- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
.
-«نفسِ سوم»
«آرمان» بعد از نقلمکان به خانهی جدید، هر شب یک صدا میشنید. نه از دیوار، نه از سقف. صدا از زیرِ تخت میآمد؛ صدای نفسکشیدن.
اول آهسته بود. بعد واضحتر. بعد طوری که انگار کسی درست زیر تخت، کنار پایش، خوابیده باشد. آرمان هر شب چراغقوه میانداخت، چیزی نبود. اما نفسها قطع نمیشدند.
یک شب، آن صدا ناگهان گفت:
یک نفس برای من...»
آرمان خشکش زد.
«دو نفس برای تو...»
سکوت.
«و نفسِ سوم... برای او.
در همان لحظه، دمای اتاق افت کرد و تخت آرام تکان خورد. آرمان با وحشت دید که از زیر تخت، دستِ سفیدی بیرون آمد؛ بسیار لاغر، بسیار بلند، و انگشتانی که به جای ناخن، شبیه میخ بودند. بعد صورتِ موجود ظاهر شد: چهرهای بیپوست، با لبخندی باز و چشمانی بسته.
موجود با صدایی که مثل صدای...
-«نفسِ سوم»
«آرمان» بعد از نقلمکان به خانهی جدید، هر شب یک صدا میشنید. نه از دیوار، نه از سقف. صدا از زیرِ تخت میآمد؛ صدای نفسکشیدن.
اول آهسته بود. بعد واضحتر. بعد طوری که انگار کسی درست زیر تخت، کنار پایش، خوابیده باشد. آرمان هر شب چراغقوه میانداخت، چیزی نبود. اما نفسها قطع نمیشدند.
یک شب، آن صدا ناگهان گفت:
یک نفس برای من...»
آرمان خشکش زد.
«دو نفس برای تو...»
سکوت.
«و نفسِ سوم... برای او.
در همان لحظه، دمای اتاق افت کرد و تخت آرام تکان خورد. آرمان با وحشت دید که از زیر تخت، دستِ سفیدی بیرون آمد؛ بسیار لاغر، بسیار بلند، و انگشتانی که به جای ناخن، شبیه میخ بودند. بعد صورتِ موجود ظاهر شد: چهرهای بیپوست، با لبخندی باز و چشمانی بسته.
موجود با صدایی که مثل صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.