کتاب کودکانه کتاب کودکانه | مایا و معمای کوکی‌های ضد جاذبه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1

داستان کودکانه مایا و معمای کوکی‌های ضد جاذبه​

داستان کودکانه مایا و معمای کوکی‌های ضد جاذبه


بیکر پات، الفِ پیر و مهربان، با یک اشتباه کوچک در پختن کوکی‌های جادویی، بابانوئل و گوزن‌هایش را به آسمان فرستاد! حالا آن‌ها مثل بادکنک در هوا معلق هستند و مایا، دختر باهوشی که عاشق علم است، باید راهی برای بازگرداندن آن‌ها به زمین پیدا کند.
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
در دورترین نقطه‌ی قطب شمال، جایی که برف‌ها مثل شکر می‌درخشند و هوا همیشه بوی پشمک می‌دهد، کارگاه بابانوئل غرق در شادی و تکاپو بود. «بیکر پات»، پیرمرد مهربانی که کلاه سرخی به سر داشت، توی آشپزخانه مشغول بود. او مسئول پختن خوشمزه‌ترین شیرینی‌های دنیا برای الف‌ها و گوزن‌ها بود.

بیکر پات همان‌طور که با قاشق چوبی‌اش توی کاسه می‌چرخاند، زیر لب آواز می‌خواند. تق‌تق! قاشق را به لبه‌ی کاسه زد و با خودش گفت: «امسال باید یه میان‌وعده‌ی خیلی خاص درست کنم! بابانوئل و گوزن‌ها کلی کار دارن و نباید زود خسته بشن.»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
پیرمرد در حال آشپزی

او دنبال شکر قهوه‌ای می‌گشت اما چون عینکش را روی میز جا گذاشته بود، چشم‌هایش خوب نمی‌دید. دستش را دراز کرد و اشتباهی یک کیسه‌ی درخشان را برداشت که رویش با خط ریز نوشته شده بود: «گردِ ستاره‌های دنباله‌دار»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
پیرمرد چشم هایش نمی‌بیند

بیکر پات با لبخند گفت: «اوه، حتماً این پودر جادویی به اونا سرعت جت میده!» و تمام کیسه را توی خمیر کوکی ریخت. ناگهان خمیر شروع کرد به درخشیدن و صدای عجیبی مثل «هیسسسس» از آن بلند شد.

یک ساعت بعد، بوی دارچین و زنجبیل تمام کارگاه را پر کرد. بابانوئل و ۹ گوزنش، هر کدام یک کوکی داغ و ترد خوردند. اما هنوز آخرین تکه‌ی شیرینی را قورت نداده بودند که اتفاق عجیبی افتاد. «ووووش!»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
پاهای رودولف، گوزن پیشرو، ناگهان از زمین کنده شد. بابانوئل که از تعجب چشمانش گرد شده بود، فریاد زد: «اوه عزیزم! چه اتفاقی داره می‌افته؟»

بابانوئل و گوزن‌ها در حال معلق شدن هستن

بیکر پات با دهان باز دید که بابانوئل مثل یک بادکنک بزرگ هلیومی به سقف چسبیده است! گوزن‌ها هم میان زمین و آسمان معلق بودند و پاهایشان به هم گره خورده بود. بابانوئل در حالی که سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، خندید و گفت: «بیکر پات! فکر کنم با اون کوکی‌ها جاذبه رو از کار انداختی!»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
کمی آن‌طرف‌تر در شهر، مایا در اتاق خوابش در طبقه‌ی دوم، پیژامه‌ی خوشگلش را پوشیده بود. او عاشق ستاره‌ها و کتاب‌های علمی بود. مایا داشت آماده می‌شد که بخوابد که ناگهان صدای عجیبی شنید: «تق… تق… تق.» انگار کسی داشت به شیشه‌ی پنجره ضربه می‌زد.

مایا پرده را کنار زد و از چیزی که می‌دید، نزدیک بود از حال برود! او آرام زیر لب گفت: «مامان! بابا! نه… اونا خوابن، باور نمی‌کنن چی دارم می‌بینم!»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پشت پنجره، بابانوئل و سورتمه‌اش در هوا غوطه می‌خوردند. ریش‌های سفید و بلند بابانوئل در هوا پخش شده بود و گوزن‌ها طوری دست و پا می‌زدند که انگار دارند توی یک استخر نامرئی شنا می‌کنند.

مایا بابانوئل رو میبینه

بابانوئل با صدای بلند و خنده گفت: «سلام مایا! ما یه مشکل فنیِ خیلی سبک داریم! کوکی‌های امسال جاذبه رو از ما گرفتن و حالا نمی‌تونیم روی پشت‌بام‌ها فرود بیاییم تا هدیه‌ها رو به بچه‌ها بدیم.»
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
مایا یاد درس علوم هفته‌ی پیش افتاد. معلم‌شان گفته بود که زمین مثل یک آهن‌ربای بزرگ ما را به سمت خودش می‌کشد و برای ماندن روی زمین، باید سنگین باشیم. مایا فریاد زد: «نگران نباشید بابانوئل! من می‌دونم چطور دوباره شما رو به زمین برگردونم! علم به ما کمک می‌کنه.»

مایا مثل یک موش کوچک و بی‌صدا، روی نوک انگشتان پایش از پله‌ها پایین رفت و به گاراژ رسید. او دو وزنه‌ی ورزشی سنگین پدرش و چند وزنه‌ی مچی کوچک را پیدا کرد. آن‌ها را توی سبد اسباب‌بازی‌هایش ریخت و با تمام توانش به بالا کشید. «هوف… هوف…» نفس‌نفس می‌زد اما خوشحال بود که می‌تواند کمک کند.
[IMG alt="مایا وزنه‌ها رو داخل سبد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
مایا وزنه‌ها رو به بابانوئل میده

او با احتیاط وزنه‌های مچی را به پاهای بابانوئل بست. بعد با یک طناب محکم، وزنه‌های سنگین را به افسار گوزن‌ها وصل کرد. به محض بستن آخرین وزنه، سورتمه کمی لرزید و آرام‌آرام، مثل کشتی‌ای که لنگر می‌اندازد، پایین رفت و روی برف‌های پشت‌بام نشست. «تِپ!» صدای نشستن سورتمه بلند شد.
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر تالار خانواده
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,542
پسندها
15,899
امتیازها
54,873
مدال‌ها
28
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
بابانوئل با شادی فریاد زد: «هوهوهو! مایا، تو با دانش خودت، کریسمس رو نجات دادی!» او از توی کیسه‌اش یک نشان درخشان بیرون آورد و روی سینه‌ی مایا زد که رویش نوشته شده بود: «مهندس ارشد قطب شمال»
بابانوئل از مایا تشکر میکنه

مایا در حالی که برای آن‌ها دست تکان می‌داد تا دور شوند، لبخندی زد. او فهمید که برای حل کردن جادویی‌ترین مشکلات، گاهی فقط به کمی فکر کردن و دانش نیاز است.

منبع: موشیما
 
امضا : .Mobina.
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا