داستان داستان|چیزی که در تاریکی نفس می کشید

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 11
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
چیزی که در تاریکی نفس می‌کشید

خانه را با قیمت عجیبی پایین خریدم.
نه چون به پول نیاز داشتم… چون می‌خواستم جایی باشد که هیچ‌کس صدایم را نشنود.

خانه ته کوچه‌ای بن‌بست بود. دیوارهایش سیاه نشده بودند، اما انگار نور را پس می‌زدند. وقتی وارد شدم، اولین چیزی که حس کردم بوی خاک خیس نبود… بوی چیزی مانده بود. چیزی که نفس کشیده و بعد فراموش شده باشد.

همسایه پیر روبه‌رویی فقط یک جمله گفت:
«اینجا شب‌ها تنها نمی‌مونی.»

خندیدم.
اشتباه کردم.

---

### شب اول

ساعت ۲:۴۶ بامداد از خواب پریدم.
چون صدای نفس کشیدن می‌آمد.

آهسته. عمیق. نزدیک.

فکر کردم صدای خودم است. نفس حبس کردم.

اما صدا ادامه داشت.

از زیر تخت.

جرأت نکردم نگاه کنم.
دست انداختم سمت چراغ خواب.

قبل از اینکه روشنش کنم، چیزی زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] .Mobina.
عقب
بالا