صدای قدمهایش، گوشهای خودش را هم آزار میداد. آرزو داشت، میتوانست، کفشهایش را دربیاورد و با پاهای برهنه، خود را به دستیگره در برساند؛ اما آن فضای تیره و دلمرده این اجازه را به او نمیداد. نمیخواست به همین زودی خلوت او را بهم بزند. بنابراین راهش را کج کرد و با قدمهایی بیصدا، سمت تنها پنجرهی هال پا تند کرد.
پردههای خاکستری و خاکی را کنار زد و مقدار زیادی گرد و غبار به خورد ریههایش داد. انوار طلایی رنگِ خورشید، به ذرات معلق در هوا میتابیدند و فضا را روشن میکردند. هرچند آن فضا، چه در تاریکی و چه در نور، حالش را بهتر نمیکرد. بوی مرگ از تمام دیوارها و اثاثیهی خانه به مشام میرسید و نفس کشیدن را سخت میکرد.
خودش را روی صندلیِ چوبی و زهوار در رفتهای انداخت و به آن سکوت مرگبار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.