قفسه کتاب _معمای آرومونت‌ | آلفرد هيچكاك‌_

ASaLi_Nh8ay

کاربر خبره
کاربر خبره
عضویت
7/18/18
ارسال ها
9,643
امتیاز
78,373
سن
17
محل سکونت
خیآبآنِ بَهآر| کُوچِه اُردیبهِشت| پِلآکِ 1
1580413204784.png


آلفرد هیچکاک، فیلمساز پرآوازه و صاحب سبک، در کنار فعالیت‌های سینماییش به ادبیات پلیسی و جنایی نیز می‌پرداخت. او نویسندگان جوان و بااستعداد زیادی را کشف کرد و با تشویق و تلاش پیوسته خود به معرفی آثار آن‌ها به جهانیان همت گماشت. داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک علاوه بر بهره‌مندی از فضای پلیسی، از عنصر دلهره و تعلیق که ویژگی آثار اوست نیز بهره می‌گیرد. برخی از این داستان‌ها را هیچکاک خود نوشته و برخی را از میان نوشته‌های نویسندگان جوان و گمنام انتخاب کرده و در مواردی دستمایه فیلمنامه‌هایش قرار داده است. مجموعه داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک موفقیتی باور نکردنی در سراسر جهان به دست آورد. عناوین داستان‌های کتاب عبارت است از: معمای آرومونت، یک شوخی برای خندیدن تا حد مرگ، انگار دود شد و به هوا رفت، مراقب باشید این مرد خطرناک است، چشم خائن، یک تیر و دو نشان، نامه‌رسان، مثل یک هنرپیشه، آخرین ایستگاه، دست درازی، هرروز یک دسته گل.



