نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

دنباله دار بنویس برام..

  • نویسنده موضوع amrouje
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها 783
  • کاربران تگ شده هیچ

amrouje

کاربر انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
445
پسندها
17,773
امتیازها
39,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
به چهل سالگیت فک کن وقتی لب پنجره وایسادی و به بیرون نگاه میکنی
چی میبینی؟
به چی فک میکنی؟
هوا چجوریه؟
هوای دلت؟
بنویس.
 
امضا : amrouje

Vαмpιre

کاربر انجمن
سطح
4
 
ارسالی‌ها
256
پسندها
6,292
امتیازها
22,273
مدال‌ها
3
  • محروم
  • #2
چی مبینم..خب احتمالا یکی رو می بینم شبیه الان خودم میخندمو میگم عه چه سخت گذشت!ولی گذشت!با این که یه شبایی تا صبح بیدار گذشت ولی گذشت :scratch-one-s-head:
به چی فکر میکنم..سعی میکنم فکرایی که میکنم هیچ سایه ای از گذشته توش نباشه..اگه خانواده داشتم به خانواده ام فکر میکنم.به این که چکارایی کنم که بیشترین لذتو از زندگی کردن ببرن
هوا چجوریه..هوای دلم..امیدوارم اسمون افتابی باشه با ابر های ابی اسمونیه خوش رنگ
سازنده تایپیک!خودتم بنویس برام.!
 
امضا : Vαмpιre

amrouje

کاربر انجمن
سطح
24
 
ارسالی‌ها
445
پسندها
17,773
امتیازها
39,173
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
جلوی آینه موهایم را شانه کنم ..
روسری آبی ام را بپوشم و آرام آرام بروم توی آشپزخانه ..
نگاهت کنم و بگویم :
دیدی گفتم میان ..
لبخند بزنی ..
بگویی : چقدر قشنگ شدی ..
یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم ..
ناراحت شوم که پیر شده ام .. زشت شده ام ..
و تو باز بگویی : با موهای سفید بیشتر دوستت دارم !
و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم ..
سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..
بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی ..
بگویی : این فسقلی عجیب شبیه تو شده ..
من برایت چای بریزم ..
بچه هایمان بیایند ..
مدام بگویم :
قند نخور آقا ..
چایی داغ نخور .. بذار سرد شه ..
تو لبخند بزنی ..
من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..
نوه هایمان را بغل کنیم ..
دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : amrouje

شاهین خان

نو ورود
سطح
0
 
ارسالی‌ها
21
پسندها
1,069
امتیازها
6,190
  • #4
چهل سالگیمو اینجوری میبینم
سرمو ازپنجره بیرون میبرم و
به حیاط خونم نگاه میکنم خونه ای که ترجیحا اپارتمانی نیست
یه حیات کوچیک و خوشگل پراز گلهای یاس که از دیوار بالا رفتند
عطر گل توی مشامم میپیچه بوی زندگی بوی عشق بوی محبت
درحیاط باز میشه یه دختر خوشگل بالباس مدرسه منو میبین و بدو بدو به سمتم میادو میگه بابا جونم
به سمت درخونه میرم اغوش مو بازمیکنم دخترم و بغل میکنم
ولپای خوشگل شو میبوسم
خانمم بعداون وارد میشه خانمی باکمالات و باوقار که به داشتنش افتخار میکنم
وامیدوارم این عشق تا زمانی که زنده هستم پابرجا باشه
 
امضا : شاهین خان

Maral1999

نو ورود
سطح
0
 
ارسالی‌ها
10
پسندها
468
امتیازها
2,590
  • #5
در چهل سالگی خودم رو ل*ب پنجره برجی بزرگ میبینم
در زیر پاهام شهری پر از هرج و مرج و شلوغی

آدمایی پر از استرس و اضطراب برای رسیدن به محل کار برای بدست آوردن موقعیت های خوب و گرفتن پول بیشتر
و هوا ابریه
هوای دلمم ابریه
به این فکر میکنم که چه روزها و شب هایی رو که به سختی و اضطراب طی کردم به روزا و شبایی که بی خوابی کشیدم نخندیدم
نگشتم
نخوردم
گریه نکردم
و در نهایت احساساتمو بیان نکردم
به این فکر میکنم حالا که اینجام و موفقم چی کم دارم

من فقط در اون لحظه بازگشت به دوران جوانی رو میخوام
به برگشتن از نو زندگی کردن
به اینکه
بخندم
گریه کنم
بگردم
و احساساتمو در هر جایی بیان کنم
 
امضا : Maral1999

آتابای

کاربر حرفه‌ای
سطح
44
 
ارسالی‌ها
2,026
پسندها
104,763
امتیازها
64,873
مدال‌ها
36
  • #6
هشت سال دیگه چهل سالمه
اون موقع من با کمر خم شده تو سومین طبقه اون خونه‌ای که قالب و آلماتورش و می‌بندم ایستادم و دارم به زن و بچم فکر می‌کنم
هوای برفی و سرد اون منطقه من و یاد شهرم می‌ندازه
خب اون موقع هوای دلم خیل توپه
چون قراره سر ماه حقوق بدن برم پیش خونوادم
 

Rikadow

کاربر نیمه فعال
سطح
33
 
ارسالی‌ها
546
پسندها
39,188
امتیازها
58,173
مدال‌ها
17
  • #7
لب پنجره ی یک خانه آپارتمانی ایستادم ب بیرون نگا میکنم ببینم دوستام کی میرسن بریم گردش طبق معمول هنوزم سینگلم
و ب این فک میکنم ک این پخمه تر از من های کلاس الان چیکاره شدن
 
امضا : Rikadow

R.E.A

کاربر انجمن
سطح
2
 
ارسالی‌ها
473
پسندها
4,929
امتیازها
21,583
مدال‌ها
1
  • #8
فکر میکنم که چقدر زود گذشت و چقدر سخت
ولی خدا یه لحظه ام تنهام نزاش
ممنونم خدا جون که توی تک لحظه ای از زندگی به حال خودم نزاشتیم:icon12::icon12::icon12::icon12::icon12::icon12:
 
امضا : R.E.A

Nicotin

رو به پیشرفت
سطح
19
 
ارسالی‌ها
196
پسندها
13,486
امتیازها
30,613
مدال‌ها
13
  • #9
مرد تنهایی را می بینم که کتاب می نویسد..
اسمان را می بیند..
در شب قدم می زند..
و گاهی راه خانه کسی را در پیش می گیرد و بازی او با بچه هایش را از دور می بیند و لبخند میزند که ان مادر چقدر با ان روسری ابی که سرش است و ان لبخند زیبا چقدر آشنا است..
 
امضا : Nicotin

~HADIS~

مدیر بازنشسته
سطح
25
 
ارسالی‌ها
1,264
پسندها
19,079
امتیازها
42,073
مدال‌ها
27
  • #10
خب بیست و پنج سال دیگه احتمالا دارم ازپنجره بیرون و می‌بینم و به گذشته فکرمی‌کنم. به آرزوهاییم که به حقیقت پیوست یا دفن شدن
شاید بچم توی اتاقش خوابیده باشه و همسرم درحال تماشای تی‌وی باشه
شاید هم تنها باشم هنوز. اون هم توی یک آپارتمان نیمه تاریک درحالی که ماگ قهوم دستمه و از خستگی دارم می‌میرم به شهر زیرپام نگاه می‌کنم و یا اتفاقات روزم رو مرور می‌کنم یابه گذشته فکر می‌کنم
شاید هم هیچ‌وقت چهل سالم نشه و قبل از چهل سالگی تموم شم
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا