دلنوشتههای: بید بیمجنونی در من قدم میزند
به قلم: فاطمه محمدی اصل
مقدمه:
عاق ارغوانا سر انجام دامان زمستان را میگیرد.
حالا او کوله خجل به دوش خمیده دور میشود.
اینجا بهار میشود، آفتاب میتابد و گلی سرخ میروید. جنگلی سبز در بزم شاعرانههای زنی مبهم به تماشا مینشیند. تو بلبلی آوازه خوان...
:458213-de54ccff0b326da1694d1169fe602c5c:من رمان های خارجی زیادی خوندم و می خونم برای همین تصمیم گرفتم قسمت هایی که به نظرم زیبا و احساسی و بامعنی بود رو توی این تاپیک برای شما کاربران و بازدیدکنندگان عزیز قرار بدم :458213-de54ccff0b326da1694d1169fe602c5c...
زنی از خانه بیرون امد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلو در دید .
به انها گفت : من شما را نمیشناسم ولی فکر میکنم گرسنه باشید بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما دهم .
انها پرسیدند : ایا شوهرتان خانه است ؟
زن گفت : نه او برای کاری به بیرون از خانه رفته است .
انها گفتند : پس ما نمیتوانیم...