین هنگام طره ای از موی سیاه روی بازوم افتاد. با استرس بلند شدم و پشت سرم رو نگاه کردم که با همین حرکت ناگهانی تونستم یک شبه قرمز و سیاه رو ببینم. کمی که گذشت متوجه شدم آن موهای سیاه مطعلق به خودمه! ولی امکان نداره...
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#16
پست هفدهم
(زمان حال)
(امیلی)
با خستگی درب خونه رو درب باز کردم و رو به ساموئل، جیک، کیت، جان و آقای گلد که همین چند ساعت پیش به ما پیوسته بود گفتم :
_خب! رسیدیم. جان و کیت؛ شرمنده ولی نمی تونم تعارف کنم که بیاید داخل... تعدادمون زیاده. امیدوارم که درک کنید بچه ها.
جان با لبخندی مهربون بهم گفت:
_اشکال نداره امیلی. ما که با هم تعارف نداریم! هی کیت بدو بریم تا مامان پوستمون رو نکنده!
_باشه، بریم جان... امیلی مواظب خودت باش.
_باشه. جان لطفا مثل آدم رانندگی بکن، باشه؟
جان یه چشم غره وحشتناک بهم کرد که کلا لال شدم. کیت هم که اوضاع رو قرمز دید سریع گفت:
_خب امیلی! ما دیگه میریم. جناب گلد، ساموئل ، امیلی و...
یکم مکث کرد و بعدش با نفرت و حرص گفت:
_و جیکوب بای.
بعد نگاهی به جان انداخت که هنوز خصمانه اما زیر چشمی نگاهم میکرد.
_جان! بریم دیگه...
کیت و جان به سمت ماشین رفتن و سوار شدن، و با بوقی که کیت برای من و بقیه زد ، همه به داخل خانه رفتیم.
با لبخند و ذوق در رو باز کردم. یه لحظه دلم به حال خودم سوخت... چقدر بیچاره که با اومدن سه تا مهمون به خونه ام اینقدر ذوق زده شدم! با خودم گفتم:
_هی امی! بیخیال دنیا!
_باشه.راستی تو هم این هی رو اینقدر نزار پشت اسم ها!
_چرا؟
_آخه این کار، مخصوص جان بود!
_ از الان به بعد مخصوص منه...
می تونستم وجدانم رو تصور کنم که با دهن و چشم های باز بهم زل زده بود و هر از گاهی پلک هاش می پرید! از تصور خودم خنده ام گرفت و بلند زدم زیر خنده که با این کارم ساموئل و جیک با دهن باز نگاهم کردن. خب حق دارن...
در طی اون زمانی که هر دوتاشون من رو به حال خودم ول کرده بودن خیلی چیز ها تغییر کرده بود؛ و من تمام این تغییرات رو مدیون آقای گلد هستم. یه پسر جوون که دیگه حداکثر سی و چند سال سن داره؛ ولی به خاطر احترام و ارزشی که برای من داره، همیشه اون رو آقای گلد صدا میزنم! حتی چند بار از من خواست که به اسم کوچیکش یعنی، جکسون، صداش کنم ولی خب چیکار کنم؟ نمی تونم چیزی به جز آقای گلد بهش بگم...
به محض رسیدنمون به سالن خونه، آقای گلد به سمت اتاق مهمان که الان اتاق ساموئل شده رفت و بعد از چند لحظه یکی یکی لباس های ساموئل بودند که پرواز میکرد و یه سمت بیرون اتاق، یعنی سالن خونه، هدایت می شدن. ساموئل و جیک هنوز شک زده وسط خونه ایستاده بودن و من هم نمی دونستم که چجوری خودم رو کنترل کنم! واقعا قیافه های این دو تا پسر شبیه ایگوانا شده! من می دونستم که آقای گلد همچین کاری میکنه چون عادتش بود که همیشه روی اون تخت بخوابه.
بعد از چند دقیقه که دیگه لباسی از اتاق به بیرون پرت نشد، صدای آقای گلد در اومد که:
_دخترم؟
ساموئل با شوک نگاهم کرد. باورش نمی شد یکی که شاید فقط پنج یا شش سال باهام تفاوت سنی داره، صدام کنه دخترم. بدون توجه قیافه ی مضحک ساموئل به سمت اتاق رفتم و گفتم:
_جانم آقای گلد؟
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#17
پست هجدهم
آقای گلد با لبخند مهربون همیشگیش نگاهم کرد و گفت:
_امیل بهتره یه جا به جیک و ساموئل هم بدی... مثلا رو پشت بوم یه ملافه پهن کنی تا اون ها هم جای خواب داشته باشن!
