جوجه کوچولو بیحال و مریض افتاده بود روی زمین
دوستش مرده بود
خون کف لونهاشون رو پوشیده بود
نه آب میخورد نه غذا
نفس کشیدنش رو به سختی میشد فهمید
خواهرم با گریه تنهاش گذاشت و رفت
میگفت طاقت نداره توی اون حال مردنش رو ببینه
مامان جوجه رو تو یک پارچه گرم پیچید
نوک جوجه رو باز کرد با قاشق و سرنگ بهش آب و دارو داد
نون خشک کرد و پودر کرد و با دونه قاطی آب کرد و به خوردش داد
جوجه کوچولو بزرگ شد
جوجه کوچولو الان کلی جوجه کوچولو داره
مرز بین تبدیل شدن جوجه کوچولو به یک خاطره بد و کلی خاطره خوب
وابسته به ناامید شدن ما بود
ناامید شدن یا نشدن توی نقطهای که مطمئن نیستی ادامه دادن نتیجهای داشته باشه یا نه.
نجنگیدن واسه چیزی که میتونست برامون خوب باشه و ما از ترس دیدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.