دقیقا ... نمیدونی چنو دقیقه دیگه زندهای یا مرده ... حالا ک فعلا مثلا آتش بسه تا ببینیم چی میشه
آفرین دمت گرم واقعا ...
من ک پریشب از ترس اینکع نکنه برقا بره نتونم بنویسم یک روز کامل داشتم مینوشتم...نزدیک ۱۰ پارت شد، بعد شبش سرگیجه گرفته بودم
الانم سه روزه هرچی میخونم همون متن و ایراداش و نمیتونم در بیارم یک حالت گیجی دارم براش
دقیقا...روح و روانمون بهمریخته
.
.
اره میدونم ...ولی شرایط فرق داشت واقعا ترس افتاده بود ک نکنه نتونم بنویسم این فصل و اینا چون فصل مهمی بود. دیگه گرفتم پشتش وگرنه هیچوقت این همه نمینویسم
یک سوم اول رو نوشتم دو سوم مونده البته از اونجایی که پیش نویس رو کامل نوشتم رو دور بیفتم سه ماهه می تونم تمومش کنم و برسم به رمان جنایی جدیدم که در حال نوشتن پیش نویسشم
الهی همهمون بمونیم و به هدفامون برسیم :)
کیه که بدش بیاد...آره میفرستمش ولی باید ببینیم کی قبول میکنه کی نمیکنه و برای این موضوع نگرانم یکم
یکم قلمم بعضی جاها به خصوص اوایل رمان سنگینه میترسم برای اون بهم اوکی ندن یا یکسری مسائل درونی از لحاظ اعتقادی داره از اونا میترسم
حالا مال تو رو به خاطر خشک بودن فضای رمان و اینا گفتن ارتباط برقرار نمیکنن مال من و به خاطر سنگینی قلم ...خیلی سخته ویرایشش...بهش فکر میگنم میتونم بشینم گریه کنم
اره بعد ویرایش باید بفرستم بره تا ببینیم خدا چی میخواد
اره بدون نوشتن که نمیشه
ننویسیم هم مدام مغزمون دنبال ایده و پیرنگ برای نوشتن
آفرین دمت گرم واقعا ...
من ک پریشب از ترس اینکع نکنه برقا بره نتونم بنویسم یک روز کامل داشتم مینوشتم...نزدیک ۱۰ پارت شد، بعد شبش سرگیجه گرفته بودم
الانم سه روزه هرچی میخونم همون متن و ایراداش و نمیتونم در بیارم یک حالت گیجی دارم براش