این دفتر،
هم روزهای غمگین منو دیده،
و هم روزهای شادم رو.
همیشه بهم یادآوری میکنه قدرِ سنی که دارم، کلی تجربهی ریز و درشت داشتم که حتی اگر همه بگن تو هنوز ناپخته و بیتجربهای، من میدونم که همهی این اتفاقاتِ خوب و بد، بهم چیزی آموختن و برای همین، همهشون ارزشمندن.
کاش امسال لحظههایی وجود داشته باشه که قلبِ آدم، محکمتر و باذوقتر از قبل، به سینه بکوبه.
دنیای بزرگسالی، دنیای عجیبیه.
و به سن ربطی نداره،
یهو حس میکنی بیمقدمه و بدون خوشآمدگویی واردش شدی!
چیزایی که یه روز برات مهم بودن و واسهشون گریه میکردی رو میذاری کنار،
اوقات فراغتت، دیگه با آدمها نیست، بیشتر با خودته… .
زندگی به دو بخش تقسیم میشه،
بخشی که غُر میزنی برای شلوغی روزهات و بخشی که سرت روی بالش میره و به امید دیدن یه فردای تازه، چشم میبندی… .
گاهی وسط گریه، از خستگی خوابت میبره
و گاهی وسط خستگی و شلوغی روزت، یهو مکث میکنی و یادت میافته به عنوان یه بزرگسال نه، بلکه به عنوان یک کودک داری به آسمون نگاه میکنی و بازم ذوق میکنی براش.
بزرگسالی این نیست که کودک درونتو یادت بره،
بنظرم اتفاقاً اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.