با صدای بلند زدم زیر خنده. خنده ام اونقدر بلند بود که باعث شد ساموئل بدو بدو به سمت اتاق بیاد و درب اتاق رو به شدت باز کنه!
_چی شده؟ امیلی حالت خوبه؟
آقای گلد با یه لبخند خبیث به ساموئل نگاه کرد و با شیطنت گفت:
_فعلا که میبینی چیزیش نشده و حالش هم خوبه!
از پشت ساموئل، جیک رو دیدم که با لباسی شامل یه تیشرت و شلوارک بنفش،به درب قهوه ای اتاق که روش کنده کاری طرح ققنوس داره تکیه داده و با خنده به ما نگاه میکنه.
با دقت نگاهش کردم. موهای کنار شقیقه اش یکم سفید شده و چشم هاش... چرا احساس میکنم چشم هاش از قبل تیره تر شده؟ حس می کردم یه نفر تو دلم داره داد میزنه:
"خواب های بیداری زیادند ، به آن ها دل نبند..."
همینطور که باز داشتم به عالم هپروت سفر می کردم، با صدای جر و بحث ساموئل و آقای گلد به خودم اومدم!
_آخه مردک به تو چه ربطی داره که امیل به کی نگاه می کنه؟
_هوی هوی! یک، خواهرم دوست نداره بهش بگن امیل. دو، داداششم، اختیار دارشم. به تو چه ربطی داره؟
آقای گلد که معلوم بود دیگه نمی تونه تحمل کنه با فریاد بلندی گفت:
_جناب آقای اختیار دار! اول اینکه من هر جور که دوست دارم این دختر رو صدا میزنم و بدون که من هیچ کاری رو بدون رضایت امیل انجام نمیدم!
یکم مکث کرد و بعد با صدای بلند تری ادامه داد:
_ دوم اینکه اگه اسمت برادر بود چرا اون زمانی که امیل داشت زیر دست اون مرد له میشد کجا بودی؟ وقتی متهم به قتل شده بود کجا بودی؟ وقتی از خونه ی پدریش بیرون شد کجا بودی؟ اون موقع که با دست های خودش عزیزترینش، جیک رو خاک میکرد کجا بودی؟ ها؟ بر چه اساسی اسم خودت رو میزاری برادر و یا سرپناه؟
می دونستم اگه آقای گلد یکم دیگه ادامه بده حالش بد میشه پس سریع گفتم :
_آقای گلد؟
اما انگار که صدام رو نمی شنید و همینطور ادامه میداد...
بعد از چند بار تلاش، آخرش با فریاد گفتم :
_جکسون بسه...
با صدای من جکسون، یا همون آقای گلد به خودش اومد. زیر ل**ب با خودش زمزمه میکرد... بهش نزدیک شدم و آروم دست هام رو دور کمرش گذاشتم و سرم رو به سینش تکیه دادم. بعد از چمد لحظه با لبخند آرومی گفتم:
_داداش بزرگه دیگه تموم شد! آروم باش داداش... آروم! واسه قلبت ضرر داره، بعد یه بلایی سرت میاد اونوقت من باید جواب خاله لونا رو بدم...
جکسون با این حرفم آروم خندید! این رو از بالا و پایین شدن قفسه ی سینش فهمیدم. کم کم اون هم دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و روی موهام رو برادرانه بوسید..
"احساس داشتن یه پناه گاه خیلی خوبه؛ مخصوصا اگه یه خواب توی یه رویا باشی!"
آرامشی رو که اون لحظه داشتم رو با کل دنیا عوض نمی کنم.
بعد از لحظاتی که به زودی یک تند باد گذشت از جکسون دور شدم. نگاهم رو به سمت در سر دادم و ساموئل رو دیدم که چشم هاش از اشک خیس هستند و جای جیکوب خالی بود...
دوباره نگاهم رو چرخوندم و این بار نگاهم جلب چشم های معصوم آقای گلد شد. آروم گفتم:
_آقای گلد اگه...
تا خواستم ادامه بدم آقای گلد با لبخند وسط حرفم پرید و گفت:
_امیل؟ دخترم؟ میشه یه خواهش ازت بکنم؟
وقتی نگاه کنجکاو من رو دید آروم و مرموز خندید و گفت:
_میشه همیشه من رو داداش صدا بزنی؟ یاد جنی میوفتم...
با لبخند مهربونی حرفش رو تایید کردم. باز پرسید :
_میشه منم خواهر صدات کنم؟
با خوشحالی وصف نشدنی گفتم:
_آره آره! چرا که نه داداشی؟
همینجور که داشتم با خنده بالا و پایین می پریدم یهو صدای گوشیم بلند شد. با حرص به سمتش رفتم و به صفحه اش نگاه کردم... آقای جیمز بود. با استرس جواب دادم:
_سلام آقای جیمز! اتفاقی افتاده؟
آقای جیمز با استرس گفت:
_امیلی همین الان خودت رو به سازمان توی مرکز شهر برسون. برات یه پرونده قتل زنجیره ای گذاشتن. خواهش میکنم هر چه سریع تر برو و خودت رو به اونجا برسون
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#18
پست نوزدهم
تا حرفش تموم شد بدون معطلی تلفن رو قطع کرد. همونجور که گوشی رو گوشم چسبونده بودم و به بوق های آزادش گوش می دادم به این فکر کردم که:
_چی شد؟ قتل؟ زنجیره ای؟ قاتل زنجیره ای با قتل های زنجیره ای؟ من؟ یعنی من باید این پرونده رو حل کنم؟ بالاخره شورای مرکزی بهم اعتماد کردن؟ باورم نمیشه...
همینطور داشتم با خودم حرف می زدم که با صدای بوق ممتد گوشی اون رو سریع از گوشم دور کردم. آقای گلد... اهم! ببخشید، جکسون جلوم ایستاده بود و با چشم هایی که توش نگرانی و خنده موج میزد بهم زل زده بود. به چشم های سیاهش زل زدم که با خنده ی مهار نشده ای گفت:
_امیل؟ خوردی منو!
با این حرفش یه خودم اومدم و با خجالت نگاهم رو به پایین دوختم.
_خب حالا خانوم خجالتی! چی شده؟
دوباره یاد اتفاق چند لحظه پیش افتادم و با شور و هیجان و صدای بلند گفتم:
_بالاخره قبولم کردن! بالاخره قبولم کردن!
جکسون با خنده به بالا و پایین پریدن هام نگاه کرد. بعد از پنج دقیقه مثل کانگورو ها بالا و پایین پریدن بهم گفت:
_بعضی وقت ها باورم نمیشه که بیست و شش سال سن داری! تمام رفتار هایی که می کنی شبیه یه دختر هجده سالست!
یکم فکر کردم و با گستاخی به چشم هاش زل زدم و گفتم:
_مگه من دل ندارم؟ مگه دیوونه بازی فقط برای دخترای نوجوون ساخته شده؟
جکسون یکم فکر کرد و گفت:
_تا حالا اینقدر قانع نشده بودم!
با این حرفش به هم نگاه کردیم و هم زمان خندیدیم!
نگاهم به ساعت افتاد و به معنای واقعی برق از سه فازم پرید!
خوبه آقای جیمز گفت که سریع برم به سازمان مرکزی... با یاد آوری این قضیه، بدو بدو به سمت اتاقم رفتم و درب رو بستم. کمد رو باز کردم و یه تاپ مشکی و شلوار مشکی به همراه یه کت قرمز پوشیدم. کفش های اسپورت قرمز و مشکی ام رو از توی کمد برداشتم و به سمت درب اتاق یورش بردم. با عجله در رو باز کردم و بدون توجه به نگاه های متعجب ساموئل و جکسون که انگار قبل از بیرون اومدن من در حال صحبت کردن بودن، از خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم. همینطور که با سرعت بالا صد و بیست تا به سمت سازمان می روندم آهنگ مهتاب، از بتهوون رو گذاشتم. این آهنگ اصلا مناسب این سرعت رانندگی من نبود ولی با این حال...