بخشی از کتاب معمای آرومونت‌

پیشگفتار
آلفرد جوزف هیچکاک، سومین فرزند ویلیام هیچکاک، تاجر میوه، در ۱۳ اوت ۱۸۹۹ در لیتون استون نزدیک لندن به دنیا آمد.
هشت ساله بود که با خانواده اش به لندن نقل مکان کرد. در یازده سالگی به کالج سنت ایگناتیوس در استنفورد هیل لندن رفت و سه سال در آنجا به تحصیل پرداخت. پس از اتمام کالج در چهارده سالگی، در برخی از کلاسهای شبانه دانشگاه لندن شرکت می کرد. آلفرد پدرش را در ۱۹۱۴ از دست داد و یک سال بعد کارمند شرکت سیمکشی و تلگراف هنلی شد. اولین داستان کوتاهش به نام گاز در ژوئن ۱۹۱۹ به چاپ رسید.
یک سال بعد او در شرکت فیلمسازی آمریکایی Famous Players Laskeyکه در لندن فعالیت می کرد، داوطلب کار شد و به عنوان طراح بخشی از تیتراژ به استخدام در آمد.
هیچکاک سینما را از استادانی همچون جرج فیتس مورس آموخت. در ۱۹۲۲ به طرز غیرمترقبه ای کارگردانی فیلم خانم پی بادی به او محول شد. وی در جریان ساخت فیلم گارد سیاه در برلن با سینمای اکسپرسیونیستی آلمان آشنا شد.
در ۱۹۲۶ با آلما لوسی رویل ازدواج کرد و یک سال بعد دخترش، پاتریشیا آلما، به دنیا آمد.
او در ۱۹۲۸ فیلم Black mail را بر اساس فیلمنامه ای از خودش کارگردانی کرد که یک سال بعد به عنوان نخستین فیلم ناطق انگلیسی روی پرده رفت. در ۱۹۳۸ به امریکا رفت و فیلم مهمانخانه جامائیکا را برای دیوید او. سلزنیک کارگردانی کرد. او در امریکا با توماس مان و ارنست همینگوی آشنا شد. در پاییز ۱۹۳۹ او ساخت ربکا را آغاز کرد و در ۱۹۴۴ دو فیلم کوتاه برای حمایت از نهضت مقاومت فرانسه ساخت.
اولین فیلم رنگی هیچکاک به نام طناب در ۱۹۴۸ تولید شد. وی برای قتل با « م » تماس بگیر و پنجره رو به حیاط پشتی را در ۱۹۵۳، مردی که زیاد می دانست را در ۱۹۵۵، سرگیجه را در ۱۹۵۷ و پرندگان را در ۱۹۶۲ کارگردانی کرد.
دانشگاه کالیفرنیا در ۱۹۶۸ به هیچکاک دکترای افتخاری اهدا کرد. همچنین در ۱۹۷۲، او موفق به دریافت دکترای افتخاری از دانشگاه کلمبیا و نیز جایزه کره طلایی گردید.
وی در اواخر دهه هفتاد از ضعف و خستگی در رنج بود و قلبش نیز با او یاری نمی کرد.
آلفرد هیچکاک در صبح روز ۲۰ آوریل ۱۹۸۰ به عارضه تنگی نفس درگذشت.
معمای آرومونت
تابستان ۱۹۳۶ با او آشنا شدم. اسم عجیب و غریبی داشت؛ باک ماستر گیلون. دو سال بود که سرپرست و ناظر زندان آرومونت بودم. این زندان را بالای تپه ای در پنج کیلومتری شمال آرومونت ساخته بودند. از آن بالا دشتی وسیع و رودخانه ای کوچک دیده می شد و چشم انداز زیبایی داشت. زندان، برای کارمندان خوابگاه نداشت. برای همین مجبور شده بودم در دهکده اتاقی اجاره کنم. خانه ام فاصله چندانی با مهمانخانه آیریش نداشت. من و گیلون به خاطر علاقه ای که به قهوه و بازی با دارت داشتیم، در این مهمانخانه با هم آشنا شدیم.
گیلون مثل اسمش آدم عجیبی بود. سی سالی سن داشت. ریزنقش و باریک بود و یکی از چشمهایش هم مصنوعی بود. سبیلهای آویزانی داشت. ساعتی با زنجیر بلند در جیب جلیقه اش می گذاشت و کلاهی چهارخانه سرش می کرد. همیشه کتابچه یادداشت کلفتی همراهش بود که دائم چیزهایی در آن یادداشت می کرد. مردی فهمیده و درس خوانده بود. صدها داستان هیجان انگیز می دانست که با بازگو کردنشان هرکسی را مبهوت می کرد. همیشه هم پول کافی در جیب داشت. در یک پانسیون در وسط ده زندگی می کرد و می گفت که برای چند مجله و روزنامه داستان می نویسد. البته حرف بیشتری در این مورد نمی زد و از صحبت درباره کارش اکراه داشت.
در مورد خودش هم چیزی نمی گفت و وقتی صحبت به مسائل شخصی کشیده می شد با مهارت موضوع را عوض می کرد. لهجه نداشت و به همین خاطر حدس می زدم در امریکا به دنیا آمده باشد. آن طور که از صحبتهایش برمی آمد آدمی بود دنیادیده که خیلی جاها رفته است. تا وقتی زنده ام این مرد عجیب و بی نظیر را فراموش نخواهم کرد؛ مردی که فقط برای مدتی کوتاه در آن سالهای دور دوست من بود. آیا می توان در وجود انسانی معمایی یافت و از آن حیرت کرد؟ آیا چیزهایی که طبیعی و اتفاقی به نظر می رسند هم می توانند شکلی ماوراءطبیعی داشته باشند؟ این سوالات سالهای متمادی روح مرا می آزرد؛ به خصوص از وقتی من و گیلون در یک ماجرای جنایی پیچیده و وحشتناک درگیر شدیم.
همه چیز از روز شانزدهم سپتامبر ۱۹۱۶ آغاز شد؛ از روزی که باید در زندان آرومونت قاتلی محکوم به مرگ، به دار آویخته می شد.
کمی پیش از ظهر ناگهان آسمان تیره و تار شد و غرش رعد آرامش اطراف را به هم زد. صاعقه ها یکی بعد از دیگری با هیاهوی رعد در هم می آمیخت. انگار با هر رعد و برقی بمبی نزدیک زندان منفجر می شد.
هنگام اعدام یک زندانی همیشه دلم می گرفت و غصه جانم را پر می کرد. آن روز، طوفان این غم و غصه را دو چندان کرده بود.
اوایلِ بعد از ظهر را پشت میز تحریر و با نگاه کردن به آسمان و شنیدن تیک تاک آزاردهنده ساعت دیواری سپری کردم. دلم می خواست مراسم اعدام زودتر تمام شود و ساعت هشت با گیلون به کافه آیریش بروم و با خوردن قهوه و بازی با دارت سرگرم شوم. ساعت ۳، دو نفر که میل داشتند شاهد مراسم دار زدن قاتل باشند، وارد شدند. آنها را به اتاق انتظار فرستادم و یادآور شدم که منتظر باشند تا صدایشان بزنند. بارانیم را پوشیدم و راجرز معاون زندان را هم با خودم بردم. میل نداشتم تنها به محل اعدام بروم. مراسم اعدام در عمارتی آجری اجرا می شد، عمارتی با سقف شیروانی که بین کارگاههای ریسندگی و آهنگری زندان قرار داشت. فانوسهایی که از تیرهای سقف و روی دیوارها آویزان کرده بودند جایگاه شهود را روشن می کرد. دیوار شمالی عمارت، به سلول تیس دیل منتهی می شد. او پنج روز تمام در آنجا منتظر روز مرگش مانده بود. در جلوی آن دیوار، چوبه دار قرار داشت. تیس دیل، جنایتکاری سنگدل و خطرناک بود که در ماجرای یک سرقت ناموفق در پایتخت، سه نفر را با نهایت بی رحمی به قتل رسانده بود. در تمام مدت یک ماهی که در زندان بود هیچ وقت ندیده بودم که احساس ندامت کرده باشد. معمولاً نسبت به آنانی که در دوره مسئولیت من محکوم به اعدام می شدند، احساس همدردی می کردم؛ ولی در مورد تیس دیل به نظرم می رسید که طولانی شدنِ عمرش نتیجه ای جز ضرر ندارد.

وقتی شب گذشته به ملاقاتش رفتیم تا آخرین تقاضایش را بپرسیم و بدانیم که آیا میل دارد کشیش برایش خبر کنیم یا نه، همه ما را به باد ناسزا گرفت و یکسره با فحشهای آبدارش قسم می خورد که در گور از ما انتقام خواهد گرفت.
 
بالا