کد رمان: 5749
ناظر: @پرینز
خلاصه:
ما ناجی بودیم ولی آنها ما را به چشم یک دشمن میدیدند، افرادی که قلب هایشان مانند وجود شان به رنگ سیاهی شب بود! و نقاب های نقرهای رنگشان که به خون آغشته بود ما را مانع از دیدن شان میکرد، ولی ما دختران کنجکاو و جسوری بودیم که به دنبال دیدن آن چهرههای شیطانی...