- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
هوا تاریک بود و باد زوزهکشان از لای پنجرههای قدیمی میآمد. سارا، که تنها در خانه بود، سعی میکرد با خواندن کتاب، ترسش را پنهان کند. ناگهان صدای خشخش آرامی از انتهای راهرو شنید. قلبش فرو ریخت. مطمئن بود که تنهاست. صدا نزدیکتر شد. مثل کشیده شدن چیزی روی زمین. سارا کتاب را انداخت و با پاهای لرزان به سمت اتاقش دوید. در را قفل کرد و پشت آن نفسنفس زد. صدای ضربههای آرامی به در خورد. نه ضربه، بلکه خراشیدن. انگار کسی با ناخنهایش روی چوب میکشید. سارا چشمانش را بست و دعا کرد. دیگر صدایی نیامد. سکوت سنگینی حکمفرما شد. اما وقتی چشمانش را باز کرد، سایهای سیاه و کشیده را دید که زیر در نفوذ کرده بود.
نویسنده:فائزه کاظمی پور
نویسنده:فائزه کاظمی پور