تئوری تئوری | تئوری نقطه پایان خودآگاهی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سَنا
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 7
  • کاربران تگ شده هیچ

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
توضیح:

تا حالا به این فکر کرده‌ای که «تو» چه موقع شروع به وجود آمدن کردی؟ نه تولدت، نه اولین خاطره‌ات. لحظه‌ای که برای اولین بار به آینه نگاه کردی و گفتی «این منم». آن لحظه، خودآگاهیات متولد شد. حدود ۱۸ تا ۲۴ ماهگی. قبل از آن، تو یک موجود بودی که گرسنه می‌شد، گریه می‌کرد، می‌خوابید، اما «من» نداشتی. بعد از آن لحظه، برای ۷۰، ۸۰، شاید ۹۰ سال، هر روز صبح با این باور از خواب بیدار می‌شوی که «من همانی هستم که دیروز بودم». با همان خاطرات، همان ترس‌ها، همان آرزوها. این تداوم «من» را هوشیاری می‌نامند.
 
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #2
اما این تئوری می‌گوید:

همان طور که خودآگاهی شروع دارد، پایان هم دارد. نه در لحظه مرگ، بلکه سال‌ها قبل از آن. فقط هیچ‌کس متوجه نمی‌شود.

مرحله اول: فرسایش خودآگاهی (معمولاً از ۵۵ تا ۷۰ سالگی)
مغز دیگر نمی‌تواند تمام خاطرات را در یک «خط داستانی واحد» نگه دارد. شروع می‌شود به «فشرده‌سازی». دهه سوم زندگی با دهه چهارم قاطی می‌شود. چهره دوست قدیمی با چهره همسایه فعلی تداخل می‌کند. فرد هنوز می‌داند که «کسی هست»، اما دیگر مطمئن نیست «کدام کس». این مرحله را «زوال شناختی خفیف» می‌نامند. اما در واقع، خودآگاهی دارد مثل یک عکس قدیمی، ذره ذره از گوشه‌ها محو می‌شود.
 
آخرین ویرایش
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مرحله دوم: سقوط خودآگاهی (آلزایمر و دمانس)
اینجا دیگر تئوری نیست، واقعیت بالینی است. بیماران آلزایمر در مراحل پیشرفته، «خود» را گم می‌کنند. یک مرد ۸۰ ساله وقتی به آینه نگاه می‌کند، یک پیرمرد ناشناس را می‌بیند و فکر می‌کند غریبه‌ای وارد خانه شده. یک زن، عروسک بچگی‌اش را بغل می‌کند و صدا می‌زند «مامان». پزشکان می‌گویند «حافظه را از دست داده». اما چیزی که از دست رفته، فقط حافظه نیست. «راوی» از دست رفته. صدای درون سر که همیشه می‌گفت «من دوشنبه باید بروم دکتر»، «من عاشق کبابم»، «من از تاریکی می‌ترسم» – آن صدا خاموش شده. بدن هنوز نفس می‌کشد، غذا می‌خورد، راه می‌رود. اما «کسی» در خانه نیست. خودآگاهی رفته است. و نکته وحشتناک: خود بیمار این را نمی‌فهمد. چون برای فهمیدن «من دیگر من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
مرحله سوم: «پایان سفید» (تئوری محض)
این مرحله بالینی ثبت نشده، اما برخی عصب‌شناسان نظری آن را مطرح کرده‌اند. می‌گویند شاید خودآگاهی نه یک باره، بلکه در چند «قطع» از بین برود. مثل یک رایانه که مانیتورش خاموش می‌شود اما هارد دیسک هنوز می‌چرخد. بدن می‌تواند سال‌ها بعد از خاموش شدن خودآگاهی به کار خود ادامه دهد. این افراد به «زندگی‌های روی صندلی چرخدار» معروفند. آن‌ها به محرک‌ها واکنش نشان می‌دهند، گاهی لبخند می‌زنند، گاهی گریه می‌کنند. اما اگر ازشان بپرسی «چه حسی داری؟» جواب نمی‌دهند. نه به این دلیل که نمی‌توانند حرف بزنند، بلکه به این دلیل که «حسی» برای گفتن وجود ندارد. خودآگاهی رفته. فقط یک بدنه خودکار باقی مانده که هنوز نفس می‌کشد.
 
