- نویسنده موضوع
- #1
این داستان ترسناک که میخوام براتون بگم از زبون آقا عبادا... گفته شده که بدلیل شرایط کاری که توی شهرستان داشته شبا دیر وقت میرفته خونه و اتفاقی ی شب قرار بوده بعد از کار برادر زن خودشو برسونه خونه. پس بعد از اینکه برادرزنش میاد پیشش، باهم به سمت خونه میرفتن و حرف میزدن. وقتی به در خونه میرسن سلطان (برادرزن آقا عبادا...) وارد خونه میشه و آقا عبادا... تنها برمیگرده به سمت خونه خودشون. چند قدمی از خونه دور نشده بوده که میبینه سر کوچه سلطان تکیه داده به دیوار و داره لبخند میزنه.
هرچی صدا میزنه سلطان سلطان ..... انگار نه انگار تا اینکه میفهمه جریان از چه قراره و اونی که داره میبینه اصلا سلطان نیست و سریع اونجا رو ترک میکنه و میره سمت خونه. این داستان رو آقا عبادا... برای پسرش کیومرث نقل کرده...
هرچی صدا میزنه سلطان سلطان ..... انگار نه انگار تا اینکه میفهمه جریان از چه قراره و اونی که داره میبینه اصلا سلطان نیست و سریع اونجا رو ترک میکنه و میره سمت خونه. این داستان رو آقا عبادا... برای پسرش کیومرث نقل کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.