اون دیالوگ اولین برخوردم با درویش بود. حس میکنم منم قراره دوستش داشته باشم. ولی یه ذره یواش میگیرم حرفاشو. مثلا روز بعد.
هفت کور هستن توی داستان. ولی نمیدونم کدوم بخش منظورته.
خب خوبه. نیتم هم همین بوده.. ولی بازم ناراحتم که نامتناهی نیست.
منم همینطووور
خلاصه اسفند دود کن برای خودت.
حتماااا
تا اینجا دوستش داشتم.. چند شبه قبل از خواب چند صفحه میخونم، پس خیلی سریع پیش نمیرم.
اینطوریه که در طول روز یهو رندوم یاد تیکههای مختلفش میوفتم و بهش فکر میکنم. مثل اون حرف درویش. از این جهت دوستش دارم، خوندن کتابهای اینطوری خوش میگذره.
پرنور.
خب کاش حداقل بیشتر مینوشتم ذخیره...
البته که تو گفتی.. چون تو گفتی دارم میخونم. بقیهشون رو هم میخونم یواش یواش.
خب پس خوبه. پیشاپیش خسته نباشی. فردا که سبکی استراحت و چایی یادت نره.
هیحیییی
اتفاقا این چند روز داشتم فکر می کردم آیا بازم از بطری چیزی باز کردی یا نه. ولی روم نشد بپرسم ازت.
چی نوشته بود؟
امروز کلا روز ساکتی بود...
درویش به او نگاهی انداخت. «جوان! آدمی که تند راه بره حکما باید تند راه بره. اما حکم آدمی که آهسته راه بره معلوم نیست. باید تند راه بره؟ یا باید آهسته راه بره؟»
- من او، رضا امیرخانی
اول فکر کردم رهاست.
سلام بهت. اول از همه خیلی کار خوبی کردی و خوشحالم کردی با پیامت.
توگوش؟ بعد من رفتم پول اشتراک ملودیفای دادم.
حتما باید از این بند بیشتر گوش بدم.. این یه دونه یه وایب خاصی داشت (درست مثل همهی چیزهایی که تو میفرستی) همزمان هم جدید بود، هم آشنا. یهطوری که انگار قبلا...