- تاریخ ثبتنام
- 6/10/20
- ارسالیها
- 1,047
- پسندها
- 18,031
- امتیازها
- 41,073
- مدالها
- 25
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #1
داستان: «قلب واژهگو» (The Tell-Tale Heart)
نویسنده: «ادگار آلن پو» (Edgar Allan Poe)
***
راوی داستان اصرار دارد که دیوانه نیست، اما در عین حال اعتراف میکند که مرتکب یک قتل فجیع شده است. او پیرمردی را که با او زندگی میکرد، دوست داشت؛ اما از یک چیز پیرمرد وحشت داشت: از چشمهای او. چشمهای پیرمرد شبیه به چشم کرکس بود؛ یک چشم آبیِ کمرنگ با غشایی روی آن که وقتی به راوی نگاه میکرد، خون در رگهایش یخ میبست. راوی تصمیم گرفت برای خلاص شدن از شر آن چشم، پیرمرد را به قتل برساند.
او هفت شب متوالی، نیمهشبها وقتی پیرمرد در خواب عمیق بود، آرام درِ اتاق را باز میکرد، سرش را داخل میبرد و فقط چراغ قوهای را روی آن چشم لعنتی میانداخت. اما در شب هشتم، پیرمرد بیدار شد. راوی که دیگر نمیتواند جلوی...
نویسنده: «ادگار آلن پو» (Edgar Allan Poe)
***
راوی داستان اصرار دارد که دیوانه نیست، اما در عین حال اعتراف میکند که مرتکب یک قتل فجیع شده است. او پیرمردی را که با او زندگی میکرد، دوست داشت؛ اما از یک چیز پیرمرد وحشت داشت: از چشمهای او. چشمهای پیرمرد شبیه به چشم کرکس بود؛ یک چشم آبیِ کمرنگ با غشایی روی آن که وقتی به راوی نگاه میکرد، خون در رگهایش یخ میبست. راوی تصمیم گرفت برای خلاص شدن از شر آن چشم، پیرمرد را به قتل برساند.
او هفت شب متوالی، نیمهشبها وقتی پیرمرد در خواب عمیق بود، آرام درِ اتاق را باز میکرد، سرش را داخل میبرد و فقط چراغ قوهای را روی آن چشم لعنتی میانداخت. اما در شب هشتم، پیرمرد بیدار شد. راوی که دیگر نمیتواند جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.