زندگیمون روز به روز، بیشتر و بیشتر رو به تنهایی میره، با هدفون آهنگ گوش میدیم، حرفامونو توی اینترنت میزنیم، تنهایی بیرون میریم، تنهایی شاد میشیم، تنهایی غصه میخوریم، زندگی اجتماعی تک نفرهای داریم خلاصه..
***
دوست نداشتنِ آدمارو ياد بگيريد
***
اون قسمت خوب رفتارت رو پنهون کن چون همه لایقش نیستن
صدای تو
لبخند می زند
رأی می آورد
پشت میزهای مذاکره می نشیند
توافق نامه ها را امضا می کند...
.
.
به صدایت بگو
سینه ام درد می کند!
سینه ام خیلی درد می کند...
و تـو هم روزی پیر میشوی
امـا مـن
پیرتر از ایـن نخواهم شد
در لحظهای از عمرم متوقف شدم
منتظرم بیایی
و از برابرِ مـن بگذری
زیـبا ، پیـر شده
آراسته، به نوری که از تاریکیِ من
دریغ کردهای...
آدمی شکل نداشت!یعنی اینشکلی نبود از اول!
باران بود
آفتاب بود
موسیقی ِ دهان ِ پرنده ها بود...
آدمیزاد این شکلی نبود از اول!
می خندید می شد دشت ِ گل های بنفش
اشک میریخت می شد موسیقی باران و پنجره
رویا که می بافت می شد خواب ِ فرشته ها
نفس که می کشید زمین را تازه میکرد...
یهو غَّره شد به خودش آدمیزاد!
خیال بَرَش داشت!
نشست و قالبی برای خودش ساخت!
نشست توی قالبی که زیبا بود اما "زیبا" نبود!
قالب چسبید به تنش
شد جزیی از آدمیزاد...
و گیر افتاد آدمی در زندانی که خودش برای خودش ساخت
و از آن روز دیگر
باران و آفتاب و موسیقی ِ دهان پرنده ها خالی از آدمیزادند
با این حال آدمی دلتنگ بود
با این حال آدمی دلتنگ است
دلتنگ ِ شکلی که نداشت...
دلتنگ ِ زیبایی اش
و سالهاست آدمیزاد دلتنگ ِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد.آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است،
نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.
حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی".
و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن،
خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.
تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم.
نمی خواهم دیگر آدم ها مرا
فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا به خود معمولی امعشق می ورزم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
... و هرچه ماجراست
روزي
از جايي
شروع خواهد شد
و من شروع شدم از پرندهاي زخمي
از پرنده در تابوت.
تو اولين كشف آدمي بودي
مردي كه در غارها
نام تو را بر ديوارها نوشت من بودم
روزي كه من با خودم
از پرنده حرف ميزدم
و آنروز خدا هنوز
آسمان را نيافريده بود
امّا من
پرندهاي را يافتم
كه در تابوت مُرده بود
و بعد از مرگ زخمي شده بود
و اين داستان را
تا امروز
حتي سيمرغ منطقالطير هم
باور نكرده است...