داستان داستان | آل موجود ترسناک

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع | Ṃὄђᾄммᾄḋ |
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 17
  • کاربران تگ شده هیچ

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #1

داستان آل موجود ترسناک


روایات از آل در نقاط مختلف ایران چندتا وجه مشترک داره که باتوجه به اون میشه اینگونه آل رو معرفی کرد که موجودی بوده با قدرتهای اهریمنی تواناییهای فراتر از توان انسان داشته بیشتر به شکل زنی قد بلند با سینه های بزرگ و آویزان و موهای بلند و ژولیده به رنگ قرمز و دندانهایی نیش مانند(مثل سگ سانان)و چشمانی قرمز رنگ و بدنی پرمو روایت شده که گاهی با لباس و گاهی برهنه یا نیمه برهنه رویت شده غذای مورد علاقه.

آل و بچه هاش قلب و شش(جگر)زنان زائو هستش البته روایاتی هست از قدیم که مردی ،زنی قدبلند که تشتی بر سرداشته رو دیده و وقتی ازش پرسیده که داخل تشت چه چیزی رو حمل میکنه؟ گفته: جگر تازه هستش که غذای فرزندانمه باید واسشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #2
شعبانعلی کم کم محیای رفتن میشد من هم چند عدد سیب زمینی و تخم مرغ در قابلمه مسی گذاشتم تا آب پز شود و پس از آماده شدن در بقچه ای به همراه نان به همسرم دادم تا برای شام با خود ببرد شعبانعلی بقچه را زیر بغل زد و بیل را در دست گرفت ومحیای رفتن شد قبل از رفتن رو به من کرد و گفت سیمین نمیخوام جلوی مادرت شرمنده شم به لیلا گفتم قبل از تاریک شدن هوا بیاد پیشت اگر دیر کرد خودت برو دنبالش یه وقت شب تنها تو خونه نمونی دیگه سفارش نمیکنم به خدا سپردمت من هم به شعبانعلی گفتم خیالت جمع حتماً لیلا میاد و تنها نمیمونم خیرپیش.

بعد از رفتن شعبانعلی به خانه برگشتم و در کنار سماور نفتی به پشتی تکیه دادم و نمیخواستم فکرم رو درگیر مسائل ترسناک کنم ولی ناخوآگاه غرق در فکر و خیال شدم و یاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #3
رمضانعلی گریان و دست خالی از نردبان پایین آمد و رو به من گفت دیدی تو یه روز هم بی زن شدم هم بچمو بردن وقتی به داخل خانه رفت فریاد بلندی زد من هم به داخل خانه دویدم و صحنه ای را که میدیدم برایم قابل باور نبود زهرا خانم چشمهایش را باز کرده بود و رمضانعلی با صدای بلند خدارو صدا میزد.در همین فکروخیال بودم که فشار مثانه ام منو به خودم آورد نمیدونم چند ساعت بود که غرق در فکر و خیال شده بودم حالا دیگه هوا تاریک شده بود ولی خبری از لیلا نبود نمیدانستم چکار بکنم؟دنبال لیلا بروم یا به حیاط پشتی برای قضای حاجت؟فاصله بین اتاق تا دستشویی خیلی زیاد بود معمولاً شبها به دستشویی نمیرفتم اگر هم مجبور میشدم چون همسرم در خانه بود ترسی ازین بابت نداشتم و با خیال راحت به حیاط پشتی میرفتم ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #4
وقتی به نزدیکی سگها رسیدم فانوس رو بالا آوردم و در مقابل چشمانم قرار دادم تا بتوانم ببینم که چه حیوانی بالای پشت بام انبار باعث پارس کردن سگها شده در حالی که چشمم به دنبال نور فانوس میچرخید صحنه وحشتناکی جلوی چشمانم نمایان شد:یک زن با موهای پرپشت به قرمزی آتش در کنار تیرک سقف نشسته بود .

و به طرف پایین خم شده بود طوری که موهای قرمز رنگش با بازتاب نور فانوس میدرخشید داد زدم تو کی هستی؟سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد صورتی وحشتناک با چشمانی از حدقه بیرون زده داشت دندانهایش شبیه حیوانات بود همین که شروع به خندیدن با صدایی وحشتناک کرد من نقش زمین شدم و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه با صدای لیلا به خودم اومدم.لیلا برایم تعریف کرد که وقتی به خانه ما آمده بود از سربالایی در خانه من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا