- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
سایهای که اسمم را میدانست
خانهی مادربزرگ بعد از مرگش سه سال خالی مانده بود؛ خانهای در روستایی که مه، مثل روسری سفید بیانتها، هر صبح روی شانهی درختها مینشست. وقتی کلید را چرخاندم، در با نالهای باز شد که انگار نفس حبسشدهای آزاد شده باشد. بوی نم و گل محمدی خشک، که مادربزرگ همیشه لای قرآن میگذاشت، در هوا پیچید.
آمده بودم خانه را بفروشم.
اما خانه انگار برای من نقشهای داشت.
شب اول، برق رفت. شمعی روشن کردم و در هال نشستم. ساعت دیواری قدیمی، همان که پاندولش شبیه اشک بود، آهسته تاب میخورد. تیک… تاک… تیک… تاک… ریتمش نامنظم شد.
از اتاق خواب مادربزرگ صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
فکر کردم گربه است. اینجا همیشه گربههای ولگرد بودند.
بلند شدم. راهرو تاریکتر از آن بود که...
خانهی مادربزرگ بعد از مرگش سه سال خالی مانده بود؛ خانهای در روستایی که مه، مثل روسری سفید بیانتها، هر صبح روی شانهی درختها مینشست. وقتی کلید را چرخاندم، در با نالهای باز شد که انگار نفس حبسشدهای آزاد شده باشد. بوی نم و گل محمدی خشک، که مادربزرگ همیشه لای قرآن میگذاشت، در هوا پیچید.
آمده بودم خانه را بفروشم.
اما خانه انگار برای من نقشهای داشت.
شب اول، برق رفت. شمعی روشن کردم و در هال نشستم. ساعت دیواری قدیمی، همان که پاندولش شبیه اشک بود، آهسته تاب میخورد. تیک… تاک… تیک… تاک… ریتمش نامنظم شد.
از اتاق خواب مادربزرگ صدای کشیده شدن چیزی روی زمین آمد.
فکر کردم گربه است. اینجا همیشه گربههای ولگرد بودند.
بلند شدم. راهرو تاریکتر از آن بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.