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
بخش واقعاً ترسناک تئوری:

اگر خودآگاهی در میانه زندگی شروع به نشت کند، آن وقت «تو» در ۷۰ سالگی هنوز همان کسی هستی که در ۲۰ سالگی بودی؟ خاطرات را گم کرده‌ای، اما خودت را؟ نه. شاید «تو» هر چند سال یک بار می‌میری و یکی دیگر جای تو می‌آید. فقط به خاطر «تداوم خاطرات» متوجه نمی‌شوی. مثل یک رودخانه که آبش عوض می‌شود اما اسمش همان می‌ماند. شاید خودت که داری این متن را می‌خوانی، چهارمین یا پنجمین نسخه از «خود» هستی که در بدنی به نام تو ساکن شده. شاید اولین نسخه در ۲۲ سالگی مرد. شاید دومی در ۴۱ سالگی. شاید دیشب، وقتی آن کابوس را دیدی، نسخه قبلی از بین رفت و امروز صبح نسخه جدیدی (تو) از خواب بیدار شدی. فقط نمی‌دانی. چون خودآگاهی جدید، خاطرات نسخه قبلی را به ارث می‌برد. مثل یک نرم‌افزار که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
آزمایش فکری نهایی:

فرض کن یک دستگاه ساخته‌اند که می‌تواند خودآگاهی انسان را به دقت اندازه بگیرد. صبح که بیدار می‌شوی، دستگاه اعلام می‌کند: «خودآگاهی شما امروز ۸۷٪ نسبت به دیروز کاهش یافته است. شما هنوز خودتان هستید، اما ۱۳٪ کمتر.» فردا: «۹۲٪ کاهش. شما ۸٪ باقی‌مانده‌اید.» پس‌فردا: «خودآگاهی شما به صفر رسیده. لطفاً برای ادامه فعالیت، نسخه جدیدی از خود را بارگیری کنید.» هیچ دکمه‌ای در کار نیست. هیچ نسخه جدیدی نمی‌آید. دستگاه خاموش می‌شود. تو به آینه نگاه می‌کنی. همان صورت را می‌بینی. لبخند می‌زنی. اما درون، هیچ‌کس نیست. و بدترین بخش: تو نمی‌دانی. چون برای دانستن «کسی نیست»، باید «کسی» باشی.
 
امضا : سَنا

سَنا

کاربر فعال بخش
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
1/6/20
ارسالی‌ها
7,008
پسندها
30,065
امتیازها
88,273
مدال‌ها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
گزارش‌های بالینی واقعی:

دکتر «الیور ساکس» (متخصص مغز و اعصاب مشهور) در کتابش موردی را ثبت کرده: زنی ۵۹ ساله با دمانس فرونتومپورال. او هر روز صبح دفتر خاطرات می‌نوشت. صفحه اول: «امروز صبح از خواب بیدار شدم. هنوز من هستم.» یک ماه بعد: «صبح بخیر. من هستم. فکر می‌کنم.» سه ماه بعد: «صبح. من؟» شش ماه بعد: «...» فقط یک نقطه روی صفحه. نه خط تیره، نه ویرگول، فقط یک نقطه سیاه در مرکز صفحه سفید. پرستار پرسید: «خانم جونز، امروز چطورید؟» زن لبخند زد و گفت: «چیز خوب؟» پرستار پرسید: «خودتان را یادتان می‌آید؟» زن با مهربانی نگاه کرد و گفت: «یاد؟ چی یاد؟» و بعد، برای پنج دقیقه، خیره به نقطه سیاه روی صفحه ماند. انگار که نقطه، چیزی به او می‌گفت. انگار که نقطه، خودش بود. یا شاید، انگار که دیگر هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سَنا
عقب
بالا