داستان داستان | ورود ممنوع

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 23
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
سلامم
بعد کمی وقفه شروع کنیم
به نام خالق زیبایی ها
اتاق شماره ۷


باران بی‌وقفه می‌بارید. آرمان لحظه‌ای از شیشه‌ی مه‌گرفته‌ی هاستل دست دوم نگاهش را برداشت و به کلید زنگ‌زده‌ای که صاحب‌خانه به او داده بود خیره شد.
روی کلید حک شده بود: ۷.
صاحب‌خانه گفته بود:
«اتاق شماره ۷ خالیه، ولی کسی توش نمی‌خوابه... اگر شب صدایی شنیدی، فقط در رو باز نکن.»
خنده‌اش گرفته بود. خیال می‌کرد پیرمرد برای ترساندنش این حرف را زده. اما نیمه‌شب، وقتی صدای *تق‌تق* از پشت در آمد، تمام لبخندش از صورتش فرار کرد.

صدا آرام و مداوم بود، مثل ضربه‌های بندری روی چوب خیس.
آرمان به ساعت نگاه کرد — ۲:۴۳.

«حتماً بادِ بارونه...»
ولی صدا دقیق، منظم و انسانی بود.

از روی تخت بلند شد. چراغ را روشن نکرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #2
پس در ادامه وارد تاریکی دنیای ارواح می‌شیم
اتاق شماره ۷ — بخش دوم: مهمانِ قدیمی

برای لحظه‌ای نمی‌دانست نفس می‌کشد یا نه. انعکاس در آینه زنده بود — ولی فقط در آن‌جا.

برگشت. هیچ‌کس پشت سرش نبود.
اما بوی خاک نم‌زده و سوختگی مو از هوا گذشت، مثل اینکه کسی به‌تازگی از زیر زمین بالا آمده باشد.

آرمان لرزید.
دلش می‌خواست فرار کند، اما پاهایش او را نمی‌بردند.

صدایی از آینه برخاست، نه زمزمه… چیزی مثل خنده‌ی خفه در قفسه‌ی سینه:

«اتاقِ منو گرفتی، *باید جاش بمونی.*»

پرده‌ها تکان خوردند، اما پنجره بسته بود.
در آینه، تصویر آرمان شروع کرد به لرزیدن — انگار شخص دیگری دارد آرام آرام از پشت تصویر به بیرون فشار می‌آورد.

او صدای نفس دوم را شنید؛ سنگین، خسته، اما دقیقاً همان‌جا… پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
اتاق شماره ۷ — بخش سوم: آن‌سوی در

تاریکی پشت در شبیه نبود به تاریکی معمولیِ شب.
چگال بود؛ مثل دودِ سیاهی که راه نفس را می‌بست، اما شکل نداشت.
آرمان حس کرد اگر یک قدم جلوتر برود، دیگر چیزی از خودش یادش نخواهد ماند… فقط «حضور» خواهد شد.

صدای صاحب‌خانه در سرش پیچید:
«اگر شب صدایی شنیدی، فقط در رو باز نکن.»

اما در، خودش باز شده بود.
او فقط ایستاده بود، با پاهایی که فرمان نمی‌بردند.

از داخل سیاهی، چیزی شبیه دست بیرون آمد — نه کاملاً دست انسان، نه کاملاً پنجه‌ی حیوان.
انگشتانش کشیده‌تر از معمول، بندها کمی بیشتر، و سایه‌شان روی کف اتاق مثل جوهر پخش شد.

آرمان عقب رفت، اما پشت پایش به تخت گرفت و به عقب پرت شد.
در آینه‌ی روبه‌رو، خودش را دید…
فقط خودش را.
هیچ دستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا