- تاریخ ثبتنام
- 10/7/21
- ارسالیها
- 2,617
- پسندها
- 27,514
- امتیازها
- 53,373
- مدالها
- 32
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
گزارش شماره ۴
“من ساعت ۳:۳۰ دقیقه از خواب بیدار شدم. شمع رو روشن کردم و به استودیو رفتم. خواهرم از وضعیت من کاملاً آگاه بود. صندلیها تو فضای بین قفسههای خیلی بزرگ چیده شده بودن. نشستم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل داشته باشم. توجه داشته باشید که من فوبیای تاریکی دارم. برای همین با نور کمی که از شمع ساطع می شد احساس بسیار خوبی داشتم. بعد از مدتی از سمت راستم صدای گریه شنیدم. یه نفر مثل وقتی که به کسی به خاطر غر زدن زیادیش توهین میکنید، گریه میکرد. بلافاصله از سمت چپ صدایی رو شنیدم که به سمت راستیه میگفت: «بس کن!» بعدش سمت راستیه با یه صدای خیلی اذیت کننده جیغ زد و گفت: «بیا اینجا و منو وادار کن جیغ کشیدنمو متوقف...
“من ساعت ۳:۳۰ دقیقه از خواب بیدار شدم. شمع رو روشن کردم و به استودیو رفتم. خواهرم از وضعیت من کاملاً آگاه بود. صندلیها تو فضای بین قفسههای خیلی بزرگ چیده شده بودن. نشستم و سعی کردم اوضاع رو تحت کنترل داشته باشم. توجه داشته باشید که من فوبیای تاریکی دارم. برای همین با نور کمی که از شمع ساطع می شد احساس بسیار خوبی داشتم. بعد از مدتی از سمت راستم صدای گریه شنیدم. یه نفر مثل وقتی که به کسی به خاطر غر زدن زیادیش توهین میکنید، گریه میکرد. بلافاصله از سمت چپ صدایی رو شنیدم که به سمت راستیه میگفت: «بس کن!» بعدش سمت راستیه با یه صدای خیلی اذیت کننده جیغ زد و گفت: «بیا اینجا و منو وادار کن جیغ کشیدنمو متوقف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
