- تاریخ ثبتنام
- 17/9/25
- ارسالیها
- 229
- پسندها
- 797
- امتیازها
- 4,013
- مدالها
- 9
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
اگه هزار سال پیش سر بزنی به نیشابور، وسط دود و دم بازار، یه دکان کوچیک پیدا میکنی که بوی گلگاوزبان و کندر و ریحون ازش میاد. پشت میز، مردی نشسته که ظاهرش خیلی معمولیه، ولی چشماش یه جور برق خاص داره؛ انگار چیزی میبینه که بقیه نمیبینن.
اسمش فریدالدین محمد عطار نیشابوریه.
آدمی که قرار بود یه عمر عطاری کنه، نسخه بده، دوا بسازه…
ولی یه روز به خودش اومد و دید روحش دنبال چیز دیگهایه؛ دنبال معنا، حقیقت، بیقراری انسان، و راهی که از دل آدم رد میشه نه از جادههای دنیا.
این روایت، قصه این بیداریه.
قصه مردی که با ترک عطاری شاعر شد، با ترک خود، عارف شد، و با کلماتش آسمون ساخت.
اسمش فریدالدین محمد عطار نیشابوریه.
آدمی که قرار بود یه عمر عطاری کنه، نسخه بده، دوا بسازه…
ولی یه روز به خودش اومد و دید روحش دنبال چیز دیگهایه؛ دنبال معنا، حقیقت، بیقراری انسان، و راهی که از دل آدم رد میشه نه از جادههای دنیا.
این روایت، قصه این بیداریه.
قصه مردی که با ترک عطاری شاعر شد، با ترک خود، عارف شد، و با کلماتش آسمون ساخت.