داستان داستان|جنگل بی نام

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 8
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
جنگلِ بی‌نام

هیچ‌کس در روستای ما اسمِ واقعیِ آن جنگل را نمی‌گفت.
همه فقط می‌گفتند: **جنگل**.
با تأکید، با مکث، با نگاهی که انگار چیزی پشتِ پلک‌ها پنهان می‌مانْد.

می‌گفتند هرکس بیش از سه بار واردش شود، دیگر همان آدمِ اول نیست.
می‌گفتند درخت‌هایش راه را عوض می‌کنند.
می‌گفتند شب‌ها صدایِ بچه‌ای از لابه‌لایِ تنه‌ها شنیده می‌شود که گریه نمی‌کند… **فقط صدا درمی‌آورد، درست مثل تقلیدِ انسان**.

من به این حرف‌ها می‌خندیدم.
تا وقتی که مادرم ناپدید شد.

---

### ۱) آخرین مسیر

آن روز، مادرم گفت برای جمع‌کردنِ گیاهان دارویی می‌رود.
سبدِ حصیری‌اش را برداشت و از خانه زد بیرون.
من پشتِ پنجره ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم که از میانِ زمین‌های خیس، به سمتِ جنگل می‌رفت.
هوا ابری بود و مه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا