خودمونو گول نزنیم!
سال ۹۳ واسه بازی والیبال از کرج میرفتیم تهران توو همین پارکا شرطی بازی کنیم. (کل زندگیم و دلخوشیم اون تایم والیبال بود)
اون روز رفتیم پارک پردیسان بازی با یه اکیپ دختر اشنا شدیم، در حدِ همین دو هفته سه هفته یه بار اگه مثلا میشد قرار میذاشتیم یه پارکی اینام اگه دلشون خواست بیان تماشا...
اونموقع فیسبوک خیلی بورس بود 😁 یکی از اینا پیام میداد اونجا بهم صحبت و درد و دل و از این حرفا.. یعنی کلا از خودشو خانوادشو این چیزا حرف میزد خیلی حرفایه عادی!
وضعشون خیلییی خوب بود با اینکه باباش ورشکست شد باز اومدن بهترین جایِ کرج خونه گرفتن. آدرس خونه ی مارم تقریبی داشت اومده بود از امیرانِ سر خیابونمون خرید کرده بود پیام داد که فلان روز اومدم خرید سمتتون کاش زنگ میزدم میومدی 😆
گذشت عید شد دقیقا شب دوم عید بود زنگ زد من اینجا کسی رو نمیشناسم بلدم نیستم بیا همین اطرافو نشونم بده منم رفتم .. چند ماهی بود ندیده بودمش منو دید کلی ذوق زده شد 😂😂 (کلا شاید مدلش اینطوری بوده!)
رفتیم همون اطرافو بهش نشون دادم که از این خیابون بری میرسی به این جا و از اونجا بری میخوری به فلان جا..
یه روز بهش گفتم ما دوستیم فقط چون بلد نیستی اینجارو من میام همین! واکنشِ خاصیم نشون نداد راستش😁
رفته رفته هعی پیامو زنگو قرارا بیشتر و بیشتر شد تا بخودمون اومدیم دیدیم عععع کارمون شده نشستن توو این کافه توو اون کافه که!🤣
به خودم گفتم هوی تو اصلا شرایطِ رابطه نداری اونم با این آدم! سریع تا وابستگی برات درست نشده دور شو. پیام دادم تینا من بدردت نمیخورم ادامه ندیم بهتره و از این قشر حرفا که پسرا برا توجیحِ نخواستنشون میزنن...
بعدش کلی اتفاقایه بدی افتاد نه اون دوستیه دوستی موند نه اون احترامایِ قبل پابر جا موند، نه رابطهِ واسمون رابطه شد!
علت و مقصرش من بودم، وضعِ مالی بد بود آقا جون. از اولشم نمیخواستم توو زندگیش باشم نیتیم نداشتم ولی از سمتِ اون شروع شد!
یه واقعیت همیشه هست: اینکه اصلا و هیچوقت ممکن نیست این دوتا جنس با هم دوستِ عادی بمونن، نشدنیه کلا! هر کیم گفت میشه با پشت دست بزنید توو دهنش😌
دیر و زود داره سوخت و سوز نداره، شک نکن😉
سال ۹۳ واسه بازی والیبال از کرج میرفتیم تهران توو همین پارکا شرطی بازی کنیم. (کل زندگیم و دلخوشیم اون تایم والیبال بود)
اون روز رفتیم پارک پردیسان بازی با یه اکیپ دختر اشنا شدیم، در حدِ همین دو هفته سه هفته یه بار اگه مثلا میشد قرار میذاشتیم یه پارکی اینام اگه دلشون خواست بیان تماشا...
اونموقع فیسبوک خیلی بورس بود 😁 یکی از اینا پیام میداد اونجا بهم صحبت و درد و دل و از این حرفا.. یعنی کلا از خودشو خانوادشو این چیزا حرف میزد خیلی حرفایه عادی!
وضعشون خیلییی خوب بود با اینکه باباش ورشکست شد باز اومدن بهترین جایِ کرج خونه گرفتن. آدرس خونه ی مارم تقریبی داشت اومده بود از امیرانِ سر خیابونمون خرید کرده بود پیام داد که فلان روز اومدم خرید سمتتون کاش زنگ میزدم میومدی 😆
گذشت عید شد دقیقا شب دوم عید بود زنگ زد من اینجا کسی رو نمیشناسم بلدم نیستم بیا همین اطرافو نشونم بده منم رفتم .. چند ماهی بود ندیده بودمش منو دید کلی ذوق زده شد 😂😂 (کلا شاید مدلش اینطوری بوده!)
رفتیم همون اطرافو بهش نشون دادم که از این خیابون بری میرسی به این جا و از اونجا بری میخوری به فلان جا..
یه روز بهش گفتم ما دوستیم فقط چون بلد نیستی اینجارو من میام همین! واکنشِ خاصیم نشون نداد راستش😁
رفته رفته هعی پیامو زنگو قرارا بیشتر و بیشتر شد تا بخودمون اومدیم دیدیم عععع کارمون شده نشستن توو این کافه توو اون کافه که!🤣
به خودم گفتم هوی تو اصلا شرایطِ رابطه نداری اونم با این آدم! سریع تا وابستگی برات درست نشده دور شو. پیام دادم تینا من بدردت نمیخورم ادامه ندیم بهتره و از این قشر حرفا که پسرا برا توجیحِ نخواستنشون میزنن...
بعدش کلی اتفاقایه بدی افتاد نه اون دوستیه دوستی موند نه اون احترامایِ قبل پابر جا موند، نه رابطهِ واسمون رابطه شد!
علت و مقصرش من بودم، وضعِ مالی بد بود آقا جون. از اولشم نمیخواستم توو زندگیش باشم نیتیم نداشتم ولی از سمتِ اون شروع شد!
یه واقعیت همیشه هست: اینکه اصلا و هیچوقت ممکن نیست این دوتا جنس با هم دوستِ عادی بمونن، نشدنیه کلا! هر کیم گفت میشه با پشت دست بزنید توو دهنش😌
دیر و زود داره سوخت و سوز نداره، شک نکن😉