- ارسالیها
- 2,141
- پسندها
- 5,505
- امتیازها
- 28,973
- مدالها
- 16
- نویسنده موضوع
- #1
داستان از اونجایی شروع میشه که من الان سی سال دارم.حدود بیست سال پیش که تقریبا بچه بودم یک شوهر عمه داشتم که آدم خوبی بود و بسیار متدین اون صاحب یک حمام عمومی بود.که کنار خانه اش بود.شبها همه وقت پسر عمه هام می گفتند،از داخل حمام صدا میاد و می ترسیدند،هر وقت از شوهر عمه ام سوال میکردیم فقط میخندید.
تا اینکه یک شب یکی از پسر عمه هام دنبال همون شوهر عمه ام میرن داخل ورودی حمام تا وارد میشه میشنون که سر و صدای زیادی میاد همون طور که میرفته خودش گفت بچه ها جن ها رو دیدم که توی یک صف داشتند حرکت می کردند میگفت زرد رنگ بودند تا این صحنه رو دیده خیلی ترسیده بعدش حاجی هر دفعه یک بسم الله می گفته غیب میشدند.دوباره ظاهر میشدند.
از ترس غش میکنه و حاجی اونو میاره خونه. از اون به بعد دیگه...
تا اینکه یک شب یکی از پسر عمه هام دنبال همون شوهر عمه ام میرن داخل ورودی حمام تا وارد میشه میشنون که سر و صدای زیادی میاد همون طور که میرفته خودش گفت بچه ها جن ها رو دیدم که توی یک صف داشتند حرکت می کردند میگفت زرد رنگ بودند تا این صحنه رو دیده خیلی ترسیده بعدش حاجی هر دفعه یک بسم الله می گفته غیب میشدند.دوباره ظاهر میشدند.
از ترس غش میکنه و حاجی اونو میاره خونه. از اون به بعد دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.