چه زیبا بودی تو
و چه فروتنانه از مصیبتِ آرامش نجاتم دادی
پیش از تو هوا مرا میکشت
دعا منطق نداشت
روشنایی منطق نداشت
و من به امید دیدن یک خواب شفاف
شبها
با عینک میخوابیدم
دلتنگم
اما نه آنچنان که بخواهم برگردی
و آنقدر به دویدن فکر کردهام
که رویاهایم بوی اسب میدهند
با خودم حرف میزنم...
آیا دلت میگیرد
اگر از کشتیها بگویم که مرا زیر گرفتند؟
آیا دلت میگیرد
اگر بگویم آدم که میرود به کما
دعا کماثر میشود؟
تو دعا کن اما
دعا کن که دریا برگردد به رودخانهی خودش
و من برگردم به خانهی خودم
بهخاطر پادرد مادرم
بهخاطر سرگیجههای اوین سیگار
و شکستن تخمه در تنهایی
بهخاطر تنهایی...
جز این شاخههای شکسته
هیچ نسبتی با تو ندارم
تو آنقدر فروتنی که اگر باران ببارد گِل میشوی
چشمهایت مزار
و دستهایت پنجرهی فولاد -ملایم و غمگین-
شفاخانه اما دریا بود
که ماهی قرمز را کشت
در زیارت
چنان دردی مرا نشانه گرفت
که سالها
با بالههای گچگرفته شنا میکردم
و طوری سرد بودم که اگر کسی...