به سازمان که رسیدم سریع زدم رو ترمز که با این کارم نگاه چند نفری به سمتم کشیده شد. بعد از پارک کردن ماشین به سمت در سازمان رفتم و رو به نگهبان کارت شناساییم رو نشون دادم. با دیدن کارتم سریع در رو برام باز کرد. تند از روی پله ها به سمت طبقه ی سوم که دفتر مدیر سازمان بود رفتم. تا رو در روی درب اتاق ایستادم نگاهم سمت آسانسور کشیده شد؛ آه پر حسرتی کشیدم و درب رو باز کردم. با قدم های سریع خودم رو به منشی که پشت به من رو به پنجره ایستاده بود رسوندم و گفتم :
_سلام خانم. می تونم برم داخل؟
 

tara.gn

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/9/17
ارسال ها
135
لایک ها
2,403
امتیاز
11,503
محل سکونت
قـــَــبـیـــله ی دِگـــَـــران
#19
پست بیستم
دختر نوجوانی که بهش نمی خورد بیش تر از هفده سال داشته باشه، همونطور که موهای لخت و قهوه ای رنگش رو به زیر شالی که به سر کرده بود فرو می برد ،با لحنی به ظاهر دوستانه گفت:
_وقت قبلی داری عزیزم؟
یکم صبر کردم. وقت قبلی داشتم؟ نه! پس چی بگم؟ با استرس گفتم:
_من امیلی آدامز از سازمان بخش شرقی شهر هوستون هستم.
منشی با معرفی کردن خودم سریع من رو به سمت اتاقی که حدس میزنم اتاق کنفرانس ها باشه راهنمایی کرد. در حین حرکت گفت:
_وای دختری چقدر دیر کردی! آقای موریس خیلی وقته که منتظره!
با دهن باز به دختری که چند لحظه پیش فقط غرور توی چشم هاش بود حالا فقط نگرانی مهربونی رو می شد از چشم هاش خوند نگاه کردم. به در اتاق که رسیدیم با لبخند مهربون و با نمکی نگاهم کرد و گفت:
_موفق باشی امیلی!
و بدو بدو به سمت میز برگشت. با خودم گفتم:
_خدا به دادم برسه!
آروم ضربه ای به در زدم و با شنیدن صدای محکمی از پشت در که میگفت بفرمایید، وارد اتاق شدم.
بدون توجه به اینکه فضای اتاق چطوریه نگاهی به رئیس شورا انداختم که با ریز بینی بهم خیره شده بود. سرم رو پایین انداختم و با استرس سلام زیر لبی گفتم.
گفت:
_سلام خانم آدامز! لطفا از این به بعد به موقع به سازمان بیایید. امروز هم فقط به یه دلیل چیزی بهتون نمیگم، اون هم اینه که هنوز سرهنگ نیومدن.
در حالی سرم رو آروم آروم بالا می آوردم، با صدایی که سعی کردم محکم باشه گفتم:
_عذر من رو بپذیرید قربان. دیگه تکرار نمیشه!
آقای موریس با لبخندی که رضایتش رو نشون میداد بهم نگاه کرد و بعد گفت:
_خب! نمی دونم که آقای جیمز تا چه حدی به تو درباره ی پرونده و کار جدید خبر اطلاعات داده.
یکم مکث کرد و با من که با چشم های گرد شده بهش خیره شده بودم نگاه کرد. کاملا معلوم بود که خنده اش گرفته و سعی در کنترلش داره! ولی... ولی اون چی گفت؟ شغل جدید؟ من؟ وای خدا به همون اندازه که دیروز شوکه شدم امروز هم همون بساط رو دارم؟ هی نمیگی، نمیگی، بعد می زاری یهویی می گی! آخه اینم رسمشه؟
با صدای آقای موریس با خودم اومدم. بهم گفت:
_امیلی! از این به بعد، توی این سازمان کار میکنی...
چند لحظه مثل سکته ای ها به آقای موریس چشم دوختم بعدش با شوقی وصف نا پذیر شروع به بالا و پایین پریدن کردم. آقای موریس با دهن باز فقط به دیوونه بازی های من نگاه می کرد.
بعد از اینکه حسابی انرژی تخیلیه کردم آروم و باوقار ایستادم.
آقای موریس با خودش اومد و صداش رو صاف کرد و بلند گفت:
_ نوشه!
بعد از چند لحظه همون منشی نوجوون در رو باز کرد و گفت:
_بله رئیس؟
آقای موریس گفت:
_نوشه جان! خانم آدامز رو به اتاقش برسون. تا فردا تمام وسایلش به اینجا انتقال پیدا میکنه.
نوشه با لبخند به من نگاه کرد و چشم زیر لبی به آقای موریس گفت.
 
بالا