- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
چیزی که در تاریکی نفس میکشید
خانه را با قیمت عجیبی پایین خریدم.
نه چون به پول نیاز داشتم… چون میخواستم جایی باشد که هیچکس صدایم را نشنود.
خانه ته کوچهای بنبست بود. دیوارهایش سیاه نشده بودند، اما انگار نور را پس میزدند. وقتی وارد شدم، اولین چیزی که حس کردم بوی خاک خیس نبود… بوی چیزی مانده بود. چیزی که نفس کشیده و بعد فراموش شده باشد.
همسایه پیر روبهرویی فقط یک جمله گفت:
«اینجا شبها تنها نمیمونی.»
خندیدم.
اشتباه کردم.
---
### شب اول
ساعت ۲:۴۶ بامداد از خواب پریدم.
چون صدای نفس کشیدن میآمد.
آهسته. عمیق. نزدیک.
فکر کردم صدای خودم است. نفس حبس کردم.
اما صدا ادامه داشت.
از زیر تخت.
جرأت نکردم نگاه کنم.
دست انداختم سمت چراغ خواب.
قبل از اینکه روشنش کنم، چیزی زیر...
خانه را با قیمت عجیبی پایین خریدم.
نه چون به پول نیاز داشتم… چون میخواستم جایی باشد که هیچکس صدایم را نشنود.
خانه ته کوچهای بنبست بود. دیوارهایش سیاه نشده بودند، اما انگار نور را پس میزدند. وقتی وارد شدم، اولین چیزی که حس کردم بوی خاک خیس نبود… بوی چیزی مانده بود. چیزی که نفس کشیده و بعد فراموش شده باشد.
همسایه پیر روبهرویی فقط یک جمله گفت:
«اینجا شبها تنها نمیمونی.»
خندیدم.
اشتباه کردم.
---
### شب اول
ساعت ۲:۴۶ بامداد از خواب پریدم.
چون صدای نفس کشیدن میآمد.
آهسته. عمیق. نزدیک.
فکر کردم صدای خودم است. نفس حبس کردم.
اما صدا ادامه داشت.
از زیر تخت.
جرأت نکردم نگاه کنم.
دست انداختم سمت چراغ خواب.
قبل از اینکه روشنش کنم، چیزی زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.