سلام نویسنده جونم
خواستم بگم این روزا انگار کاملا دارم حال نهال و پناه رو درک میکنم
سختترین قسمتش اینجاست که خود آدم میدونه داره کم کم تموم میشه
ولی انگار باید بگذره
مثل شعره که میگه به چشم دیدم که جانم میرود
اکه درست یادم باشه
کاش همه پایانا مثل رمانا بود
من عاشق قلمتم که واقعیت این حسا رو اینقدر واقعی مینویسی
خواستم بگم این روزا انگار کاملا دارم حال نهال و پناه رو درک میکنم
سختترین قسمتش اینجاست که خود آدم میدونه داره کم کم تموم میشه
ولی انگار باید بگذره
مثل شعره که میگه به چشم دیدم که جانم میرود
اکه درست یادم باشه
کاش همه پایانا مثل رمانا بود
من عاشق قلمتم که واقعیت این حسا رو اینقدر واقعی مینویسی
خیلییییی سلامتا باشی...
خودت عالیتری خوشگل من
و