خب بالاخره تمومش کردم...
باید اعتراف کنم واقعاً توقع نداشتم اینقدر پیشرفت کرده باشی. نوشتنت از اون حالت خشکی دراومده. دیگه به شخصه حس نمیکنم هیچکدوم از جملات قصه رو به زور یا برحسب بایدی نوشته باشی. معلومه موقع نوشتنش خودتم داری لذت میبری. قبلا اینجوری نبود. توصیفاتت مفیدتر و زنده تر شده. کمتر اطلاعات بیهوده میدی و فضاها قابل لمستره. بیشتر به جزئیات تمام فضاهات توجه میکنی مثل شلوغی خیابون و ماشینهای تره بار و... خیلی از این موارد خوشم اومد. باعث شده بود رمانت به واقعیت نزدیکتر باشه. موردبعدی که خیلی ذوق زدهم کرد استفاده بیشتر از لحجه و اطلاعات شهرت بود. خوشحالم که بالاخره استفاده کردی ازشون. اینجوری دیگه حس نمیکنم یه رمان با صحنههای تکراری و همیشگی میخونم.
نگارشت هم پیشرفت چشمگیری داشته. دیگه تفاوت مشهودی با بقیه نداری(از لحاظ موردی که خودت میدونی) دایره لغاتت بروز شده و از اون ناپختگیه فاصله گرفتی.
بدون اغراق میتونم بگم تقریباً شخصیت زائد نداشتی. همشون به یه نحوی زنده بودن و میشد باهاشون ارتباط گرفت. اونقدری که بیشعوری و عوضی بودن و بیادبی مجید خونم رو به جوش بیاره. رفتارای پگاه از حرص خفم کنه. شیرینی سبحان قلبمو آب کنه و...
الهام، من و تو بیشتر از هرکس دیگهای تو این سایت همو میشناسیم و از اوضاع هم باخبریم. میدونم روز اولی که تصمیم به نوشتن گرفتی تو چه حال و وضعیتی بودی. چقدر حرص خوردی، ناامید شدی، خسته شدی و جا زدی... حتی با اینکه خیلی وقته دیگه اون رابطه قبل رو نداریم بازم از فشاری که این مدت روت بوده باخبرم.
اینارو گفتم تا بهت بگم الان میتونی با خیال راحت و باافتخار سرتو بالا بگیری و بگی من تونستم! تو حتی یه درصد هم اون الهام ضعیف پونزده شونزده سالگیت نیستی که برای یه نگارش ساده هم کمک میخواست. الان اونقدری پیشرفت کردی که یکی باشی عین بقیه. کسی که نویسنده شایستیه و به تنهایی میتونه از پس تک تک مشکلاتش بربیاد. تو بزرگ شدی، بیشتر از اون چیزی که خودت حتی به فکرت هم نمیرسه.
الهام، شاید باور نکنی ولی الان که دارم این حرفها رو بهت میگم واقعاً بغضم گرفته. شاید از نظر بقیه اتفاق خاصی نیافتاده یا به جایگاه خاصی نرسیدی؛ ولی منی که شاهد همه چیز بودم برام خیلی خوشحال کنندهست. میدونم چقدر به گفتن این حرفها احتیاج داری تا دیگه به گذشته برنگردی و همینجوری پرانرژی مسیر پیشرفت و ترقی رو بالا بری و پر از اعتماد به نفس بشی.
صادقانه برات خوشحالم و بهت افتخار میکنم که تونستی اون مزاحمای درونیت رو شکست بدی.
به امید روزی که بیام اینجا و از خبر چاپ شدن اثرهات اشک شوق بریزم.
از صمیم قلب برای توعه عزیز


چون میدونستم چقدر بهش احتیاج داری و خصوصاً این مدت چقدر اذیت شدی، ازت دریغ نکردم. و خب حقیقته دیگه
الهی تونسته باشم حالت رو خوش کنم و انگیزهی بیشتری باشم برای تموم کردن خشت اول راهت، فایتینگ الهام
بیا از این چندش بازیهای مهسا-جانانی:

واکنشها[ی پسندها] •الـــی کا•